دلتنگیهای کودکی سه ساله

«گوشم درد می‌کنه. نمی‌شنوم.. من دیگه هیچی نمی‌شنوم».

این‌ها تنها جملاتی بودند که در دو سه ساعت اخیر از زبان پسر کوچک سه سال و نیمه من شنیده می‌شد. از ساعت دوازده و نیم که از مهدکودک به خانه آمده بود، روی مبل دراز کشیده بود و از گوش‌درد می‌نالید.

شربت استامینوفن مخصوص کودکان در خانه داشتم. قاشقی از شربت را به او خورانده بودم، اما انگار هیچ تاثیری نداشت. لاله گوشش قرمز شده بود، اما نمی‌دانستم به‌سبب بیماری است یا به این علت که مرتباً گوشش را روی بالش فشار می‌دهد.

دوباره به سمت پسرم رفتم و سعی کردم با او شوخی کنم و حرف‌های با مزه بگویم. .چند تار مویی که روی صورت کوچکش افتاده بود کنار زدم و گفتم می‌خواهی به مامان‌جون زنگ بزنیم؟ نگاهم کرد و جوابی نداد. جواب ندادنش دلهره عجیبی را در من سبب شد. موهایش را آرام نوازش می‌کردم که احساس کردم صورتش از تب می‌سوزد.

خدایا چه کار کنم؟ پسر بزرگ‌ترم در اتاق کناری بازی می‌کرد و همسرم صبح خیلی زود برای دادن رزومه کاری از منزل رفته و هنوز بازنگشته بود. از آنجا که هنوز بیش از بیست روز از اقامت ما در ونکوور نگذشته بود، موبایل نداشت که با او تماس بگیرم. در طول اتاق راه می‌رفتم و نمی‌دانستم باید چه کنم. دستمال خیسی روی پیشانی پسرم گذاشتم و ساعتی را در کنارش نشستم. گاهی چشم باز می‌کرد و تکرار می‌کرد که دیگر نمی‌شنود. فکر کردم اگر تلویزیون را روشن کنم، مشغول می‌شود؛ چون می‌دانستم ساعت چهار بعدازظهر، کارتون‌هایی پخش می‌شود که پسرم دوست‌شان دارد.

تلویزیون را روشن کردم. اما در کمال تعجب، دیدم که پسرم با سرعت از روی مبل بلند شد و آن را خاموش کرد.

پسر دیگرم، که برای لحظه‌ای صدای تلویزیون را شنیده بود، با خوشحالی به اتاق نشیمن آمد و گفت: «پس می‌تونم تلویزیون ببینم؟» و نشست. از او خواسته بودم که به‌خاطر برادرش در اتاقی دیگر بازی کند. اما حالا پسر کوچکم، که احساس کرد برادرش می‌خواهد تلویزیون ببیند، به اتاقی دیگر رفت و روی تشکی دراز کشید و به زیر پتو رفت.

خیلی عجیب بود. مثل آدمی بزرگسال رفتار می‌کرد. بدون هیچ جنگ و دعوائی بر سر روشن و خاموش کردن تلوزیون یا شبکه‌های متفاوت، فقط از اتاق رفته بود!.

دلم چنان به درد آمد که نمی‌دانستم چه کنم. پشت سرش دویدم، پتو را به کناری زدم و به صورتش نگاه کردم. فقط گفت: «من که دیگر نمی‌شنوم».

غم جایش را به ترس و بهت و ناباوری داده بود. چطور می‌شود کودکی ناگهان شنوائی‌اش را از دست بدهد؟ اگر واقعاً درست باشد چه؟ من باید چه کنم؟ دوست داشتم بیشتر امتحانش کنم، اما ترسیدم.

کاملاً ناامید شده بودم. اشکهایم سرازیر شدند. پسرم را بغل کردم. اما خیلی زود از خودم خجالت کشیدم. به خودم گفتم من مادر دو پسربچه هستم و نباید در این موقعیت خود را ببازم. پس به آرامی به او گفتم که خوب خواهد شد. اما حتی مطمئن نبودم که می‌شنود یا نه. تنها سعی کردم که با امیدواری فقط لبخند بزنم.

هیچ کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. اگر در ایران بودیم، بی‌معطلی او را به مطب دکتر یا کلینیک می‌بردم، یا به خواهر یا مادرم زنگ می‌زدم تا برای کمک بیایند. اما حالا اینجا چه می‌کردم؟ هنوز نمی‌توانستم به خوبی به زبان انگلیسی صحبت کنم. حتی جایی را بلد نبودم و نمی‌دانستم باید به کجا مراجعه کنم. فقط چند کوچه اطراف، مدرسه که پانصد قدم تا منزل فاصله داشت و نزدیک‌ترین سوپرمارکت را بلد بودم.

سعی کردم با خنک نگاه‌داشتن بدن و همان شربت تب‌بر تبش را پایین بیاورم. تا ساعت هفت شب، که همسرم آمد، یک بار دیگر به پسرم شربت تب‌بر دادم. به محض این‌که همسرم در را باز کرد، به سمتش رفتم و جریان را تعریف کردم. با خستگی گفت که این عارضه از شدت تب است و من بی‌جهت مسئله را بزرگ کرده‌ام. به اتاق پسرم آمد و به آرامی دست روی پیشانی‌اش گذاشت. پسرم که دستان پدر را احساس کرده بود چشمانش را باز کرد و با خوشحالی نگاهش کرد. همسرم دماغ کوچولوی بچه را بین انگشتانش گرفت و تکان داد و گفت: «مرد! پاشو بریم اون اتاق با هم تلویزیون ببینیم». و بدون آنکه منتظر جواب بچه باشد او را بغل کرد و همه با هم به اتاق نشیمن رفتیم. همسرم در حالی که بچه را در آغوش گرفته بود، روی مبل نشست و سراغ شام را گرفت.

پسرم سرش را در سینه پدرش فرو برده بود و آرام بود. همسرم اشاره کرد که حرفی نزنم و شام را بیاورم. همان‌طور که بچه در آغوشش خوابیده بود شام خورد و ساعتی استراحت کرد. پسرم شاید در اثر پاشویه‌ها یا دارو و یا به‌سبب حضور پدرش آرام گرفته بود.

همه خسته بودیم. به اتاق خواب رفتیم و روی تشک‌‌های ابری، که از ایران آورده بودم، در کنار هم روی زمین خوابیدیم.

نیمه‌شب ناگهان با دلهره از خواب بیدار شدم و پیشانی بچه را لمس کردم. در تب می‌سوخت. تا صبح در سکوت پاشویه‌اش کردم و به او دارو دادم.

صبح به همراه همسرم به پزشک مراجعه کردیم. چند آزمایش کوچک انجام دادند و گفتند که گوشش التهاب دارد. داروی تب‌بر نوشتند و گفتند که ممکن است به‌سبب التهاب گوش، مشکل شنوایی پیدا کرده باشد؛ اما امکان آزمایش بیشتر نیست و باید صبر کنیم تا التهاب از بین برود و دوباره در صورت نیاز برای آزمایش شنوایی مراجعه کنیم.

پزشک گفت بهتر است پسرم چند روزی استراحت کند و به مهد کودک نرود. بعد از چهار روز وقتی که احساس کردیم حالش بهتر است، او را به مهدکودک بردیم، اما همان روز دوباره با تب و گوش‌درد شدید به خانه بازگشت.

پسرم برای یک هفته دیگر در خانه ماند و بار دیگر به مهدکودک رفت و این اتفاق برای بار سوم و چهارم هم تکرار شد. هر بار با گوش‌درد شدید به خانه می‌آمد و پیوسته اصرار می‌کرد که قادر به شنیدن نیست.

ما هنوز کارت بیمه نداشتیم و برای پرداخت هزینه‌های درمان، که برای ما بسیار سنگین بود، مشکل داشتیم. به همین علت، به مهاجرت به دیده تردید نگاه می‌کردم. هر بار که با مادرم حرف می‌زدم، دلتنگی‌ام دوچندان می‌شد. به‌خصوص صبح‌ها که پسر کوچکم بهانه مادربزرگش را می‌گرفت و می‌گفت که نان و پنیرش را فقط از دست او می‌خورد.

من در ایران معلم بودم. هر روز صبح، مادرم برای نگهداری از فرزند کوچکم به منزل ما می‌آمد و صبحانه بچه را با حوصله‌ای بی‌نظیر می‌داد. اما حالا که خود در خانه بودم و کار نمی‌‌کردم، سعی داشتم بیشتر برایش وقت بگذارم.

صبح‌ها با پسرم صبحانه می‌خوردیم و با هم کارتون تماشا می‌کردیم. اما پسرم همچنان به نشنیدن اصرار می‌کرد. بعد از سه هفته از مطب پزشکی که بارها برای گوش‌درد فرزندم به آنجا مراجعه کرده بودیم، تماس گرفتند و از ما خواستند که کودک را نزد متخصصی ببریم که خودشان وقت و ساعتش را ترتیب داده بودند.

با آنکه هزینه ویزیت دکتر با هزینه اجاره یک ماه منزل ما برابری می‌کرد، مجبور بودیم که بچه را به متخصص نشان دهیم و از وضعیت سلامتی‌اش مطمئن شویم.

در کمال ناباوری، از پزشک متخصص شنیدیم که پسرم کاملاً سالم است و تنها دلتنگ است و دلتنگی باعث تب و گوش‌درد و ناشنوایی شده است. ما باید بر دلتنگی بچه فائق بیاییم؛ زیرا بچه از لحاظ فیزیکی هیچ مشکلی ندارد؛ البته مشکل دلتنگی بسیار جدی است و بر سلامتی او اثر می‌گذارد.

پزشک متخصص مرد بسیار جوانی بود. نگاهمان کرد و با لبخند ما را تا دم در همراهی کرد و گفت که چون ما تازه مهاجرت کرده‌ایم، هزینه ویزیت را از ما نمی‌گیرد. پزشک ما را با دو احساس بهت و حیرت، یکی خوب و دیگری غم‌انگیز، راهی خانه کرد.

بعد از گذشت حدوداً دو ماه، پاسخ‌های منفی مکرر به رزومه‌های کاری و ناامیدی‌های بسیار برای ساختن زندگی جدید با دو فرزند کوچک، در کشاکش این همه دشواری، آن ‌روزپزشکی متخصص را دیدیم که با انسانیتی بی‌نظیر نه فقط حق ویزیتش را بخشید، که پسرم را، در حالی که واقعاً سالم بود ولی دلتنگی و زبان انگلیسی در مهد کودک آزارش می‌داد و باعث ناشنوایی‌اش می‌شد، درمان کرد.

فقط اگر ما می‌توانستیم…….

Like 🙂
0

روی آتش

دو ماه و نیم از آمدن ما به ونکوور گذشته بود. پسر کوچکم، که تا چند روز پیش شدیداً از مدرسه رفتن بیزار بود و زبان انگلیسی باعث ناشنوایی موقت و تب شدیدش شده بود، با آرامش به مدرسه می‌رفت و من هر روز ساعت دوازده‌ و نیم با دلهره عجیبی جلو در کلاس منتظر اولین قدم‌هایش به بیرون از کلاس بودم.

با نگرانی مادارنه‌ای، که آن روزها به سبب مهاجرت، بیکاری، بیماری، دلتنگی، غربت و تنهایی شدت پیدا کرده بود، آمدن پسرک کوچکم را لحظه شماری می‌کردم و ذهن وسواسی و شرطی شده‌ام وقوع بدترین اتفاقات ممکن را مرور می‌کرد. باورم نمی‌شد که این هفته پسرم هر روز و بی‌وقفه به مدرسه رفته است؛ هر دم منتظر وقوع اتفاقی بودم.

می‌دانستم که باید تا چند دقیقه دیگر در کلاس باز شود و معلم، بچه‌ها را یکی یکی به بیرون هدایت کند و به والدین تحویل دهد. پس با بی‌تابی جلو در کلاس، که به حیاط مدرسه باز می‌شد، بالا و پایین می‌رفتم. دقیقه‌ای نگذشته بود که معلم در را باز کرد؛ کمی زودتر از ساعت معمول بود. با یکی دو نفر دیگر از والدین به سمت در وردی کلاس حرکت کردیم. گردنم را جلوتر از امتداد بدنم کشیدم تا سعی کنم کلاس و بچه‌های به صف شده را ببینم، اما هیچ بچه‌‌ای جلو در نبود. معلم به محض دیدن من اشاره کرد که با او وارد کلاس شوم و در را پشت سرمان بست. باز آن حس آزاردهنده شرطی‌شده وجودم مرا لرزاند. با پیش‌بینی حادثه‌ای بد، به دور و بر کلاس نگاه کردم که خالی از بچه‌ها بود.

معلم خواست همراه او بروم، با هم از در دیگر کلاس، که به راهرو باز می‌شد، بیرون رفتیم. در حال حرکت، خیلی سریع توضیح داد که می‌خواهد چیزی را ببینم. در حالی‌که به سمت دیگر راهرو می‌رفت گفت: «اون روی آتش است» و دوباره تکرار کرد: «اون روی آتش است. ابی روی آتش است».

دیگر نه توان راه رفتن داشتم و نه نشستن. هجوم تصاویری از کودک سه ساله‌ام روی آتش در حالی‌که بقیه بچه‌‌ها به دور او می‌چرخند، دقیقا مثل فیلم‌های سرخپوستی، جلوی دیدگانم رژه می‌رفت. مانده بودم که چگونه در این شهر متمدن، که به مؤدب بودن و مهربان بودن زبان‌زد است، معلم اعتراف می‌کند که پسرم را روی آتش رها کرده و به دنبال من آمده است.

او نمی‌فهمید که چرا هر چه با هیجان بیشتر حرفش را تکرار می‌کند، حال من بدتر می‌شود؛ اما می‌فهمید که چیزی درست نیست، و من هم با زبان الکن انگلیسی قادر نبودم بگویم که به چه چیزی فکر می‌کنم.

مرا با آن حال به حیاط اصلی مدرسه، که پشت ساختمان بود، کشاند و پسرکم را نشان داد که به خوبی در حال بازی کردن با بچه‌های دیگر بود و از دویدن و بازی کردن، خیس عرق شده بود.

پسرم به‌قدری مشغول بازی بود که اصلاً مرا ندید که، تقریباً بی‌رمق اما با عشق، به تماشای بازی‌اش با کودکان دیگر نشسته‌ام و می‌بینم که توپش را گل کرد و به دوست هم تیمی‌اش  fist bum[Fist Bump] داد.

Like 🙂
0

کفش سیاه زنانه

هوا هنوز تاریک بود، که از خانه خارج شدم. باید صبح خیلی زود برای انبارگردانی در فروشگاه حاضر می‌‌شدم، تا قبل از باز شدن فروشگاه برای شمارش اجناس، وقت کافی داشته باشیم. معمولاً هم‌زمان هشت نفر کار می‌کردیم و وقتی کار شمارش اجناس جلو مغازه پایان می‌یافت، با خیال راحت به انبار می‌رفتیم. اما برای اتمام شمارش اجناس داخل انبار، دیگر با شتاب کار نمی‌کردیم و تا حدود ساعت سه یا چهار بعدازظهر، کل فروشگاه و انبار را شمارش می‌کردیم.

کار کردن به هنگام صبح زود را دوست دارم. از بچگی حس خوبی داشتم که صبح، زمانی که گویی تاریکی و روشنی برای غلبه بر هم در جنگی تنگاتنگ شمشیر می‌زنند، از خانه خارج شوم؛ برایم حس‌های خوبی به همراه داشت. از صدای آواز پرندگان در تهران تا صدای مرغان دریایی در ونکوور، از بوی صبح، از بوی نمناک درختان، از نفس پاک صبحگاهی لذت می‌بردم و شاد می‌شدم. برعکس همکارانم که از کار صبح شکایت داشتند، با بی‌تابی منتظر این روزهای خاص بودم؛ فقط برای صبح‌هایش و بودن در کنار آب و خاک، وقتی هنوز بقیه‌ی مردم در بسترهای‌شان جا‌به‌جا می‌شوند.

در یکی از همین صبح‌های گرگ‌ومیش، او را دیدم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم مرد است، ماه‌ها طول کشید که فهمیدم زن است. شاید به دلیل درشتی جثه‌اش بود، یا شاید هم حجم لباس‌هایش؛ که هر چه داشت و نداشت، روی هم می‌پوشید. استخوان‌بندی صورتش درشت بود و نگاهی عمیق داشت، یا شاید هم برنده.

وقتی در آن گرگ‌ومیش رویش را برگرداند تا براندازم کند، مرا، با جثه‌ایی کوچک که تازه چند قدم از خانه‌ی گرمم پا بیرون گذاشته بودم، به لرزه انداخت. انگار که نگاهش وجودم را دو نیم کرده بود، شاید هم درونم را دیده و فهمیده بود که صبحانه‌ی مفصلی خورده‌ام: تخم‌مرغ با قهوه و نان تست. از این که شکمم سیر بود و خانه‌‌ام گرم، خجالت کشیدم و سخت بر خود لرزیدم. چه کسی دوست دارد که برملا شود و درونش آشکاره؟

فرار کردم. نترسیده بودم؛ چیزی عمیق‌تر و ناگفتنی‌تر فراری‌ام داد. منی که چند روزی برای این لحظات بکر و دوست‌داشتنی و لذت عطر صبحگاهی لحظه‌شماری کرده بودم، تا محل کار فقط دویدم، بی آنکه دوباره نگاهش کنم.

در فروشگاه صدای موسیقی را بلندتر از همیشه کردم تا فراموشش کنم. قبل از آمدن دیگران، تا توانستم به دور و اطراف فروشگاه سر زدم، اما نگاه سنگینش همه جا بود. در قفل چمدان، لابه‌لای دسته‌های پول داخل صندوق، که باید هر روز صبح شمارش‌‌شان می‌کردم.

وقتی همه‌ی کارمندان آمدند و مشغول کار شدیم، کم کم فراموشش کردم و تا آخر شب با بقیه‌‌ی همکاران کار کردیم و خندیدیم و از لذت داشتن کار و خسته‌شدن بهره بردیم؛ اما آخر شب که به خانه بازمی‌گشتم دوباره به یادش افتادم. مراقب بودم تا دوباره با او روبرو نشوم. آنجا نبود، در حقیقت تا دو ماه بعد هم او را ندیدم.

سه یا چهار هفته بعد، جلو در پشتی کوچک انتهای پاساژ، زنی را در فرورفتگی دیوار دیدم که با دستانی لرزان لباس‌هایش را به تنش می‌پیچید تا از شدت سرما بکاهد. از نگاهم خوشش نیامد و خود را جمع‌تر کرد و رویش را برگرداند. وقت استراحت تمام شده بود و باید به سرکار بازمی‌گشتم. موقع کار، نمی‌توانستم ذهنم را متمرکز کنم و پیوسته به زنی فکر می‌کردم که از سرما به خود می‌پیچید و شب را در خیابان به صبح می‌رساند. هفته‌ای بارانی را در پیش داشتیم و برای افراد بی‌خانمان پیدا کردن جایی خشک سخت‌تر می‌شد.

از همان روزی که از بی‌خانمانی فرار کرده بودم، در فکر کاری بودم؛ برای کسی پولی کنار بگذارم یا به بی‌نوایی کمک کنم تا به رضایت از خود دست یابم، با خودم به صلح برسم و شرمسار داشته‌‌هایم نباشم.

کسانی که در خارج از ایران و با حقوق ماهانه‌ی مشخص زندگی می‌کنند، می‌دانند که پس‌انداز کردن کار چندان ساده‌ای نیست؛ هر دلار به سختی به دست می‌آید و به آسانی از دست می‌رود. گویی از قبل برای هر سنت از درآمدت نقشه کشیده‌اند. اما نگاه آن زن ناشناس رهایم نمی‌کرد؛ دوست داشتم شب‌ها از زندگی خاصش در ذهن داستانی بسازم. به همین سبب، تصمیم گرفتم حتماً به او کمکی بکنم.

بعد از کار به سراغش رفتم. بوی الکل می‌داد. وقتی نزدیکش شدم از چرت در آمد و فحش‌هایی نثارم کرد. بی توجه به فحش‌هایش و بی‌معطلی بیست دلاری به او دادم؛ پول را چنگ زد و من هم به سرعت از او دور شدم.

آن شب تصمیم گرفتم هر روز دو دلار کنار بگذارم تا راحت‌تر بتوانم به کسی کمک کنم و در عوض، هیچ‌وقت بیرون چای یا قهوه ننوشم.

آن زن تمامی هفته را در آن دخمه‌ی نزدیک در ورودی پاساژ گذرانده بود و من هم هر روز به او سر می‌زدم و پولی که از محل ننوشیدن قهوه اندوخته بودم، به او می‌دادم.

آخر همان هفته، جمعه‌ی سیاه بود و ما خیلی مشغول بودیم. تمامی فروشگاه‌ها پر از مشتری و هیجان فروش بودند. با آنکه همه‌ی کارمندان فروشگاه‌ها تمام‌وقت کار می‌کردند، هنوز قادر نبودیم پاسخ‌گوی همه‌ی مشتری‌ها باشیم. هیچ‌یک از کارمندانم حتی برای لحظه‌ای وقت استراحت نگرفته بودند. از دفتر مرکزی به مدیران فروشگاه‌ها گفته بودند که اگر فروش خوبی داشته باشیم، می‌توانیم به حساب فروشگاه، خوراکی و نوشیدنی ساده‌ای برای کارمندان بخریم. برای خرید خوراکی و نوشیدنی مجبور شدم از فروشگاه بیرون بروم. وقتی بعد از نیم ساعت بازگشتم، دیدم یکی از بهترین چمدان‌هایی که جلو در فروشگاه برای تبلیغ ویژه‌ی جمعه‌ی سیاه گذاشته بودیم، نیست؛ به امید آنکه فروخته شده است، با خوشحالی وارد شدم و خوراکی‌ها را بین همه تقسیم کردم. فروشگاه پر از جمعیت بود و همه‌ی ما برای جواب‌‌گویی به مشتریان، مرتب به این طرف و آن طرف می‌دویدیم. برای پاسخ‌گویی به یکی از مشتریان جلو در فروشگاه ایستاده بودم و از کیفیت خوب و سبکی چمدان‌های جدید هشت چرخ می‌گفتم، که زن الکلی را دیدم که با یکی از چمدان‌های فروشگاه ما از فروشگاه دیگری خارج می‌شد. با تعجب و شک نگاهش کردم. متوجه من نبود و با عجله به سمت در خروجی می‌رفت. مشتری را رها کردم و به دنبالش دویدم. شک نداشتم که توان خرید آن چمدان گران‌قیمت را ندارد و بی‌گمان آن را دزدیده است. با آنکه تعقیب دزد فروشگاه، خلاف قوانین است و کارمندان ابتدا باید به خطرهای احتمالی این رفتار توجه کنند، به دنبالش دویدم و درست جلو یکی از درهای خروجی، که نزدیک آن دخمه بود، به او رسیدم.

با چابکی راهش را بستم و دسته‌ی چمدان را چسبیدم. او که نمی‌دانست تعقیبش کرده‌ام، روی زمین ولو شد و چمدان از دستش افتاد. چمدان، که به‌خوبی بسته نشده بود، جلو چشمان بهت‌زده‌ی مردم باز شد و همه‌ی محتویاتش، که لباس، جوراب، پنیر، شکلات، قرص و اجناس دزدی دیگر از فروشگاه‌های داخل پاساژ بود، بیرون ریخت. به گریه افتاد و شروع به دویدن کرد. مردم با پلیس تماس گرفتند و پلیس و نگهبانی به چشم‌بر هم‌‌‌زدنی حاضر شدند. زن را گرفتند و اجناس دزدی را فهرست کردند و من با چمدان به فروشگاه بازگشتم.

ده روز از این جریان گذشته بود و من جمع کردن پول را به کلی کنار گذاشته بودم و دوباره به چای و قهوه‌ی روزانه‌ی خود روی آورده بودم که او را دیدم. غروب بود و من از کار روزانه به خانه بازمی‌گشتم که نگاهم به کفش‌هایش افتاد. پس او یک زن بود. کفش سیاه زنانه‌‌ای به پا داشت، که با چسب duct tape سر و تهش محکم شده بود. با هم روبرو شده بودیم، کاملاً رودر رو. هیچ‌کس در آن اطراف نبود. نمی‌‌توانستم به راهم ادامه دهم و او هم به زمین میخکوب شده بود. شاید فقط سی ثانیه بود، شاید هم سی دقیقه، نمی‌‌دانم. فقط می‌‌دانم که حتی زمان متوقف شده بود. اما ناگهان با قدرت زمان را شکست و بدون آنکه من حرفی زده باشم گفت: «من بی‌خطرم». خجالت کشیدم و به سختی گفتم: «می‌دانم».

چند روزی گذشت؛ دوباره تصمیم گرفتم که پول چای و قهوه‌ام را کنار بگذارم. چند بار دیگر هم در تاریکی دیدمش.

هوا سرد و زمهریر بود، اعلام کرده بودند طوفان سختی در راه است. از سر کار به خانه می‌رفتم که او را دیدم. جلو رفتم و دستم را با یک بیست‌دلاری به طرفش گرفتم. نگاه سوزانش را به من دوخت و گفت کار می‌کند و پول مرا نمی‌‌خواهد. با کیسه‌های بزرگ پلاستیکی، که ظاهراً پر از قوطی‌های خالی نوشابه بود، مرا حیران رها کرد و رفت. خیلی عجیب بود، باید به پول نیاز می‌‌داشت، حداقل برای خرید یک جفت کفش نو. هوا خیلی سرد بود و آن زن لباس کافی نداشت و از قبول کمک من سر باز می‌زد. خیلی دوست داشتم سرگذشتش را بدانم. کاش با من حرف می‌زد. می‌‌خواستم به دنبالش بروم و به او بگویم که طوفان در راه است؛ اما خجالت می‌کشیدم. گویی این زن دوباره داشته‌هایم را با احترام به خویش، مناعت طبع و شرافت نفسش زیر سوال برده بود. باید چه می‌کردم؟ این زن به چه چیزی نیاز داشت؟

آن شب، طوفان شهر را زیرورو کرد. می‌‌گفتند از بی‌سابقه‌‌ترین طوفان‌ها در تاریخ ونکوور بوده است. نیمی از درختان پارک معروف استنلی شکسته بود. شاخه‌های شکسته‌ی درختان روی خانه‌ها و خیابان‌ها افتاده بود. چهارشب متوالی برق نداشتیم. تمامی شهر تعطیل شده بود. کاری برای انجام دادن نداشتیم. نه برق بود، نه کار؛ نه می‌‌توانستیم غذا بپزیم، یا حتی به استخر برویم.

برای پیاده‌روی به پارک محل رفتم. در نزدیکی پل، نوارهای زرد پلاستیکی کشیده بودند که اعلام می‌کرد به دلایل امنیتی و پلیسی باید از نزدیک شدن به آن محل خودداری کرد. هیچ‌کس آن دور و اطراف نبود. بدون آنکه از نوارهای زرد رد شوم، کوشیدم برای رفع کنجکاوی تا حد امکان دور محل گشتی بزنم. ناگهان لنگه کفشی توجه‌ام را جلب کرد. لنگه کفش را می‌‌شناختم. کفش سیاه زنانه‌ای که با چسب داک سر و تهش محکم شده بود…!

Like 🙂
0

مدیر جدید

همان روز اول تمامی خصوصیات یک رئیس خوب را روی کاغذ نوشتم. این کار را از یکی از روان‌شناسانی یاد گرفته بودم که داوطلبانه برایمان سخنرانی کرده بود. خانم روانشناس بسیار اصرار داشت که برای موفقیت باید اهدافتان را روی کاغذ بنویسید و هر روز به آنها نگاه کنید. سعی کردم یک به یک به یاد آورم که مدیر دوست‌داشتنی من فروشگاه را چگونه مدیریت می‌‌کرد. از نحوة کار با مشتری گرفته، تا کارهای دفتری و حتی چیدمان فروشگاه و رفتار با کارمندان را در نظر گرفتم و دریافتم که کار چندان آسانی هم نیست. همه‌ی موارد را نوشتم. بهترین‌ها را برای فروشگاه و کارمندانم می‌خواستم. باید یکی از نمونه‌ترین فروشگاه‌ها می‌شدیم. باید نشان می‌‌دادم که ایرانیان در کار خیلی جدی‌تر و قوی‌تر هستند.

شب از هیجان اداره‌ی فروشگاهم درست نخوابیدم و تا صبح برنامه‌ریزی ‌کردم.

همان روز اول به بهترین کارمند فروشگاه پیشنهاد معاونت دادم. از خوشحالی مرا در آغوش گرفت و تمامی روز را با هم از برنامه‌های جدیدمان برای فروشگاه حرف زدیم. به معاونم گفتم مسئولیت آموزش کارمندان جدید به عهده‌ی اوست و فقط باید گزارش کار آموزش را به من ارائه بدهد.

با تمامی کارمندان فروشگاه صحبت کردیم. از تمامی کارکنان خواستیم که برگه‌های ساعات کاری را دوباره مرور کنند و اگر در روزها و ساعات‌ خاصی نمی‌‌توانند حاضر شوند، از قبل اعلام کنند تا با توجه به آن، برنامه‌ی کاری را بنویسیم.

تنها چند هفته تا شروع مدارس وقت داشتیم و باید برنامه‌ی کاری تمامی کارکنان را تنظیم می‌کردم. از آن‌جا که تجربه‌ی خوبی داشتم، می‌‌دانستم که از مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین ایام کاری فروشگاه، فروش کیف‌های مدرسه است که با شروع مدیریت من دقیقاً هم‌زمان شده است.

مهم‌ترین قسمت قضیه اطمینان به توانایی‌های خودم بود؛ کار را به خوبی می‌شناختم، از مشکلات احتمالی، بودجه، نحوه‌ی نوشتن برنامه‌ها و حتی نامه‌نگاری‌های اداری و امور حسابداری فروشگاه اطلاع داشتم؛ چون همه‌ی این امور را در یک سال گذشته بارها انجام داده‌ بودم‌ و می‌دانستم این دوران را به بهترین شکل می‌گذرانیم و فروشگاه را به اوج فروش می‌رسانیم. احساس قدرت می‌کردم، خوشبخت بودم که معاونی جوان و بسیار قوی دارم. او تقریباً هشت ماه بود که استخدام شده و در این مدت نشان داده بود که در یاد گرفتن کار با کامپیوتر، فروش، بستن فروشگاه و پس دادن اجناس، جدی و سریع و باهوش است.

تقریباً سه تا چهار ماه طول می‌کشید که کارمندی جدید با اعتماد به نفس مسئولیت فروش، پس گرفتن اجناس و بستن فروشگاه در آخر شب را به خوبی انجام دهد. این کار برای کارکنان مسن‌تر یا آنان که به زبان انگلیسی و کامپیوتر تسلط نداشتند، بسیار وقت‌‌گیرتر بود. معمولاً آنان را تا مدت‌ها فقط در بازکردن جعبه‌ها و مرتب کردن انبار به کار می‌گرفتیم.

از معاون جوانم خواستم که از روی فهرست با کارمندان، حتی آنها که در فروشگاه حضور ندارند، تماس بگیرد و برگه‌ی مخصوص روزهای کاری آنها را هم پر کند. به کارمندان قول دادم برنامه‌ی ساعات‌ کاری‌شان را از سه هفته جلوتر اعلام کنم و نگذارم مشکلاتی تکرار شود که ما با مدیر قبلی داشتیم.

خیلی زود بعد از چند تلفن معاون خبردار شدم که دو نفر از کارمندان ساعی، یکی به علت سفری مهم و دیگری به سبب یافتن کاری جدید، فقط برای دو هفته‌ی دیگر، آن ‌هم در ساعت‌هایی بسیار محدود، به فروشگاه خواهند آمد. از قبل هم می‌دانستم که چهار تن از کارکنانم دانش‌آموزند وفقط برای آخر هفته‌ها، یعنی شنبه‌ها یا یکشنبه‌ها، می‌توانم روی آن‌ها حساب کنم.

با معاونم جلسه‌ای جدی گذاشتم، همه‌ی گزینه‌های موجود را بررسی و سعی کردیم که با توجه به کارمندان کنونی بهترین برنامه را بنویسیم. اصلاً کار ساده‌ای نبود؛ چراکه تقریباً به جز خودم و معاونم همه در کار کردن بسیار محدودیت داشتند. فهرست بلندی از کارهایی تهیه کردیم که باید انجام شود؛ در اولین گام باید حداقل پنج کارمند جدید استخدام می‌کردیم. قرار بر این شد که تا آمادگی کامل کارکنان جدید، هر دو ما تمام وقت و هفت روز هفته ‌در فروشگاه کار کنیم. طبق قانون فروشگاه باید دو روز در هفته کار نکنیم، اما در عمل برای مدتی کوتاه مجبور بودیم که هر روز در برنامه‌ی کاری حضور داشته باشیم.

تمامی کارمندان دانش‌آموز را هم برای اوقات ضروری، به‌ویژه آخر شب یا آخر هفته در برنامه‌ی کاری گنجاندیم، تا زمانی که بتوانیم چند کارمند دائمی استخدام و تربیت کنیم. یک برنامه‌ی کاری برای ده روز نوشتیم که در اوقاتی تکمیل نشده بود؛ امیدوار بودیم تا هفته‌ی آینده سه نفر را به کار گیریم.

اطلاعیه‌ی جذب کارمند تمام‌وقت را در چند برگ کپی کردم تا به شیشه‌های فروشگاه بچسبانیم. از مدیریت پاساژ هم خواستم تا در وب‌سایت پاساژ اعلام کنند که به چند کارمند نیاز داریم. با مدیران دیگر فروشگاه‌‌های شهر هم تماس گرفتم تا جویا شوم آیا شماری از کارکنان‌شان حاضرند برای مدتی محدود با فروشگاه ما همکاری کنند؟ هرچند این کار چندان موفقیت‌آمیز نبود؛ زیرا فروشگاه ما فاصله‌ی زیادی با دیگر فروشگاه‌ها دارد و کمتر کسی حاضر بود چنین مسافتی را برای همکاری موقت طی کند.

به هر حال فکر کردم ما بر مشکلات فائق خواهیم آمد. سعی کردم توان خود را بر دو برنامه متمرکز کنم، یکی عوض کردن چیدمان فروشگاه به مناسبت بازگشایی مدارس و دیگری بازدید مدیران مرکزی.

از دفتر مرکزی، واقع در مونترال، نمایندگانی برای بازدید به فروشگاه می‌آمدند. من فقط دو روز وقت داشتم. با معاونم برنامه‌ریزی کردیم صبح زود به فروشگاه بیاییم و تمامی دیوارها را با اجناس جدیدی عوض کنیم که آن روز رسیده بود. وقت بسیار تنگ بود. معمولاً تعویض طرح دیوار یک هفته زمان می‌برد، اما مدیرم به من گفته بود چاره‌‌ای نیست و باید دستورهای مدیران مرکزی را انجام داد.

انرژی زیادی داشتیم. تمام روز را تا دیروقت کار کردیم و برای دیوارها طرحی تنظیم کردیم و دیر وقت به خانه رفتیم.

صبح روز بعد، بنا به قرار قبلی چهار ساعت قبل از باز شدن پاساژ به فروشگاه رفتم. البته این کار برای تعویض طرح دیوارها معمول بود و هر چهار ماه یک بار انجام می‌شد. به محض ورود، شماره‌ی کارمندی‌ام را وارد کامپیوتر کردم، برنامه‌ها و نقشه‌های چیدمان دیوار را از کشو میز درآوردم و شروع به کار کردم. لحظه‌شماری می‌کردم تا معاونم برسد. آنقدر مشغول بودم که متوجه نشدم دو ساعتی گذشته است و او هنوز نیامده است. تلفن فروشگاه به صدا درآمد. با سرعت به سمت آن دویدم و جواب دادم. معاونم بود. گفت دیشب، ساعت دوازده شب جواب پذیرش از دانشگاهی دریافت کرده است که درخواست‌نامه‌اش را با ناامیدی پر کرده بود؛ می‌گفت برایش باور نکردنی است و امروز باید با اولین پرواز برود.

دهانم که از دویدن‌ها و بالا و پایین رفتن‌ها از نردبان خشک بود، خشک‌تر شد؛ زبانم مثل تکه‌ای سیمان به کامم چسبیده بود.

چه باید می‌کردم؟ تبریک می‌گفتم؟ گریه می‌کردم ؟ یا فریاد می‌زدم؟ … فقط سکوت کردم!

Like 🙂
0

رهائی

یک سال ونیمی می شد که در این  فروشگاه کار می کردم .   بتاز  گی مدیریت  آن را به خانم جوانی  داده بودند که اصلا تجربه ی مدیریت نداشت. مدیر جدید مان به طور نیمه وقت هم در دانشگاه درس می خواند  .  به خانواده ی  هم خود کمک مالی می    . متولد ونکوور بود واز آ نجایی که خانواده اش مذهبی نبودند اطلاع درستی ازدین  ، نداشت و گاهی سوالهای مذهبی هم از من می کرد.

از معاون خودکه به تازگی از فروشگاه دیگر منتقل شده بود,راضی نبود ومحبوبیت من هم  به خاطر کار زیاد و تلاش روزافزون بین دوست داشتن ها و نداشتن های خانم مدیر روز به روز افزون تر می شد .

کم کم طوری شده بود که  تمام داستانهای مگویش را برای من می گفت. من هم تا حدودی جوان بودم و هم دوست داشتم   تنها مونس آدم ها باشم و داستانهای خصوصی اشان را بدانم .   همیشه  برایم خیلی جذاب بود که تنها شنونده ی بعضی از داستانها باشم به خصوص از  آن نوع داستانهایی که خودم هم تجربه اشان  نکرده بودم .  حتی اگراز تجربه نکردنشان خوشحال بودم اما شنیدنش را دوست داشتم.

راستش را بخواهید حد اقل برای نزدیک یک سال من سوگلی مدیر بودم.   بجای  آنکه خانم معاون, در کارهای دفتری یا  نوشتن برنامه ها ی کاری به مدیر کمک کند ، من کمک کارش بودم و به جای آنکه معاون در چیدمان فروشگاه نظر دهد نظرات من پیش می رفت  . من هم در دوستی و سو گلی بودن کم نمی گذاشتم .

مدیر هم ساعتهای  کاری خوبی به من می داد هر چند که مدیران قبلی هم به خاطر بچه های خردسالم در منزل همیشه به من ساعتهای خوب داده بودند  واو هم به همان منوال با من کنار آ مد و  ساعتهای من را حفظ کرد . به جبرانش ،  وقتی در فروشگاه بودم دو برابر   کار می کردم, می خواستم که لایق آ ن ساعتها هم باشم و هم از مرتبه و سوگلی بودن خود لذت می بردم . گاهی می دیدم که  در چشمان معاونش  چه رنجی وجود دارد  ، اما خود را راضی می کردم که من  باعث این نبوده ام . کار من خوب است ,وقبل از این که او در این فروشگاه باشد ،   با مدیر کار کرده ام و رابطه ام را ساخته ام ,بچه های کوچک دارم, جوان تر, خوش فکر و خوش ذوق هستم وهمیشه ایده های بهتری دارم . چقدر لذت می بردم وقتی که مدیر من را به اتاق پشتی صدا می کرد و از دوست پسر جدیدش برایم   تعریف می کرد. روزهایی که معاون در فروشگاه نبود راحتی بیشتری داشتیم و حسابی حرف می زدیم . از بعضی از سرکشی هایش لذت می بردم و از بعضی متعجب می شدم و از  آنجایی که حداقل دوازده سالی از او بزرگتر بودم گاهی هم نصیحتش می کردم .

آرام آ رام به جایی رسیده بود که از تمام مسایل خانواده و عشقی و مالی مدیر خبر داشتم . چیزهایی که حتی اگر پدرش هم می دانست به خانه  راهش نمی داد .

بارها با دوست پسر هایش به هم زد و در آ ن اتاق پشتی هر بار چه داستانهایی  برای من   داشت ،   خدا می داند که آ ن اتاق چه عشقها و اشکهایی را به خود دیده است .

اما همه چیزهمیشه این گونه  هم نبود . من همیشه احساس ویژه بودن نداشتم . هر چند   برای آن بسیار جنگیدم .

همه ی آ دم ها برای خود خط هایی دارند, یک حریم ها ئی که شاید کسی بتواند چند باری از  آنها گذر کند و تو تحمل کنی اما مطمئنا  آن خط ها روزی پر رنگ می شوند,دقیقا آ ن روزی که خودت   خواهی  بود.

یکی از آ نها این بود که ازفحش شنیدن و دیدن دعوا گریزان بوده ام. اولین فحش هایی را که شنیده بودم به یاد دارم .   یادم می  آید که همیشه وقتی دو نفر با هم فریاد می زدند  چقدر رنج  می بردم ،   وقتی فحش داده اند  هم بیشتر. گاهی در خیابان از دیدن دعوای مردم دل درد می شدم و مادرم مجبور می شد که به من رسیدگی کند . نه  آنکه خیلی پاستوریزه بوده باشم ،  نه . در خانه دعوا دیده بودم و حتی با خواهر هایم دعوا می کردیم و اما شاید  نمی توانستم  جدی بودنشان را  باور کنم یا چیزی به هر حال همیشه آ زارم می داد . همیشه از دعوا فرار کرده ام شاید هم  همیشه یک ترسو بوده ام ،  نمی دانم .البته که ترسو هم بوده ام چون وقتی خواهران بزرگترم هم دعوا می کردند حاضر بودم قسمتی از دارایی ام را بدهم تا آ نها دعوا نکنند. یادم می اید که یک روز عروسکم را به خواهرم دادم تا با آ ن یکی  آ شتی کند.

و خط دیگرم درستکاری و دقیق بودن در کار بود که  آن روزها چقدر من را با خود گلاویزمی کرد  .

مدیرم  با دانشگاه ،   پدر  ،  کار  و دوست پسر هایش درگیر بود.   چقدر برای این دختر بیست و دو ساله سخت بود که این ها همه را با هم به تعادل برساند.

پنج ماهی از مدیریتش می گذشت که سخت درگیر امتحان   و بهم خوردن یکی از جدی ترین روابطش با یکی از دوست پسرهایی که برایش بسیار از نظر مالی و روحی مایه گذاشته بود, شد.

گاهی گداری پیش می آ مد که قبل از امتحان هایش در ساعت های کاری  در اتاق پشتی درس می خواند و برای من دلیل و برهان می آ ورد که هم به پولش نیاز دارم و هم باید درس بخوانم و هم این  که دوست پسرم که چند هزار دلار خرجش کرده ام   رفته است و بسیاری از داستانهای دیگر و من هم با بی میلی لبخند می زدم و تایید می کردم . اما حالا این گاه گداری ها به هر روز رسیده بود .  به فروشگاه می آ مد و وارد سیستم کامپیوتر می شد و بعد هم بدون  آنکه از سیستم خارج شود برای ساعتها از آنجا  خارج می شد تا مسئله ی دوست پسرش را حل کند یا با گروه های دانشگاهی در کافی شاپ جلوی فروشگاه درس بخواند و یا حتی با تلفن به دوست پسرش دعوا یا آشتی کند . بعد از چند ماهی دیگر کار به جایی رسید که صبح ها زنگ می زد و شماره ی کارمندی و کلمه ی عبورش را به من می گفت (    البته مدتها بود که از ان خبر داشتم) و از من می خواست که وارد سیستمش کنم و اگر هم کسی مثل معاون و یا   از مدیران بالاتر آمد ، بالاتر از سیستم خارجش نمایم.

منی که حتی حاضر نبودم برای خودم برای یک لحظه  کار خلاف کنم چه رنجی می بردم وقتی که شماره هایش را وارد سیستم می کردم . گاهی حتی احساس می کردم که انگشتانم می سوزد.

خود و شغل ام  را هم در خطر انداخته بودم چرا که اگر از دفتر مرکزی می فهمیدند که من این خلاف را کرده ام فقط مدیر نبود که اخراج می شد ،  اول من را اخراج می کردند ، از فکرش می لرزیدم  . گاهی حتی برای نصف روز باید وانمود می کردم که مدیر در فروشگاه بوده است در حالی که حتی به فروشگاه نیامد بود و من در تمام  آن ساعتها تنها کار کرده بودم. جسم و روحم در رنج پوشاندن گناه های مدیر در رنج بود و این  تمام ماجرا نبود . کار به جایی رسید که از من می خواست تا برای ان که  دفتر مرکزی متوجه غیبت  او در فروشگاه نشود , حتی گاهی برای او فروش کنم .

در چه جنگی بودم   با خودم , از سوئی تمام  آن بودن ها و نبودن ها ،  اخلاق,  وجدان کاری ودرستی و دقیق بودن  و از سویی دیگر کمک کردن به دختری بیست و دوساله  , که شدیدا نیاز به پول برای زندگی و دانشگاه  داشت  .

از سوئی درگیری های مستمر با پدرش برای خرجهای منزل وداستان های از دست دادن پولهایش در رابطه ای  احمقانه با دوست پسرش واز سویی دیگر مسائل بین خودمان و منی که تنها  شنونده  دردهایش بودم و سوگلی بودن و کار کردن, و یا از دست دادن کار و نداشتن و یافتن شغل جدید.

شاید گفتنش  آسان باشد اما وقتی که خودم هم برای هر ساعت کاری دست و پا می زدم و فکر نداشتن کار حتی برای یک ماه آ زارم می داد و از سویی دیگر در زندگی فردی هم هیچ گاه یاد نگرفته بودم که چگونه در بحرانها مشکلات را طبقه بندی کنم و بود نبود هر چیزی را به روی کاغذ ببرم و ارزش یابی کنم و حد اقل برای ساعتی با خودم صادق باشم و به خواستها و ارزش هایم نمره بدهم . و در  آخر خودم باشم. یاد نگرفته بودم که چگونه رابطه ای   باید با  رئیسم داشته باشم و  نباید حتی با رئیس خودم فرا تر از محدودیتهایم رابطه بسازم و این که پیچیده کردن روابط همیشه مشکل ساز بوده است و من نمی توانم که هم مشاور خانواده ی رئیسم باشم و هم کارمندش و هم خواهرش .

وقتی که با نزدیک ترین کسانم به مشاوره می نشستم  به سادگی می گفتند که باید یا به دنبال کار دیگری بروم و یا از ادامه ی این کار خلاف  وپوشش دادن به نبود مدیر در فروشگاه پایان دهم. به حرف آ سان بود اما یافتن کار مستلزم نوشتن رزومه و گشتن کار در کنار کارهای منزل و رسیدگی به فرزندان در کنار کار کردن در فروشگاه بسیار سخت بود و اگر هم  که اول کارم را متوقف می کردم و بعد دنبال کار می گشتم از لحاظ مالی دچار مشکل می  شدم و از طرفی دیگر نیاز به یک معرفی نامه از کار فعلی داشتم که در صورت رها کردن توضیح آ ن برای کار جدید غیر ممکن می شد.

در کنار تمام این جریانات چیزهای شاید در نگاه دیگران کوچکی هم همیشه در جریان بود که   همیشه  آزارم می داد .رئیسم گاهی بسیار بد زبان بود حتی برای من . کوچکترین چیزی باعث می شد که داد بزند و یا حتی (البته فقط به گونه ای  که من بشنوم) فحش بدهد. از کارمندان قبلی حتی چند فحش  آبدار فارسی یاد گرفته بود که گاه و بی گاه به زبان می آ ورد که باعث دلخوری و ناراحتی من می شد. و ا زآنجایی که یکی از خط های قرمز من داد زدن و فحش بود , هر چند که توان مبارزه لفظی نداشتم و یا حتی از لحاظ مقام مجبور به سکوت بودم اما تاثیر خود را بر چهره ام می گذاشت که گاهی برای جبران بی احترامی برای من خرید می کرد . گاهی نوشیدنی های گران قیمت می خرید و گاهی هم شکلات , بسته به   آنکه تا چه حد نتوانسته بود جلوی بد دهنی اش را بگیرد . و تمام این ها در کنار هم بیش از پیش همه ی داشته هایم را به زیر سوال می برد.

در یکی ازجلسات روانشناسی هفتگی خانم روانشناس به لزوم داشتن   هماهنگی کامل بین ساحت های پنج گانه ی انسانی حرف میزد و تاکید می کرد  که برای داشتن یک زندگی سالم و روان  آرام باید تا جایی که می شود بین این ساحتها هما هنگی باشد :

هماهنگی بین احساس و کردار, هماهنگی بین افکار و عمل , هما هنگی بین باور و رفتار, نیت و خواسته ها با گفتار.

خانم روانشناس اصرار داشت که باید تا میتوانیم هماهنگی و هم سویی این ساحت ها را بیشتر کنیم. درست مثل نت های موسیقی . هر چقدر این ساحت ها به هم نزدیک تر باشند نوای زندگی ما بهتر هست و ما از زندگی روحی و روانی بهتری بر خورداریم . تصمیم های ما بهتر است و مشکلاتمان کمتر.

می دیدم که چقدر در این زمینه مشکل دارم بین احساسات و اعمال من گویی خندقی فاصله وجود داشت و حالا باید من این خندق را پر می کردم .

فردای  آن روز با روحیه ی پایینی به فروشگاه رفتم. خیلی بد خوابیده بودم و تمام شب را به حرفهای خانم روانشناس فکر کرده بودم. وقتی که به فروشگاه رسیدم رئیسم از من خواست که مثل روزهای گذشته وارد سیستمش کنم چون که ا متحان دارد و یکی دوساعتی دیرتر خواهد  آمد. دستم به سمت کامپیوتر نمی رفت . فروشگاه را باز کردم. ایمیل ها را خواندم وکارها  را روبراه کردم

چهل و پنج دقیقه ای  گذشته بود و من هنوز رئیس را وارد سیستم نکرده بودم. در برزخی دست و پا می زدم می دانستم که امروز روز حادثه خواهد بود. اما گویی برای به تاخیر انداختنش و هراس روبه رو شدن با این  بحران , اشوب , کشمکش  ناگهان به سمت کامپیوتر دویدم و رمز عبورش را هم وارد کردم و با چهل و هفت دقیقه تا خیر وارد سیستم   کردم.

دستانم می لرزید . از خودم بدم می آ مد ،  چقدر ضعیف بودم. اشک به چشمانم  آمد . اما وسط یک فروشگاه بزرگ بودم که آ دمها از جلوی من رژه می رفتند. سرم گیج می رفت . از خطا و همد ستی در گناه بیشتر رنج می بردم یا ازضعف نا توانی بین مشکلات حل نشدنی های انسانی؟ .

ساعتی بعد رئیسم به فروشگاه آ مد . به صفحه ی کامپیوتر نگاه کرد و دید که از اول صبح وارد سیستم نشده است و حتی فروشی هم زیر اسم او نداشته ام. چیزی نگفت .

حال خوبی هم نداشت. برایم تعریف کرد که شب گذشته دعوای خیلی بدی با پدرش داشته است و پدرش  نیاز به کمک مالی بیشتری از طرف او دارد. کمی دلم به درد آ مد . اما او   با درآ مد دزدی و از راه خطا نمی توانست به پدرش کمک کند. برای نهار بیرون نرفت و خیلی سخت کار کرد. دختر بسیار نیرومندی بود و وقتی که کار می کرد , می توانست به اندازه   دو نفر کارکند  . و این چیزی بود که همه می دانستیم .   آنقدر هر دو در افکار مان و رنجها یمان غرق شده بودیم که بدون مکالمه ای  در چهار ساعت بعدی تمام  کارها را انجام دادیم  .

بعد از چهار ساعت کار سخت  ، تنها شدیم. خیلی ساکت بود . آ نقدر که نگران شدم می دانستم که خیلی زود تر از این ها باید به این که صبح به موقع وارد سیستم نشده چیزی بگوید  ، چون به خوبی می دانستم که بزودی حرفی و یا اشاره ای  به آ ن خواهد کرد .

هر چند که خودم هم چندان روحیه  خوبی نداشتم.

درست وقتی که همه چیز تمام شده بود. و تنها می بایست دور اطراف کامپیوتر را مرتب می کردیم و برای آ خر روز پولها را می شمردیم و در ها را می بستیم.  با بی حوصله گی و کمی فریاد گفت که یکی از سه در اصلی را ببندم. بدو ن   آنکه حرفی بزنم در را بستم. در حالی که در را می بستم از سمت دیگر فروشگاه نگاهش می کردم. انگار که ناگهان  فرصت یافته بود که به گناههای نکرده ام فکر کند . خشمی را در زیر پوستش می دیدم. ضربان قلبم بالا می رفت . هر دو بدون نهار کار کرده بودیم و من حتی اعتراضی نکرده بودم. در حالی که در کانادا حق من بود که نیم ساعت وقت ناهار داشته باشم . اما با  آن قانون های نا نوشته ی بین ما  گاهی این وقت به دلخواه مدیرم   حذ ف می شد .   شاید پیش خود فکر می کرد که به جای این لطفی که در حقش می کردم و گاهی بدون وقت نهار کار می کردم او هم به من ساعتهای خوب کاری می دهد .

بدون حرفی به آ رامی به سمت در دوم رفتم که ان را هم ببندم . فکر کردم که بهتر است کار خود را انجام دهم قبل از ان که او خشمگین شود. ویا به کند بودن متهمم کند . اما ناگهان از سمت دیگر فروشگاه فریاد زد که با چه اجازه ای  این کار را کرده ام و شروع به فریاد زدن کرد. در همان زمان یک مشتری از در میانی وارد فروشگاه شده بود و متعجب از فریاد او به ما نگاه کرد چراکه  در کانادا کسی حق فریاد زدن حتی به کارمند خود را ندارد. زیرا که   نوعی از harassment or bully است. من که خجالت زده از موقعیت در جلوی آد مها سخت دلخور بودم , من که از صبح بار گناه دوباره داشتم و از شب قبل با خود قسم خورده بودم که روح و جانم را همسو کنم, به یک باره آ شفته و لرزان به اتاق پشتی رفتم ،  کیفم را برداشتم و  به امید ترک کار برای همیشه فروشگاه را ترک گفتم 

Like 🙂
0

نگاهم کن 1

نگاهم کن مجموعه ای از تجربیات نویسنده درباره ی بچه های اوتیسم و روشهای فعلی کاری در ونکوور است . بعضی از این خاطرات بصورت گزارش و بعضی دیگر بصورت داستان خواهد بود. در ضمن باید خاطر نشان کنم که روشها و پولهای دولتی از استانی به استان دیگر متفاوت است.و مهم آن که برای حفظ حقوق فردی واجتماعی افراد ,تمامی نام ها و نشانه ها کاملا ساختگی هستند.
قسمت اول
تلفن زنگ می زند ساعت پنج و نیم صبح است. می شود گفت اصلا نخوابیده ام. تمام شب را لحظه شماری کردم و هر یک ساعت ، موبایلم را چک کردم تا مطمئن شوم که حتما روشن و صدایش بلند است . حتی برای زنگ تلفن دفتر مرکزی آموزش و پرورش زنگ متفاوتی گذاشته ام. به من گفته شده بود که می توانم از ساعت پنج صبح منتظر تلفن باشم و وقتی که تلفن زنگ زد و کامپیوتر(اپراتور) اسم من را و ماموریتم را اعلام کرد می توانم با وارد کردن کد شخصی ام ,اعلام نمایم که پیام را گرفته ام و آیا این مامورییت را می پذیرم یانه.
به من اطلاع داده بودند که برای شروع بکار ابتدا باید برای مدتی به شکل on call کار کنم و بعد با من قرار داد خواهند بست. خیلی هیجان داشتم. وقتی بعد از مصاحبه به من گفتند که مدارکم را تحویل دهم ، داشتم روی ابرها راه می رفتم. باورم نمی شد که بالاخره بعد از دوازده سال کار کردن در کانادا دوباره به مدرسه برگشته ام و در مدرسه کار خواهم کرد. چقدر این دوسال درس خواندن در یکی از دانشگاههای شهر و برای شخصی به سن و سال من کاری درست شجاعانه بود وارزش این همه زحمت را داشت.
وقتی تلفن زنگ زد بقدری هیجان زده بودم که از رختخواب پریدم و موبایلم از دستم لیز خورد و به زیر تخت رفت.
داشتم زهره ترک میشدم . خدایا موبایلم . نکند اپراتور قطع کند و من را از لیست تماس بردارند . چون به من گفته شده بود که اگر چندین بار متوالی جواب تلفن ها را ندهی از لیست حذف خواهی شد.
تلفن هنوز زنگ می زد . همسرم با آ رامش کمکم کرد تا کدم را وارد کنم و مامور یت را بپذیرم .
با آنکه صبح خیلی زود بود اما هیجان زده بودم تا مدرسه را در نقشه پیدا کنم و اگر مشکلی در پیدا کردن مدرسه و یا شنیدن نام مدرسه داشته ام سریعا با مرکز تماس بگیرم.
همه چیز خوب پیش میرفت ، مدرسه مشخص بود و میدانستم که به کجا می روم و آن روز بخصوص دقیقا به جای چه کسی کار خواهم کرد.
تا آماده شدن صبحانه بارها اسمها و نشانی ها را چک کردم و همه چیز را بررسی کردم تا چیزی از قلم نیفتاده باشد.
همان طور که به من گفته شده بود به دفتر دبیرستان مراجعه کردم . گفتم که من یک کمک معلم هستم و نامم باران است و به جای جیم امروزدر اینجا هستم.
با لبخند و تشکرو دادن نقشه ی مدرسه من را به طبقه ای دیگر، به دفتر مرکز آموزشی فرستادند.
دفتر مرکز آموزشی در دبیرستانهای ونکوور مسئولیت آموزش دانش آ موزانی را دارد که به هر دلیلی مطالب آ موزشی را در کلاس دریافت نکرده اند و امکان آن را دارند تا با حضور در این دفتر از کمک های آ موزشی بهره ببرند.
معمولا این مرکز شامل چندین اتاق است . اتاق سکوت برای دانش آموزانی که دچار استرس های مزمن هستند , اتاق مخصوص امتحان برای دانش آموزانی که برای جواب دادن به سوالات امتحانی نیاز به وقت اضافه دارند ، اتاق اموزش که معمولا بزرگترین اتاق است با چند میز و صندلی و اتاق مخصوص برای بچه های اوتیسم.
در دفتر مرکزی آموزشی خودم را به ریاست مرکز معرفی کردم. و از آنجایی که خیلی زود رفته بودم وقت داشتم تا به اتاق ها نگاهی کنم و با فراغت خاطر برنامه ی کاری و کلاس هایم را پیدا کنم.
زنگ دوم و چهارم باید در کلاسهای ریاضی حاضر می شدم و از کلاسها یادداشت بر می داشتم . و در ضمن در کنار معلم اصلی کلاس به بچه ها در تمرین های ریاضی کمک می رساندم.
اما زنگ اول و سوم باید در اتاق دانش آموزی که اوتیسم دارد می ماندم و با او کار می کردم.
پوشه ای به من داده شد که در ان مشخصات دانش آموز , سن,و جنسیت ثبت شده بود. و اطلاعات دقیق و کاملی به جانشین یک روزه می داد که باید چگونه با این بچه ارتباط بر قرار کرد و جدول کاملی از برنامه های روزانه و جدول دقیقی از دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها در آ ن نوشته شده بود.
بخوبی می دانستم که چالش بزرگ من همین دو زنگ خواهد بود. و به یاد حرف استاد دانشگاهم افتادم که می گفت اگر شما یک بچه با اوتیسم را دیده باشید , یک بچه با اوتیسم دیده اید و هنوز اگر هم صد و یک بچه با اوتیسم دیده باشید , فقط صد و یک بچه با اوتیسم دیده اید که مطمئن باشید صد دومی متفاوت است.
درانتهای برنامه های دانش آ موز تاکید شده بود که اگر در زمانی که با دانش آموز هستید متوجه هر گونه هیجان , استرس, پریشانی و یا ناراحتی شوید ، سریعا به مسولین اطلاع دهید و هیچ گاه حتی برای لحظه ای دانش اموز را تنها نگذارید و می توانید موبایل خود را در کنار خود داشته باشید و در صورت نیاز با این شماره ها تماس بگیرید.
با خواندن این مطالب ترس و دلهره ی عجیبی به دلم راه افتاد . چقدر درس خواندن تا عمل کردن متفاوت است. اگر نتوانم , اگر بچه با دیدن چهره ی جدید در اتاقش دچار پریشانی شود چه؟
دو سال درس خوانده بودم. کلاسهای اضافه راآموزش دیده بودم ، از کار قبلی ام بعد از دوازده سال کناره گرفته بودم. راه برگشتی نبود .
به خودم اطمینان دادم و سعی کردم جور دیگری به قضیه نگاه کنم, سابقه ی سیزده سال معلمی در ایران و مادر دو فرزند بودن و مطالعات زیاد بود که من امروز آ نجا بودم. نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم که اینجا هم نوشته که باید هوشیار باشم و در صورت نیاز از دیگران کمک بگیرم. پس با جرات رو به سمت مدیردفتر آ موزشی کردم و گفتم که امروز روز اول کار من است و قبلا در مدارس کانادا کار نکرده ام.
آقای گری با لبخندی گشاده دستم را به گرمی فشرد و تبریک گفت و اعلام کرد که اصلا نگران نباشم و خوشحال می شود که به تمام سوالات من پاسخ دهد. و در مورد آن پسر دانش آموز هم نگران نباشم و ومطمئنا برنامه ها را عوض می کنند تا من فرصت یادگیری کار کردن با دانش اموز را داشته باشم .
آقای گری که گویی سالها است من را می شناسد و من یکی از بهترین کمک معلم های مدرسه خواهم بود ، آرامش بی نظیری به من داد .

Like 🙂
0

نگاهم کن قسمت دوم

پسر بچه، بسیار سفید و رنگ پریده، پشت میزی در اتاق مخصوص سکوت نشسته بود، که فقط در اختیار او و مربی‌اش قرار داشت. اتاق در دیگری هم به سمت راهرو داشت.
در اتاق یک میز بزرگ چهار نفره و سه صندلی خودنمایی می‌کرد. در پایین پای پسرک سبد آبی‌رنگ بسیار بزرگی پر از کاغذ بود و روی میز هم چند کاغذ سفید. نور کم‌رنگ سفیدی از سقف اتاق را روشن می‌کرد و دیگر هیچ.
به قدری به نظرم دلگیرآمد که دوست داشتم از آنجا بروم. آقای گری پشت سرم ایستاد و با من به آن سوی پنجره‌ی شیشه‌ای، به پسر بچه، خیره شد. انسان بسیار دانایی بود، می‌توانست به راحتی احساسات و افکار دیگران را بخواند. بدون آنکه سمت نگاهش را تغییر دهد، گفت: «متاسفانه کار زیادی نمی‌شود کرد. تنها باید آرام نگاهش داریم. اهداف امسال ما بسیار انگشت‌شمارند. هدف اول ما این است که بتواند تمام ساعت‌ها در مدرسه حضور یابد و آرام باشد. آرامش شرط اول آموزش است. اگر به این هدف برسیم، چند آموزش ساده را برایش پی می‌گیریم که در زندگی بسیار مهم و اساسی هستند؛ مانند آشپزی، ورزش و کار. در این‌صورت می‌تواند در خانه‌ی سالمندان، یا در یکی از مراکز ورزشی کاری بیابد، یا حتی برای انبارگردانی پذیرفته شود».
با تعجب نگاهش کردم. بدون چرخاندن سر به تعجب من پاسخ داد: «این بچه استعداد عجیبی در ریاضی دارد، اما نمی‌توانیم با او ارتباط دائمی برقرار کنیم. متاسفانه به سبب اوتیسم اضطراب بسیار شدیدی دارد که مانع هرگونه آموزش روش‌مند می‌شود. در دبستان تمامی تلاش‌های لازم برای آموزش‌های روش‌مند انجام شده است؛ حالا در دبیرستان هدف ما، با توجه به توانایی‌ها و مهارت‌هایش، آماده کردن او برای وارد شدن به جامعه است. در 5 سال دبیرستان باید بتواند برای یک زندگی ساده در آینده آماده شود. آنقدر که بتواند برای خودش غذا بپزد، محیط اطرافش را تمیز کند، کارهای ساده‌ای مثل تمیز کردن میزهای رستوران، یا مراکز ورزشی و خانه‌ی سالمندان را انجام دهد؛ اما چون این بچه استعداد خوبی در ریاضی دارد، امید داریم که به درد انبارگردانی هم بخورد. حالا باید دید. شما امروز تنها نیم‌ساعت در کنارش بنشینید. اگر آمادگی ندارید، برنامه‌ها را تغییر خواهم داد و حتی می‌توانم با شما در اتاق بمانم».
با هم وارد اتاق شدیم. مربی دیگری که در اتاق بود به ما نگاه کرد. آقای گری من را به مربی و پیتر معرفی کرد. پسر بچه حتی نگاهی هم به ما نکرد. تنها کاغذی را برداشت و مشغول پاره کردن آن به شکلی بسیار عجیب شد. گاهی صدایی شبیه خرناس از میان دندان‌هایش شنیده می‌شد.
آقای گری از مربی تشکر کرد که در تغییر برنامه همکاری داشته و پیتر را از خانواده تحویل گرفته و به اتاق آورده است. مربی در سکوت فقط لبخند زد.
آقای گری از مربی خواست که برنامه‌ی روز را از روی میزش بردارد، یادآوری کرد که چون باران برای بار اول است که به این مدرسه می‌آید، امکان دارد که در برنامه‌ها باز هم تغییراتی ایجاد شود، زیرا لازم است که بین هر کلاس یکدیگر را ببینند.
با آقای گری در اتاق نشستیم. در پرونده‌ای که در دست داشتم، نوشته شده بود پیتر برای کاهش اضطراب کاغذ مارپیچی درست می‌کند. اما من اصلاً مفهوم این جمله را درک نکرده بودم و تازه داشتم با معنای آن آشنا می‌شدم. حضور منِ ناشناس باعث اضطراب پیتر شده بود، برای همین به محض آنکه کاغذ مارپیچی اول را تمام کرد، آن را با دقت داخل سبد بزرگ گذاشت و کاغذ دیگری را از روی میز برداشت. در بینابین گاهی هم بدون نگاه به ما خرناس می‌کشید.
آقای گری خواست نگران نباشم و گفت این رفتارش طبیعی است و به زودی به من عادت خواهد کرد. گاهی چند روز، یا حتی چند هفته، طول می‌کشد که پیتر به فرد جدید عادت کند.
بعد از کاغذ مارپیچ، آقای گری از داخل کمد دیواری لپ تاپی آورد و به پیتر داد و گفت می‌تواند برای 20 دقیقه فیلم ببیند و با انگشت به من اشاره کرد و گفت: «باران در کنار تو خواهد نشست و تو آرام خواهی بود، اگر لازم باشد می‌توانی دو کاغذ دیگر برداری و مارپیچ بسازی».
پیتر با سرعت رمز کامپیوتر را وارد کرد و در YouTube به دنبال برنامه‌ی دلخواهش گشت. بعد از پیدا کردن برنامه، آقای گری زمان‌سنج را جلوی پیتر گذاشت و روی 20 دقیقه تنظیم کرد و از اتاق خارج شد. آنچه فقط در این 10 دقیقه‌ی کار یاد گرفته بودم، به اندازه‌ی یک روز از روزهای دانشگاهم وزن و سنگینی داشت.
در سکوت نشستم و تماشایش کردم. با دقت، 20 دقیقه‌ی کامل برنامه‌ی دلخواهش، یک برنامه‌ی تلویزیونی انتخاب صدای برتر، را با صدایی بسیار پایین تماشا کرد. به محض آنکه زمان‌سنج به صدا درآمد، با سرعت لپ تاپ را بست و کاغذی برداشت تا مارپیچی دیگر بسازد. آقای گری هم که در این مدت به کارهایش سر و سامانی داده و مطمئناً با دقت دقیقه‌ها را هم دنبال کرده بود، وارد اتاق شد و لپ تاپ را داخل کمد گذاشت.
از داخل کمد یک کتاب ریاضی برداشت و صفحه‌ای را باز کرد. وقتی که پیتر مارپیچ را ساخت و داخل سبد گذاشت، کتاب را جلویش گذاشت و از او خواست تا 5 صفحه از تمرینات را انجام دهد و خود برای دو سه دقیقه‌ای در اتاق نشست تا مطمئن شود که همه چیز درست پیش می‌رود. بعد به آرامی از من پرسید که آیا می‌تواند دوباره مرا برای 20 دقیقه تنها بگذارد؟
با اشاره‌ی سر تصدیق کردم. در حقیقت همان طور که گفته بود هیچ کاری نمی‌کردم و تنها در سکوت، در اتاق سکوت، با پسری نشسته بودم که در خود فرو رفته بود.

Like 🙂
0

نگاهم کن قسمت سوم

پیتر با سرعت مشغول حل کردن تمرینات ریاضی شد. چنان سریع ضرب‌ها را ذهنی جواب می‌داد و فقط حاصل ضرب آخر را توی کتاب می‌نوشت، که دهانم از تعجب باز مانده بود. تمامی معادلات 5 صفحه را در ده دقیقه تمام کرد. در بین انجام تمرینات گاهی، که کمی دچار شک می‌شد، خرناس می‌کشید اما حتی برای لحظه‌ای هم به سمت من نگاه نمی‌کرد. انگار اصلاً حضور ندارم. وقتی معادلات را تمام کرد، کتاب را بست و در گوشه‌ای از میز گذاشت و کاغذی برداشت تا مارپیچ دیگری بسازد.
حالا من در گیرودار این بودم که آیا باید به جواب‌های داده شده نگاهی بیندازم یا نه؟ آیا وظیفه‌ی من است که آن‌ها را تصحیح کنم و نمره‌ای بدهم؟
دستم به سمت دیگر میز نمی‌رفت، انگار این من بودم که باید از شاگردم برای تصحیح اجازه می‌گرفتم. انگار او بود که حکم‌فرمانی می‌کرد. وقتی آقای گری کتاب ریاضی را به پیتر داده و دستورهای لازم را برایش شرح داده بود، پیتر حتی کلمه‌ای حرف نزده بود. من به غیر از خرناس‌هایش، صدای دیگری از او نشنیده بودم.
خدایا چه کنم؟ آقای گری با آرامش و اقتداری با پیتر حرف می‌زد که من در خود سراغ نداشتم؛ او هم همه‌ی دستورهای آقای گری را انجام داده بود یا من هنوز هیچ سر پیچی‌ای از او ندیده بودم. چقدر دقیق و وقت‌شناس بود. سر 20 دقیقه بدون آنکه لازم باشد به او تذکری بدهم، لپ تاپ را بسته و به کناری گذاشته بود. اما حالا چه؟ آیا باید بلند می‌شدم کتاب را برمی‌داشتم و جواب‌هایش را تصحیح می‌کردم، یا همانطور که به من گفته شده بود، باید فقط آنجا می‌نشستم؟ ولی شاید آقای گری به اتاق بیاید و بپرسد که آیا جواب‌ها را تصحیح کرده‌ام؟ خدایا این دیگر چه حالی است؟ بین معلمی کردن و یا یک بودن تنها دست و پا می‌زدم. آیا بهتر نیست خودی نشان دهم و وقتی آقای گری به اتاق آمد با اعتماد به نفس سر بلند کنم و بگویم تمام سوال‌ها تصحیح شده است؟ درست است که آقای گری گفت که پیتر استعداد خارق‌العاده‌ای در ریاضی دارد، اما هر چه باشد به او آموزش می‌دهند و امکان دارد که در جاهایی اشتباه کرده باشد و این طور هم نیست که کسی جواب‌ها را تصحیح نکند. حتماً باید در جایی گزارش تکالیف بچه نوشته شده باشد. پس چه بهتر که من کارم را درست و کامل انجام دهم و اینقدر ضعیف و بی مسئولیت آنجا ننشینم تا بقیه مجبور باشند که سهم کار مرا هم انجام دهند.
سعی کردم کمی جرات داشته باشم. هر چه بود با یک بچه طرف بودم و این بچه در مدرسه حضور داشت و حتماً وظیفه‌ی خود را می‌دانست. حالتی نیم‌خیز گرفتم. پیتر با کاغذ اول مارپیچی کامل ساخته بود و داشت آن را با دقت در سبدش می‌گذاشت. به آرامی به سمت دیگر میز خم شدم. هنوز به حال خمیدگی کامل در نیامده بودم، سمت نگاه پیتر دقیقاً در جهت خلاف حرکت من بود و احتمالاً نمی‌توانست حرکت مرا ببیند. اما با سرعتی مافوق تصور، مثل ماده‌شیری که از بچه‌اش محافظت می‌کند، چرخید و کتاب را برداشت و خرناسی کشید که تمامی اجزاء بدنم به لرزه درآمد. گویی پشت سرش هم چشم داشت و شاید هم تمام مدت نقشه و افکار مرا خوانده بود. کتاب را به سرعت برداشت و ایستاد و خرناس کشید. صدای خرناسش آنقدر بلند بود که آقای گری به سرعت خود را به اتاق رساند. آقای گری اول از من پرسید که آیا حالم خوب است؟ دهان خشک شده بود و از ترس باز نمی‌شد؛ اما مطابق با اخلاق ایرانی خودمان نمی‌خواستم که احوال واقعی و ضعف خودم را بلند داد بزنم. فکر می‌کردم اگر بگویم تا حد مرگ ترسیده‌ام خودم و کارم را زیر سوال برده‌ام. پس تنها با حرکت سر تصدیق کردم که خوبم. چقدر این مرد آقا بود. حتی نپرسید که چه شده است؟ فقط گفت که اگر دوست دارم می‌توانم از اتاق بروم. گفتم که می‌مانم. آقای گری رو به پیتر کرد و خیلی آرام و مقتدارنه از پیتر خواست که بنشیند و کتاب را روی میز بگذارد. پیتر با خرناسی نشست و کتاب را دقیقاً سر جای قبلی‌اش گذاشت و کاغذ دیگری برداشت و شروع به ساختن مارپیچ کرد. یک دقیقه‌ی بعد فقط صدای جیغ کاغذ بود که زیر انگشتان سریع پیتر پاره می‌شد تا مارپیچ دیگری متولد شود. هر سه نفرمان در سکوت نشسته بودیم و من خجالت زده بودم که نتوانسته بودم با پیتر فقط 20 دقیقه بنشینم تا آقای گری به کارهایش برسد. چقدر احساس گناه می‌کردم. تایمر هنوز 8 دقیقه‌ی پایانی را نشان می‌داد و پیتر تمام آن مدت را به پاره کردن کاغذ و ساختن مارپیچ اختصاص داد، هر دقیقه یک مارپیچ. حالا سبد کاملاً پر شده و کاغذهای مارپیچ شده از آن بیرون زده بود. هیچ کس حرفی نمی‌زد. فقط و فقط صدای جیغ کاغذ به گوش می‌رسید. حتی آقای گری هم دست به سوی کتاب نبرد. نه از من چون و چرایی شد و نه از پیتر سوالی.
وقتی که زمان‌سنج برای بار دوم در آن روز اتمام 20 دقیقه را اعلام کرد، پیتر به پشتی صندلی تکیه داد و به دیوار خیره شد.
نه به آقای گری نگاه می‌کرد و نه به من. آقای گری رو به او گفت:
«20 دقیقه تمام شد. آیا سوال‌ها را جواب داده‌ای؟»
و پیتر برای اولین بار در آن روز به آرامی گفت: «بله» و کتاب را به آقای گری داد.

Like 🙂
0

نگاهم کن قسمت چهارم

مه چیز برایم جور دیگری بود. هر چه از اوتیسم و اهمیت یک برنامه‌ی دقیق زمانی در کتاب‌های دانشگاهی خوانده بودم، چنان پررنگ شده بود که هیچ استاد یا درس دانشگاهی قادر نبود آن را آنچنان روشن کند. چقدر این زنگ از کار من با دانشگاه برابری می‌کرد.
چقدر من عجله کرده بودم. مهم بود بدانم که کار با دانش‌آموز مبتلا به اوتیسم چقدر حساس و حیاتی است. زمان و برنامه اهمیت دارد، هر لحظه و ثانیه برای او مهم است و من چقدر از این همه دور بودم.
تا پیش از این، هر آنچه آموزش دیده و آموخته بودم، از اهمیت به کارگیری زمان‌سنج برای بچه‌های مبتلا به اوتیسم، اهمیت کار بر اساس برنامه‌ریزی، که استرس و اضطراب بچه‌های اوتیسم را کاهش می‌دهد، و اصلاً هر آنچه در زندگی از نظم و برنامه شنیده بودم، همگی در جایی، در مرحله‌ی شنیدن، بودند؛ اما اینجا، زمان عمل بود. اینجا لحظه و ثانیه مفهوم داشت، تعریف داشت و اجرا می‌شد. نه به حرف که به دقت و در عمل.
از آقای گری و از این بچه شرم داشتم که برای لحظه‌ای نظم برنامه‌اش را تغییر داده بودم.
آقای گری 5 صفحه‌ی کتاب تمرینات ریاضی را یک به یک با دقت تصحیح کرد. هر یک از معادلات را با خودکاری علامت گذاشت. پیتر نگاه از قلم او برنمی‌داشت. همه را می‌دید. انگار روحش و وجودش مانند عقابی بر بالای آن صفحات پر می‌زد تا نتیجه را با دقت ببیند و خود شاهد درستی و نادرستی‌اش باشد. آقای گری در صفحه‌ی 4 مکثی کرد و با وسواس یکی از معادلات را بررسی کرد. پیتر صاف نشسته بود و حتی پلک نمی‌زد. حتی به صندلی تکیه نداده بود، انگار کسی دارد حکم زندگی یا مرگش را امضا می‌کند. همه در سکوت نگاه می‌کردیم. صورت پیتر از هیجان رنگی گرفت و هیجانش خرناسی شد و بیرون پرید. نفسم همراه پیتر برای لحظه‌ای ایستاد. من هم مضطرب بودم که اگر آن معادله غلط باشد، چه؟ خرناسش انگار قلم را لغزاند و در همان لحظه آقای گری علامت درست زد و گویی همه آرام شدیم و در آخر تمرینات نوشت: همه درست.
هر سه نفسی عمیق کشیدیم.
به محض آنکه پیتر از درستی همه‌ی جواب‌ها مطمئن شد، کاغذی برداشت تا مارپیچ دیگری بسازد. آقای گری کتاب را داخل کمد گذاشت و با یک بسته خمیر بازی برگشت. وقتی که پیتر از ساختن کاغذ مارپیچی فارغ شد، آقای گری زمان‌سنج را روی 20 دقیقه‌ی دیگر تنظیم و به پیتر اعلام کرد که می‌تواند برای 20 دقیقه با خمیرها بازی کند.
پیتر خمیرها را برداشت و شروع به بازی کرد؛ آقای گری بعد از آنکه با نگاهی به من مطمئن شد که مشکلی ندارم و می‌تواند ما را تنها بگذارد، از اتاق خارج شد.
هر دو در سکوت نشسته بودیم. پیتر با انگشتانش خمیر را ورز می‌داد و من با میلیون‌ها سوال بی‌جواب ذهنم را.
چگونه پیتر، پیتر امروز شده بود؟ چگونه او را این چنین آموزش داده بودند؟ آیا این پیتر بود که ابتدا برنامه و زمان را شناخته بود؟ یا همه با آموزش به اینجا رسیده بودند؟ آیا این آقای گری بود که 20 دقیقه را مشخص می‌کرد؟ یا این پیتر بود که از ابتدا دستور داده بود و حالا همه باید به دلخواه او برنامه می‌نوشتند؟
درست مثل سوال مرغ و تخم‌مرغ شده بود. چه کسی از ابتدا برنامه را مشخص می‌کرد؟
پیتر در ریاضی عالی بود؛ پس چرا آقای گری گفته بود که برای دروس آکادمیک هیچ برنامه و هدف مشخصی نداریم؟ چرا دست از آموزش پیتر کشیده بودند؟ چگونه می‌توانستم با پیتر ارتباط برقرار کنم؟
اگر جواب بعضی از سوال‌ها غلط بود، چگونه به پیتر می‌گفتند؟ منِ بیننده هم دچار هراس شده بودم و احساس می‌کردم که پیتر اصلا تحمل ندارد که به او بگویند اشتباه کرده است. اگر پیتر مضطرب می‌شد چگونه او را آرام می‌کردند؟ به او چه می‌گفتند؟
چرا پیتر با انگشتانش کاغذ را مارپیچی پاره می‌کرد؟ آیا این کار را کسی به او یاد داده بود؟ در آخر روز با این کاغذ‌های مارپیچی چه می‌کرد؟
پیتر همچنان خمیر بازی را ورز می‌داد و من سوال‌های بی‌جوابم را زیر و رو می‌کردم. 20 دقیقه‌ی دیگر به آرامی و بدون هیچ مشکلی تمام شد و زمان‌سنج زنگ زد. پیتر مانند دفعات قبل خمیر را، دقیقاً در سمت مخالف من در انتهای میز، داخل بسته گذاشت و کاغذی دیگر را برداشت تا مارپیچ دیگری بسازد.

Like 🙂
0

حبیب خدا پیش خداست

کتاب فلسفه را از کیفم بیرون می آورم و به گوشه اتاقم پرت می کنم. حالا دیگر باید از عالم مثل افلاطون بیرون بیایم و خودم را برای امتحان عروض و قافیه آماده کنم. کتاب را به تعداد روزهایی که تا امتحان بعدی فرصت داریم، تقسیم می کنم. وزنها و بحرها را روی کاغذهای کوچک رنگی می نویسم و به در و دیوار خانه می چسبانم.

تلفن زنگ می زند، مادر جواب می دهد. بعد از سلام و احوالپرسی می گوید : ” بله، قدمتان به روی چشم، تشریف بیاورید. ”

به مادر می گویم : ” همینطور ندیده و نشناخته که نمی شود بیایند، بعدش هم، شما که می دانید من می خواهم بروم دانشگاه. ”

مادر می گوید : ” پدر زن دایی زینب، دوشنبه عمل قلب دارد، چند روز دیگر می آیند تهران. ” از این که ذهنیاتم را لو داده ام، خجالت زده از اتاق بیرون می روم.

می دانم هر قدر کار کنم، آخر سر مادر خواهد گفت : ” دخترهای مردم نمی گذارند مادرشان دست به سیاه و سفید بزند. همه می گویند : ” تو که دیگر غصه ای نداری، بچه هایت بزرگ شده اند و کمکت می کنند.”  دیگر خبر ندارند که اگر یک روز خانه نباشم، از گرسنگی می میرید. ” کتابم را می بندم و به کمکش می روم.

ظرف و ظروف داخل کابینت را روی زمین پخش کرده و مواد غذایی یخچال و فریزر را هم روی میز ناهارخوری ریخته است. هر دو کار را همزمان و با عصبانیت تمام انجام می دهد. وقتی مرا بدون کتاب می بیند، خوشحال می شود اما به روی خودش نمی آورد. کنار یخچال  بین وسایل روی زمین، جایی برای من باز می کند و به این ترتیب معلوم می شود که من باید یخچال را مرتب کنم.

همینطور که مشغول کار هستم، با صدای بلند بیت ” میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس   خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود ” را می خوانم و تقطیع هجایی می کنم.

مادر که دیگر دست تنها نیست و سر حال شده است، می خندد و می گوید : ” این حرفها چیست؟ مهمان حبیب خداست. ”

– ولی اگر وسط امتحانها نازل بشود، دیگر بلای آسمانی است، نه حبیب خدا. ”

مادر که می بیند کمکش می کنم دیگر امتحان من یادش می رود و می خواهد سنگ تمام بگذارد. کتاب و جزوه هایم را دورم می چینم، چند خط درس می خوانم و بعد بادمجانها را با چنگال برمی گردانم یا سبزی قورمه را هم می زنم که نسوزد. کم کم جزوه هایم پر از لکه های زرد و سبز می شود.

صدای زنگ در شنیده می شود و لحظه ای بعد صورت احمد که مثل همیشه شکلک در می آورد در مانیتور آیفون ظاهر می شود. مادر از ترس این که مبادا احمد تعطیلات آخر هفته را در خوابگاه دانشگاه بماند درباره مهمانها چیزی نگفته بود و حالا از این که می دید او بی خبر از همه جا شاد و سر حال به خانه آمده، خنده اش می گیرد.

احمد با دیدن اوضاع به هم ریخته خانه می گوید : ” خسارت جانی هم داشته؟ چند ریشتر بوده؟ ”

– قرار است حبیب خدا بیاید نه زلزله، خسارتش هم بعدا معلوم می شود.

مادر به احمد که هاج و واج مانده، می گوید : ” دایی محسن اینا دارند می آیند تهران. ”

– برای همین دارید خانه تکانی می کنید؟ مگر غریبه اند یا بار اولشان است که می آیند؟

– این دفعه خانواده زندایی هم هستند.

– تا از شر این دختر بد ترکیبشان راحت نشوند، دست بردار نیستند. من که نیستم فردا صبح برمی گردم خوابگاه.

– دایی ات بفهمد ناراحت می شود. پدر زندایی عمل قلب باز دارد. یکی دو هفته ای می مانند و بعد از عملش می روند.

– پس بوی حلوا می آید.

– نه داداش، تازه می خواهد بازسازی بشود، تا وقتی بچه تو و دخترش را نبیند که نمی میرد.

احمد به طرفم خیز برمی دارد، جیغ می کشم و به طرف آشپزخانه می دوم. با دیدن یادداشتی که به در آشپزخانه چسبانده ام می ایستد و مشغول خواندن می شود : “مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن، بحر مجتث مثمن مخبون ” خدا بیامرز چه اسم طولانی و سختی هم داشته ! این یکی، بزرگ کدام خاندان بوده؟ ” مادر وقتی می بیند احمد فعلا سرحال است از فرصت استفاده می کند و می گوید : ” مادر جان، یک مقدار خرت و پرت لازم دارم هر وقت فرصت کردی بگو با هم برویم کمی خرید کنیم. ”

فردا که از مدرسه برگردم باید مهمانداری کنم. با عجله ناهار می خوریم و دوباره مشغول کار می شویم. مادر می گوید : “خیر ببینی، نرگس جان، اتاق بالا را هم برایشان آماده کن. ”

همین طور که از پله ها بالا می روم می گویم : ” برای آزمون کلفتی، بیشتر آمادگی دارم تا امتحان فردا. ” ملافه ها را عوض می کنم. اتاقها را به قول مامان از ته جارو می کنم و بعد از گردگیری بعضی از وسایل ظریف و تزئینی را از دم دست برمی دارم تا بچه های بیش فعال دایی، خسارت کمتری وارد کنند.

ساعت یازده شب تلفن زنگ می زند، احمد می گوید : ” از شیراز است. ” و گوشی را به مامان می دهد. مامان بین صحبتش می گوید : ” چرا گریه می کنی زینب جان؟ چی…؟ کی…؟ خدا بهتان صبر بدهد… ”

احمد با شیطنت نگاهم می کند، سری تکان می دهد و آهسته می گوید : ” مفاعلن فعلاتن. خدا به تو هم صبر بدهد. ”

 

Like 🙂
7

یک روز چهل و هشت ساعته

از نوشتن خسته می شوم ، صفحات قبلی را ورق می زنم و خاطرات گذشته را می خوانم . از یادآوری آنها گاهی عصبانی می شوم و گاهی از ته دل می خندم . دفترم را کنار می گذارم . سراغ کشوی لباسهایم می روم و مرتبشان می کنم . با کامپیوتر شطرنج ، بازی می کنم اما همان اول بازی کیش مات می شوم . وارد چت روم می شوم تا از تنهایی نجات پیدا کنم ، کسی حاضر نمی شود تحملم کند ، چون خیلی کند تایپ می کنم حوصله شان سر می رود و ارتباطشان را قطع می کنند . می دانم که تا شب تنها هستم و باید خودم را سرگرم کنم . پدر ، مادر و خواهرم به جشن عروسی یکی از بستگان رفته اند ولی من سردرد و امتحان کنکور را بهانه کرده و در خانه مانده ام . کنترل تلویزیون را بر می دارم و شبکه ها را یکی یکی بررسی می کنم : تکرار فیلم سینمایی شب قبل ، نشست سیاسی ، رویداد هفته ، سخنرانی مذهبی ، روان شناسی کودک ، معرفی برترینهای فوتبال آسیا ، حیات وحش و گزارشی از مسابقات حفظ قرآن .
امروز کسی سراغی از من نگرفته ، نه حضوری ، نه تلفنی ، حتی دریغ از یک مزاحم تلفنی . اشکالی ندارد در پیامبری تکبر نیست . تلفن را برمی دارم و به دوستانم زنگ می زنم : گوشی زهرا روی پیامگیر است ، تلفن مهسا خاموش است ، لیلا هم که خانه نامزدش دعوت دارد و درست نیست مزاحمشان بشوم ، شماره مریم را می گیرم و بلافاصله یادم می افتد که با هم قهریم ، فورا قطع می کنم ، اما می دانم دیر شده و شماره ام افتاده است .
سری به یخچال می زنم ، چیزی پیدا نمی کنم . هرچه هله هوله داشته ام ، خورده ام . وقتی ابتدایی بودیم سر راه مدرسه ، آرد نخودچی می خریدیم . خیلی خوشمزه بود . البته ما بیشترش را با نی به سر و روی همدیگر فوت می کردیم و لطفش به همین بود . کمی آرد نخودچی برمی دارم ، شکر اضافه می کنم و به جای نی از لوله خودکار استفاده می کنم ، به خوشمزگی آن وقتها نیست ، اما بهتر از هیچ چیز است . سرفه ام می گیرد و مقداری آرد این طرف و آن طرف پخش می شود ، آنقدر سرفه می کنم که اشک از چشمهایم می ریزد .
بالشی برمی دارم و روی کاناپه دراز می کشم . نیم ساعتی می گذرد اما خوابم نمی برد .از جا بلند می شوم و به گلدانها آب می دهم . سوهان را برمی دارم و ناخنهایم را مرتب می کنم . لاک می زنم و فوت می کنم که زودتر خشک بشود . برای چندمین بار جلوی آینه می روم و موهایم را شانه می کنم . موهای سفیدم را که سهم الارث من از خانواده پدری است از میان دندانه های شانه بیرون می کشم و می شمارم .
مقداری ماسک درست می کنم ، طبق دستور ، ماسک را نباید دور چشمهایم بزنم و مدت پانزده دقیقه ، حالت صورتم باید ثابت و بیحرکت باشد . نگاهی به ساعت می اندازم و با احتیاط روی کاناپه دراز می کشم . بعد از ده دقیقه ماسک مثل گچ بنایی روی صورتم خشک می شود ، تا می خواهم بروم قیافه خودم را در آینه ببینم ، تلفن زنگ می زند . شماره واحد بالایی است و مطمئن هستم که می داند در خانه تنها هستم و فقط می خواهد آمار بگیرد . گوشی را بر می دارم . سعی می کنم درست صحبت کنم ، اما صورتم مثل چوب خشک شده و دهانم باز نمی شود . بعد از این که به جان مادرم قسم می خورم که حالم خوب است و مشکلی نیست مریم خانم می گوید که مهمان سرزده دارد و چند بسته مرغ و سبزی قورمه می خواهد . گوشی را می گذارم و صورتم را با عجله می شویم . از فریزر چند بسته مرغ و سبزی قورمه  درمی آورم و به دختر مریم خانم که پشت در منتظر ایستاده ، می دهم .  به گوشی خواهرم زنگ می زنم اما صدای زنگ گوشی اش را از آشپزخانه می شنوم . از پنجره به کوچه نگاه می کنم . گربه ای سراغ کیسه زباله ای رفته که در گوشه ای رها شده ، میوه فروشی اجناسی را که بار وانت کرده با بلندگو تبلیغ می کند . به نظر می رسد خانمهای همسایه که وانت را محاصره کرده اند ، ضمن انتخاب میوه ها از هر دری صحبت می کنند . یکی از آنها نگاهش به پنجره می افتد و لحظه ای بعد مجبور می شوم ، با حرکت سر به همه آنها سلام کنم .
پنجره را می بندم و به سراغ ماهی ها می روم . برایشان پودر غذا می ریزم و هجوم ناگهانی آنها را نگاه می کنم . به دیواره آکواریوم تلنگری می زنم . ماهی لجن خوارکه مثل ابر سیاهی بی حرکت و با دهان باز به دیواره آکواریوم چسبیده ، وحشتزده  خودش را در گوشه ای پنهان می کند . روزنامه دیروز را از روی میز برمی دارم و تیترهای درشتش را می خوانم . سعی می کنم جدولش را حل کنم ، اما فقط چند تا از خانه هایش را می توانم پر کنم .  روزنامه را کنار می گذارم ، می دانم که بزودی پدر ، مادر و خواهرم پیدایشان می شود و من برای حفظ ظاهر هم که شده باید کتابهایم را بیاورم و دور تا دور خودم روی زمین بچینم و همچنین می دانم که تا هفته بعد پیامدهای این عروسی در خانه ما به شدت احساس خواهد شد . مادرم از خانه و اثاثیه گران قیمتش ، دامادهای ثروتمند فامیل و رتبه اولی های کنکور به ترتیب برای سرکوفت زدن به پدرم ، خواهرم و من داستانها خواهد گفت . از آرامش قبل از طوفان برای آخرین بار استفاده می کنم و دوباره تلویزیون را روشن می کنم : برنامه کودک و نوجوان ، جهان در هفته ای که گذشت ، برنامه مستند آبهای گرم ایران ، آموزش زبان انگلیسی ، سونامی در ژاپن ، زلزله و راههای مقابله با آن ، روابط سیاسی کشورهای جهان سوم ، گزارشی از برگزاری مراسم نماز جمعه در شهرهای مختلف .
خدیجه روزگرد

Like 🙂
4