رستاخیز سیمرغ در زمین

دانلود فایل ویدیو

سقراط ، فلسفه را از آسمان ، به زمین آورد. و خدا را از زمین به آسمان برد و انسان را از نگاه به خاک و خود و ریشه هایش به آسمان دور کشاند و تفکری را که می توانست نزدیک باشد به آسمان بخشید. 

ساختن ِعالم نو، هنگامی ممکن ست که خـرد انسان، بنیاد زندگی و اخلاق و بینش خود را ، در«خـاک» بجـوید ،و نه در آسمان و در فراسوی عالم خاکی .

 انسان ، آنگاه ، جهانی از نو میسازد که  ارزشی که از« خاک»، سلب کرده بودند ، و به آسمان داده بودند ، دوباره، به خاک ، برگرداند .

 هر چیزی که  هست  ریشه در خاک دارد  . خردِ انسان،را باید دوباره از نو شناخت ،

 چون درختی  که در خاک، ریشه می دواند، تا ببالد و سر به آسمان بیفرازد . ما هنگامی خود را میشناسیم که  خود را ، در تاریکی های خاک بیابیم  و  خاک شدن ، رسیدن انسان به خدا است . درخاک شدن بود که خدا، خدا میشد .

خدای ِخاموش ، ولی دیدنی و گرفتنی

 خدا،  تحول آسمان به زمین ، و زمین به آسمان ست . خدا ، در زمین، به آسمان ، آبستن است ، و در آسمان ، به زمین.

این خدا یا سیمرغ بود که در خاک شدن ، از سوئی « خامـوش» ، ولی ازسوی دیگر، «دیدنی و گرفتنی» چشیدنی میشد . خاک ، چهره ِ دیدنی وگرفتنی، ولی خاموش خدا هست . اینجاست که خرد ِ انسان، باید خدا ی خاموش را درشناختِ هنرهایش، گویا سازد .  آنچه دیدنی و گرفتنی است ، خاموش است. خاک، خدای خاموش است که فرش و بسترو راه و نشیمنگاه انسان ست . خاک ، آکنده از راز وسرّ است و گنج نهفته است، و خردِ انسان ، در جستجو و آزمایش اسرارو رازها ی آن

 . خدا، خود را در دسترس هر انسانی در گیتی می گذارد ، تا با خردش ، او را بشکافد و بکاود و بیابد و شکوفا شود . خدا، در خاک ، با با بانگ و آهنگ ، حقیقت خود را به انسان انتقال نمی دهد ، بلکه همیشه خاموش م یماند ، ولی خود را برهنه میکند و در زیر پای هرانسانی ، فرش میشود و می گسترد تا انسان ، بام و شام او را به  پیماید ودراو آرام بگیرد ، و همخواب و همبستر خدا شود، ولی همیشه خاموش می ماند .

و در فرهنگ اصیل ایران ، خـرد ِجمـشید، که بُن همه انسانها بود ، در خاک، « خشت» میـدیـد ، که با آمیختن آن ، خانه و شهر و مدنیت ساخته می شد، که می توان درآن ، بی گزند و  شاد زیست وبا خـشـتِ خاکی ،  بهشت را بنا کرد .

انسان  به آسمان نیاز ندارد تا رستگار شود و یا برگزیده ای را به آسمان بفرستد  و یا از آسمان بگیرد. زمین هم اکنون زیر پای انسان به سبزی و زیبایی پهن شده و گسترده است. زمین آماده ی بالیدن و گرم شدن با دستهای انسانی است. زمین از انسان سازنده  به خود می بالد همانی که قدر خاکش را بداند. آلوده اش نکند. به خاک جان بدهد و با خاک هم آغوشی کند . از خاک  برآمده ایم تا به آغوشش بگیریم و با او یکی باشیم و یکی بمانیم همان که هستی داد و ما را زایید. 

همان که زیر پایش همه جا گسترده است و بار سنگین انسان را بر دوش می کشد و یار همیشگی انسان است. و این خرد انسان است که باید خاک را فراموش نکند و حقیقت زندگی را و رشد را در خاک ببیند. 

این خرد انسان است که باید حقیقت زندگی را در خاک بیابد. خاکی که هر روز بار انسان را بر دوش می کشد مردگانمان را در آغوش خود می گیرد و زندگانمان را غذا می دهد و از حیات خود انسان را ثروتمند می کند و صاحب خشت و شهر و طلا و صنعت

انسان 

، مـی تـوانـد هنر ساختن و پروریدن گِل را به سفال ، هنر ساختن بهشت را با خشت  از خدا بیاموزد.  همانگونه که  سیمرغیان خاک را پروراندند ،رشد بدهد ، بیافریند، جان بدهد تا رستگار شود .

 انسان نیازی به ملکوت آسمانی و دور برای شدن ندارد. انسان با خاک زیر پایش می گسترد ، می پرورد ، و هنر خاکی شدن و سیمرغی بودن را تمرین می کند و با این همه می داند که چقدر انسان بودن سخت است اما شدنی.

.از این پس ، خرد انسان ، به آموزه ها و اندیشه ها و شنیده ها و شنیدنیها ، گوش نمیدهد، بلکه میداند که خدا فقط ، بدون این گفته ها ، در دسترس او ست . او از این پس باید خدا ی خاموش را در گیتی ، بساید و ببوید  و ببیند ، ولی « نشنود » . سیمرغ ، در آسمان ، بانگ نی و شنیدنی هست ، ولی در خاک ، بوسیدنی و بوئیدنی  و چشیدنی و دیدنیست.

خاک ، فرازی است که فرود آمده است ، تا در فرود، نیروی بالیدن و معراج  فر-وهر را پدید آرد . خدا ، در آسمان ،  نیست ، بلکه در خاک شدن ست که  هستی می یابد و خدا میشود . هرجا که خدا ، تحول به خاک یافت ، آنجا ، بهشت می شود و هرجا که خدا را از درون ِخاک و زمین وتن و حواس ، راندند و تبعید و طرد کردند ، آنجا زندان و ویرانه و دوزخ میشود.

 خدا و حقیقت در آسمان نیست، بلکه در همین زمین ودرهمین خاک است  که ما خوار میشماریم و یا به ما تلقین کرده اند که خوار است .  آدم و آدمیّت ، هنگامی درعالم خاکی ، پیدایش می یابد که عالم خاک، ارزش حقیقی خود را بیابد و سرچشمه هنر شود . پرستیدن، پرستاری کردنست . انسان وقتی خاک را بپرستد ، خاک ، بهشت میشود . 

عالم خاکی را باید در پرستاری کردن ، پرستیـد . پرستیدن، شاد شدن از شاد ساختن است . انسان، باید خاک را شاد سازد ، تا جهان ، شاد شود تا به محفل سیمرغ راه یابد.

برگرفته از کشف جهان خاکی  پرفسور منوچهر جمالی

دانلود اصل متن

Like 🙂
1

خوشبختی کجاست؟

دانلود فایل کم حجم

در این نوشته ابتدا  درباره ی خوشبختی و ارتباط آن با مکان های مختلف جغرافیایی صحبت خواهد شد و در ادامه نگاهی داریم به ، فرهنگ ، و ارتباط نزدیک آن با احساس خوشبختی، ودر آخر خلاصه ایی داریم از گزارش سازمان ملل درباره ی خوشبختی که هر ساله منتشر می شود به همراه آماری از  our world in data

روت وین هاون

روث وین هاون که پدر علم شادی شناخته می شود . روث وینهاون برای اولین بار از روشهای علمی و آماری برای خوشبختی در جهان استفاده کرد و نام موسسه ی او World Database of Happiness است، در حقیقت کار او وصل کردن خوشبختی که یک تجربه ی فردی است به آمار و ریاضیات که علم سخت هستند بود. او برای اولین بار خوشبختی را به عدد تبدیل کرد.

 وین هاون از روش Self report  استفاده می کند.  در این روش از شهروندان می پرسند که در یک نردبان ده پله ایی  ،خوشبختی خود را در چه پله ایی می بینند؟ این نظر سنجی از یک نفر شاید خیلی دقیق به نظر نرسد، اما در مقیاس  های بزرگ تا چند رقم اعشار ارزشمند است.

خوب است که بدانید  دانشمندان درستی جواب ها  ی بالا را با روش های دیگری  مانند اندازه گیری هورمون ها , فعالیت قلبی و کدگذاری و خواندن تغییرات صورت  مطابقت داده و درستی این روش کاملا تایید شده است.

 امروز هزاران مقاله و پایان نامه بر اساس این روش تولید می شوند. کار روث وینهاون و آماری که در پی آن آمد دنیا را متوجه مشکلات پنهان زیادی کرد و مسئولان ملی و جهانی را به آسیب شناسی و چاره اندیشی گماشت.

 اگر این قدم بزرگ به عدد درآوردن میزان خوشبختی و داشتن معیار انجام نشده بود ما قادر به شناخت و تغییر آن نبودیم.

تعریف خوشبختی

در دیکشنری اکسفورد در تعریف  خوشبختی آمده

 احساس یا ابراز خوشحالی و داشتن رضایت از زندگی فردی.

 اما به نظر من، آقایNoah Webster   بهترین  تعریف را از خوشبختی کرده است  که می گوید:

خوشبختی  احساساتی خوبی هست ، که از لذت بردن از خوبی ها نشات می گیرد.

 در این تعریف هم از احساسات حرف زده شده و هم از دلالت خوشبختی بر چیزی انسانی و والا. احساساتی که  از کارهای خوب سرچشمه می گیرد.

خوشبختی کجاست؟

آیا خوشبختی از درون ما هست و یا به بیرون ما هم بستگی دارد؟

آیا خوشبختی یک احساس مطلقا فردی هست و به محیط اطراف ما ربطی نداره؟

این ها سوال های آقای اریک واینر بود، وقتی که شروع به گشتن دور دنیا کرد.

به نظر من خوشبختی بیشتر از آن که در درونی  باشد بیرونی است.

الن واتس در یکی از سخنرانی هایش می پرسد که اگر من یک دایره بکشم اکثر مردم آن را توپ می بینند و تنها تعداد کمی خواهند گفت که من یک سوراخ روی دیوار کشیده ام این  بستگی به نوع دید شما دارد.  بیشتر مردم این دایره را یک  توپ می بینند ، برای این که از درون به هر چیزی نگاه می کنند. تا از بیرون.

و تعداد اندکی خواهند گفت که من یک سوراخ روی دیوار رسم کرده ام. آقای  آلن واتس توضیح می دهند که

شما نمی توانید چیزی در درون خود داشته باشید تا وقتی که وجود خارجی ندارید.

و در حقیقت این دو طرف در کنار هم قرار دارند و جدای از هم نیستند.

خوشبختی یک جامعه

سازمان ملل  world happiness report با کمک پژوهشگران تاثیر هر کدام از نیازهای انسان را در داشتن احساس خوشبختی اندازه گیری کرده اند. قسمت عمده ایی از این نیاز ها  نیازهای اولیه  ی انسان  است که ، شامل  غذا , آب ,امنیت، تامین اجتماعی، سلامتی, سرپناه , کار و تحصیل است.

دولت ها باید مثل پدر و مادر از فرزندان خود مراقبت کنند این مراقبت دقیقا مانند رابطه ی والدین با فرزندان است. یک دولت باید از سرمایه های داخلی برای حفظ هویت و کرامت  انسانی فرزندانش بهره ببرد چه کسی بیشتر از یک دولت وظیفه دارد که  در سیل ، زلزله ، سونامی، کرونا، و بیکاری از شهروندانش حمایت کند؟

اگر در جامعه ایی مانند مولدووا ی امروز مردم مجبور به فروش کلیه  میشود و یا  زنان تن فروشی می کنند برای آن است که به فساد دولتمردان تن دادن،  به ناهنجاری ها اعتراض نکردند و مشکل دیگران را از مشکلات خود جدا فرض کردند.

بخش قابل ملاحظه ایی از احساس خوشبختی در قالب هایی چون اعتماد ، حمایت اجتماعی و خلاقیت جا می گیرد که من این بخش را در جایگاه فرهنگ به آن خواهیم پرداخت.

https://worldhappiness.report/

تعریف فرهنگ

فرهنگ یعنی : اخلاقیات ، هنر، معماری ، آواز، رقص ، روش زندگی ، زیبایی شناسی ، زبان و حتی غذا و آداب و رسوم.

 اما آیا فرهنگ در خوشبختی موثر است؟

فرهنگ و خوشبختی

  یکی از فرهنگ های اندازه گیری شده ،فرهنگ حمایت اجتماعی است. اما فرهنگ حمایت اجتماعی/ Social support به چه معنایی است؟

معیار حمایت اجتماعی ، امکان دارد با آنچه که شما در ذهن خود دارید متفاوت باشد. از دید دانشمندان و پژوهشگران سازمان ملل،

 داشتن کسی در زندگی  که  در مواقع گرفتاری و احساس نیاز قادر به گفتگو و تبادل احساسات   با شما باشد حمایت اجتماعی شناخته می شود.

دانشمندان و پژوهشگران توانسته اند تنها با یک سوال به نظر ساده این فرهنگ زیبا را به عدد در آورده و اندازه گیری کنند.

آنها از مخاطبان می پرسند که در شرایط سخت و در صورت نیاز آیا دوست و آشنا  و یا فردی قابل اعتماد را دارند که به آنها کمک کند و یا با آن ها گفتگو کند و حرف های آن ها را بشنود؟  (no, yes)

تصویری که در روبروی شما قرار دارد نشان می دهد که هر چه حمایت اجتماعی در جامعه ایی قوی تر باشد آن جامعه خوشبخت تر است. در این تصویر، میزان حمایت اجتماعی هفت کشور و رابطه ی آ ن ها را با خوشبختی با عدد مشخص کرده ام.

جالب است که بدانید که درده  کشور اول دنیا که بالاترین رتبه ی خوشبختی را از آن خود کرده اند این رتبه به خاطر ثروت ملی به دست نیامده است ، بلکه در صد بالایی از این رتبه به خاطر داشتن کمک روحی و صرفا داشتن کسی در کنار خود  و یا یک ارتباط پایدار و رابطه ی قوی اجتماعی بین افراد یک جامعه کسب شده.

این ثابت می کند که خوشبختی در داشتن ارتباط خوب با دیگران است. خوشبختی ما کاملا و عمیقا به دیگران وابسته است

خوشبختی چیزی شخصی و فردی نیست ؛ خوشبختی  یک  ارتباط فرهنگی است. احترام به دوستان، احترام به فامیل ، احترام به غریبه ، احترام به همسایه، و احترام به همشهری.

این گزارش نشان می دهد که حمایت اجتماعی تا 33% در خوشبختی یک جامعه موثر است.

دوست دارم که تاکید کنم که فرهنگ حمایت اجتماعی از GDP ,ویا همان ثروت ملی که 25% در خوشبختی موثر است ،  تاثیر بیشتری دارد.

فرهنگ اعتماد

یکی دیگر از مواد سوپ خوشبختی که به عدد درآمده است فرهنگ اعتماد است. 

در صفحه ی 182 گزارش شادی سازمان ملل در آگوست امسال از مطالعات و اندازه گیری های بیشماری که در زمینه ی اعتماد به دیگران  و انسجام اجتماعی،  بخصوص در سطح شهروندی  انجام شده به تفصیل توضیح داده شده .

به طور مثال از شهروندان یک جامعه سوال شده است که آیا می شود به بیشتر مردم اعتماد کرد؟

 جواب این سوال را تنها با یک بله و یا خیر گرفته اند.

 سوال دیگری که  از مخاطبان پرسیده شده این بوده  که :

اگر شما کیف پول خود را گم کنید، آیا فکر می کنید که کیف پول شما را به شما بر می گردانند یا خیر .

دانشمندان پاسخ به این جواب ها را و  ارتباط آن را  با احساس خوشبختی شهروندان یک جامعه مقایسه کرده و ارتباط مستقیم داشتن trust عمومی را با احساس خوشبختی افراد یک جامعه به اثبات رسانده اند.

فرهنگ خلاقیت

نوآوری پایدار  هم در هر جامعه ایی  اندازه گیری شده است.

 فرهنگ تولید و خلاقیت و آزادی خلاقیت : مثل نوشتن فیلم نامه ، موسیقی ، کتاب و شعر  همه  و همه ، در عرصه ی فرهنگی جای دارند

کشورهایی مثل قطر، عربستان سعودی ، و امارات با داشتن بالاترین ثروت های جهانی ، به بالای نردبان خوشبختی دست نیافته اند.

قطر نمونه ی کشوری است که با  هنر و فرهنگ وارداتی سعی می کند که به بالای نردبان خوشبختی برسد.

در کشوری مثل ایسلند:  هنر و  ارزش های فرهنگی به هویت فردی و نویسندگی  این جامعه یاری رسانده تا جام خوشبختی را از قطر برباید. وقتی در جامعه ایی سقف خودشکوفایی بی حد و مرز باشد به قول آمریکایی ها

Sky’s is the limit.

اون ملت خوشبختی را لمس می کند.

به عنوان یک نمونه در نمودار روبرو تعداد تحقیقات بر اساس هر میلیون نفر در سال 2015 را نشان می دهد.

فساد

در صفحه ی 22 گزارش سازمان ملل ( معیار)  فساد  در جوامع  با این سوال سنجیده شده که :

که آیا فساد را در سراسر کشور خود گسترده می بینید؟  Yes or No

سوال دیگری که از مخاطبان پرسیده می شود این است که آیا فساد در داخل مشاغل کشور شما گسترده است ؟Yes or No

اما در بعضی از کشورها جواب مخاطبان در زمینه ی فساد دولتی به سرقت می رود و چاره ایی برای سازمان ملل باقی نگذاشته است که  معیار آن کشور را تنها بر اساس پاسخ مخاطبان به فساد در کسب و کار استفاده کنند. بر اساس گزارش 2020 فساد 4% در خوشبختی جامعه موثر است.

شروع فساد از عدم تامین نیازهای اولیه است. 

 و  یا به عبارتی دیگر شروع فساد،  اقتصادی است که  مشکلات حل نشده ی بسیار داشته باشد و

حل نشده باقی بماند ولی بعد از نهادینه شدن  میتواند به معزلی فرهنگی تبدیل شود.

 وقتی که نیاز های اولیه و اساسی انسان‌ها  تأمین می‌شود، افراد جامعه  بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.

برای تایید حرفم یک مثال خوبی دارم از یکی از سخنرانی های آقای مصطفی ملکیان

در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری يك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تاسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌كردند. مدّت یک سال آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام می شود. و حتی مقدار غذای مصرفی هر دانش آموزی در روز به دقت محاسبه  می شود.

. نتیجه این بود که هر دانش آموز به طور متوسط  ، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه می کنند که مرکز شبانه روزی مشکل  اقتصادی دارد و ممكن است غذا جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر نفر از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰گرم به 1500گرم رسید

و در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵ کیلوگرم غذا می‌خوردند. دلیل افزایش مصرف این بود که نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.دانش آموزانی که

غذای خود را به یکدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یکدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند بعد از  شایعۀ كمبود غذا  تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به هم از دست دادند و اخلاق هر روز کمرنگ تر می شود . این تجربه ی تلخ نشان می دهد که شروع فساد از عدم تامین نیازهای اولیه است.

اگر نیاز های اولیه و اساسی جامعه ایی بر آورده نشود آن ملت نمی تواند به دنبال اخلاق برود .

برای نمونه توجه شما را به نمودار روبه رو جلب می کنم.

فرهنگ برابری زنان ، مردان 

و خوشحال خواهید شد که بدانید که زنان ، که بیش از نیمی از افراد جامعه را تشکیل می دهند   در تراز خوشبختی سنجیده می شوند .حضور زنان و برابر  شناختن جایگاه انسانی زن نقشی بسیار اساسی در میزان خوشبختی یک جامعه دارد.

قطرو امارات به همراه هفت کشور ثروتمند دیگر جهان ، به خاطر همین ضعف به پله ی بالای خوشبختی دست نیافته اند.

به نظر من فرهنگ  تنها ابزاری است که می تواند جامعه را از این نردبان خوشبختی بالا ببرد و یا مانع از پایین رفتن آن  بشود.

 برای نمونه ، نمودار روبرو  حضور زنان در شغل های وزارت را در جهان  در سال 2016 نشان می دهد.

 آزادی و خوشبختی

  خودمختاری و آزادی در انتخاب زندگی رابطه مستقیمی با خوشبختی دارد.

 به عنوان مثال : مطالعه ای  که در 63 کشور انجام شده ثابت می کند   که میزان آزادی های شهروندی،  تاثیری بیشتر از  ثروت ملی و رفاه بر خوشبختی شهروندان دارد.

 بر  اساس داده های سازمان ملل ، این که دولتمردان کشوری ، تا چه میزانی  قادر به تامین احساس  آزادی  شهروندان  باشند،  به همان میزان هم در تعیین    سطح خوشبختی جامعه ی خود موثر خواهند بود که تاثیر این معیار  تا  13%  به ثبت رسیده است.

این آزادی ها در سه سطح مختلف طبقه بندی شده اند. که  ترتیب تاثیر آن بر خوشبختی از قرار زیر است:

  1. انتخاب های مادی روزمره.مثل لباس و ماشین و کار و خانه
  2. آزادی در انتخاب های سیاسی
  3. آزادی در سطح ارزش های فرهنگی که به هویت فردی ارتباط پیدا می کند , جایی که مردم به آسانی ابراز وجود کنند. و خلاقیت های خود را شکوفا کنند.

سخن آخر

به نظر من خوشبختی یک سوپ است که  یکی از مهمترین مواد اصلی تشکیل دهنده ی آن که در بعضی از کشورها مورد بی مهری قرار گرفته فرهنگ است. فرهنگ اعتماد، فرهنگ همکاری های اجتماعی، فرهنگ حمایت اجتماعی، فرهنگ کتابخوانی ، فرهنگ تولید نه فوروارد کردن های میلیونی.

 خوشبختی یک اسم یا فعل نیست ،خوشبختی یک پیوند است . درست مثل تارو پود یک پارچه.

 خوشبختی فرهنگ پاس داشتن محیط  زیست است مثل بوتان مثل کشورهای اسکاندیناوی . خوشبختی ساختن شادی است و باید باور داشته باشیم که خوشبختی یک ایده آل نیست یک واقعیت است ، خوشبختی یک فرهنگ است،.

خوشبختی یک هنر است. 

 خوشبختی یک تمرین ملی است.

اگر این مطلب برای شما مفید بوده است آن را لایک کرده برای دوستان خود بفرستید در یوتیوب نظر داده و کانال ما را سابسکرایب کنید

Like 🙂
3

تفاوت میان فکر و عقیده

مشاهده در یوتیوب:

فکر یعنی فعالیت آگاهانه ی ذهن برای یافتن چیزی.
عقیده به معنی قبول کردن یک فکر است به عنوان یک واقعیت و حقیقت.
این دو واژه بر خلاف اذهان عمومی با هم متفاوت هستند و توجه نکردن به تفاوت آن باعث مشکلات بسیار بزرگی در جهان شده و می شود.

در حقیقت یک فکر موقعی تبدیل به یک عقیده می شود که از قدرت گسستن من از آن فکر بکاهد و هرچه اعتقاد قوی تر باشد گسستن از آن سخت تر می شود.
آزادی، در فعالیت آگاهانه ی فکر است. و یا به زبانی دیگر آزادی، حرکت از فکری به فکری دیگر است .
نه به این معنا که انسان، بی عقیده و بدون ایدئولوژی زندگی کند اما متوقف شدن در یک عقیده و ایدئولوژی و قبول آن به عنوان حقیقت بر ضد واقعیت آزادیست.
فکر باید برای تغییر به فکری دیگر آزاد باشد. آزادی تفکر باعث رشد، روییدن و فراتر رفتن جوامع در جنبه های مختلف انسانی ، فلسفی ، ایدئولوژی ، جامعه شناسی و روانشناسی و علمی شده است.
آزادی در آفریدن یا پذیرفتن یک فکر و یا نفی همان فکر در صورت لزوم است.

آزادی بدون فکرو فلسفه بی معنا و توخالیست. یک انسان بی فکر، یک انسان آزاد نیست، انسانی است که در بند عقیده ای بخصوص اسیر گشته است.
تفکر در شکل دادن به یک فکر تحقق می یابد. این فکر را باید پرستاری کرد، پرورش داد، نیرومند ساخت و گسترد. تفکر یعنی پرواز از یک فکر به فکری دیگرو صاحب فکر نگران نقد شدن فکرش نیست چون وابستگی به فکرش ندارد و می تواند از هر سو به آن نگاه کند و از انتقاد به عنوان سکویی برای تفکرات جدید استفاده نماید.

انسانی که قدرت گسستن از یک فکر را از دست داده است دیگر آزاد نیست. هر چند که برای تسلی خود اشعار حماسی بخواند و برای دیگران از آزادی سخنوری کند.
کسی که تصور کند که صاحب حقیقت مطلق است و به حقیقتی برتر دست یافته ، در واقع زندانی یک عقیده شده است.
عقیده یک وابستگی جدایی ناپذیر می خواهد یک تفکر مسخ شده و برای همین است که عقیده را بدون اضطراب ، درد ، احساس بحران ، و یا حتی فریب خوردگی نمی توان ترک کرد.

کوچکترین تغییر در عقیده و یا انتقاد از معتقد این احساس را در او ایجاد می کند که کوهها به حرکت می افتد و یا زلزله و قیامتی بر پا شده است و زمین و زمان شکاف بر می دارد . این احساسات از آنجایی ناشی می شود که آن فکر و عقیده با من یکی شده است و من دیگر صاحب فکر نخواهم بود بلکه با عقیده ی خود یکی شده ام. هر چه اعتقاد به عقیده محکم تر شنیدن انتقاد از آن دردناک تر است.

این است که یک معتقد تصمیم می گیرد که انتقام درد و عذابش را از منتقد بگیرد.

هر چه معتقد قدرت بیشتری داشته باشد حساسیت بیشتری به انتقاد نشان می دهد. آنهایی که از قدرت کمتری برخوردار هستند با نادیده گرفتن فرد، پرخاش کردن، و لعن و نفرین کردن انتقام می گیرند اما هرچه قوی تر باشند و در موضع قدرت از زور ، فشار، زندانی کردن ،شکنجه و یا حتی کشتن منتقد درد خود را آرام میکنند و این امر را بدیهی و عادی می دانند و خود را صاحب حق می نامند. و این همه آزادی را زیر سوال می برد.
داستان گالیله یکی از داستانهای عبرت آموز در پافشاری کورکورانه به پای یک عقیده است
در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته‌های علمی وی در تأیید نظر کوپرنیک مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه با نظریات ارسطو‌ی یونانی که کلیسا حامی‌اش بود همخوانی نداشت. کلیسا این مرد را در انتخاب یکی از راه‌های سوختن در آتش یا امضای توبه نامه‌ای به این مضمون آزاد گذاشت:
در هفتادمین سال زندگی‌ام در مقابل شما اربابان دین و دنیا به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش می‌فشارم اعلام می‌کنم که ادعایم مبنی بر چرخش زمین به گرد خورشید ناشی از مستی بوده و سراسر اشتباه و دروغ است.
او این توبه نامهٔ وهن آمیز را امضا کرد و شش سال بعد هم رسماً از دانشگاه و تدریس علم نجوم اخراج شد و تا سال‌ها بعد مجبور بود مرتباً جهت اعلام وفاداری خود به نظریهٔ مرکزیت زمین در کلیسا حضور یابد.
اگر امروز ما باور به گردش زمین به دور خورشید داریم به این خاطر است که فردی شجاعانه یک عقیده را با تفکر و تحقیق به پرسش کشیده ، و به حقیقتی بالاتر و بهتر دست یافته است.

وقتی عقیده با فرد یکی شود وجود فرد در وجود عقیده عینیت پیدا می کند و دیگر نمی تواند از آن جدا شود و قدرت آزاد شدن از آن را ندارد.

برای همین است که همه ی دینها ادعا می کنند که ایدئولوژی ما حقیقت محض است و آزادی فقط در حقیقت ماست و نه از حقیقت ما به حقیقتی دیگر. ورای حقیقت ما نه آزادی وجود دارد ونه حقیقتی بهتر. زیرا اگر آزادی وجود داشته باشد پس باید آزادی از یک فکر به فکری دیگر هم وجود داشته باشد. آزادی تا جایی وجود دارد که هر کسی به حقیقت ما برسد اما برای فراتر از آن آزادی وجود نخواهد داشت.

آیا یک حقیقت دینی اجازه می دهد که از حقیقت دینی آنها سوال شود؟ شاید برای همین است که معتقدان به یک عقیده و یا دین برای گریز از عذاب مشکلات ایجاد شده از عقیده اشان در صدد اصلاح دین خود بر می آیند و هر روز به آن شاخ و برگ های بیشتری می دهند و شاخه های متعددی از یک دین ساخته می شود.

این همه برای این نیست که انسانها نمی توانند صاحب عقیده باشند اما حکومت هایی که عقیدتی هستند امکانی برای نقد شدن به افراد آن جامعه نخواهند داد هر حقیقتی باید آزادی آن را داشته باشد که از عقیده به فکر استحاله کند. زیربنای داشتن صلح جهانی، داشتن افکار آزاد و اندیشه های نو آور است که باعث رشد و حفظ انسان، جهان و زمین می شود. اگر به بقای زمین و موجودات روی آن اهمیت می دهیم باید در راه آزادی فکر به یکدیگر یاری برسانیم.

برگرفته از مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند منوچهر جمالی https://jamali.info

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
3

قوانین حکمرانی

ترجمه فرشته فراهانی

مشاهده در یوتیوب

آیا آرزوی حکمرانی را در سر نپرورانده ای؟
آیا در کشورت مشکلاتی می بینی و برای آنها راه حل هایی داری؟
اگر قدرت در دستان تو بود، چه کارها که نمی کردی؟
جای درستی آمده ای. این ویدیو برای توست!
اینجا راه حل خود را پیدا خواهی کرد.
ولی قبل از شروع این ویدیو، درباره ی “قدرت سیاسی” از خودت بپرس که چرا حکمرانان اوضاع را به شفافی تو نمی بینند؟!
چرا این گونه خودخواهانه و کوته نظرانه عمل می کنند؟!
آیا آنها “این قدرتمند ترین” افراد دنیا، احمق هستند؟
یا مشکل در جایی دیگر است؟

تاج قدرت از دور قادر متعال به نظر می رسد، ولی حقیقت غیر از این است.
تاج قدرت را بر سر بگذار و آن تو را نابود خواهد کرد.
یا این فرض را قبول کن و یا از همین جا برگرد قبل از این که ما درباره ی “قوانین حکمرانی” حرف بزنیم.
صرف نظر از این که یک حکمران چقدر باهوش باشد، نمی تواند به تنهایی حکومت کند.
یک شاه نمی تواند یک تنه جاده بسازد، قانون اعمال کند و از تمامیت ارضی سرزمین دفاع کند.
قدرت یک حکمران در زحمات او نیست. بلکه در تسخیر زحمت دیگران در ازای پرداخت از خزانه مملکت است.
یک پادشاه سپاه لازم دارد، و کسی که آن را بگرداند.
خزانه لازم دارد، و کسی که آن را جمع آوری کند.
قانون لازم دارد، و کسی که آن را اعمال کند.
افراد کلیدی بسیاری لازم دارید تا چرخ های جامعه را بچرخانند، “کلیدهای قدرت” تو هستند، برای پادشاهی.
اگر کلیدهای تو دستوراتت را اجرا نکنند، تمامی اصلاحات و تغییراتی که در سر داری تنها رویاهای مغز تو هستند.
در حکومت های دیکتاتوری که “قدرت” اصل است تعداد کلیدها کم است.
شاید در حد چند ده نفر سردار، مجری، و رهبران محلی.
فقط با در دست داشتن آن ها قدرت در دست توست.
ولی فراموش نکن که به محض ناخشنود کردنشان، آنها تو را جایگزین خواهند کرد.
همه ی حکومت ها صرف نظر از دیکتاتوری یا دموکراسی در این طیف قرار می گیرند که در حکمرانانی آنان تعداد کمی کلید لازم است یا زیاد.

این بنیاد قدرت دلیل اختلاف کشورها است.

ولی با این حال چه با تعداد کلید های کم، و چه بسیار قوانین حکمرانی فرقی نمی کنند.

قانون اول:
کلید های قدرت را به سمت خود بکش.
با داشتن آن ها تو قدرت داری و بدون آن ها شما هیچ هستی.
به همین سادگی

حال برای حفظ این کلیدها باید به قانون دوم توجه کنی.

قانون دوم:
کنترل خزانه را به دست خود بگیرید.
باید اطمینان حاصل کنید که خزانه جمع آوری و به سمت شما هدایت می شود.
این که دریابید که چگونه خزانه را جمع و بین کلید هایتان پخش کنید، تنها وظیفه ی شما به عنوان حکمران است.

حال شما “دیکتاتور خوش قلب” ممکن است که بخواهید به شهروندان خود محبت کنید
ولی خزانه ی شما محدود است و مملکت شما مقدار معینی، سرمایه تولید می کند.
آگاه باشید ، که هر ذره ایی که خرج شهروندان کنید همان اندازه از خرج کردن برای کلید ها و در نتیجه از وفاداری کلید ها کم گذاشته اید.
پس انجام کار صحیح و خرج کردن از خزانه بین شهروندان دست اندازیست، برای رقیبان شما در قدرت.
خزانه ایی که خرج جاده ، دانشگاه و بیمارستان بشود ، خزانه ایی است که رقیب شما قول آن را در قبال تغییر موضع به کلیدهای شما می تواند بدهد.
دیکتاتور خوش قلب آزاد است که خرج شهروندان کند ولی کلیدها از حق خود نمی گذرند. حتی اگر شما می توانستید کلیدهایی فرشته صفت و وفادار دور خود جمع کنید آنان هم به نوبه ی خود مشکل شما را در سطح پایین تر دارند.
کلید بودن، خودش قدرتمند بودن است.
آنها هم باید نگران رقیبان خود از بالا و پایین باشند.
پس، از سهمی که از خزانه دریافت میکنند، باید برای اثبات قدرت کلیدی خود استفاده کنند.
بعضی از کلیدهای وفادار ممکن است که در کنار شما بمانند
ولی کلیدهای باهوش همیشه تعادل قدرت را در نظر می گیرند و هر لحظه آماده ی پرش به سمت دیگر هستند.
در کشورهایی که کلیدها محدود هستند، پاداشها کلان تر هستند و اگر خشونت حاکم شود، خشن ترین ها جذب می شوند و فرشته هایی که کارهای خوب می کردند قدرت را به شیاطین خواهند باخت.
پس تا جایی که می توانی وفاداری بخر چون در هر سازمان دیکتاتوری وفاداری همه چیز است.

دیکتاتوری این است:
پادشاهی که نیاز به کلید هایی دارد که خزانه را پر کنند،
خزانه ای که خرج وفاداری کلید ها شود

این اصل قدرت پایدار است و بقیه همه فرع است.

حال یک پادشاه با تعداد کلیدهای زیاد، مشکلاتی دارد. نه تنها هزینه های آنها، بلکه تعادل برقرار کردن بین نیازهای آنها و رقیبانشان بسیار سخت و پیچیده است.
هر چه شبکه ی مالی و روابط بین آنان پیچیده تر باشد، گرداندن قدرت برای رقبا راحت تر است.
هر چه تعداد کلیدهای یک حاکم بیشتر باشد، طول مدت حکمرانی او کوتاه تر است.
این ما را به قانون سوم حکمرانی می رساند.

قانون سوم:
کلیدها را تا حد امکان کم کن.
اگر نیاز به یک کلید و یا مهارت او در محفل شما کم شد باید از شرش خلاص شوید.
به همین دلیل همیشه بعد از یک کودتای موفق، یک دیکتاتور، اکثر کسانی که او را در رسیدن به قدرت کمک کرده اند را سر به نیست می کند.
و با بسیاری از کلیدهای دیکتاتور سابق هم دست می شود. این کار در ظاهر ایده ی بسیار بدی به نظر می رسد، چرا هم قطاران انقلابی خود را ترک کنید، و آیا کلیدهای دیکتاتور سابق برای شما خطرناک نیستند؟
ولی در نظر داشته باشید که کلیدهای رسیدن به قدرت با کلیدهای حفظ قدرت بسیار متفاوتند. نگه داشتن کسی که در گذشته حیاتی بوده است ولی امروز کمکی به حفظ قدرت شما نمی کند، مثل خرج کردن خزانه برای شهروندان، یک دور ریختن خزانه است.
بنا به تعریف ، یک دیکتاتور که کودتای خود را به انجام میرساند، به کلیدهای سابق که تغییر موضع داده اند، وعده ی بیشتری از خزانه داده است.
حجم خزانه و یا درآمد خزانه که عوض نشده ؟
پس آن را باید بین افراد کمتری تقسیم کند.
دیکتاتوری که کلیدهای درست را جذب می کند، خزانه را کنترل می کند، هزینه های اضافی را کم می کند، و کلیدهای غیر الزامی را حذف میکند، حکومتی طولانی خواهد داشت.

با دیدن این قوانین ممکن است که شما هیجان زده شوید و فکر کنید چه خوب است که برای نفع خودتان و دوستانتان کشوری را کنترل کنید
و یا در مقابل ممکن است که خسته شده باشید، و با دیدن این سختی ها برای رهایی به دموکراسی روی بیاورید.

پس بیایید دموکراسی یا حکمرانی “به عنوان نماینده” را بررسی کنیم.
دوباره شما آرزوهایی اتوپیایی دارید.
ولی هیچ کس نمی تواند به تنهایی حکمرانی کند.
و این در دموکراسی دو چندان است.
رئیس جمهورها و نخست وزیرها باید با نمایندگان مجلس مذاکره کنند و برعکس.
و همه ی آنها کلیدهای خودشان را دارند که حمایتشان کنند.
در یک دموکراسی خوب طراحی شده، قدرت بین خیلی ها پخش شده و با “زور” قابل گرفتن نیست و تنها با “گفتگو” قابل چرخاندن است.
بدین معنا که شما باید هزاران یا میلیون ها شهروند را متقاعد کنید که حتی اگر شما را دوست ندارند، حداقل در روز انتخابات شما را به رقیبتان ترجیح بدهند.
با این همه رای دهنده و در این سیستم خرد شده ی قدرت برای دیکتاتور غیر ممکن است که به این شکل وفاداری بدست آورد.
به شهروندان به عنوان افراد با نیازهای فردی نگاه نکنید. بلکه آنها را به صورت بلوک هایی تصور کنید. سرمایه داران، کارگران ، کشاورزان، سالمندان ، و امثال آنها.
شما می توانید به هر بلوکی به صورت کلی پاداش بدهید.
پیچیدگی سیستم های قانونی و مالیاتی در دموکراسی تصادفی نیستند. بلکه پاداش هایی هستند به بلوک هایی که کمک می کنند نمایندگان به قدرت برسند.
و در قدرت بمانند.

برای مثال: سوبسید به کشاورزان هیچ ربطی به تغذیه ی یک کشور ندارد، بلکه فقط بسته به این است که بلوک کشاورزان تا چقدر برای به قدرت رسیدن اهمیت دارد.
در کشورهایی که رای کشاورزان کمکی به تغییر قدرت نمی کنند، سوبسید کشاورزی وجود ندارد، یا اگر رای بلوکی مانند نوجوانان شمرده نمی شود، نیاز به پاداش دادن به آنها نیست. حتی اگر تعدادشان هم زیاد باشد، آنان در گردش قدرت سهمی ندارند.
این خبر خوبی برای شما است.
یک بلوک کمتر برای پاداش دادن.
اگر شما مایل به حکمرانی طولانی تر هستید، قانون سوم، رفیق شماست،
چه در دموکراسی و چه در دیکتاتوری.
شما نمی توانید آنها یی که به شما رای نمی دهند را حذف کنید، ولی می توانید کارهای بسیار دیگری انجام دهید.
وقتی که به قدرت رسیدید ، کاری کنید که رای دادن برای بلوک های کلیدی طرفدار شما راحت تر، و برای بقیه سخت تر بشود.
سیستم رای گیری پایه ریزی کنید، که تعداد بلوک ها به نفع شما تمام بشود و یا مرزهای حوزه های انتخاباتی را طوری بکشید که به نفع شما باشد. و احزابی را حمایت کنید که به نفع شما رای بدهند .
با ترکیب کارهای بالا حتی می توانید قدرت بهتر و دائمی تری برای خود بدست آورید.
وقتی محبوبیت شما در پایین ترین سطح، و احتمال انتخاب مجدد شما در بالاترین حد باشد شما موفق شده اید.

فکر کردن درباره ی شهروندان کافی است،

حتی در دموکراسی هم تعداد کلیدهای بانفوذ بسیاری وجود دارند که شما به پولشان، نفوذشان یا لطفشان برای قدرت خود نیاز دارید.
گرچه مانند دیکتاتوری نمی توانید مستقیم از خزانه به آنها بپردازید ولی با ایجاد لابی برای سرمایه گذاری آنها، یا تصویب قوانینی که آنها نوشته اند، و یا دادن امتیازهای مختلف به آنها مزیت بدهید
نه با فرغونی پر از طلا، بلکه با قراردادهایی به نفع سرمایه گذاری آنها.
شما به عنوان حاکم باید جاده، و ساختمان بسازید چون هیچ کس به تنهایی حکومت نمی کند.
شما می توانید اخلاقی رفتار کنید و کلیدهای قدرت را نادیده بگیرید ولی باید به جنگ کسانی بروید که کلیدها را نادیده نمی گیرند، فساد یک جرم نیست، بلکه یک ابزار قدرت است،
چه در دموکراسی و چه در دیکتاتوری پس لطف ها را بپذیر و کلیدها را به سمت خود بکش واین گونه به قدرت خواهی رسید.
برای کسانی که قانون حکمرانی را نمی فهمند، اعمال حکمران متناقض و احمقانه به نظر می رسد.
در خلوت به صنایعی کمک کن که در افکار عمومی با آنها می جنگی
و یا قانونی تصویب کن که به ضرر بلوکی که به تو رای داده اند می شود.
شغل شما داشتن یک حکمرانی قابل فهم نیست
بلکه ایجاد تعادل قدرت بین کلید هایتان از کوچک تا بزرگ است.
این رمز، در قدرت ماندن شما است.

حال با دیدن این همه دردسر برای دموکراسی ممکن است فکر کنید با نگاه به قانون سوم چرا از تمام بلوک سازی ها و تبادل لطف صرف نظر نکنید و فقط با رشوه دادن به سپاه ، قدرت را در دست نگیرید؟

اینجا باید برای شما مالیات و شورش را توضیح بدهم.

شما باید قانون دوم و چگونگی دخل و خرج خزانه برای حفظ کشور را درک کنید.
اگر نرخ مالیات و تعداد کلیدهایی که حکمران نیاز دارد را در نمودار بیاوریم، نسبتی که خواهیم دید این است که هرچه دموکراسی یک کشور بیشتر باشد نرخ مالیات آن کمتر است.

اگر شما طبقه ی متوسط در کشوری دموکراتیک باشید ممکن است ایده مالیات کم برایتان خنده دار به نظر بیاید،
ولی همشهریان شما که درآمد کافی ندارند، مالیات نمی پردازند، یا حتی مزایایی هم می گیرند.
دیکتاتور به جای کاغذ بازی های مالیاتی یک دفعه مالیات را از سرمایه دار می گیرد ویا با زور تولید تولیدکنندگان را به قیمت کم خریداری و به قیمت آزاد می فروشد و اختلاف را در جیب خود می گذارد.
اینها موارد پنهانی هستند که میانگین مالیات دیکتاتوری را بالا می برند.

ولی چرا حکمرانان در دموکراسی از درآمد خود می زنند؟
چون کم کردن مالیات باعث خشنودی مردم می شود ولی دیکتاتور نیازی به خشنود کردن مردم ندارد!
پس می تواند یک سهم بزرگ از شهروندان ضعیف خود بگیرد و به کلیدهای خود بدهد.
ولی درصد کمتر مالیات در دموکراسی به معنی درآمد کم حکمرانان آن نیست.
حکمرانان در دموکراسی با رونق تولید بیشتر شهروندان ، این اختلاف را جبران می کنند
برای همین است که آنها به شهروندان تحصیل کرده تر، آزادتر و تولید کننده تر راغب هستند و دانشگاه و بیمارستان و جاده می سازند.
و آزادی عطا می کنند
نه برای خوش قلبی، بلکه برای افزایش تولید شهروندان که باعث افزایش خزانه برای حکمران و کلیدهایش می شود
حتی با نرخ مالیات پایین تر، زندگی در دموکراسی بسیار بهتر از دیکتاتوری است، نه به این دلیل که نمایندگان در دموکراسی مردم بهتری هستند بلکه چون نیازهای آنها با نیازهای افراد بیشتری از جامعه هم راستا است.
همان چیزهایی که باعث تولید گری شهروندان می شوند، زندگیشان را هم بهبود می بخشد نمایندگان می خواهند که همه تولید کننده باشند پس برای همه بزرگراه می سازند.
بدترین دیکتاتورها آنهایی هستند که منافع آنها با منافع تعداد کمتری از شهروندان هم راستا باشد و تعداد کمتری کلید قدرت داشته باشند.

این توضیح می دهد که بدترین دیکتاتورها یک چیز مشترک دارند :
طلا ، نفت ، الماس و یا چیزی شبیه به این ها.
اگر سرمایه ی ملی کشوری از زمین استخراج شود آن کشور جای خوبی برای زندگی کردن نیست!
چون معدن طلا را می توان با برده هم استخراج کرد و خزانه را پر نمود.
در مورد نفت سخت تر است ولی خوشبختانه کشورهای خارجی می توانند بدون دخالت شهروندان آن را استخراج کنند ، و چون شهروندان در خارج از این حلقه هستند به راحتی می توان نیازهای آنان را نادیده گرفت.
حکمران به منافع خود می رسد و کلیدها وفادار باقی می مانند.

در دنیایی زندگی می کنیم که در آن یا بهترین دموکراسی ها پایدار هستند یا بدترین دیکتاتوری ها.
و بین این دو حد دره ی انقلاب است.
دیکتاتوری های پولدار فقط دو جاده می سازند
یکی از معادن به بنادر و یکی از قصر به فرودگاه
و مردم ساکت هستند نه برای این که همه چیز خوب است
و نه چون می ترسند
بلکه حقیقت تلخ این است که، مردم بی سواد ، گرسنه، و بدون ارتباط، نمی توانند انقلابیون خوبی باشند.

حال یک دیکتاتور میانه رو و بدون منابع طبیعی را تصور کنید
او باید سهم بزرگی از سرمایه ی فقرا ، کارگران و کشاورزان بگیرد ، پس فقط دو جاده کفایت نمی کند و او باید کمی جاده بسازد، کمی زندگی راحت برای شهروندان فراهم کند ،کمی امکان تحصیل دادن ، کمی ثروت دادن و کمی آزادی دادن ،
ولی این کمی ها احتمال شورش را زیاد می کند.

این را قبول کنید که تصویر حمله ی مردم به دروازه های قصر و سرنگون کردن دیکتاتور یک افسانه است ،
اگر شما یک دیکتاتور متوسط هستید مردم به قصر حمله کرده اند چون سپاه به آنها مجوز داده است.
چون شما کنترل و وفاداری کلیدهای خود را از دست داده اید و وقت جایگزین شدن شما است ،
به همین دلیل بعد از یک شورش عمومی در یک دیکتاتوری متوسط حکمران جدید اگر بدتر از حکمران سابق نباشد مانند او خواهد بود.
مردم شاه را جایگزین نکرده اند بلکه محفل با اجازه دادن به انقلاب مردم او را جایگزین کرده است.

کاری که یک دیکتاتور خوش قلب می خواهد انجام دهد آن است که از این دره عبور کند.

اگر درآمد را از کلیدهای قدرت بگیرید، مردم شورش خواهند کرد
که اغلب به حکمرانی خشن تر با احتمال کمتر برای ساخت جاده ختم می شود.

از سوی دیگر دموکراسی ها پایدار هستند نه برای آن که تعداد کلیدها زیاد است و رقابت برای ساختن دیکتاتوری غیر ممکن ،
بلکه انقلاب باعث نابودی چرخ سرمایه ایی می شود که، آنان به دنبالش هستند .
بعلاوه آنهایی که در دموکراسی به روی کار آمدن دیکتاتور کمک کنند می دانند که او به محض رسیدن به قدرت، آنها را حذف خواهد کرد.
این تعریف یک کودتا است.
پس کلیدها باید احتمال مرگ و زندگی را سبک سنگین کنند در مقابل قرار گرفتن در سمت اشتباه دیکتاتوری که به او کمک کرده اند.
در یک دموکراسی پایدار این قمار بزرگی است.
شاید پولدار بشوید ولی به احتمال زیاد ازبین خواهید رفت و زندگی را برای همه سخت خواهید کرد.
ریاضیات می گوید که نکن .
در سمت درست یک دیکتاتور بودن یعنی داشتن منابعی که دیگران ندارند مانند بهزیستی ، تحصیل و سرمایه و دیگر مزایا
این باعث می شود که رقابت برای قدرت سخت شود ولی در دموکراسی اکثر مردم این مزایا را دارند. پس ریسک برای چه ؟
بنابراین هر چه بیشتر سرمایه ی ملی از تولید شهروندان ایجاد شود قدرت بیشتر پخش می شود و حکمران مجبور به بهبود زندگی آنان .

حال اگر یک دموکراسی پایدار فقیر شود
و یا اگر منابع طبیعی جدیدی کشف شود که تولید گری شهروندان را تحت الشعاع قرار دهد چه اتفاقی می افتد؟

احتمالات به هم می خورد و امکان این که یک گروه کوچک قدرت را بدست بگیرد بالا می رود.
چون اگر کیفیت زندگی کنونی بد باشد، یا سرمایه ربطی به شهروندان نداشته باشد،
کودتا به خطرش می ارزد.
اگر دموکراسی ها سرنگون شوند معمولا بخاطر یکی از این دلایل است.

این قوانین نه تنها شرح می دهد که چرا بعضی از حکمرانان رئوف و بعضی خشن هستند بلکه همه چیز درباره ی سیاست از جنگ تا کمک به دیگر کشورها و خانواده های قدرت و همچنین فساد را روشن می کند.

ولی شما حکمران فرضی ممکن است حالتان از این دنیای سیاست بهم خورده باشد و تصمیم بگیرید که از همه ی این ها گذر کنید
ولی غیر ممکن است .
چون حکمرانی اشکال مختلفی دارد از شاه و نخست وزیر گرفته تا شهردار و رئیس اداره . این قانون ها به همه ی آنها قابل بسط است و عملکردشان را توضیح می دهد شما نمی توانید از ساختار قدرت فرار کنید .
شما فقط می توانید از فهم آن فرار کنید.
اگر شما به دنبال تغییر هستید باید به قانون صفرم توجه کنید.
بدون قدرت هیچ چیزی را نمی توانید تغییر دهید .
شما ممکن است که از این قوانین خوشتان نیاید ولی چه کسی بهتر از شما برای حکمرانی.
و چه کسی می داند شاید شما متفاوت عمل کردید!
این ویدیو براساس کتاب هند بوک دیکتاتور نوشته ی بوریس بونو تهیه شده است.

اگر از این ویدیو خوشتان آمده آن را لایک کرده وکانال ما را سابسکرایب کرده و برای دوستانتان بفرستید.

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
1

خوشبختی در ایران باستان

مشاهده در یوتیوب:

سُرنا را از سر گشادش نمی توان نواخت. این شیوه که ما سکولاریته را میخواهیم، نواختن سرنا از سر گشادش است.

فردا هم این سکولاریته ، شبه سکولاریته از آب در خواهد آمد. البته همه چیزهایمان تا کنون شبه چیزها از آب درآمده است. ما مشروطه خواستیم، ولی شبه مشروطه شد. به فکر جمهوری افتادیم، ولی سرانجام، شبه جمهوری شد. دل به آزادی بستیم، ولی شبه آزادی گیرمان آمد. رفراندم خواستیم، ولی شبه رفراندم گردید.
چرا هر چه ما می خواهیم ، شـبه آن را می یابـیـم؟
چون همه چیزها را از روی تقلید می خواهیم، و از روی اندیشه ایی که ازبُن خرد و ژرفای وجود خودمان جوشیده باشد نمی خواهیم. اصالت خواستن آنست که ما از خود، بخواهیم. نه آنکه چیزی را که دیگران دارند بخواهیم ، چون آنها خواسته اند. خواستن ما نیز، شبه خواستن، یا چیزی شبیه آن است. چون عقل گرائی ما، شبه عقل گرائی است. چون عقل ما هم شـبه عـقـل است. امروز هم به دنبال شبه سکولاریته میرویم.
سکولاریته، هنگامی شبه سکولاریته نخواهد شد، که یک فرهنگ یا یک شیوه تفکر بنیادی، و یا یک تفکر فلسفی، از خرد خود ما جوشیده باشد. سکولاریته را نباید از غرب، قرض کرد، بلکه باید از نهاد و دل و روان عوام خودمان بجوشد.
سکولاریته به معنی “زیستن ِزمانی” ، و لائیسیته به معنی “زندگی طبیعی و غیر روحانی” است.
فقط باید این حقیقت در رگ خفته عوام، بیدار شود.
حال این عوام یا layman کیست؟
در وجود همه ی ما، عوام وجود دارد، هر چند خود را از خواص و روشنفکران بدانیم.
آنانکه خود را از خواص میشمارند، می کوشند که طبق عقل زندگی کنند و بدین سان، خود را فراسوی زمان فرض می کنند.
هر مفهوم انتزاعی یا تجریدی، بـُریده از زمان، و فراسوی زمان است. عقل، چه در ادیان نوری، و چه در مکاتب فلسفی، در پی جستجوی میزانهای ثابت و فرا زمانی است. تا همه اعمال و حرکات و اقدامات را با آن بسنجد و بپذیرد یا رد کند.
از اینجاست که تفاوت بین پسندیدن و خواست عاقلانه ظاهر می گردد .
عـوام بنا بر پسند، زندگی میکند و به ندرت در بستر خواست عقلش عمل می کند. پسندیدن با روان بودن زندگی کاردارد. بنابر پسند زیستن یعنی، پذیرفتن چیزهایی که از تن و روان و ضمیر و طبع انسان باهم، بطور خودجوش، برخاسته. پسندیدن با نیازی کاردارد که نا آگاهانه ازکـُل وجود انسان و معدن جان برمی خیزد.
عوام بودن، بطور کلی، رغبت فراوان به زندگی در گذر زمان داشتن است.
با دور شدن از این پسند، به “زندگی آزاری” و یا “ضد زندگی” نزدیک می شویم.
ادیان، زندگی در زمان را که “زمان فانی” باشد، کمتر بها می دادند. این بود که موبدان زرتشتی، مردمان عادی را زمانیان می خواندند، که واژه ای همانند « لائیک layman» هست، که لائیسیته از آن برخاسته است.
مردمان روزگار، که عوام یا زمانیان باشند، بر بنیاد طبیعتِ زندگی، علاقه به زندگی در روند زمان دارند و دلشان به زندگی در زمان بند است.
هزاره ها است که کوشیده اند دل این عوام را، از آسایش و راحتی و خوشیِ زمان بکنند و او را به فراسوی جهان و آخرت و رستگاری در ملکوت بفریبند. به همین علت در بسیاری از ادیان مختلف خوش زیستی در زمان، یک عمل حیوانی است و انسان، با لذت بردن از این خوشی ها، حیوانی بیشعور و پست و گمراه می گردد .
زندگیِ زمانی همان زندگیِ سکولار، و زندگیِ حیوانی همان زندگیِ عوام یا لائیک است .
حکومتِ دینی از هر نوع، حکومتِ خواص بر حیوانها است. ایجاد نفرت و بیزاری و حقارت از زندگی در گیتی، بنیادِ کار علمای دین در ادیان مختلف گشته است.
در ایرانِ باستانِ قبل از زرتشت، مفهوم “گشتن”، به معنای رقصیدن و دوباره زنده شدن و شفا یافتن و خوش گذشتن از کجا سرچشمه گرفته است؟
تضاد سیمرغیان که همان خرم دینان و مزدکیان باشند، با زرتشتیان، در دو گونه ی ارزشی بود که به زمان و تصویر خدایان زمان میدادند. اهورامزدای زرتشتیان، خدای فراسوی زمان بود، و زمان را، فراسوی گوهر خود می آفرید. به عبارت دیگر، گوهر اهورامزدا، بی زمان و “ناگذرا” بود.
ولی چنانچه در تقویم ایران، میتوان به آشکارا دید، خدایان ایران باستان همه بدون استثنا، خدایان زمان بوده اند. این نام خدایان نیست که به هر روز داده اند، بلکه این خود خدا هست که هرروز در روز دیگر، خدایی دیگر می شد. خدا ی فروردین، خدای گشتن و تحول و یا همان فروّهر(fravahr) بود.
در فرهنگ سیمرغیان و خرمدینان “خدا” فراسوی زمان نـبـود. بُن گیتی، هر روز، تحول می یافت، و خدایی دیگر می گشت. هر روز داستانی دیگر و موسیقی دیگر. هر روز، شاخی دیگر و گلی تازه بر درخت زمان. و زندگی شکفته می گشت. زمان، میبالید و فرازمی یافت.
هر روز، روز خدایی بود، و فردا، این خدا ، فانی نمی شد، بلکه خدایی دیگر میگشت. و چون زاده شدن، جشن بود ، هر روز، خدایی تازه زاده میشد و جشنی تازه و رقصی تازه باید برپا می گردید. زمان، جشن مداوم بود .
اهورا مزدا، زمان را که همیشه می گشت، ولی در گشتن هایش به هم پیوسته بود، از هم پاره پاره کرد. و دیگر، خدا، هر روز، خدایی دیگر نمی گشت. بدینسان، همه برهه های زمان، اصالت خود را از دست دادند. همه جانها، از هم پاره شدند، و طبعا، دیگر اصالت، از یکی به دیگری، انتقال نمی یافت و دست بدست نمی رفت، و آفریننده ، برابر با آفریده نبود .
با بریده شدن زمان، همه جانها، همه انسانها، همه چیزها، اصالت، یعنی نیروی ازخود شدن و از خود بودن و از خود روشن شدن را از دست دادند. همه عقیم و نازا شدند،
و طبعا همه، تابع و مخلوق و مطیع شدند.
با این گسستن روند زمان، همه چیزها و جانها و انسانها، مشتاق تابعیت و اطاعت از اصل آفریننده ای فراسوی وجود خود گردیدند. همه نیاز به غایت و معنا و حقیقت پیدا کردند، چون زندگیشان، “مزه” یا اصالت خود را ازدست داده بود .
فرهنگ، نیروی آفرینندگی و یا از خود روشن شدن و خود شکوفایی است .
خود بودن، و با فرهنگ بودن برانگیخته شدن به آفرینندگیِ خود است .
در فرهنگِ ایرانِ باستان، کلِ جهان، یا کلِ چیزها در پیوستگی با هم، “خدا” نامیده میشد.
خدا، خالقِ کلِ جهان نبود، بلکه کلِ جهان، خدا بود .
پسند بودن و نقدِ خواستنِ مزه یا حقیقت و شادیِ زندگی درگیتی وقتی متزلزل و منتفی می گردد که رغبت به زندگی، خدای زمانمند و جشن و روزها کم شود و یا از بین برود.
برای همین هم ادیان شروع به ساختن دوزخ کردند.
برای ایجاد رغبت به ایمان به آخرت و جنت و فردا، باید دنیا را مرتبا، تبدیل به دوزخ و جهنم کرد. برای این کار، باید از اصل “خود رسی” به اصل “هرگز نارسی” متحول گردد . اصلی که در آن انسان همیشه خود را گناهکار می داند همیشه باید به کشیش اعتراف کند و یا در معابد به توبه بنشیند و هیچگاه حتی امید به بخشیده شدن نداشته باشد و همیشه گناهکار بماند، زندگی نکند و زندگی نبخشد. خود را بیازارد و حتی دیگران را ارشاد کند و به توبه فرا خواند.

برگرفته از سکولاریته منوچهر جمالی https://jamali.info/

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
2

جغرافیای خوشبختی

ترجمه فرشته فراهانی

آیا درسی از مولدوا برای چیدن هست؟ چیزی که باید تحت هر شرایطی از آن پرهیز کنیم تا مولدوایی نشویم؟ بله هست.

درس اول: ” مشکل من نیست”. یک “فلسفه ” نیست. یک بیماری روحی و مغزی است. “مشکل من نیست ” مثل یک بدبینی در یک سطح قرار دارد. مشکل مردمان دیگر مشکل ماست. اگر همسایه ی شما کارش را از دست بدهد, شما شاید احساس کنید که خطر را رد کرده ایدو خطر از بیخ گوش شما گذشته است. اما نه , خطر در کمین شماست. شما هنوز مشکل را درک نکرده اید. یا همان طور که رئیس پژوهش های خوشبختی در جهان , روت وین هاون به من گفت: کیفیت یک جامعه از موقعییت شخصی شما در آن جامعه مهم تر است. یا به عبارتی بهتر: ماهی کوچکی در برکه ایی تمیز باشید تا ماهی چاقی در دریاچه ایی بزرگ و آلوده.

درس دوم: فقر دوست فقر است. و تنها یک بهانه برای غم. بله مولدوایی ها فقیرند. اما دانه ی ناشادی آنها در نداشتن فرهنگ است. فرهنگی که در آن اعتماد و دوستی ارزشی ندارد. فرهنگی که در آن به فریب و زرنگی جایزه می دهند. فرهنگی که جایی ,,برای محبت بدون تلافی , باز نشده است. هیچ جایی برای امید نیست. همان که St Augstine آن را شادی امید نامید. ما به یک هوییت واقعی نیاز داریم. قومییت, ملییت, زبان, سرود, آواز , رقص, غذا. فکر می کنم که به فرهنگ بر می گردد.فرهنگ دریایی است که ما در آن شنا می کنیم. اما در مولدوا این دریا خشک شده., و مردم نمی توانند نفس بکشند. طاقت خود را و سازگاری خود را در این دایره ی کوچک از دست می دهند. مردمی که روی زندگی خود کنترلی ندارند نمی توانند احساس خوشبختی کنند. این یک احساس انتزاعی و جغرافیای نیست. این یک امر واقعی است. مولدواییی ها در یک دور باطل گیر کرده اند . نا شادی مولدوایی ها بدبختی می آورد و بدبختی تولید ناشادی بیشتر می کند. و ناشادی بدبختی های بزرگ تری بر سرشان می آورد. یا همان که مهاباراتا ی هند باستان گفت: “”امید, لنگر و نقطه ی اتکای هر مردی است. وقتی که امید نابود شود, بزرگترین غم ها به دنبال آن می آیند. که با مرگ برابری می کند””.

Like 🙂
2

آداب ارائه

چگونه می توانید یک ارائه خوب را موثرتر کنید؟
این صفحه توصیه های منتشر شده از ارائه دهندگان خبره در سراسر جهان را برای شما جمع کرده است و فارق از این که شما یک مجری با تجربه هستید یا تازه کار کمک می کند تا ارائه های خود را از «خوب» به «عالی» تبدیل کنید.

  1. شور و اشتیاق خود را نشان داده و با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنید
    وقتی نگران هستید ،سخت است که آرامش خودتان را حفظ کنید
    اما بارها و بارها ، مجریان بزرگ می گویند مهمترین کار ارتباط با مخاطبان است و بهترین راه برای انجام این کار این است که اجازه دهید شور و اشتیاق شما در مورد موضوع مورد بحث بدرخشد.
    در مورد آنچه برای شما مهم است و چرا اهمیت دارد با مخاطبان صادق باشید.
    مشتاق و صادق باشید و مخاطب پاسخ خواهد داد.
  2. به نیازهای مخاطبان خود تمرکز توجه کنید
    ارائه شما باید پیرامون آنچه مخاطبان شما با آن از جلسه خارج می شوند ساخته شود.
    در هنگام تهیه ارائه ، همیشه باید آنچه را که مخاطب به آن نیاز دارد و می خواهد بداند را به خودتان یادآوری کنید ، نه آنچه می توانید به آنها بگویید.
    در حالی که ارائه ارائه می دهید ، باید همچنان روی پاسخ مخاطبان خود نیز متمرکز شوید و نسبت به آن واکنش نشان دهید.
    شما باید درک و پاسخ آن را برای مخاطبان خود آسان کنید.
  3. ساده نگه دارید: بر روی پیام اصلی خود تمرکز کنید
    هنگام برنامه ریزی ارائه خود ، همیشه باید این سؤال را در نظر داشته باشید:
    پیام کلیدی (یا سه نکته مهم) برای از بین بردن مخاطب من چیست؟
    شما باید بتوانید آن پیام کلیدی را بسیار مختصر برقرار کنید.
    برخی از متخصصان یک خلاصه آسانسور 30 ثانیه ای را توصیه می کنند ، برخی دیگرمی گویند که باید بتوانید آن را در پشت کارت ویزیت بنویسید (یا بیش از 15 کلمه بیان نکنید.)
    هر کدام را که انتخاب کنید ، مهم این است که پیام اصلی خود را متمرکز و مختصر نگه دارید.
    و اگر آنچه می خواهید بگویید به آن پیام اصلی کمک نمی کند ، را نگویید.
  4. لبخند بزنید و با مخاطب خود ارتباط چشمی برقرار کنید
    این بسیار آسان به نظر می رسد ، اما تعداد زیادی از مجریان موفق به انجام آن نمی شوند.
    اگر لبخند می زنید و ارتباط چشمی برقرار می کنید ، در حال ساختن تماسی هستید که به مخاطب کمک می کند تا با شما و موضوع شما ارتباط برقرار کند. همچنین به شما کمک می کند آرام تر باشید ، زیرا با افراد صحبت می کنید ، نه با توده بزرگی از افراد ناشناس.
    برای کمک به این کار ، مطمئن شوید که تمام چراغ ها را خاموش نکنید تا فقط صفحه نمایش اسلاید قابل مشاهده باشد. مخاطبان شما باید شما را هم در کنار اسلایدها یتان را ببینند.
  5. با قدرت شروع کنید
    آغاز ارائه شما بسیار مهم است. شما باید توجه مخاطبان خود را جلب کرده و آن را نگه دارید.
    این به شما کمک می کند که قبل از شروع شنونده را چند دقیقه سرگرم کنید. بنابراین برای توضیح اینکه شما چه کسی هستید این را هدر ندهید و با سرگرم کردن آنها شروع کنید.
  6. قانون 10-20-30 را برای نمایش پرده ای به یاد داشته باشید
    این نکته از گای کاوازاکی ازشرکت اپل است. وی پیشنهاد می کند که نمایش اسلایدها باید:
    • حاوی بیش از 10 اسلاید نباشند
    • بیش از 20 دقیقه طول نکشند
    • از فونت هایی با فاصله کمتر از 30 نقطه استفاده نکنند
    آخرین مورد از اهمیت ویژه ای برخوردار است زیرا مانع می شود شما اطلاعات بیش از حد بر روی هر اسلاید قرار بدهید.
    به عنوان یک قاعده کلی ، اسلایدها باید مکمل شما باشند. ، به بیان ساده تر,مجموعه خوبی از اسلایدها نباید بدون مجری فایده ای داشته باشند، و قطعاً باید حاوی اطلاعات کمتری باشند ، نه بیشتر.
    اگر نیاز به ارائه اطلاعات بیشتر دارید ، یک دفترچه راهنما درست کنید و پس از ارائه خود آن را پخش کنید.
  7. داستان بگویید
    ذهن بشر برای ارتباط با داستان برنامه ریزی شده است.
    داستان به ما کمک می کند تا توجه کنیم ، و چیزها را به خاطر بیاوریم. اگر بتوانید از داستانهای شخصی در ارائه استفاده کنید ، مخاطبان شما احتمالاً جذب آن میشوند و بعد نکات آن را به خاطر خواهند آورد. این ایده خوبی است که ارائه با یک داستان شروع شود.
    به این فکر کنید که چه داستانی را می خواهید برای مخاطب خود بگویید و ارائه خود را برای گفتن آن صرف کنید.
  8. از صدای خود به طور مؤثر استفاده کنید
    گفتار در واقع وسیله ای بسیار ناکارآمد برای برقراری ارتباط است ، زیرا فقط از یکی از حواس پنج گانه مخاطب استفاده می کند. به همین دلیل است که مجریان تمایل به استفاده از وسایل دیداری نیز دارند. ولی حداقل می توانید با استفاده از صدای خود به بهتر کردن کلمه گفتاری کمک کنید.
    متفاوت بودن سرعتی که صحبت می کنید و تغییر در لحن به جالب تر شدن صدا کمک می کند و توجه مخاطبانتان را نیز جلب می کند.
  9. از بدن خود بیش از حد استفاده کنید
    تخمین زده شده است که بیش از سه چهارم ارتباطات غیر کلامی است.
    این بدان معنی است که در کنار صدای شما ، زبان بدن برای دستیابی به پیام شما بسیار مهم است. اطمینان حاصل کنید که پیام های صحیحی را ارائه می دهید: از این زبان بدن ها اجتناب کنید: بازوهای متقاطع ، دستهایی در پشت یا در جیب ، و قدم زدن سریع در روی صحنه.
    حرکات خود را باز و با اعتماد به نفس انجام دهید , به طور طبیعی به صحنه بروید و در صورت امکان بین مخاطبان نیز راه بروید.
  10. آرام باشید، نفس بکشید و لذت ببرید
    اگر ارائه شما سخت است ، ممکن آرام بودن درارئه نیز دشوار بشود.
    یک گزینه این است که با تمرکز بر تنفس خود شروع کنید. آهسته تنفس کنید و مطمئن شوید که تنفس کامل دارید. اطمینان حاصل کنید که در حین ارائه خود ، گاه به گاه مکث می کنید و نفس می کشید.
    اگر بتوانید آرام باشید, مطمئناً بهتر ظاهر خواهید شد. اگر واقعاً بتوانید ازکار خود لذت ببرید ، مخاطبان شما به آن پاسخ خواهند داد و بیشتر جذب می شوند.
    با این نکات ارائه های شما به مرور بهبود می یابد و اعتماد به نفس شما نیز بیشترمی شود.
    خوب است که امتحان کنید

گود لاک

Like 🙂
3

انقلاب سوم صنعتی: یک اقتصاد جدید

در جامعه دیجیتال محور، جرمی ریفکین (Jeremy Rifkin) ، نظریه پرداز اجتماعی و اقتصادی ، تولد یک سیستم اقتصادی جدید را توصیف می کند که می تواند تغییرات اقلیمی را برطرف کند و جهانی عادلانه تر و همدلانه تر ایجاد کند.
اقتصاد جهانی در بحران است. فرسودگی منابع طبیعی ، کاهش بهره وری ، افزایش بیکاری و نابرابری شدید ، ما را مجبور می کند تا در مدل های اقتصادی خود تجدید نظر کنیم. از اینجا به کجا می رویم؟ در این فیلم مستند بلند ، جرمی ریفکین ، نظریه پرداز اجتماعی و اقتصادی نقشه راه را برای ساختن یک سیستم اقتصادی جدید ترسیم می کند. انقلاب صنعتی سوم با همگرایی سه فناوری محوری در حال آشکار شدن است: یک اینترنت ارتباطی سریع 5G، دو اینترنت با انرژی تجدید پذیر( (renewable energy و سه اینترنت تحرک بدون راننده و اینترنت اشیا (Internet of Things). این زیرساخت های دیجیتالی هوشمند قرن بیست و یکم باعث ایجاد اقتصاد اشتراکی (sharing economy) جدیدی است که در حال تغییر شیوه مدیریت ، قدرت و حرکت زندگی اقتصادی است.
با استفاده از زیرساخت های اینترنت اشیاء ، از ابر داده ها (Big Data) وتجزیه و تحلیل (Analytics) می توان برای تولید الگوریتم هایی استفاده کرد که بهره وری را افزایش می دهد و به طور چشمگیر هزینه حاشیه ای تولید و توزیع کالا و خدمات را کاهش می دهد. امروزه ، میلیون ها انسان در سراسر جهان چیزهایی مانند فیلم ، موسیقی ، کمک به ویکی پدیا ، انرژی تجدید پذیر ، خانه ها و اتومبیل ها را تولید و به اشتراک می گذارند.
در اقتصاد اشتراكی ، مالكیت جای خود را به استفاده می دهد ، فروشندگان و خریداران به ارائه دهندگان و كاربران جایگزین می شوند ، سرمایه اجتماعی به اندازه سرمایه بازار مهم می شود ، مصرف گرایی جایگزین توسعه پایدار می شود و شاخص های كیفیت زندگی از تولید ناخالص ملی مهم تر می شوند. اقتصاد اشتراكی می تواند به اقتصاد دایره ای تبدیل شود كه در آن كالاها و خدمات در بین چندین کاربر توزیع می شود و تاثیر مخرب مصرف بر محیط زیست بطور چشمگیری كاهش می دهد.
اما با تغییرات اقلیمی که در حال ویران کردن کره زمین است، انتقال سریع به یک دوره جدید اقتصادی باید سریع اتفاق بیفتد.این تغییر بزرگ نیاز به اراده سیاسی و تحول عمیق ایدئولوژیک دارد.
فیلم زیر به طور مشروح مفاهیم بالا را توضیح می دهد.

Like 🙂
3

ویروس را گسترش ندهید!

کار مودبانه‌ای که باید انجام داد:
ویروس را گسترش ندهید!


کووید 19، که غالباً ویروس کرونا خوانده می‌شود، همه را به وحشت انداخته است. این شرایط جدید قوانین جدید قوانین اخلاقی را می‌طلبد که ممکن است در دیگر اوقات چندان حیاتی به نظر نمی‌رسیدند. شما نمی‌خواهید بی‌ادب باشید، نمی‌خواهید امنیت خود را به خطر بیاندازید، یا بالقوه به دیگران آسیب بزنید. بنابراین، ما با چند متخصص آداب معاشرت مشورت کردیم تا دقیقاً آنچه را که در حال حاضر باید و نباید انجام داد، برای شما توصیف کنند. در اینجا برای شما از نحوه‌ی استقبال درست از مردم تا خودداری از نگهداری از نوزاد دیگران، خواهیم گفت تا دریابید چگونه می‌توانید فاصله فیزیکی خود را با جدیت رعایت کنید.
به یاد داشته باشید که دستان خود را مرتباً و به شیوه‌ای صحیح بشویید. این عمل ساده‌ی بهداشتی می‌تواند شما را از ویروس کرونا و بسیاری از بیماری‌های دیگر محافظت کند.

  1. دست دادن
    چه کسی تصور می‌کرد که دست دادن ممکن است خطرناک باشد؟ CDC (مرکز مهار و کاهش بیماری‌های آمریکا) کاهش تماس بدنی با دیگران را توصیه کرده است. گال لیزا گروتز، متخصص آداب معاشرت و قوانین طلایی، می‌گوید: قبلاً دست دادن بهترین راه معرفی خود دانسته می‌شد ولی اکنون به سبب اینکه ممکن است ویروس کشنده را منتقل کند، از چشم افتاده است. او می‌گوید: منع دست دادن ممکن است تا مدتی نامعلوم ادامه یابد، در نتیجه، دست دادن جای خود را به حرکات و آداب جدید دیگری داده است. این موارد شامل گزینه‌های گوناگونی مانند تحیت هندی، دست تکان دادن سلطنتی و بوسه‌ی هوایی است.
  2. اشتراک در غذا
    از روزهایی که می‌شد سیب‌زمینی سرخ‌شده‌ی دیگران را پنهانی خورد یا دسر خود را با دیگران به اشتراک گذاشت، بسیار گذشته است. زمانه‌ی بحران اقدامات جدی را الزامی می‌کند و این یکی از آنهاست. زین پس باید فقط از بشقاب خود غذا بخورید و از هر نوع اشتراک با دیگری در خوردن و نوشیدن بپرهیزید. گروتز درباره‌ی سفارش غذا پیشنهاد می‌کند که برای هر وعده‌ی غذا از بشقاب جداگانه استفاده کنید. حتی عاقلانه است که از نمکدان و فلفلدان عمومی هم استفاده نکنید.
  3. برگزاری جلسات حضوری
    پیش از شیوع ویروس کرونا، جلسات حضوری برای روابط مهم تجاری ضروری و نشان‌دهنده‌ی تعهد کاری و حرفه‌ای شما بودند و فرصت خوبی برای دیدار چهره به چهره‌ی تصمیم‌گیرندگان فراهم می‌کردند. اکنون، فقط برای امنیت خود و دیگران به این جلسات «نه» بگویید. در حقیقت، گفتن «نه» مهم‌ترین کاری است که انجام می‌دهید. یک مشاور تصویری و مربی می‌گوید: کلیه‌ی جلسات حضوری خود را لغو کنید و به جای آن تماس‌ها یا کنفرانس‌های ویدیویی ترتیب دهید. این گزینه‌ها امکان خوبی برای به اشتراک گذاشتن ایده‌ها در اختیار شما قرار می‌دهند، بدون آنکه کسی را در معرض خطر قرار دهند.
  4. به هم‌زدن جام‌های نوشیدنی
    گفتن «به سلامتی» هنگام به هم‌زدن جام‌های نوشیدنی دلچسب‌ترین و معمول‌ترین کاری بود که می‌توانستید در مهمانی‌ها انجام دهید. دیگر اینطور نیست. ملانیا موسون، نویسنده‌ی سبک زندگی و آداب معاشرت برای سایت بیمه‌ی عمر می‌گوید: «جام‌هایتان را نزد خود نگهدارید». موسون می‌گوید: «در طول دوره‌ی شیوع ویروس کرونا فقط بالا بردن جام باید به اندازه کافی در نظر گرفته شود».
  5. سلام با بوسه
    بوسه بر گونه تبریکی متداول برای بسیاری از مردم است، به خصوص برای اروپایی‌ها وقتی برای اولین با کسی ملاقات می‌کنند. موسون توضیح می‌دهد: «اگرچه در سراسر ایالات متحده این رفتار متداول نیست، اما مناطقی هستند که بوسه بر گونه، معارفه‌ای مودبانه و متداول است. شما با اجتناب از بوسه بر گونه و حداکثر بوسیدن هوا از دور، خودتان و دیگران را ایمن نگهدارید».
  6. تبادل کارت ویزیت
    آداب و معیارهای متداول تجاری مبادله‌ی کارت ویزیت را به هنگام معارفه یا در پایان جلسات الزامی می‌کند. ساموئل جانسز، متخصص منابع انسانی، به علت همه‌گیری بیماری کووید 19 قانون آداب معاشرت را تغییر داده است: «از آنجا که هنوز مشخص نیست ویروس کرونا تا چه مدت بر سطوح مختلف، از جمله کاغذ و کارت، فعال می‌ماند، دیگر لازم نیست هنگام ملاقات با مشتری یا طرف تجاری جدید، کارت‌های ویزیت را مبادله کنید». در عوض، آن اطلاعات را به سادگی از طریق ایمیل ارسال یا اطلاعات تماس خود را از طریق بلوتوث منتقل کنید.
  7. درخواست فاصله
    تا کون، درخواست برای حفظ فاصله یا یادآوری فضای شخصی ممکن بود کاری زشت یا دور از ادب تلقی شود، یا دست کم احساس بدی ایجاد کند. دیم لوسیا روکو، متخصص سبک زندگی انگلیسی، می‌گوید: «تا به حال بی‌ادبی بود که از دیگران بخواهید فاصله‌ی خود را با شما حفظ کنند، اکنون کاملاً مودبانه است که از آنها بخواهید حداقل 2 متر بین خود و شما فاصله نگهدارند».
  8. نگه داشتن نوزادان و کودکان
    دیدن نوزادان همیشه لذت‌بخش است، اما ممکن عوارض متعددی به دنبال داشته باشد. از بعضی جهات، این امر تازگی ندارد؛ مثلا، پیش از این ممکن بود والدین نوزادان تمایل نداشته باشند که فرد دیگری نوزادشان را در آغوش بگیرد، ولی با اکراه موافقت می‌کردند. دیگر نیازی به نگرانی نیست! از طرف دیگر، ممکن است بعضی از والدین مشتاقانه بخواهند دیگران نوزادشان را نگهدارند تا بتوانند کمی استراحت کنند. مشکل این است که به نظر می‌رسد کودکان بی آنکه علائمی داشته باشند، می‌توانند حامل ویروس باشند؛ به این معنی که ممکن است نوزادان و کودکان ناخواسته ویروس را به دیگران منتقل کنند. میگوئل سورو می‌گوید: لازم نیست که کودکان و نوزادان دیگران را در دوره‌ی همه‌گیری ویروس کرونا نگهدارید یا در آغوش بگیرید. آداب و رسوم قدیمی اعمال نمی‌شود و شما می‌توانید درخواست والدین را مودبانه رد کنید.
Like 🙂
0

جهان پس از ویروس کرونا

یوال نوح هراری
این طوفان خواهد گذشت، اما انتخاب امروزمان ممکن است زندگی‌مان را برای همیشه تغییر دهد.

این روزها، بشر درگیر بحرانی جهانی است که شاید بزرگ‌ترین بحران نسل ما باشد. تصمیماتی که مردم و دولت‌ها در هفته‌های آتی خواهند گرفت برای سال‌ها جهان را تغییر خواهد داد. آن تصمیمات نه فقط بهداشت که اقتصاد، سیاست و فرهنگ‌مان را هم دگرگون خواهند کرد. ما باید به سرعت و با قاطعیت تصمیم بگیریم. همچنین باید اثرات دراز‌مدت تصمیم امروز‌مان را در نظر بگیریم. در تصمیم گیریها افزون بر ملاحظه‌ی اثرات کوتاه‌مدت، باید به فکر جهانی باشیم که بعد از گذشت این طوفان سر بر خواهد آورد و در آن خواهیم زیست. بله طوفان خواهد گذشت، بشر باقی خواهد ماند، اکثریت ما زنده خواهیم ماند، ولی در دنیای دیگری خواهیم زیست.
بسیاری از راهکارهای اضطراری کوتاه‌مدت برای یک عمر استمرار خواهند یافت. این خصیصه‌ی اضطرار است. آن راهکارها پروسه‌ها ی تاریخی را سرعت می‌بخشند. تصمیماتی که در شرایط عادی سال‌ها سنجش و تحقیق می‌طلبند، در ساعتی به اجرا در می‌آیند. فناوری‌‌های تکامل‌نیافته، یا حتی خطرناک، تحت فشار به خدمت گرفته می‌شوند؛ زیرا، خطر تعلل و اتلاف زمان بیشتر است. همه کشورها همچون موشی آزمایشگاهی در آزمایشی اجتماعی با مقیاسی بزرگ وارد می شوند. چه خواهد شد اگر همه دور کاری (کار از خانه) کنند و فقط از دور با هم تماس بگیرند؟ چه خواهد شد اگر کل مدارس و دانشگاه‌ها آنلاین شوند؟ در شرایط معمولی دولت‌ها، شرکت‌ها و بردهای تحصیلی هیچ وقت تن به این آزمایش نخواهند داد. ولی شرایط حاضر عادی نیست.
در این شرایط بحرانی، ما میان دو تصمیم بزرگ قرار گرفته‌ایم؛ نخست، میان نظارت دولت بر مردم و حقوق شهروندی و دوم بین انزوای ملی و همبستگی جهانی.


زیر پوست نظارت
برای متوقف کردن همه‌گیری، تمامی مردم باید دستورالعمل‌های خاصی را رعایت کنند. برای دستیابی به این هدف دو راه هست. یکی، نظارت دولت بر مردم و مجازات کسانی است که قوانین را نقض می‌کنند. امروزه، برای نخستین بار در تاریخ بشر، فناوری امکان نظارت بر همه‌ی افراد را فراهم کرده است. پنجاه سال پیش، کا گ ب نه می‌توانست 240 میلیون شهروند اتحاد جماهیر شوروی را 24 ساعته زیر نظر داشته باشد، و نه می‌توانست اطلاعات جمع‌آوری شده را پردازش کند. کا گ ب به جاسوسان و تحلیلگران انسانی متکی بود، از این‌رو، نمی‌توانست برای هر شهروند یک جاسوس بگمارد. اما اکنون دولت‌ها می‌توانند از حس‌گرهای فراگیر و الگوریتم‌های قدرتمند استفاده کنند.
در نبرد با همه‌گیری ویروس کرونا، چندین دولت از ابزارهای جدید نظارت استفاده کرده‌اند. درخور توجه‌ترین آنها چین است. مقامات چینی با نظارت دقیق بر تلفن‌های هوشمند مردم، استفاده از صدها میلیون دوربین شناسایی چهره، و واداشتن مردم به بررسی و گزارش دمای بدن و وضعیت پزشکی خود، نه فقط می‌توانند به سرعت ناقل مظنون به کروناویروس را شناسایی کنند و حرکاتشان را ردیابی کنند، حتی همه‌ی افراد مرتبط با ناقلان را نیز شناسایی کنند. طیف وسیعی از برنامه‌های تلفن همراه به شهروندان درباره‌ی نزدیکی به بیماران آلوده هشدار می‌دهند.
این نوع فناوری محدود به شرق آسیا نیست. بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، اخیراً به آژانس امنیت اسرائیل اجازه داد كه فناوری نظارت را، كه معمولاً برای نبرد با تروریست‌هاست، برای ردیابی بیماران مبتلا به ویروس كرونا به كار گیرند. هنگامی‌که کمیته‌ی پارلمانی از صدور مجوز خودداری کرد، نتانیاهو با «فرمان اضطراری» آن را تصویب کرد.
ممکن است استدلال کنید که هیچ چیز جدیدی در راه نیست؛ در سال‌های اخیر، هم دولت‌ها و هم شرکت‌ها از فناوری‌های پیشرفته‌ای برای ردیابی، نظارت مردم استفاده کرده‌اند. با وجود این، اگر مراقب نباشیم، ممکن است این همه‌گیری فاجعه‌ای بزرگ در تاریخ نظارت به بار آورد. نه فقط به این علت که ممکن است استقرار ابزارهای نظارت جمعی را در کشورهایی عادی سازد که تاکنون آنها را رد کرده‌اند، بلکه حتی بیش از این، موجب انتقال آنها از «روی پوست» به «زیر پوست» می‌شود. تا پیش از این، هنگامی‌که صفحه‌ی نمایش تلفن هوشمندتان را لمس و روی پیوند کلیک می‌کردید، دولت تمایل داشت بداند دقیقاً روی چه چیزی انگشت می‌فشارید. اما با وجود ویروس کرونا، تمرکز علاقه‌ها تغییر می‌کند. اکنون دولت می‌خواهد درجه‌ی حرارت انگشتتان و فشار خون زیر پوستتان را بداند.


پودینگ اضطراری
از مشكلاتی که ما در زمینه‌ی ردیابی و نظارت با آن مواجهیم این است كه هیچ‌یك از ما دقیقاً نمی‌داند كه چگونه ردیابی و نظارت می‌شود. فناوری نظارت با سرعت در حال پیشرفت است و آنچه 10 سال پیش علمی-تخیلی دانسته می‌شد، امروز قدیمی است. به عنوان یک آزمایش فکری، دولتی فرضی را در نظر بگیرید که می‌خواهد همه‌ی شهروندان از دستبندی بیومتریک استفاده کنند که شبانه‌روز دمای بدن و ضربان قلب را اندازه بگیرد. الگوریتم‌های دولت داده‌های حاصل را جمع‌آوری و تجزیه و تحلیل می‌کنند. این الگوریتم‌ها حتی قبل از شما می‌دانند که بیمار شده‌اید، همچنین می‌دانند که کجا بوده‌اید و چه کسانی را ملاقات کرده‌اید. در این‌صورت، ممکن است زنجیره‌های عفونت به شدت کاهش یابد یا حتی به کل قطع شود. چنین فرآیندی می‌تواند ظرف چند روز همه‌گیری را متوقف کند. عالی است، نه؟
البته نکته منفی این است که این امر در نظر شما به سیستم جدید چنین نظارت فراگیری مشروعیت می‌بخشد. برای مثال اگر بدانید که من به جای CNN روی Fox News کلیک کردم، این اطلاع ممکن است داده‌هایی درباره‌ی نظرات سیاسی و شاید حتی شخصیت من به شما بدهد. اما اگر با کمک حس‌گرهایی برای اندازه‌گیری دمای بدن، فشار خون و ضربان قلب بتوانید اثرات تماشای یک کلیپ ویدیویی را بررسی کنید، خواهید دانست که چه چیزی باعث خنده‌ام می‌شود، چه چیزی به گریه‌ام می‌اندازد و چه چیزی واقعاً عصبانی‌ام می‌کند.
یادآوری این نکته ضروری است که عصبانیت، شادی، کسالت و عشق پدیده‌های بیولوژیک درست مانند تب و سرفه هستند. همان فناوری که سرفه را شناسایی می‌کند، قادر است خنده را نیز شناسایی کند. اگر شرکت‌ها و دولت‌ها شروع به جمع‌آوری گسترده داده‌های بیومتریک ما بکنند، می‌توانند با ما آشنا شوند، خیلی بهتر از خودمان ما را بشناسند، و نه فقط احساسات ما را پیش‌بینی کنند، بلکه حتی احساسات ما را نیز دست‌کاری کنند و هر آنچه که می‌خواهند به ما بفروشند، چه یک محصول باشد چه یک سیاستمدار. نظارت بیومتریک باعث می‌شود روش‌های هک‌کردن داده‌های کمبریج Analytica مانند روشی از عصر حجر به نظر برسد. کره شمالی را در سال 2030 تصور کنید که هر شهروند ناگزیر است 24 ساعت در شبانه‌روز دستبند بیومتریک بپوشد. اگر هنگامی که به سخنان مقام معظم رهبری گوش فرا می‌دهید و دستبند بیومتریک‌تان علائم عصبانیت را نشان دهد، دخلتان آمده است.
مطمئناً شما می‌توانید نظارت بیومتریک را همچون اقدامی موقت در مواقع اضطراری در نظر آورید که با پایان بیماری وضعیت اضطراری نیز پایان می‌یابد. اما اقدامات موقت در شرایط اضطراری عادات ناخوشایند ماندگاری ایجاد می‌کنند؛ به ویژه آنکه همیشه اضطرابی جدید در کمین است. برای مثال، کشور من، اسرائیل، در جنگ استقلال در سال 1948 وضعیت اضطراری اعلام کرد، که مجموعه‌ای از اقدامات موقت از سانسور مطبوعات و مصادره‌ی زمین تا مقررات ویژه برای تهیه‌ی پودینگ را توجیه می کرد (شوخی نمی‌کنم). جنگ استقلال مدت‌هاست با پیروزی پایان یافته است، اما اسرائیل هرگز نتوانست بسیاری از اقدامات «موقت» سال 1948 را لغو کند (حکم پودینگ اضطراری در سال 2011 ملغی شد).
به این ترتیب، حتی هنگامی‌که عفونت‌های ناشی از ویروس کرونا به صفر برسد، برخی دولت‌های تشنه‌ی اطلاعات ممکن است ادعا کنند که سیستم‌های نظارت بیومتریک برای پیشگیری از موج دوم ویروس کرونا یا مقابله با نوع جدیدی از ابولا که در مرکز آفریقا شیوع دارد، مورد نیاز است. در سال‌های اخیر نبرد بزرگی بر سر حفظ حریم خصوصی در جریان بوده است؛ بحران ویروس کرونا می‌تواند نقطه‌ی عطف این نبرد باشد. زیرا وقتی باید میان حریم خصوصی و سلامتی یکی را انتخاب کرد، همه معمولاً سلامتی را انتخاب می‌کنند.


پلیس صابون
در حقیقت، پرسش از مردم برای انتخاب میان حریم خصوصی و سلامت، ریشه‌ی اصلی مشکل است. زیرا این یک انتخاب غلط است. ما می‌توانیم و باید هم از حریم خصوصی و هم سلامتی بهره‌مند باشیم. ما می‌توانیم نه از طریق ایجاد شیوه‌های نظارتی توتالیتاری، بلکه با توانمند‌سازی شهروندان، از سلامت خود محافظت کنیم. در هفته‌های اخیر، کره جنوبی، تایوان و سنگاپور برخی از موفق‌ترین تلاش‌ها برای مهار همه‌گیری ویروس کرونا را به انجام رساندند؛ در حالتی که از برنامه‌های ردیابی و نظارت استفاده‌ی حداقلی کرده‌اند، همچنین آنها از آزمایش‌های گسترده، گزارش‌های صادقانه و آگاه‌سازی عمومی بسیار استفاده کرده‌اند.
نظارت متمرکز و مجازات‌های شدید تنها راه برای واداشتن مردم به رعایت دستورالعمل‌های مفید نیست. هنگامی‌که به مردم حقایق علمی گفته می‌شود و مردم به مقامات دولتی اعتماد می‌کنند تا این حقایق را به آنها بگویند، ممکن است شهروندان بدون اینکه آقا بالاسری داشته باشند، کارهای صحیح را انجام دهند. جمعیت با انگیزه و آگاه معمولاً به مراتب قدرتمندتر و مؤثرتر از جمعیت ناآگاه تحت مراقبت است.
برای مثال در نظر بگیرید که امروزه ما دستان خود را با صابون می‌شوییم. این یکی از بزرگترین پیشرفت‌های بهداشتی بشر بوده است. این اقدام ساده هر ساله میلیون‌ها انسان را نجات می‌دهد، در حالی که ما آن را پیش پا افتاده تصور می‌کنیم. در قرن نوزدهم دانشمندان اهمیت شستن دست‌ها با صابون را کشف کردند. پیش از آن، حتی پزشکان و پرستاران بی‌آنکه دستان خود را بشویند از یک عمل جراحی به عملی دیگر مبادرت می‌کردند. امروز میلیاردها انسان روزانه دست‌های خود را می‌شویند، نه به این علت که از پلیس صابون می‌ترسند، بلکه به این سبب که واقعیت‌ها را درک می‌کنند. من دستانم را با صابون می‌شویم، زیرا درباره‌ی ویروس‌ها و باکتری‌ها شنیده‌ام، می‌فهمم که این موجودات میکروسکوپی باعث بیماری می‌شوند و می‌دانم که صابون می‌تواند آنها را از بین ببرد.
اما برای دستیابی به چنین سطح سازگاری و همکاری، نیاز به اعتماد است. مردم باید به علم، به مقامات دولتی و به رسانه اعتماد کنند. طی چند سال گذشته، سیاست‌مداران غیرمسئول عمداً اعتماد به علم، مقامات دولتی و رسانه‌ها را تضعیف كرده‌اند. حال ممکن است همین سیاست‌مداران غیرمسئول وسوسه شوند که جاده‌ی اقتدارگرایی را طی کنند، با این استدلال که نمی‌توان به مردم اعتماد کرد که کارها را درست انجام دهند.
معمولاً، اعتمادی را که سال‌ها از بین رفته است، نمی‌توان یک‌شبه بازسازی کرد. اما این شرایط عادی نیست. در لحظه‌ی بحران، ذهن نیز به سرعت تغییر می‌کند. ممکن است شما سال‌ها با خواهران و برادران خود نزاع‌های تلخی داشته باشید، اما به هنگام رخداد شرایط اضطراری ناگهان مخزنی پنهان از اعتماد و دوستی را کشف می‌کنید و به کمک یکدیگر می‌شتابید.
بازسازی اعتماد مردم به علم، به جای ایجاد شیوه‌ای نظارتی در مقامات دولتی و رسانه‌ها، خیلی دسترس‌ناپدیر نیست. ما قطعاً باید از فناوری‌های جدید نیز استفاده کنیم، اما این فناوری‌ها باید شهروندان را توانمند سازد. من طرفدار نظارت بر دمای بدن و فشار خون هستم، اما از این داده‌ها نباید برای ایجاد دولتی قدرتمند استفاده شود. در عوض، این داده‌ها باید به من امکان دهد تا بتوانم انتخاب شخصی بیشتری داشته باشم و همچنین دولت را نسبت به تصمیماتش پاسخگو بدانم.
اگر می‌توانستم 24 ساعت شبانه‌روز بر وضعیت پزشکی خود نظارت داشته باشم، نه تنها می‌آموختم که آیا برای سلامتی سایر افراد خطرناک هستم، بلکه می‌فهمیدم که چه عاداتی به سلامتی‌ام کمک می‌کنند. اگر من بتوانم به آمارهای موثق درباره‌ی گسترش ویروس کرونا دسترسی پیدا و آنها را پردازش کنم، می‌توانم قضاوت کنم که آیا دولت حقیقت را می‌گوید و سیاست‌های صحیحی را برای مقابله با اپیدمی اتخاذ کرده است. هر گاه مردم درباره‌ی نظارت صحبت می‌کنند، به یاد داشته باشید که همان فناوری نظارت نه فقط ممکن است ابزار نظارتی دولت‌ها بر مردم باشد، بلکه برای نظارت مردم بر دولت‌ها نیز به کار می‌آید.
از این‌رو، همه‌گیری ویروس کرونا آزمایشی عمده برای شهروندی است. در روزگار پیش رو، هر یک از ما باید اعتماد به داده های علمی و متخصصان درمانی را بر نظریه های توطئه آمیز ناشناخته و سیاستمدارانی که در خدمت خود هستند ارجح بدانیم. اگر نتوانیم درست انتخاب کنیم، ممکن است خود را به همراه ارزشمندترین آزادی‌های خود نابود کنیم. فکر می‌کنم این تنها راه حراست از سلامتی ماست.


ما به برنامه‌ای جهانی نیاز داریم
دومین انتخاب مهم ما انتخاب میان انزوای ملی و همبستگی جهانی است. همه‌گیری و بحران اقتصادی ناشی از آن مشکلات جهانی هستند، که فقط با همکاری جهانی حل می‌شوند.
قبل از هر چیز، برای شکست ویروس باید اطلاعات را به صورت همگانی به اشتراک بگذاریم. این مزیت بزرگ انسان‌ها نسبت به ویروس‌هاست. یک ویروس کرونا در چین و یک ویروس کرونا در ایالات متحده نمی‌توانند اطلاعاتی درباره‌ی نحوه‌ی آلوده کردن انسان‌ها به دست آورند. اما چین می‌تواند بسیاری از درس‌های ارزشمند را درباره‌ی ویروس کرونا و چگونگی مقابله با آن را به آمریكا بیاموزد. آنچه پزشک ایتالیایی در ابتدای صبح در میلان کشف می‌کند، ممکن است تا عصر جان بسیاری از بیماران را در تهران نجات دهد. وقتی دولت انگلستان بین چندین سیاست تردید کند، می‌تواند از کره‌ای‌هایی که یک ماه پیش با معضل مشابه روبرو بوئه‌اند، مشاوره بگیرد. اما برای دستیابی به این هدف ما نیاز به روحیه‌ی همکاری و اعتماد جهانی داریم.
کشورها باید بخواهند اطلاعات را علنی و فروتنانه به اشتراک بگذارند و مشاوره بخواهند، و باید بتوانند به داده‌ها و بینش‌های دریافتی اعتماد کنند. ما همچنین برای تولید و توزیع تجهیزات پزشکی به تلاشی جهانی احتیاج داریم که مهم‌ترین آنها تست کیت‌ها و دستگاه‌های تنفسی است. به جای آنکه هر کشوری سعی کند این کار را در مقیاس محلی و ملی انجام دهد، می‌تواند تجهیزات دیگری را در اختیار داشته باشد. تلاشی هماهنگ و جهانی می‌تواند تولید را بسیار تسریع و اطمینان حاصل کند که تجهیزات نجات جان با توزیع عادلانه‌تری در دسترس قرار می‌گیرد. درست همان‌طور که کشورها صنایع کلیدی را در طول جنگ ملی می‌کنند، جنگ انسان بر ضد ویروس کرونا ممکن است ما را ملزم به «انسانی سازی» خطوط تولید کند. کشوری ثروتمند که تعداد کمی مبتلا به ویروس کرونا دارد، باید بسیاری از تجهیزات پزشکی گرانبها را به کشوری فقیر بفرستد، با این اعتماد که اگر بعدها به کمک نیاز داشته باشد، سایر کشورها به کمک او خواهند آمد.
ممکن است تلاشی مشابه و در سطح جهانی را برای به خدمت گرفتن کادر پزشکی در نظر بگیریم. کشورهایی که در حال حاضر کمتر دچار همه‌گیری ویروس کرونا هستند، می‌توانند کادر پزشکی خود را برای کمک و نیز برای کسب تجربه‌ای ارزشمند، به مناطق آسیب‌دیده و دچار همه‌گیری شدید اعزام کنند. اگر کشورهای کمک‌کننده بعداً در کانون تغییرات همه‌گیری قرار گیرند، کمک‌های مشابه در جهت مخالف انجام می‌گیرد.
همکاری جهانی در جبهه‌ی اقتصادی نیز بسیار حیاتی است. با توجه به ماهیت جهانی اقتصاد و زنجیره‌های تأمین، اگر هر دولتی کار خود را با بی‌اعتنایی کامل به دیگران انجام دهد، نتیجه هرج و مرج و بحرانی عمیق‌تر خواهد بود. ما سریعاً به برنامه‌ای عملی و جهانی نیاز داریم.
شرط دیگر دستیابی به توافق جهانی در سفر است. تعلیق همه‌ی سفرهای بین‌المللی برای ماه‌ها، مشکلات بزرگی را به همراه خواهد داشت و مانع جنگ بر ضد ویروس کرونا خواهد شد. کشورها باید همکاری کنند تا حداقل برخی افراد بتوانند از مرزها عبور کنند: دانشمندان، پزشکان، روزنامه‌نگاران، سیاست‌مداران و بازرگانان. این امر با دستیابی به توافق جهانی و با اقدام موثر کشورها در پیش غربالگری مسافران ممکن می‌شود. اگر بدانید که فقط مسافران خاص اجازه‌ی ورود به هواپیما را داشته‌اند، قطعاً آنها را در کشور خود خواهید پذیرفت.
متأسفانه، در حال حاضر كشورها به سختی این كارها را انجام می‌دهند. فلج جمعی جامعه‌ی جهانی را درگیر کرده است. به نظر می‌رسد اولیا در اتاق حاضر نیستند. انتظار می‌رفت هفته‌ها پیش جلسه‌ی اضطراری رهبران جهان برای تهیه‌ی برنامه‌‌ی عملی مشترک برگزار شود. رهبران گروه جی هفت فقط این هفته توانستند ویدئو کنفرانسی ترتیب دهند که به هیچ نتیجه‌ای نرسید.
در بحران‌های جهانی قبلی، مانند بحران مالی 2008 و همه‌گیری ابولا 2014، ایالات متحده نقش رهبر جهان را بر عهده گرفت. اما دولت فعلی ایالات متحده از رهبری استعفا داده و این نکته را بسیار روشن بیان کرده است که به عظمت آمریکا بیشتر از آینده‌ی بشر اهمیت می‌دهد.
این دولت حتی نزدیک‌ترین متحدان خود را رها کرده است؛ وقتی همه‌ی سفرها از اتحادیه‌ی اروپا ممنوع شد، حتی به خود زحمت نداد که پیش‌تر به اتحادیه‌ی اروپا در قالب اعلامیه‌ای اطلاع دهد، چه رسد به اینکه با اتحادیه‌ی اروپا درباره‌ی این اقدام مهم مشورت کند. دولت ایالات متحده با انتشار خبر اعطای مبلغ یک میلیارد دلار به یک شرکت دارویی آلمانی برای خرید حقوق انحصاری واکسن جدید کووید 19، آلمان را رسوا کرده است. حتی اگر این دولت سرانجام با انجام تغییراتی برنامه‌ی جهانی و عملی ایجاد کند، کمتر کسی از رهبری‌ پیروی می‌کند که هرگز مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرد و هرگز اعتراف نمی‌کند که مرتباً تمامی اعتبار را برای خود می‌خواهد و همه‌ی سرزنش‌ها را متوجه دیگران می‌داند.
اگر جای خالی ایالات متحده را سایر کشورها پر نکنند، نه فقط متوقف کردن همه‌گیری فعلی ممکن نیست، بلکه میراث آن همچنان روابط بین‌المللی را برای سالهای آینده مسموم خواهد کرد. با وجود این، هر بحران یک فرصت است. ما باید امیدوار باشیم که بیماری همه‌گیر فعلی به بشر در تحقق اتحاد جهانی کمک کند.
بشر باید انتخاب کند. آیا ما به راه افتراق و تشتت خواهیم رفت یا راه همبستگی جهانی را خواهیم پیمود؟ اگر تشتت و اختلاف نظر را برگزینیم، نه فقط بحران طولانی‌تر می‌شود، كه احتمالاً به فجایع بدتری در آینده منجر خواهد شد. اگر همبستگی جهانی را انتخاب کنیم، پیروزی خواهد بود، نه تنها در مقابل ویروس کرونا، بلکه در برابر همه‌ی بیماری‌های همه‌گیر و بحران‌های آینده که ممکن است در قرن 21 به انسان حمله کند.


20 مارس 2020
یووال نوح هراری

Like 🙂
6

خلاصه ای از فصل 16 ام انسان خردمند “حرص کاپیتالیست”

در بسیاری فرهنگ ها انباشتن پول گناه است. چنانکه مسیح گفته ورود مرد ثروتمند به بهشت از ورود شتر به سوراخ سوزن سخت تر است (متی 19:24). اگر کیک ثابت باشد و من قسمتی بزرگ از آن را برای خود داشته باشم یعنی من از سهم دیگران برداشته ام. پس ثروتمند موظف است با دادن به خیریه از کار شیطانی اش توبه کند.
اگر کیک جهان ثابت باشد دیگر جایی برای اعتبار (credit)نیست. اعتبار تفاوت بین کیک امروز و فرداست. اگر مقدار کیک ثابت باشد چرا اعتبار را زیاد کنیم؟ دادن اعتبار به قناد یا پادشاه ریسک بزرگی برای شما خواهد داشت مگر باور داشته باشید که قنادی که به او پول قرض می دهید توان دزدیدن مشتریان رقیبانش را دارد. برای همین قرض گرفتن در اعصار قبل بسیار سخت بود. و اگر قرضی می گرفتید معمولا بسیار کم, کوتاه مدت و با بهره بالا بود. تاسیس قنادی جدید سخت بود و پادشاهانی که می خواستند کشور گشایی کنند چاره ای جز افزایش مالیات نداشتند. این برای شاهان تا وقتی مردم آرام بودند ممکن بود ولی برای کارمندی که ایده تاسیس یک قنادی را داشت معمولا از آرزو فراتر نمی رفت.
وام گیرنده و وام دهنده هردو در این شرایط ضرر می کردند. و چون گرفتن وام سخت بود کارهای جدید هم ایجاد نمی شد. اقتصاد رشد نمی کرد و چون اقتصاد رشد نمی کرد مردم تصور می کردند هرگز رشد نخواهد کرد. و کسانی که سرمایه داشتند هرگز به فکر افزایش اعتبار نبودند.
انقلاب علمی که شکوفا شد ایده پیشرفت را به همراه آورد. ایده پیشرفت بر این اساس ساخته شده که اگر ما آگاه به نادانی مان باشیم و در تحقیق سرمایه گذاری کنیم همه چیز بهبود خواهد یافت. این ایده به سرعت به واژه های اقتصادی ترجمه شد. هرکسی که به پیشرفت اعتقاد دارد به بر این باور است که افزایش اکتشاف های جغرافیای, اختراعات تکنولوژیک, و توسعه سازمانی می تواند مقدار کل تولید, تجارت و ثروت بشر را افزایش دهد. راه های جدیدی برای تجارت در اقیانوس اطلس شکوفا شد بدون اینکه به راه های قدیمی اقیانوس هند ضرری بزند. مثلا کسی می توانست قنادی برای تولید شیرینی تاسیس کند بدون اینکه قنادی تولید کننده نان قندی را ورشکست کند. همه بیشتر می خورند. من می توانم ثروتمند باشم بدون اینکه شما فقیر بشوید. من می توانم اضافه وزن داشته باشم بدون اینکه شما گرسنه بمانید. تمام دنیا می تواند رشد کند.
طی 500 سال گذشته ایده پیشرفت مردم را مجاب کرده که به آینده اعتماد کنند. این اعتماد اعتبار ایجاد کرده و اعتبار رشد اقتصادی به همراه آورده و رشد باعث ایجاد اعتماد بیشتر شده. این تغییر اتفاقی یک شبه نبود وخیلی افت و خیز داشت ولی در دراز مدت از نوسان ها کم شد و جهت کلی خطا نا پذیر شد. امروز اعتبار به قدر زیاد شده که دولت ها, شرکت ها, و اشخاص به راحتی می توانند وام های بزرگ بلند مدت با کم بهره را بسیار بیشتر از درآمدشان بگیرند.
ایده رشد جهانی نهایتا انقلابی شد. در سال 1776 اقتصاد دان اسکاتلندی آدام اسمیت “سرمایه ملل”(The Wealth of Nations) را که احتمالا مهمترین مانیفست اقتصادی تمام اعصار است را منتشر کرد. در فصل هشتم جلد اول این کتاب می گوید: وقتی یک مالک, یک نساج, یا یک کفاش درآمدش از خرج خودش و خانواده اش بیشتر بشود, از اضافه درآمد برای استخدام کمک کار استفاده می کند که درآمد خود را بیشتر کند. هرچه درآمدش بیشتر می شود افراد بیشتری را استخدام می کند. نتیجه افزایش سود خصوصی افزایش سود و سعادت عمومی است.
ممکن است چون ما د دنیای کاپیتالیسم زندگی می کنیم, این مطلب برای مان پیش پا افتاده به نظر برسد. ما هر روز ویرایشی از این بحث را در اخبار می شنویم. با این حال ادعای اسمیت که حرص خودخواهانه انسان برای افزایش سود شخصی مبنای سرمایه اجتماعی است یکی از انقلابی ترین ایده ها در تاریخ بشر نه تنها در بعد اقتصادی بلکه در ابعاد اخلاقی و سیاسی است. در حقیقت اسمیت می گوید حرص خوب است و من با ثروتمند شدنم به همه سود می رسانم. خود دوستی دگر دوستی است.
اسمیت به مردم آموخت که به اقتصاد به عنوان سود دو جانبه نگاه کنند. که سود من سود تو هم هست. نه تنها کل کیک قابل بزرگ شدن است بلکه بزرگ تر شدن سهم من از کیک بسته به بزرگ شدن سهم شماست. اگر من فقیر باشم تو هم فقیر خواهی بود چون من پول نخواهم داشت که محصول شما را بخرم. اگر من غنی باشم تو هم غنی خواهی شد چون یک چیزی به من خواهی فروخت. اسمیت تضاد سنتی بین ثروت و اخلاق را شکست دروازه های بهشت را برای ثروتمندان باز کرد. ثروت مند بود یعنی اخلاقی بودن. در داستان اسمیت مردم با بهره کشی از دیگران ثروتمند نمی شوند بلکه با بزرگ کردن اندازه کیک. و وقتی کیک بزرگ شد همه نفع می برند. پس چون ثروتمندان چرخ رشد را به نفع همه به حرکت در می آورند, مفید ترین و خیر ترین افراد جامعه اند.

Like 🙂
1

دلتنگیهای کودکی سه ساله

«گوشم درد می‌کنه. نمی‌شنوم.. من دیگه هیچی نمی‌شنوم».

این‌ها تنها جملاتی بودند که در دو سه ساعت اخیر از زبان پسر کوچک سه سال و نیمه من شنیده می‌شد. از ساعت دوازده و نیم که از مهدکودک به خانه آمده بود، روی مبل دراز کشیده بود و از گوش‌درد می‌نالید.

شربت استامینوفن مخصوص کودکان در خانه داشتم. قاشقی از شربت را به او خورانده بودم، اما انگار هیچ تاثیری نداشت. لاله گوشش قرمز شده بود، اما نمی‌دانستم به‌سبب بیماری است یا به این علت که مرتباً گوشش را روی بالش فشار می‌دهد.

دوباره به سمت پسرم رفتم و سعی کردم با او شوخی کنم و حرف‌های با مزه بگویم. .چند تار مویی که روی صورت کوچکش افتاده بود کنار زدم و گفتم می‌خواهی به مامان‌جون زنگ بزنیم؟ نگاهم کرد و جوابی نداد. جواب ندادنش دلهره عجیبی را در من سبب شد. موهایش را آرام نوازش می‌کردم که احساس کردم صورتش از تب می‌سوزد.

خدایا چه کار کنم؟ پسر بزرگ‌ترم در اتاق کناری بازی می‌کرد و همسرم صبح خیلی زود برای دادن رزومه کاری از منزل رفته و هنوز بازنگشته بود. از آنجا که هنوز بیش از بیست روز از اقامت ما در ونکوور نگذشته بود، موبایل نداشت که با او تماس بگیرم. در طول اتاق راه می‌رفتم و نمی‌دانستم باید چه کنم. دستمال خیسی روی پیشانی پسرم گذاشتم و ساعتی را در کنارش نشستم. گاهی چشم باز می‌کرد و تکرار می‌کرد که دیگر نمی‌شنود. فکر کردم اگر تلویزیون را روشن کنم، مشغول می‌شود؛ چون می‌دانستم ساعت چهار بعدازظهر، کارتون‌هایی پخش می‌شود که پسرم دوست‌شان دارد.

تلویزیون را روشن کردم. اما در کمال تعجب، دیدم که پسرم با سرعت از روی مبل بلند شد و آن را خاموش کرد.

پسر دیگرم، که برای لحظه‌ای صدای تلویزیون را شنیده بود، با خوشحالی به اتاق نشیمن آمد و گفت: «پس می‌تونم تلویزیون ببینم؟» و نشست. از او خواسته بودم که به‌خاطر برادرش در اتاقی دیگر بازی کند. اما حالا پسر کوچکم، که احساس کرد برادرش می‌خواهد تلویزیون ببیند، به اتاقی دیگر رفت و روی تشکی دراز کشید و به زیر پتو رفت.

خیلی عجیب بود. مثل آدمی بزرگسال رفتار می‌کرد. بدون هیچ جنگ و دعوائی بر سر روشن و خاموش کردن تلوزیون یا شبکه‌های متفاوت، فقط از اتاق رفته بود!.

دلم چنان به درد آمد که نمی‌دانستم چه کنم. پشت سرش دویدم، پتو را به کناری زدم و به صورتش نگاه کردم. فقط گفت: «من که دیگر نمی‌شنوم».

غم جایش را به ترس و بهت و ناباوری داده بود. چطور می‌شود کودکی ناگهان شنوائی‌اش را از دست بدهد؟ اگر واقعاً درست باشد چه؟ من باید چه کنم؟ دوست داشتم بیشتر امتحانش کنم، اما ترسیدم.

کاملاً ناامید شده بودم. اشکهایم سرازیر شدند. پسرم را بغل کردم. اما خیلی زود از خودم خجالت کشیدم. به خودم گفتم من مادر دو پسربچه هستم و نباید در این موقعیت خود را ببازم. پس به آرامی به او گفتم که خوب خواهد شد. اما حتی مطمئن نبودم که می‌شنود یا نه. تنها سعی کردم که با امیدواری فقط لبخند بزنم.

هیچ کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. اگر در ایران بودیم، بی‌معطلی او را به مطب دکتر یا کلینیک می‌بردم، یا به خواهر یا مادرم زنگ می‌زدم تا برای کمک بیایند. اما حالا اینجا چه می‌کردم؟ هنوز نمی‌توانستم به خوبی به زبان انگلیسی صحبت کنم. حتی جایی را بلد نبودم و نمی‌دانستم باید به کجا مراجعه کنم. فقط چند کوچه اطراف، مدرسه که پانصد قدم تا منزل فاصله داشت و نزدیک‌ترین سوپرمارکت را بلد بودم.

سعی کردم با خنک نگاه‌داشتن بدن و همان شربت تب‌بر تبش را پایین بیاورم. تا ساعت هفت شب، که همسرم آمد، یک بار دیگر به پسرم شربت تب‌بر دادم. به محض این‌که همسرم در را باز کرد، به سمتش رفتم و جریان را تعریف کردم. با خستگی گفت که این عارضه از شدت تب است و من بی‌جهت مسئله را بزرگ کرده‌ام. به اتاق پسرم آمد و به آرامی دست روی پیشانی‌اش گذاشت. پسرم که دستان پدر را احساس کرده بود چشمانش را باز کرد و با خوشحالی نگاهش کرد. همسرم دماغ کوچولوی بچه را بین انگشتانش گرفت و تکان داد و گفت: «مرد! پاشو بریم اون اتاق با هم تلویزیون ببینیم». و بدون آنکه منتظر جواب بچه باشد او را بغل کرد و همه با هم به اتاق نشیمن رفتیم. همسرم در حالی که بچه را در آغوش گرفته بود، روی مبل نشست و سراغ شام را گرفت.

پسرم سرش را در سینه پدرش فرو برده بود و آرام بود. همسرم اشاره کرد که حرفی نزنم و شام را بیاورم. همان‌طور که بچه در آغوشش خوابیده بود شام خورد و ساعتی استراحت کرد. پسرم شاید در اثر پاشویه‌ها یا دارو و یا به‌سبب حضور پدرش آرام گرفته بود.

همه خسته بودیم. به اتاق خواب رفتیم و روی تشک‌‌های ابری، که از ایران آورده بودم، در کنار هم روی زمین خوابیدیم.

نیمه‌شب ناگهان با دلهره از خواب بیدار شدم و پیشانی بچه را لمس کردم. در تب می‌سوخت. تا صبح در سکوت پاشویه‌اش کردم و به او دارو دادم.

صبح به همراه همسرم به پزشک مراجعه کردیم. چند آزمایش کوچک انجام دادند و گفتند که گوشش التهاب دارد. داروی تب‌بر نوشتند و گفتند که ممکن است به‌سبب التهاب گوش، مشکل شنوایی پیدا کرده باشد؛ اما امکان آزمایش بیشتر نیست و باید صبر کنیم تا التهاب از بین برود و دوباره در صورت نیاز برای آزمایش شنوایی مراجعه کنیم.

پزشک گفت بهتر است پسرم چند روزی استراحت کند و به مهد کودک نرود. بعد از چهار روز وقتی که احساس کردیم حالش بهتر است، او را به مهدکودک بردیم، اما همان روز دوباره با تب و گوش‌درد شدید به خانه بازگشت.

پسرم برای یک هفته دیگر در خانه ماند و بار دیگر به مهدکودک رفت و این اتفاق برای بار سوم و چهارم هم تکرار شد. هر بار با گوش‌درد شدید به خانه می‌آمد و پیوسته اصرار می‌کرد که قادر به شنیدن نیست.

ما هنوز کارت بیمه نداشتیم و برای پرداخت هزینه‌های درمان، که برای ما بسیار سنگین بود، مشکل داشتیم. به همین علت، به مهاجرت به دیده تردید نگاه می‌کردم. هر بار که با مادرم حرف می‌زدم، دلتنگی‌ام دوچندان می‌شد. به‌خصوص صبح‌ها که پسر کوچکم بهانه مادربزرگش را می‌گرفت و می‌گفت که نان و پنیرش را فقط از دست او می‌خورد.

من در ایران معلم بودم. هر روز صبح، مادرم برای نگهداری از فرزند کوچکم به منزل ما می‌آمد و صبحانه بچه را با حوصله‌ای بی‌نظیر می‌داد. اما حالا که خود در خانه بودم و کار نمی‌‌کردم، سعی داشتم بیشتر برایش وقت بگذارم.

صبح‌ها با پسرم صبحانه می‌خوردیم و با هم کارتون تماشا می‌کردیم. اما پسرم همچنان به نشنیدن اصرار می‌کرد. بعد از سه هفته از مطب پزشکی که بارها برای گوش‌درد فرزندم به آنجا مراجعه کرده بودیم، تماس گرفتند و از ما خواستند که کودک را نزد متخصصی ببریم که خودشان وقت و ساعتش را ترتیب داده بودند.

با آنکه هزینه ویزیت دکتر با هزینه اجاره یک ماه منزل ما برابری می‌کرد، مجبور بودیم که بچه را به متخصص نشان دهیم و از وضعیت سلامتی‌اش مطمئن شویم.

در کمال ناباوری، از پزشک متخصص شنیدیم که پسرم کاملاً سالم است و تنها دلتنگ است و دلتنگی باعث تب و گوش‌درد و ناشنوایی شده است. ما باید بر دلتنگی بچه فائق بیاییم؛ زیرا بچه از لحاظ فیزیکی هیچ مشکلی ندارد؛ البته مشکل دلتنگی بسیار جدی است و بر سلامتی او اثر می‌گذارد.

پزشک متخصص مرد بسیار جوانی بود. نگاهمان کرد و با لبخند ما را تا دم در همراهی کرد و گفت که چون ما تازه مهاجرت کرده‌ایم، هزینه ویزیت را از ما نمی‌گیرد. پزشک ما را با دو احساس بهت و حیرت، یکی خوب و دیگری غم‌انگیز، راهی خانه کرد.

بعد از گذشت حدوداً دو ماه، پاسخ‌های منفی مکرر به رزومه‌های کاری و ناامیدی‌های بسیار برای ساختن زندگی جدید با دو فرزند کوچک، در کشاکش این همه دشواری، آن ‌روزپزشکی متخصص را دیدیم که با انسانیتی بی‌نظیر نه فقط حق ویزیتش را بخشید، که پسرم را، در حالی که واقعاً سالم بود ولی دلتنگی و زبان انگلیسی در مهد کودک آزارش می‌داد و باعث ناشنوایی‌اش می‌شد، درمان کرد.

فقط اگر ما می‌توانستیم…….

Like 🙂
0

روی آتش

دو ماه و نیم از آمدن ما به ونکوور گذشته بود. پسر کوچکم، که تا چند روز پیش شدیداً از مدرسه رفتن بیزار بود و زبان انگلیسی باعث ناشنوایی موقت و تب شدیدش شده بود، با آرامش به مدرسه می‌رفت و من هر روز ساعت دوازده‌ و نیم با دلهره عجیبی جلو در کلاس منتظر اولین قدم‌هایش به بیرون از کلاس بودم.

با نگرانی مادارنه‌ای، که آن روزها به سبب مهاجرت، بیکاری، بیماری، دلتنگی، غربت و تنهایی شدت پیدا کرده بود، آمدن پسرک کوچکم را لحظه شماری می‌کردم و ذهن وسواسی و شرطی شده‌ام وقوع بدترین اتفاقات ممکن را مرور می‌کرد. باورم نمی‌شد که این هفته پسرم هر روز و بی‌وقفه به مدرسه رفته است؛ هر دم منتظر وقوع اتفاقی بودم.

می‌دانستم که باید تا چند دقیقه دیگر در کلاس باز شود و معلم، بچه‌ها را یکی یکی به بیرون هدایت کند و به والدین تحویل دهد. پس با بی‌تابی جلو در کلاس، که به حیاط مدرسه باز می‌شد، بالا و پایین می‌رفتم. دقیقه‌ای نگذشته بود که معلم در را باز کرد؛ کمی زودتر از ساعت معمول بود. با یکی دو نفر دیگر از والدین به سمت در وردی کلاس حرکت کردیم. گردنم را جلوتر از امتداد بدنم کشیدم تا سعی کنم کلاس و بچه‌های به صف شده را ببینم، اما هیچ بچه‌‌ای جلو در نبود. معلم به محض دیدن من اشاره کرد که با او وارد کلاس شوم و در را پشت سرمان بست. باز آن حس آزاردهنده شرطی‌شده وجودم مرا لرزاند. با پیش‌بینی حادثه‌ای بد، به دور و بر کلاس نگاه کردم که خالی از بچه‌ها بود.

معلم خواست همراه او بروم، با هم از در دیگر کلاس، که به راهرو باز می‌شد، بیرون رفتیم. در حال حرکت، خیلی سریع توضیح داد که می‌خواهد چیزی را ببینم. در حالی‌که به سمت دیگر راهرو می‌رفت گفت: «اون روی آتش است» و دوباره تکرار کرد: «اون روی آتش است. ابی روی آتش است».

دیگر نه توان راه رفتن داشتم و نه نشستن. هجوم تصاویری از کودک سه ساله‌ام روی آتش در حالی‌که بقیه بچه‌‌ها به دور او می‌چرخند، دقیقا مثل فیلم‌های سرخپوستی، جلوی دیدگانم رژه می‌رفت. مانده بودم که چگونه در این شهر متمدن، که به مؤدب بودن و مهربان بودن زبان‌زد است، معلم اعتراف می‌کند که پسرم را روی آتش رها کرده و به دنبال من آمده است.

او نمی‌فهمید که چرا هر چه با هیجان بیشتر حرفش را تکرار می‌کند، حال من بدتر می‌شود؛ اما می‌فهمید که چیزی درست نیست، و من هم با زبان الکن انگلیسی قادر نبودم بگویم که به چه چیزی فکر می‌کنم.

مرا با آن حال به حیاط اصلی مدرسه، که پشت ساختمان بود، کشاند و پسرکم را نشان داد که به خوبی در حال بازی کردن با بچه‌های دیگر بود و از دویدن و بازی کردن، خیس عرق شده بود.

پسرم به‌قدری مشغول بازی بود که اصلاً مرا ندید که، تقریباً بی‌رمق اما با عشق، به تماشای بازی‌اش با کودکان دیگر نشسته‌ام و می‌بینم که توپش را گل کرد و به دوست هم تیمی‌اش  fist bum[Fist Bump] داد.

Like 🙂
0

کفش سیاه زنانه

هوا هنوز تاریک بود، که از خانه خارج شدم. باید صبح خیلی زود برای انبارگردانی در فروشگاه حاضر می‌‌شدم، تا قبل از باز شدن فروشگاه برای شمارش اجناس، وقت کافی داشته باشیم. معمولاً هم‌زمان هشت نفر کار می‌کردیم و وقتی کار شمارش اجناس جلو مغازه پایان می‌یافت، با خیال راحت به انبار می‌رفتیم. اما برای اتمام شمارش اجناس داخل انبار، دیگر با شتاب کار نمی‌کردیم و تا حدود ساعت سه یا چهار بعدازظهر، کل فروشگاه و انبار را شمارش می‌کردیم.

کار کردن به هنگام صبح زود را دوست دارم. از بچگی حس خوبی داشتم که صبح، زمانی که گویی تاریکی و روشنی برای غلبه بر هم در جنگی تنگاتنگ شمشیر می‌زنند، از خانه خارج شوم؛ برایم حس‌های خوبی به همراه داشت. از صدای آواز پرندگان در تهران تا صدای مرغان دریایی در ونکوور، از بوی صبح، از بوی نمناک درختان، از نفس پاک صبحگاهی لذت می‌بردم و شاد می‌شدم. برعکس همکارانم که از کار صبح شکایت داشتند، با بی‌تابی منتظر این روزهای خاص بودم؛ فقط برای صبح‌هایش و بودن در کنار آب و خاک، وقتی هنوز بقیه‌ی مردم در بسترهای‌شان جا‌به‌جا می‌شوند.

در یکی از همین صبح‌های گرگ‌ومیش، او را دیدم. تا مدت‌ها فکر می‌کردم مرد است، ماه‌ها طول کشید که فهمیدم زن است. شاید به دلیل درشتی جثه‌اش بود، یا شاید هم حجم لباس‌هایش؛ که هر چه داشت و نداشت، روی هم می‌پوشید. استخوان‌بندی صورتش درشت بود و نگاهی عمیق داشت، یا شاید هم برنده.

وقتی در آن گرگ‌ومیش رویش را برگرداند تا براندازم کند، مرا، با جثه‌ایی کوچک که تازه چند قدم از خانه‌ی گرمم پا بیرون گذاشته بودم، به لرزه انداخت. انگار که نگاهش وجودم را دو نیم کرده بود، شاید هم درونم را دیده و فهمیده بود که صبحانه‌ی مفصلی خورده‌ام: تخم‌مرغ با قهوه و نان تست. از این که شکمم سیر بود و خانه‌‌ام گرم، خجالت کشیدم و سخت بر خود لرزیدم. چه کسی دوست دارد که برملا شود و درونش آشکاره؟

فرار کردم. نترسیده بودم؛ چیزی عمیق‌تر و ناگفتنی‌تر فراری‌ام داد. منی که چند روزی برای این لحظات بکر و دوست‌داشتنی و لذت عطر صبحگاهی لحظه‌شماری کرده بودم، تا محل کار فقط دویدم، بی آنکه دوباره نگاهش کنم.

در فروشگاه صدای موسیقی را بلندتر از همیشه کردم تا فراموشش کنم. قبل از آمدن دیگران، تا توانستم به دور و اطراف فروشگاه سر زدم، اما نگاه سنگینش همه جا بود. در قفل چمدان، لابه‌لای دسته‌های پول داخل صندوق، که باید هر روز صبح شمارش‌‌شان می‌کردم.

وقتی همه‌ی کارمندان آمدند و مشغول کار شدیم، کم کم فراموشش کردم و تا آخر شب با بقیه‌‌ی همکاران کار کردیم و خندیدیم و از لذت داشتن کار و خسته‌شدن بهره بردیم؛ اما آخر شب که به خانه بازمی‌گشتم دوباره به یادش افتادم. مراقب بودم تا دوباره با او روبرو نشوم. آنجا نبود، در حقیقت تا دو ماه بعد هم او را ندیدم.

سه یا چهار هفته بعد، جلو در پشتی کوچک انتهای پاساژ، زنی را در فرورفتگی دیوار دیدم که با دستانی لرزان لباس‌هایش را به تنش می‌پیچید تا از شدت سرما بکاهد. از نگاهم خوشش نیامد و خود را جمع‌تر کرد و رویش را برگرداند. وقت استراحت تمام شده بود و باید به سرکار بازمی‌گشتم. موقع کار، نمی‌توانستم ذهنم را متمرکز کنم و پیوسته به زنی فکر می‌کردم که از سرما به خود می‌پیچید و شب را در خیابان به صبح می‌رساند. هفته‌ای بارانی را در پیش داشتیم و برای افراد بی‌خانمان پیدا کردن جایی خشک سخت‌تر می‌شد.

از همان روزی که از بی‌خانمانی فرار کرده بودم، در فکر کاری بودم؛ برای کسی پولی کنار بگذارم یا به بی‌نوایی کمک کنم تا به رضایت از خود دست یابم، با خودم به صلح برسم و شرمسار داشته‌‌هایم نباشم.

کسانی که در خارج از ایران و با حقوق ماهانه‌ی مشخص زندگی می‌کنند، می‌دانند که پس‌انداز کردن کار چندان ساده‌ای نیست؛ هر دلار به سختی به دست می‌آید و به آسانی از دست می‌رود. گویی از قبل برای هر سنت از درآمدت نقشه کشیده‌اند. اما نگاه آن زن ناشناس رهایم نمی‌کرد؛ دوست داشتم شب‌ها از زندگی خاصش در ذهن داستانی بسازم. به همین سبب، تصمیم گرفتم حتماً به او کمکی بکنم.

بعد از کار به سراغش رفتم. بوی الکل می‌داد. وقتی نزدیکش شدم از چرت در آمد و فحش‌هایی نثارم کرد. بی توجه به فحش‌هایش و بی‌معطلی بیست دلاری به او دادم؛ پول را چنگ زد و من هم به سرعت از او دور شدم.

آن شب تصمیم گرفتم هر روز دو دلار کنار بگذارم تا راحت‌تر بتوانم به کسی کمک کنم و در عوض، هیچ‌وقت بیرون چای یا قهوه ننوشم.

آن زن تمامی هفته را در آن دخمه‌ی نزدیک در ورودی پاساژ گذرانده بود و من هم هر روز به او سر می‌زدم و پولی که از محل ننوشیدن قهوه اندوخته بودم، به او می‌دادم.

آخر همان هفته، جمعه‌ی سیاه بود و ما خیلی مشغول بودیم. تمامی فروشگاه‌ها پر از مشتری و هیجان فروش بودند. با آنکه همه‌ی کارمندان فروشگاه‌ها تمام‌وقت کار می‌کردند، هنوز قادر نبودیم پاسخ‌گوی همه‌ی مشتری‌ها باشیم. هیچ‌یک از کارمندانم حتی برای لحظه‌ای وقت استراحت نگرفته بودند. از دفتر مرکزی به مدیران فروشگاه‌ها گفته بودند که اگر فروش خوبی داشته باشیم، می‌توانیم به حساب فروشگاه، خوراکی و نوشیدنی ساده‌ای برای کارمندان بخریم. برای خرید خوراکی و نوشیدنی مجبور شدم از فروشگاه بیرون بروم. وقتی بعد از نیم ساعت بازگشتم، دیدم یکی از بهترین چمدان‌هایی که جلو در فروشگاه برای تبلیغ ویژه‌ی جمعه‌ی سیاه گذاشته بودیم، نیست؛ به امید آنکه فروخته شده است، با خوشحالی وارد شدم و خوراکی‌ها را بین همه تقسیم کردم. فروشگاه پر از جمعیت بود و همه‌ی ما برای جواب‌‌گویی به مشتریان، مرتب به این طرف و آن طرف می‌دویدیم. برای پاسخ‌گویی به یکی از مشتریان جلو در فروشگاه ایستاده بودم و از کیفیت خوب و سبکی چمدان‌های جدید هشت چرخ می‌گفتم، که زن الکلی را دیدم که با یکی از چمدان‌های فروشگاه ما از فروشگاه دیگری خارج می‌شد. با تعجب و شک نگاهش کردم. متوجه من نبود و با عجله به سمت در خروجی می‌رفت. مشتری را رها کردم و به دنبالش دویدم. شک نداشتم که توان خرید آن چمدان گران‌قیمت را ندارد و بی‌گمان آن را دزدیده است. با آنکه تعقیب دزد فروشگاه، خلاف قوانین است و کارمندان ابتدا باید به خطرهای احتمالی این رفتار توجه کنند، به دنبالش دویدم و درست جلو یکی از درهای خروجی، که نزدیک آن دخمه بود، به او رسیدم.

با چابکی راهش را بستم و دسته‌ی چمدان را چسبیدم. او که نمی‌دانست تعقیبش کرده‌ام، روی زمین ولو شد و چمدان از دستش افتاد. چمدان، که به‌خوبی بسته نشده بود، جلو چشمان بهت‌زده‌ی مردم باز شد و همه‌ی محتویاتش، که لباس، جوراب، پنیر، شکلات، قرص و اجناس دزدی دیگر از فروشگاه‌های داخل پاساژ بود، بیرون ریخت. به گریه افتاد و شروع به دویدن کرد. مردم با پلیس تماس گرفتند و پلیس و نگهبانی به چشم‌بر هم‌‌‌زدنی حاضر شدند. زن را گرفتند و اجناس دزدی را فهرست کردند و من با چمدان به فروشگاه بازگشتم.

ده روز از این جریان گذشته بود و من جمع کردن پول را به کلی کنار گذاشته بودم و دوباره به چای و قهوه‌ی روزانه‌ی خود روی آورده بودم که او را دیدم. غروب بود و من از کار روزانه به خانه بازمی‌گشتم که نگاهم به کفش‌هایش افتاد. پس او یک زن بود. کفش سیاه زنانه‌‌ای به پا داشت، که با چسب duct tape سر و تهش محکم شده بود. با هم روبرو شده بودیم، کاملاً رودر رو. هیچ‌کس در آن اطراف نبود. نمی‌‌توانستم به راهم ادامه دهم و او هم به زمین میخکوب شده بود. شاید فقط سی ثانیه بود، شاید هم سی دقیقه، نمی‌‌دانم. فقط می‌‌دانم که حتی زمان متوقف شده بود. اما ناگهان با قدرت زمان را شکست و بدون آنکه من حرفی زده باشم گفت: «من بی‌خطرم». خجالت کشیدم و به سختی گفتم: «می‌دانم».

چند روزی گذشت؛ دوباره تصمیم گرفتم که پول چای و قهوه‌ام را کنار بگذارم. چند بار دیگر هم در تاریکی دیدمش.

هوا سرد و زمهریر بود، اعلام کرده بودند طوفان سختی در راه است. از سر کار به خانه می‌رفتم که او را دیدم. جلو رفتم و دستم را با یک بیست‌دلاری به طرفش گرفتم. نگاه سوزانش را به من دوخت و گفت کار می‌کند و پول مرا نمی‌‌خواهد. با کیسه‌های بزرگ پلاستیکی، که ظاهراً پر از قوطی‌های خالی نوشابه بود، مرا حیران رها کرد و رفت. خیلی عجیب بود، باید به پول نیاز می‌‌داشت، حداقل برای خرید یک جفت کفش نو. هوا خیلی سرد بود و آن زن لباس کافی نداشت و از قبول کمک من سر باز می‌زد. خیلی دوست داشتم سرگذشتش را بدانم. کاش با من حرف می‌زد. می‌‌خواستم به دنبالش بروم و به او بگویم که طوفان در راه است؛ اما خجالت می‌کشیدم. گویی این زن دوباره داشته‌هایم را با احترام به خویش، مناعت طبع و شرافت نفسش زیر سوال برده بود. باید چه می‌کردم؟ این زن به چه چیزی نیاز داشت؟

آن شب، طوفان شهر را زیرورو کرد. می‌‌گفتند از بی‌سابقه‌‌ترین طوفان‌ها در تاریخ ونکوور بوده است. نیمی از درختان پارک معروف استنلی شکسته بود. شاخه‌های شکسته‌ی درختان روی خانه‌ها و خیابان‌ها افتاده بود. چهارشب متوالی برق نداشتیم. تمامی شهر تعطیل شده بود. کاری برای انجام دادن نداشتیم. نه برق بود، نه کار؛ نه می‌‌توانستیم غذا بپزیم، یا حتی به استخر برویم.

برای پیاده‌روی به پارک محل رفتم. در نزدیکی پل، نوارهای زرد پلاستیکی کشیده بودند که اعلام می‌کرد به دلایل امنیتی و پلیسی باید از نزدیک شدن به آن محل خودداری کرد. هیچ‌کس آن دور و اطراف نبود. بدون آنکه از نوارهای زرد رد شوم، کوشیدم برای رفع کنجکاوی تا حد امکان دور محل گشتی بزنم. ناگهان لنگه کفشی توجه‌ام را جلب کرد. لنگه کفش را می‌‌شناختم. کفش سیاه زنانه‌ای که با چسب داک سر و تهش محکم شده بود…!

Like 🙂
0

مدیر جدید

همان روز اول تمامی خصوصیات یک رئیس خوب را روی کاغذ نوشتم. این کار را از یکی از روان‌شناسانی یاد گرفته بودم که داوطلبانه برایمان سخنرانی کرده بود. خانم روانشناس بسیار اصرار داشت که برای موفقیت باید اهدافتان را روی کاغذ بنویسید و هر روز به آنها نگاه کنید. سعی کردم یک به یک به یاد آورم که مدیر دوست‌داشتنی من فروشگاه را چگونه مدیریت می‌‌کرد. از نحوة کار با مشتری گرفته، تا کارهای دفتری و حتی چیدمان فروشگاه و رفتار با کارمندان را در نظر گرفتم و دریافتم که کار چندان آسانی هم نیست. همه‌ی موارد را نوشتم. بهترین‌ها را برای فروشگاه و کارمندانم می‌خواستم. باید یکی از نمونه‌ترین فروشگاه‌ها می‌شدیم. باید نشان می‌‌دادم که ایرانیان در کار خیلی جدی‌تر و قوی‌تر هستند.

شب از هیجان اداره‌ی فروشگاهم درست نخوابیدم و تا صبح برنامه‌ریزی ‌کردم.

همان روز اول به بهترین کارمند فروشگاه پیشنهاد معاونت دادم. از خوشحالی مرا در آغوش گرفت و تمامی روز را با هم از برنامه‌های جدیدمان برای فروشگاه حرف زدیم. به معاونم گفتم مسئولیت آموزش کارمندان جدید به عهده‌ی اوست و فقط باید گزارش کار آموزش را به من ارائه بدهد.

با تمامی کارمندان فروشگاه صحبت کردیم. از تمامی کارکنان خواستیم که برگه‌های ساعات کاری را دوباره مرور کنند و اگر در روزها و ساعات‌ خاصی نمی‌‌توانند حاضر شوند، از قبل اعلام کنند تا با توجه به آن، برنامه‌ی کاری را بنویسیم.

تنها چند هفته تا شروع مدارس وقت داشتیم و باید برنامه‌ی کاری تمامی کارکنان را تنظیم می‌کردم. از آن‌جا که تجربه‌ی خوبی داشتم، می‌‌دانستم که از مهم‌ترین و هیجان‌انگیزترین ایام کاری فروشگاه، فروش کیف‌های مدرسه است که با شروع مدیریت من دقیقاً هم‌زمان شده است.

مهم‌ترین قسمت قضیه اطمینان به توانایی‌های خودم بود؛ کار را به خوبی می‌شناختم، از مشکلات احتمالی، بودجه، نحوه‌ی نوشتن برنامه‌ها و حتی نامه‌نگاری‌های اداری و امور حسابداری فروشگاه اطلاع داشتم؛ چون همه‌ی این امور را در یک سال گذشته بارها انجام داده‌ بودم‌ و می‌دانستم این دوران را به بهترین شکل می‌گذرانیم و فروشگاه را به اوج فروش می‌رسانیم. احساس قدرت می‌کردم، خوشبخت بودم که معاونی جوان و بسیار قوی دارم. او تقریباً هشت ماه بود که استخدام شده و در این مدت نشان داده بود که در یاد گرفتن کار با کامپیوتر، فروش، بستن فروشگاه و پس دادن اجناس، جدی و سریع و باهوش است.

تقریباً سه تا چهار ماه طول می‌کشید که کارمندی جدید با اعتماد به نفس مسئولیت فروش، پس گرفتن اجناس و بستن فروشگاه در آخر شب را به خوبی انجام دهد. این کار برای کارکنان مسن‌تر یا آنان که به زبان انگلیسی و کامپیوتر تسلط نداشتند، بسیار وقت‌‌گیرتر بود. معمولاً آنان را تا مدت‌ها فقط در بازکردن جعبه‌ها و مرتب کردن انبار به کار می‌گرفتیم.

از معاون جوانم خواستم که از روی فهرست با کارمندان، حتی آنها که در فروشگاه حضور ندارند، تماس بگیرد و برگه‌ی مخصوص روزهای کاری آنها را هم پر کند. به کارمندان قول دادم برنامه‌ی ساعات‌ کاری‌شان را از سه هفته جلوتر اعلام کنم و نگذارم مشکلاتی تکرار شود که ما با مدیر قبلی داشتیم.

خیلی زود بعد از چند تلفن معاون خبردار شدم که دو نفر از کارمندان ساعی، یکی به علت سفری مهم و دیگری به سبب یافتن کاری جدید، فقط برای دو هفته‌ی دیگر، آن ‌هم در ساعت‌هایی بسیار محدود، به فروشگاه خواهند آمد. از قبل هم می‌دانستم که چهار تن از کارکنانم دانش‌آموزند وفقط برای آخر هفته‌ها، یعنی شنبه‌ها یا یکشنبه‌ها، می‌توانم روی آن‌ها حساب کنم.

با معاونم جلسه‌ای جدی گذاشتم، همه‌ی گزینه‌های موجود را بررسی و سعی کردیم که با توجه به کارمندان کنونی بهترین برنامه را بنویسیم. اصلاً کار ساده‌ای نبود؛ چراکه تقریباً به جز خودم و معاونم همه در کار کردن بسیار محدودیت داشتند. فهرست بلندی از کارهایی تهیه کردیم که باید انجام شود؛ در اولین گام باید حداقل پنج کارمند جدید استخدام می‌کردیم. قرار بر این شد که تا آمادگی کامل کارکنان جدید، هر دو ما تمام وقت و هفت روز هفته ‌در فروشگاه کار کنیم. طبق قانون فروشگاه باید دو روز در هفته کار نکنیم، اما در عمل برای مدتی کوتاه مجبور بودیم که هر روز در برنامه‌ی کاری حضور داشته باشیم.

تمامی کارمندان دانش‌آموز را هم برای اوقات ضروری، به‌ویژه آخر شب یا آخر هفته در برنامه‌ی کاری گنجاندیم، تا زمانی که بتوانیم چند کارمند دائمی استخدام و تربیت کنیم. یک برنامه‌ی کاری برای ده روز نوشتیم که در اوقاتی تکمیل نشده بود؛ امیدوار بودیم تا هفته‌ی آینده سه نفر را به کار گیریم.

اطلاعیه‌ی جذب کارمند تمام‌وقت را در چند برگ کپی کردم تا به شیشه‌های فروشگاه بچسبانیم. از مدیریت پاساژ هم خواستم تا در وب‌سایت پاساژ اعلام کنند که به چند کارمند نیاز داریم. با مدیران دیگر فروشگاه‌‌های شهر هم تماس گرفتم تا جویا شوم آیا شماری از کارکنان‌شان حاضرند برای مدتی محدود با فروشگاه ما همکاری کنند؟ هرچند این کار چندان موفقیت‌آمیز نبود؛ زیرا فروشگاه ما فاصله‌ی زیادی با دیگر فروشگاه‌ها دارد و کمتر کسی حاضر بود چنین مسافتی را برای همکاری موقت طی کند.

به هر حال فکر کردم ما بر مشکلات فائق خواهیم آمد. سعی کردم توان خود را بر دو برنامه متمرکز کنم، یکی عوض کردن چیدمان فروشگاه به مناسبت بازگشایی مدارس و دیگری بازدید مدیران مرکزی.

از دفتر مرکزی، واقع در مونترال، نمایندگانی برای بازدید به فروشگاه می‌آمدند. من فقط دو روز وقت داشتم. با معاونم برنامه‌ریزی کردیم صبح زود به فروشگاه بیاییم و تمامی دیوارها را با اجناس جدیدی عوض کنیم که آن روز رسیده بود. وقت بسیار تنگ بود. معمولاً تعویض طرح دیوار یک هفته زمان می‌برد، اما مدیرم به من گفته بود چاره‌‌ای نیست و باید دستورهای مدیران مرکزی را انجام داد.

انرژی زیادی داشتیم. تمام روز را تا دیروقت کار کردیم و برای دیوارها طرحی تنظیم کردیم و دیر وقت به خانه رفتیم.

صبح روز بعد، بنا به قرار قبلی چهار ساعت قبل از باز شدن پاساژ به فروشگاه رفتم. البته این کار برای تعویض طرح دیوارها معمول بود و هر چهار ماه یک بار انجام می‌شد. به محض ورود، شماره‌ی کارمندی‌ام را وارد کامپیوتر کردم، برنامه‌ها و نقشه‌های چیدمان دیوار را از کشو میز درآوردم و شروع به کار کردم. لحظه‌شماری می‌کردم تا معاونم برسد. آنقدر مشغول بودم که متوجه نشدم دو ساعتی گذشته است و او هنوز نیامده است. تلفن فروشگاه به صدا درآمد. با سرعت به سمت آن دویدم و جواب دادم. معاونم بود. گفت دیشب، ساعت دوازده شب جواب پذیرش از دانشگاهی دریافت کرده است که درخواست‌نامه‌اش را با ناامیدی پر کرده بود؛ می‌گفت برایش باور نکردنی است و امروز باید با اولین پرواز برود.

دهانم که از دویدن‌ها و بالا و پایین رفتن‌ها از نردبان خشک بود، خشک‌تر شد؛ زبانم مثل تکه‌ای سیمان به کامم چسبیده بود.

چه باید می‌کردم؟ تبریک می‌گفتم؟ گریه می‌کردم ؟ یا فریاد می‌زدم؟ … فقط سکوت کردم!

Like 🙂
0

رهائی

یک سال ونیمی می شد که در این  فروشگاه کار می کردم .   بتاز  گی مدیریت  آن را به خانم جوانی  داده بودند که اصلا تجربه ی مدیریت نداشت. مدیر جدید مان به طور نیمه وقت هم در دانشگاه درس می خواند  .  به خانواده ی  هم خود کمک مالی می    . متولد ونکوور بود واز آ نجایی که خانواده اش مذهبی نبودند اطلاع درستی ازدین  ، نداشت و گاهی سوالهای مذهبی هم از من می کرد.

از معاون خودکه به تازگی از فروشگاه دیگر منتقل شده بود,راضی نبود ومحبوبیت من هم  به خاطر کار زیاد و تلاش روزافزون بین دوست داشتن ها و نداشتن های خانم مدیر روز به روز افزون تر می شد .

کم کم طوری شده بود که  تمام داستانهای مگویش را برای من می گفت. من هم تا حدودی جوان بودم و هم دوست داشتم   تنها مونس آدم ها باشم و داستانهای خصوصی اشان را بدانم .   همیشه  برایم خیلی جذاب بود که تنها شنونده ی بعضی از داستانها باشم به خصوص از  آن نوع داستانهایی که خودم هم تجربه اشان  نکرده بودم .  حتی اگراز تجربه نکردنشان خوشحال بودم اما شنیدنش را دوست داشتم.

راستش را بخواهید حد اقل برای نزدیک یک سال من سوگلی مدیر بودم.   بجای  آنکه خانم معاون, در کارهای دفتری یا  نوشتن برنامه ها ی کاری به مدیر کمک کند ، من کمک کارش بودم و به جای آنکه معاون در چیدمان فروشگاه نظر دهد نظرات من پیش می رفت  . من هم در دوستی و سو گلی بودن کم نمی گذاشتم .

مدیر هم ساعتهای  کاری خوبی به من می داد هر چند که مدیران قبلی هم به خاطر بچه های خردسالم در منزل همیشه به من ساعتهای خوب داده بودند  واو هم به همان منوال با من کنار آ مد و  ساعتهای من را حفظ کرد . به جبرانش ،  وقتی در فروشگاه بودم دو برابر   کار می کردم, می خواستم که لایق آ ن ساعتها هم باشم و هم از مرتبه و سوگلی بودن خود لذت می بردم . گاهی می دیدم که  در چشمان معاونش  چه رنجی وجود دارد  ، اما خود را راضی می کردم که من  باعث این نبوده ام . کار من خوب است ,وقبل از این که او در این فروشگاه باشد ،   با مدیر کار کرده ام و رابطه ام را ساخته ام ,بچه های کوچک دارم, جوان تر, خوش فکر و خوش ذوق هستم وهمیشه ایده های بهتری دارم . چقدر لذت می بردم وقتی که مدیر من را به اتاق پشتی صدا می کرد و از دوست پسر جدیدش برایم   تعریف می کرد. روزهایی که معاون در فروشگاه نبود راحتی بیشتری داشتیم و حسابی حرف می زدیم . از بعضی از سرکشی هایش لذت می بردم و از بعضی متعجب می شدم و از  آنجایی که حداقل دوازده سالی از او بزرگتر بودم گاهی هم نصیحتش می کردم .

آرام آ رام به جایی رسیده بود که از تمام مسایل خانواده و عشقی و مالی مدیر خبر داشتم . چیزهایی که حتی اگر پدرش هم می دانست به خانه  راهش نمی داد .

بارها با دوست پسر هایش به هم زد و در آ ن اتاق پشتی هر بار چه داستانهایی  برای من   داشت ،   خدا می داند که آ ن اتاق چه عشقها و اشکهایی را به خود دیده است .

اما همه چیزهمیشه این گونه  هم نبود . من همیشه احساس ویژه بودن نداشتم . هر چند   برای آن بسیار جنگیدم .

همه ی آ دم ها برای خود خط هایی دارند, یک حریم ها ئی که شاید کسی بتواند چند باری از  آنها گذر کند و تو تحمل کنی اما مطمئنا  آن خط ها روزی پر رنگ می شوند,دقیقا آ ن روزی که خودت   خواهی  بود.

یکی از آ نها این بود که ازفحش شنیدن و دیدن دعوا گریزان بوده ام. اولین فحش هایی را که شنیده بودم به یاد دارم .   یادم می  آید که همیشه وقتی دو نفر با هم فریاد می زدند  چقدر رنج  می بردم ،   وقتی فحش داده اند  هم بیشتر. گاهی در خیابان از دیدن دعوای مردم دل درد می شدم و مادرم مجبور می شد که به من رسیدگی کند . نه  آنکه خیلی پاستوریزه بوده باشم ،  نه . در خانه دعوا دیده بودم و حتی با خواهر هایم دعوا می کردیم و اما شاید  نمی توانستم  جدی بودنشان را  باور کنم یا چیزی به هر حال همیشه آ زارم می داد . همیشه از دعوا فرار کرده ام شاید هم  همیشه یک ترسو بوده ام ،  نمی دانم .البته که ترسو هم بوده ام چون وقتی خواهران بزرگترم هم دعوا می کردند حاضر بودم قسمتی از دارایی ام را بدهم تا آ نها دعوا نکنند. یادم می اید که یک روز عروسکم را به خواهرم دادم تا با آ ن یکی  آ شتی کند.

و خط دیگرم درستکاری و دقیق بودن در کار بود که  آن روزها چقدر من را با خود گلاویزمی کرد  .

مدیرم  با دانشگاه ،   پدر  ،  کار  و دوست پسر هایش درگیر بود.   چقدر برای این دختر بیست و دو ساله سخت بود که این ها همه را با هم به تعادل برساند.

پنج ماهی از مدیریتش می گذشت که سخت درگیر امتحان   و بهم خوردن یکی از جدی ترین روابطش با یکی از دوست پسرهایی که برایش بسیار از نظر مالی و روحی مایه گذاشته بود, شد.

گاهی گداری پیش می آ مد که قبل از امتحان هایش در ساعت های کاری  در اتاق پشتی درس می خواند و برای من دلیل و برهان می آ ورد که هم به پولش نیاز دارم و هم باید درس بخوانم و هم این  که دوست پسرم که چند هزار دلار خرجش کرده ام   رفته است و بسیاری از داستانهای دیگر و من هم با بی میلی لبخند می زدم و تایید می کردم . اما حالا این گاه گداری ها به هر روز رسیده بود .  به فروشگاه می آ مد و وارد سیستم کامپیوتر می شد و بعد هم بدون  آنکه از سیستم خارج شود برای ساعتها از آنجا  خارج می شد تا مسئله ی دوست پسرش را حل کند یا با گروه های دانشگاهی در کافی شاپ جلوی فروشگاه درس بخواند و یا حتی با تلفن به دوست پسرش دعوا یا آشتی کند . بعد از چند ماهی دیگر کار به جایی رسید که صبح ها زنگ می زد و شماره ی کارمندی و کلمه ی عبورش را به من می گفت (    البته مدتها بود که از ان خبر داشتم) و از من می خواست که وارد سیستمش کنم و اگر هم کسی مثل معاون و یا   از مدیران بالاتر آمد ، بالاتر از سیستم خارجش نمایم.

منی که حتی حاضر نبودم برای خودم برای یک لحظه  کار خلاف کنم چه رنجی می بردم وقتی که شماره هایش را وارد سیستم می کردم . گاهی حتی احساس می کردم که انگشتانم می سوزد.

خود و شغل ام  را هم در خطر انداخته بودم چرا که اگر از دفتر مرکزی می فهمیدند که من این خلاف را کرده ام فقط مدیر نبود که اخراج می شد ،  اول من را اخراج می کردند ، از فکرش می لرزیدم  . گاهی حتی برای نصف روز باید وانمود می کردم که مدیر در فروشگاه بوده است در حالی که حتی به فروشگاه نیامد بود و من در تمام  آن ساعتها تنها کار کرده بودم. جسم و روحم در رنج پوشاندن گناه های مدیر در رنج بود و این  تمام ماجرا نبود . کار به جایی رسید که از من می خواست تا برای ان که  دفتر مرکزی متوجه غیبت  او در فروشگاه نشود , حتی گاهی برای او فروش کنم .

در چه جنگی بودم   با خودم , از سوئی تمام  آن بودن ها و نبودن ها ،  اخلاق,  وجدان کاری ودرستی و دقیق بودن  و از سویی دیگر کمک کردن به دختری بیست و دوساله  , که شدیدا نیاز به پول برای زندگی و دانشگاه  داشت  .

از سوئی درگیری های مستمر با پدرش برای خرجهای منزل وداستان های از دست دادن پولهایش در رابطه ای  احمقانه با دوست پسرش واز سویی دیگر مسائل بین خودمان و منی که تنها  شنونده  دردهایش بودم و سوگلی بودن و کار کردن, و یا از دست دادن کار و نداشتن و یافتن شغل جدید.

شاید گفتنش  آسان باشد اما وقتی که خودم هم برای هر ساعت کاری دست و پا می زدم و فکر نداشتن کار حتی برای یک ماه آ زارم می داد و از سویی دیگر در زندگی فردی هم هیچ گاه یاد نگرفته بودم که چگونه در بحرانها مشکلات را طبقه بندی کنم و بود نبود هر چیزی را به روی کاغذ ببرم و ارزش یابی کنم و حد اقل برای ساعتی با خودم صادق باشم و به خواستها و ارزش هایم نمره بدهم . و در  آخر خودم باشم. یاد نگرفته بودم که چگونه رابطه ای   باید با  رئیسم داشته باشم و  نباید حتی با رئیس خودم فرا تر از محدودیتهایم رابطه بسازم و این که پیچیده کردن روابط همیشه مشکل ساز بوده است و من نمی توانم که هم مشاور خانواده ی رئیسم باشم و هم کارمندش و هم خواهرش .

وقتی که با نزدیک ترین کسانم به مشاوره می نشستم  به سادگی می گفتند که باید یا به دنبال کار دیگری بروم و یا از ادامه ی این کار خلاف  وپوشش دادن به نبود مدیر در فروشگاه پایان دهم. به حرف آ سان بود اما یافتن کار مستلزم نوشتن رزومه و گشتن کار در کنار کارهای منزل و رسیدگی به فرزندان در کنار کار کردن در فروشگاه بسیار سخت بود و اگر هم  که اول کارم را متوقف می کردم و بعد دنبال کار می گشتم از لحاظ مالی دچار مشکل می  شدم و از طرفی دیگر نیاز به یک معرفی نامه از کار فعلی داشتم که در صورت رها کردن توضیح آ ن برای کار جدید غیر ممکن می شد.

در کنار تمام این جریانات چیزهای شاید در نگاه دیگران کوچکی هم همیشه در جریان بود که   همیشه  آزارم می داد .رئیسم گاهی بسیار بد زبان بود حتی برای من . کوچکترین چیزی باعث می شد که داد بزند و یا حتی (البته فقط به گونه ای  که من بشنوم) فحش بدهد. از کارمندان قبلی حتی چند فحش  آبدار فارسی یاد گرفته بود که گاه و بی گاه به زبان می آ ورد که باعث دلخوری و ناراحتی من می شد. و ا زآنجایی که یکی از خط های قرمز من داد زدن و فحش بود , هر چند که توان مبارزه لفظی نداشتم و یا حتی از لحاظ مقام مجبور به سکوت بودم اما تاثیر خود را بر چهره ام می گذاشت که گاهی برای جبران بی احترامی برای من خرید می کرد . گاهی نوشیدنی های گران قیمت می خرید و گاهی هم شکلات , بسته به   آنکه تا چه حد نتوانسته بود جلوی بد دهنی اش را بگیرد . و تمام این ها در کنار هم بیش از پیش همه ی داشته هایم را به زیر سوال می برد.

در یکی ازجلسات روانشناسی هفتگی خانم روانشناس به لزوم داشتن   هماهنگی کامل بین ساحت های پنج گانه ی انسانی حرف میزد و تاکید می کرد  که برای داشتن یک زندگی سالم و روان  آرام باید تا جایی که می شود بین این ساحتها هما هنگی باشد :

هماهنگی بین احساس و کردار, هماهنگی بین افکار و عمل , هما هنگی بین باور و رفتار, نیت و خواسته ها با گفتار.

خانم روانشناس اصرار داشت که باید تا میتوانیم هماهنگی و هم سویی این ساحت ها را بیشتر کنیم. درست مثل نت های موسیقی . هر چقدر این ساحت ها به هم نزدیک تر باشند نوای زندگی ما بهتر هست و ما از زندگی روحی و روانی بهتری بر خورداریم . تصمیم های ما بهتر است و مشکلاتمان کمتر.

می دیدم که چقدر در این زمینه مشکل دارم بین احساسات و اعمال من گویی خندقی فاصله وجود داشت و حالا باید من این خندق را پر می کردم .

فردای  آن روز با روحیه ی پایینی به فروشگاه رفتم. خیلی بد خوابیده بودم و تمام شب را به حرفهای خانم روانشناس فکر کرده بودم. وقتی که به فروشگاه رسیدم رئیسم از من خواست که مثل روزهای گذشته وارد سیستمش کنم چون که ا متحان دارد و یکی دوساعتی دیرتر خواهد  آمد. دستم به سمت کامپیوتر نمی رفت . فروشگاه را باز کردم. ایمیل ها را خواندم وکارها  را روبراه کردم

چهل و پنج دقیقه ای  گذشته بود و من هنوز رئیس را وارد سیستم نکرده بودم. در برزخی دست و پا می زدم می دانستم که امروز روز حادثه خواهد بود. اما گویی برای به تاخیر انداختنش و هراس روبه رو شدن با این  بحران , اشوب , کشمکش  ناگهان به سمت کامپیوتر دویدم و رمز عبورش را هم وارد کردم و با چهل و هفت دقیقه تا خیر وارد سیستم   کردم.

دستانم می لرزید . از خودم بدم می آ مد ،  چقدر ضعیف بودم. اشک به چشمانم  آمد . اما وسط یک فروشگاه بزرگ بودم که آ دمها از جلوی من رژه می رفتند. سرم گیج می رفت . از خطا و همد ستی در گناه بیشتر رنج می بردم یا ازضعف نا توانی بین مشکلات حل نشدنی های انسانی؟ .

ساعتی بعد رئیسم به فروشگاه آ مد . به صفحه ی کامپیوتر نگاه کرد و دید که از اول صبح وارد سیستم نشده است و حتی فروشی هم زیر اسم او نداشته ام. چیزی نگفت .

حال خوبی هم نداشت. برایم تعریف کرد که شب گذشته دعوای خیلی بدی با پدرش داشته است و پدرش  نیاز به کمک مالی بیشتری از طرف او دارد. کمی دلم به درد آ مد . اما او   با درآ مد دزدی و از راه خطا نمی توانست به پدرش کمک کند. برای نهار بیرون نرفت و خیلی سخت کار کرد. دختر بسیار نیرومندی بود و وقتی که کار می کرد , می توانست به اندازه   دو نفر کارکند  . و این چیزی بود که همه می دانستیم .   آنقدر هر دو در افکار مان و رنجها یمان غرق شده بودیم که بدون مکالمه ای  در چهار ساعت بعدی تمام  کارها را انجام دادیم  .

بعد از چهار ساعت کار سخت  ، تنها شدیم. خیلی ساکت بود . آ نقدر که نگران شدم می دانستم که خیلی زود تر از این ها باید به این که صبح به موقع وارد سیستم نشده چیزی بگوید  ، چون به خوبی می دانستم که بزودی حرفی و یا اشاره ای  به آ ن خواهد کرد .

هر چند که خودم هم چندان روحیه  خوبی نداشتم.

درست وقتی که همه چیز تمام شده بود. و تنها می بایست دور اطراف کامپیوتر را مرتب می کردیم و برای آ خر روز پولها را می شمردیم و در ها را می بستیم.  با بی حوصله گی و کمی فریاد گفت که یکی از سه در اصلی را ببندم. بدو ن   آنکه حرفی بزنم در را بستم. در حالی که در را می بستم از سمت دیگر فروشگاه نگاهش می کردم. انگار که ناگهان  فرصت یافته بود که به گناههای نکرده ام فکر کند . خشمی را در زیر پوستش می دیدم. ضربان قلبم بالا می رفت . هر دو بدون نهار کار کرده بودیم و من حتی اعتراضی نکرده بودم. در حالی که در کانادا حق من بود که نیم ساعت وقت ناهار داشته باشم . اما با  آن قانون های نا نوشته ی بین ما  گاهی این وقت به دلخواه مدیرم   حذ ف می شد .   شاید پیش خود فکر می کرد که به جای این لطفی که در حقش می کردم و گاهی بدون وقت نهار کار می کردم او هم به من ساعتهای خوب کاری می دهد .

بدون حرفی به آ رامی به سمت در دوم رفتم که ان را هم ببندم . فکر کردم که بهتر است کار خود را انجام دهم قبل از ان که او خشمگین شود. ویا به کند بودن متهمم کند . اما ناگهان از سمت دیگر فروشگاه فریاد زد که با چه اجازه ای  این کار را کرده ام و شروع به فریاد زدن کرد. در همان زمان یک مشتری از در میانی وارد فروشگاه شده بود و متعجب از فریاد او به ما نگاه کرد چراکه  در کانادا کسی حق فریاد زدن حتی به کارمند خود را ندارد. زیرا که   نوعی از harassment or bully است. من که خجالت زده از موقعیت در جلوی آد مها سخت دلخور بودم , من که از صبح بار گناه دوباره داشتم و از شب قبل با خود قسم خورده بودم که روح و جانم را همسو کنم, به یک باره آ شفته و لرزان به اتاق پشتی رفتم ،  کیفم را برداشتم و  به امید ترک کار برای همیشه فروشگاه را ترک گفتم 

Like 🙂
0

نگاهم کن 1

نگاهم کن مجموعه ای از تجربیات نویسنده درباره ی بچه های اوتیسم و روشهای فعلی کاری در ونکوور است . بعضی از این خاطرات بصورت گزارش و بعضی دیگر بصورت داستان خواهد بود. در ضمن باید خاطر نشان کنم که روشها و پولهای دولتی از استانی به استان دیگر متفاوت است.و مهم آن که برای حفظ حقوق فردی واجتماعی افراد ,تمامی نام ها و نشانه ها کاملا ساختگی هستند.
قسمت اول
تلفن زنگ می زند ساعت پنج و نیم صبح است. می شود گفت اصلا نخوابیده ام. تمام شب را لحظه شماری کردم و هر یک ساعت ، موبایلم را چک کردم تا مطمئن شوم که حتما روشن و صدایش بلند است . حتی برای زنگ تلفن دفتر مرکزی آموزش و پرورش زنگ متفاوتی گذاشته ام. به من گفته شده بود که می توانم از ساعت پنج صبح منتظر تلفن باشم و وقتی که تلفن زنگ زد و کامپیوتر(اپراتور) اسم من را و ماموریتم را اعلام کرد می توانم با وارد کردن کد شخصی ام ,اعلام نمایم که پیام را گرفته ام و آیا این مامورییت را می پذیرم یانه.
به من اطلاع داده بودند که برای شروع بکار ابتدا باید برای مدتی به شکل on call کار کنم و بعد با من قرار داد خواهند بست. خیلی هیجان داشتم. وقتی بعد از مصاحبه به من گفتند که مدارکم را تحویل دهم ، داشتم روی ابرها راه می رفتم. باورم نمی شد که بالاخره بعد از دوازده سال کار کردن در کانادا دوباره به مدرسه برگشته ام و در مدرسه کار خواهم کرد. چقدر این دوسال درس خواندن در یکی از دانشگاههای شهر و برای شخصی به سن و سال من کاری درست شجاعانه بود وارزش این همه زحمت را داشت.
وقتی تلفن زنگ زد بقدری هیجان زده بودم که از رختخواب پریدم و موبایلم از دستم لیز خورد و به زیر تخت رفت.
داشتم زهره ترک میشدم . خدایا موبایلم . نکند اپراتور قطع کند و من را از لیست تماس بردارند . چون به من گفته شده بود که اگر چندین بار متوالی جواب تلفن ها را ندهی از لیست حذف خواهی شد.
تلفن هنوز زنگ می زد . همسرم با آ رامش کمکم کرد تا کدم را وارد کنم و مامور یت را بپذیرم .
با آنکه صبح خیلی زود بود اما هیجان زده بودم تا مدرسه را در نقشه پیدا کنم و اگر مشکلی در پیدا کردن مدرسه و یا شنیدن نام مدرسه داشته ام سریعا با مرکز تماس بگیرم.
همه چیز خوب پیش میرفت ، مدرسه مشخص بود و میدانستم که به کجا می روم و آن روز بخصوص دقیقا به جای چه کسی کار خواهم کرد.
تا آماده شدن صبحانه بارها اسمها و نشانی ها را چک کردم و همه چیز را بررسی کردم تا چیزی از قلم نیفتاده باشد.
همان طور که به من گفته شده بود به دفتر دبیرستان مراجعه کردم . گفتم که من یک کمک معلم هستم و نامم باران است و به جای جیم امروزدر اینجا هستم.
با لبخند و تشکرو دادن نقشه ی مدرسه من را به طبقه ای دیگر، به دفتر مرکز آموزشی فرستادند.
دفتر مرکز آموزشی در دبیرستانهای ونکوور مسئولیت آموزش دانش آ موزانی را دارد که به هر دلیلی مطالب آ موزشی را در کلاس دریافت نکرده اند و امکان آن را دارند تا با حضور در این دفتر از کمک های آ موزشی بهره ببرند.
معمولا این مرکز شامل چندین اتاق است . اتاق سکوت برای دانش آموزانی که دچار استرس های مزمن هستند , اتاق مخصوص امتحان برای دانش آموزانی که برای جواب دادن به سوالات امتحانی نیاز به وقت اضافه دارند ، اتاق اموزش که معمولا بزرگترین اتاق است با چند میز و صندلی و اتاق مخصوص برای بچه های اوتیسم.
در دفتر مرکزی آموزشی خودم را به ریاست مرکز معرفی کردم. و از آنجایی که خیلی زود رفته بودم وقت داشتم تا به اتاق ها نگاهی کنم و با فراغت خاطر برنامه ی کاری و کلاس هایم را پیدا کنم.
زنگ دوم و چهارم باید در کلاسهای ریاضی حاضر می شدم و از کلاسها یادداشت بر می داشتم . و در ضمن در کنار معلم اصلی کلاس به بچه ها در تمرین های ریاضی کمک می رساندم.
اما زنگ اول و سوم باید در اتاق دانش آموزی که اوتیسم دارد می ماندم و با او کار می کردم.
پوشه ای به من داده شد که در ان مشخصات دانش آموز , سن,و جنسیت ثبت شده بود. و اطلاعات دقیق و کاملی به جانشین یک روزه می داد که باید چگونه با این بچه ارتباط بر قرار کرد و جدول کاملی از برنامه های روزانه و جدول دقیقی از دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها در آ ن نوشته شده بود.
بخوبی می دانستم که چالش بزرگ من همین دو زنگ خواهد بود. و به یاد حرف استاد دانشگاهم افتادم که می گفت اگر شما یک بچه با اوتیسم را دیده باشید , یک بچه با اوتیسم دیده اید و هنوز اگر هم صد و یک بچه با اوتیسم دیده باشید , فقط صد و یک بچه با اوتیسم دیده اید که مطمئن باشید صد دومی متفاوت است.
درانتهای برنامه های دانش آ موز تاکید شده بود که اگر در زمانی که با دانش آموز هستید متوجه هر گونه هیجان , استرس, پریشانی و یا ناراحتی شوید ، سریعا به مسولین اطلاع دهید و هیچ گاه حتی برای لحظه ای دانش اموز را تنها نگذارید و می توانید موبایل خود را در کنار خود داشته باشید و در صورت نیاز با این شماره ها تماس بگیرید.
با خواندن این مطالب ترس و دلهره ی عجیبی به دلم راه افتاد . چقدر درس خواندن تا عمل کردن متفاوت است. اگر نتوانم , اگر بچه با دیدن چهره ی جدید در اتاقش دچار پریشانی شود چه؟
دو سال درس خوانده بودم. کلاسهای اضافه راآموزش دیده بودم ، از کار قبلی ام بعد از دوازده سال کناره گرفته بودم. راه برگشتی نبود .
به خودم اطمینان دادم و سعی کردم جور دیگری به قضیه نگاه کنم, سابقه ی سیزده سال معلمی در ایران و مادر دو فرزند بودن و مطالعات زیاد بود که من امروز آ نجا بودم. نفس عمیقی کشیدم و با خود گفتم که اینجا هم نوشته که باید هوشیار باشم و در صورت نیاز از دیگران کمک بگیرم. پس با جرات رو به سمت مدیردفتر آ موزشی کردم و گفتم که امروز روز اول کار من است و قبلا در مدارس کانادا کار نکرده ام.
آقای گری با لبخندی گشاده دستم را به گرمی فشرد و تبریک گفت و اعلام کرد که اصلا نگران نباشم و خوشحال می شود که به تمام سوالات من پاسخ دهد. و در مورد آن پسر دانش آموز هم نگران نباشم و ومطمئنا برنامه ها را عوض می کنند تا من فرصت یادگیری کار کردن با دانش اموز را داشته باشم .
آقای گری که گویی سالها است من را می شناسد و من یکی از بهترین کمک معلم های مدرسه خواهم بود ، آرامش بی نظیری به من داد .

Like 🙂
0

نگاهم کن قسمت دوم

پسر بچه، بسیار سفید و رنگ پریده، پشت میزی در اتاق مخصوص سکوت نشسته بود، که فقط در اختیار او و مربی‌اش قرار داشت. اتاق در دیگری هم به سمت راهرو داشت.
در اتاق یک میز بزرگ چهار نفره و سه صندلی خودنمایی می‌کرد. در پایین پای پسرک سبد آبی‌رنگ بسیار بزرگی پر از کاغذ بود و روی میز هم چند کاغذ سفید. نور کم‌رنگ سفیدی از سقف اتاق را روشن می‌کرد و دیگر هیچ.
به قدری به نظرم دلگیرآمد که دوست داشتم از آنجا بروم. آقای گری پشت سرم ایستاد و با من به آن سوی پنجره‌ی شیشه‌ای، به پسر بچه، خیره شد. انسان بسیار دانایی بود، می‌توانست به راحتی احساسات و افکار دیگران را بخواند. بدون آنکه سمت نگاهش را تغییر دهد، گفت: «متاسفانه کار زیادی نمی‌شود کرد. تنها باید آرام نگاهش داریم. اهداف امسال ما بسیار انگشت‌شمارند. هدف اول ما این است که بتواند تمام ساعت‌ها در مدرسه حضور یابد و آرام باشد. آرامش شرط اول آموزش است. اگر به این هدف برسیم، چند آموزش ساده را برایش پی می‌گیریم که در زندگی بسیار مهم و اساسی هستند؛ مانند آشپزی، ورزش و کار. در این‌صورت می‌تواند در خانه‌ی سالمندان، یا در یکی از مراکز ورزشی کاری بیابد، یا حتی برای انبارگردانی پذیرفته شود».
با تعجب نگاهش کردم. بدون چرخاندن سر به تعجب من پاسخ داد: «این بچه استعداد عجیبی در ریاضی دارد، اما نمی‌توانیم با او ارتباط دائمی برقرار کنیم. متاسفانه به سبب اوتیسم اضطراب بسیار شدیدی دارد که مانع هرگونه آموزش روش‌مند می‌شود. در دبستان تمامی تلاش‌های لازم برای آموزش‌های روش‌مند انجام شده است؛ حالا در دبیرستان هدف ما، با توجه به توانایی‌ها و مهارت‌هایش، آماده کردن او برای وارد شدن به جامعه است. در 5 سال دبیرستان باید بتواند برای یک زندگی ساده در آینده آماده شود. آنقدر که بتواند برای خودش غذا بپزد، محیط اطرافش را تمیز کند، کارهای ساده‌ای مثل تمیز کردن میزهای رستوران، یا مراکز ورزشی و خانه‌ی سالمندان را انجام دهد؛ اما چون این بچه استعداد خوبی در ریاضی دارد، امید داریم که به درد انبارگردانی هم بخورد. حالا باید دید. شما امروز تنها نیم‌ساعت در کنارش بنشینید. اگر آمادگی ندارید، برنامه‌ها را تغییر خواهم داد و حتی می‌توانم با شما در اتاق بمانم».
با هم وارد اتاق شدیم. مربی دیگری که در اتاق بود به ما نگاه کرد. آقای گری من را به مربی و پیتر معرفی کرد. پسر بچه حتی نگاهی هم به ما نکرد. تنها کاغذی را برداشت و مشغول پاره کردن آن به شکلی بسیار عجیب شد. گاهی صدایی شبیه خرناس از میان دندان‌هایش شنیده می‌شد.
آقای گری از مربی تشکر کرد که در تغییر برنامه همکاری داشته و پیتر را از خانواده تحویل گرفته و به اتاق آورده است. مربی در سکوت فقط لبخند زد.
آقای گری از مربی خواست که برنامه‌ی روز را از روی میزش بردارد، یادآوری کرد که چون باران برای بار اول است که به این مدرسه می‌آید، امکان دارد که در برنامه‌ها باز هم تغییراتی ایجاد شود، زیرا لازم است که بین هر کلاس یکدیگر را ببینند.
با آقای گری در اتاق نشستیم. در پرونده‌ای که در دست داشتم، نوشته شده بود پیتر برای کاهش اضطراب کاغذ مارپیچی درست می‌کند. اما من اصلاً مفهوم این جمله را درک نکرده بودم و تازه داشتم با معنای آن آشنا می‌شدم. حضور منِ ناشناس باعث اضطراب پیتر شده بود، برای همین به محض آنکه کاغذ مارپیچی اول را تمام کرد، آن را با دقت داخل سبد بزرگ گذاشت و کاغذ دیگری را از روی میز برداشت. در بینابین گاهی هم بدون نگاه به ما خرناس می‌کشید.
آقای گری خواست نگران نباشم و گفت این رفتارش طبیعی است و به زودی به من عادت خواهد کرد. گاهی چند روز، یا حتی چند هفته، طول می‌کشد که پیتر به فرد جدید عادت کند.
بعد از کاغذ مارپیچ، آقای گری از داخل کمد دیواری لپ تاپی آورد و به پیتر داد و گفت می‌تواند برای 20 دقیقه فیلم ببیند و با انگشت به من اشاره کرد و گفت: «باران در کنار تو خواهد نشست و تو آرام خواهی بود، اگر لازم باشد می‌توانی دو کاغذ دیگر برداری و مارپیچ بسازی».
پیتر با سرعت رمز کامپیوتر را وارد کرد و در YouTube به دنبال برنامه‌ی دلخواهش گشت. بعد از پیدا کردن برنامه، آقای گری زمان‌سنج را جلوی پیتر گذاشت و روی 20 دقیقه تنظیم کرد و از اتاق خارج شد. آنچه فقط در این 10 دقیقه‌ی کار یاد گرفته بودم، به اندازه‌ی یک روز از روزهای دانشگاهم وزن و سنگینی داشت.
در سکوت نشستم و تماشایش کردم. با دقت، 20 دقیقه‌ی کامل برنامه‌ی دلخواهش، یک برنامه‌ی تلویزیونی انتخاب صدای برتر، را با صدایی بسیار پایین تماشا کرد. به محض آنکه زمان‌سنج به صدا درآمد، با سرعت لپ تاپ را بست و کاغذی برداشت تا مارپیچی دیگر بسازد. آقای گری هم که در این مدت به کارهایش سر و سامانی داده و مطمئناً با دقت دقیقه‌ها را هم دنبال کرده بود، وارد اتاق شد و لپ تاپ را داخل کمد گذاشت.
از داخل کمد یک کتاب ریاضی برداشت و صفحه‌ای را باز کرد. وقتی که پیتر مارپیچ را ساخت و داخل سبد گذاشت، کتاب را جلویش گذاشت و از او خواست تا 5 صفحه از تمرینات را انجام دهد و خود برای دو سه دقیقه‌ای در اتاق نشست تا مطمئن شود که همه چیز درست پیش می‌رود. بعد به آرامی از من پرسید که آیا می‌تواند دوباره مرا برای 20 دقیقه تنها بگذارد؟
با اشاره‌ی سر تصدیق کردم. در حقیقت همان طور که گفته بود هیچ کاری نمی‌کردم و تنها در سکوت، در اتاق سکوت، با پسری نشسته بودم که در خود فرو رفته بود.

Like 🙂
0

نگاهم کن قسمت سوم

پیتر با سرعت مشغول حل کردن تمرینات ریاضی شد. چنان سریع ضرب‌ها را ذهنی جواب می‌داد و فقط حاصل ضرب آخر را توی کتاب می‌نوشت، که دهانم از تعجب باز مانده بود. تمامی معادلات 5 صفحه را در ده دقیقه تمام کرد. در بین انجام تمرینات گاهی، که کمی دچار شک می‌شد، خرناس می‌کشید اما حتی برای لحظه‌ای هم به سمت من نگاه نمی‌کرد. انگار اصلاً حضور ندارم. وقتی معادلات را تمام کرد، کتاب را بست و در گوشه‌ای از میز گذاشت و کاغذی برداشت تا مارپیچ دیگری بسازد.
حالا من در گیرودار این بودم که آیا باید به جواب‌های داده شده نگاهی بیندازم یا نه؟ آیا وظیفه‌ی من است که آن‌ها را تصحیح کنم و نمره‌ای بدهم؟
دستم به سمت دیگر میز نمی‌رفت، انگار این من بودم که باید از شاگردم برای تصحیح اجازه می‌گرفتم. انگار او بود که حکم‌فرمانی می‌کرد. وقتی آقای گری کتاب ریاضی را به پیتر داده و دستورهای لازم را برایش شرح داده بود، پیتر حتی کلمه‌ای حرف نزده بود. من به غیر از خرناس‌هایش، صدای دیگری از او نشنیده بودم.
خدایا چه کنم؟ آقای گری با آرامش و اقتداری با پیتر حرف می‌زد که من در خود سراغ نداشتم؛ او هم همه‌ی دستورهای آقای گری را انجام داده بود یا من هنوز هیچ سر پیچی‌ای از او ندیده بودم. چقدر دقیق و وقت‌شناس بود. سر 20 دقیقه بدون آنکه لازم باشد به او تذکری بدهم، لپ تاپ را بسته و به کناری گذاشته بود. اما حالا چه؟ آیا باید بلند می‌شدم کتاب را برمی‌داشتم و جواب‌هایش را تصحیح می‌کردم، یا همانطور که به من گفته شده بود، باید فقط آنجا می‌نشستم؟ ولی شاید آقای گری به اتاق بیاید و بپرسد که آیا جواب‌ها را تصحیح کرده‌ام؟ خدایا این دیگر چه حالی است؟ بین معلمی کردن و یا یک بودن تنها دست و پا می‌زدم. آیا بهتر نیست خودی نشان دهم و وقتی آقای گری به اتاق آمد با اعتماد به نفس سر بلند کنم و بگویم تمام سوال‌ها تصحیح شده است؟ درست است که آقای گری گفت که پیتر استعداد خارق‌العاده‌ای در ریاضی دارد، اما هر چه باشد به او آموزش می‌دهند و امکان دارد که در جاهایی اشتباه کرده باشد و این طور هم نیست که کسی جواب‌ها را تصحیح نکند. حتماً باید در جایی گزارش تکالیف بچه نوشته شده باشد. پس چه بهتر که من کارم را درست و کامل انجام دهم و اینقدر ضعیف و بی مسئولیت آنجا ننشینم تا بقیه مجبور باشند که سهم کار مرا هم انجام دهند.
سعی کردم کمی جرات داشته باشم. هر چه بود با یک بچه طرف بودم و این بچه در مدرسه حضور داشت و حتماً وظیفه‌ی خود را می‌دانست. حالتی نیم‌خیز گرفتم. پیتر با کاغذ اول مارپیچی کامل ساخته بود و داشت آن را با دقت در سبدش می‌گذاشت. به آرامی به سمت دیگر میز خم شدم. هنوز به حال خمیدگی کامل در نیامده بودم، سمت نگاه پیتر دقیقاً در جهت خلاف حرکت من بود و احتمالاً نمی‌توانست حرکت مرا ببیند. اما با سرعتی مافوق تصور، مثل ماده‌شیری که از بچه‌اش محافظت می‌کند، چرخید و کتاب را برداشت و خرناسی کشید که تمامی اجزاء بدنم به لرزه درآمد. گویی پشت سرش هم چشم داشت و شاید هم تمام مدت نقشه و افکار مرا خوانده بود. کتاب را به سرعت برداشت و ایستاد و خرناس کشید. صدای خرناسش آنقدر بلند بود که آقای گری به سرعت خود را به اتاق رساند. آقای گری اول از من پرسید که آیا حالم خوب است؟ دهان خشک شده بود و از ترس باز نمی‌شد؛ اما مطابق با اخلاق ایرانی خودمان نمی‌خواستم که احوال واقعی و ضعف خودم را بلند داد بزنم. فکر می‌کردم اگر بگویم تا حد مرگ ترسیده‌ام خودم و کارم را زیر سوال برده‌ام. پس تنها با حرکت سر تصدیق کردم که خوبم. چقدر این مرد آقا بود. حتی نپرسید که چه شده است؟ فقط گفت که اگر دوست دارم می‌توانم از اتاق بروم. گفتم که می‌مانم. آقای گری رو به پیتر کرد و خیلی آرام و مقتدارنه از پیتر خواست که بنشیند و کتاب را روی میز بگذارد. پیتر با خرناسی نشست و کتاب را دقیقاً سر جای قبلی‌اش گذاشت و کاغذ دیگری برداشت و شروع به ساختن مارپیچ کرد. یک دقیقه‌ی بعد فقط صدای جیغ کاغذ بود که زیر انگشتان سریع پیتر پاره می‌شد تا مارپیچ دیگری متولد شود. هر سه نفرمان در سکوت نشسته بودیم و من خجالت زده بودم که نتوانسته بودم با پیتر فقط 20 دقیقه بنشینم تا آقای گری به کارهایش برسد. چقدر احساس گناه می‌کردم. تایمر هنوز 8 دقیقه‌ی پایانی را نشان می‌داد و پیتر تمام آن مدت را به پاره کردن کاغذ و ساختن مارپیچ اختصاص داد، هر دقیقه یک مارپیچ. حالا سبد کاملاً پر شده و کاغذهای مارپیچ شده از آن بیرون زده بود. هیچ کس حرفی نمی‌زد. فقط و فقط صدای جیغ کاغذ به گوش می‌رسید. حتی آقای گری هم دست به سوی کتاب نبرد. نه از من چون و چرایی شد و نه از پیتر سوالی.
وقتی که زمان‌سنج برای بار دوم در آن روز اتمام 20 دقیقه را اعلام کرد، پیتر به پشتی صندلی تکیه داد و به دیوار خیره شد.
نه به آقای گری نگاه می‌کرد و نه به من. آقای گری رو به او گفت:
«20 دقیقه تمام شد. آیا سوال‌ها را جواب داده‌ای؟»
و پیتر برای اولین بار در آن روز به آرامی گفت: «بله» و کتاب را به آقای گری داد.

Like 🙂
0

نگاهم کن قسمت چهارم

مه چیز برایم جور دیگری بود. هر چه از اوتیسم و اهمیت یک برنامه‌ی دقیق زمانی در کتاب‌های دانشگاهی خوانده بودم، چنان پررنگ شده بود که هیچ استاد یا درس دانشگاهی قادر نبود آن را آنچنان روشن کند. چقدر این زنگ از کار من با دانشگاه برابری می‌کرد.
چقدر من عجله کرده بودم. مهم بود بدانم که کار با دانش‌آموز مبتلا به اوتیسم چقدر حساس و حیاتی است. زمان و برنامه اهمیت دارد، هر لحظه و ثانیه برای او مهم است و من چقدر از این همه دور بودم.
تا پیش از این، هر آنچه آموزش دیده و آموخته بودم، از اهمیت به کارگیری زمان‌سنج برای بچه‌های مبتلا به اوتیسم، اهمیت کار بر اساس برنامه‌ریزی، که استرس و اضطراب بچه‌های اوتیسم را کاهش می‌دهد، و اصلاً هر آنچه در زندگی از نظم و برنامه شنیده بودم، همگی در جایی، در مرحله‌ی شنیدن، بودند؛ اما اینجا، زمان عمل بود. اینجا لحظه و ثانیه مفهوم داشت، تعریف داشت و اجرا می‌شد. نه به حرف که به دقت و در عمل.
از آقای گری و از این بچه شرم داشتم که برای لحظه‌ای نظم برنامه‌اش را تغییر داده بودم.
آقای گری 5 صفحه‌ی کتاب تمرینات ریاضی را یک به یک با دقت تصحیح کرد. هر یک از معادلات را با خودکاری علامت گذاشت. پیتر نگاه از قلم او برنمی‌داشت. همه را می‌دید. انگار روحش و وجودش مانند عقابی بر بالای آن صفحات پر می‌زد تا نتیجه را با دقت ببیند و خود شاهد درستی و نادرستی‌اش باشد. آقای گری در صفحه‌ی 4 مکثی کرد و با وسواس یکی از معادلات را بررسی کرد. پیتر صاف نشسته بود و حتی پلک نمی‌زد. حتی به صندلی تکیه نداده بود، انگار کسی دارد حکم زندگی یا مرگش را امضا می‌کند. همه در سکوت نگاه می‌کردیم. صورت پیتر از هیجان رنگی گرفت و هیجانش خرناسی شد و بیرون پرید. نفسم همراه پیتر برای لحظه‌ای ایستاد. من هم مضطرب بودم که اگر آن معادله غلط باشد، چه؟ خرناسش انگار قلم را لغزاند و در همان لحظه آقای گری علامت درست زد و گویی همه آرام شدیم و در آخر تمرینات نوشت: همه درست.
هر سه نفسی عمیق کشیدیم.
به محض آنکه پیتر از درستی همه‌ی جواب‌ها مطمئن شد، کاغذی برداشت تا مارپیچ دیگری بسازد. آقای گری کتاب را داخل کمد گذاشت و با یک بسته خمیر بازی برگشت. وقتی که پیتر از ساختن کاغذ مارپیچی فارغ شد، آقای گری زمان‌سنج را روی 20 دقیقه‌ی دیگر تنظیم و به پیتر اعلام کرد که می‌تواند برای 20 دقیقه با خمیرها بازی کند.
پیتر خمیرها را برداشت و شروع به بازی کرد؛ آقای گری بعد از آنکه با نگاهی به من مطمئن شد که مشکلی ندارم و می‌تواند ما را تنها بگذارد، از اتاق خارج شد.
هر دو در سکوت نشسته بودیم. پیتر با انگشتانش خمیر را ورز می‌داد و من با میلیون‌ها سوال بی‌جواب ذهنم را.
چگونه پیتر، پیتر امروز شده بود؟ چگونه او را این چنین آموزش داده بودند؟ آیا این پیتر بود که ابتدا برنامه و زمان را شناخته بود؟ یا همه با آموزش به اینجا رسیده بودند؟ آیا این آقای گری بود که 20 دقیقه را مشخص می‌کرد؟ یا این پیتر بود که از ابتدا دستور داده بود و حالا همه باید به دلخواه او برنامه می‌نوشتند؟
درست مثل سوال مرغ و تخم‌مرغ شده بود. چه کسی از ابتدا برنامه را مشخص می‌کرد؟
پیتر در ریاضی عالی بود؛ پس چرا آقای گری گفته بود که برای دروس آکادمیک هیچ برنامه و هدف مشخصی نداریم؟ چرا دست از آموزش پیتر کشیده بودند؟ چگونه می‌توانستم با پیتر ارتباط برقرار کنم؟
اگر جواب بعضی از سوال‌ها غلط بود، چگونه به پیتر می‌گفتند؟ منِ بیننده هم دچار هراس شده بودم و احساس می‌کردم که پیتر اصلا تحمل ندارد که به او بگویند اشتباه کرده است. اگر پیتر مضطرب می‌شد چگونه او را آرام می‌کردند؟ به او چه می‌گفتند؟
چرا پیتر با انگشتانش کاغذ را مارپیچی پاره می‌کرد؟ آیا این کار را کسی به او یاد داده بود؟ در آخر روز با این کاغذ‌های مارپیچی چه می‌کرد؟
پیتر همچنان خمیر بازی را ورز می‌داد و من سوال‌های بی‌جوابم را زیر و رو می‌کردم. 20 دقیقه‌ی دیگر به آرامی و بدون هیچ مشکلی تمام شد و زمان‌سنج زنگ زد. پیتر مانند دفعات قبل خمیر را، دقیقاً در سمت مخالف من در انتهای میز، داخل بسته گذاشت و کاغذی دیگر را برداشت تا مارپیچ دیگری بسازد.

Like 🙂
0