خوشبختی در ایران باستان

مشاهده در یوتیوب:

سُرنا را از سر گشادش نمی توان نواخت. این شیوه که ما سکولاریته را میخواهیم، نواختن سرنا از سر گشادش است.

فردا هم این سکولاریته ، شبه سکولاریته از آب در خواهد آمد. البته همه چیزهایمان تا کنون شبه چیزها از آب درآمده است. ما مشروطه خواستیم، ولی شبه مشروطه شد. به فکر جمهوری افتادیم، ولی سرانجام، شبه جمهوری شد. دل به آزادی بستیم، ولی شبه آزادی گیرمان آمد. رفراندم خواستیم، ولی شبه رفراندم گردید.
چرا هر چه ما می خواهیم ، شـبه آن را می یابـیـم؟
چون همه چیزها را از روی تقلید می خواهیم، و از روی اندیشه ایی که ازبُن خرد و ژرفای وجود خودمان جوشیده باشد نمی خواهیم. اصالت خواستن آنست که ما از خود، بخواهیم. نه آنکه چیزی را که دیگران دارند بخواهیم ، چون آنها خواسته اند. خواستن ما نیز، شبه خواستن، یا چیزی شبیه آن است. چون عقل گرائی ما، شبه عقل گرائی است. چون عقل ما هم شـبه عـقـل است. امروز هم به دنبال شبه سکولاریته میرویم.
سکولاریته، هنگامی شبه سکولاریته نخواهد شد، که یک فرهنگ یا یک شیوه تفکر بنیادی، و یا یک تفکر فلسفی، از خرد خود ما جوشیده باشد. سکولاریته را نباید از غرب، قرض کرد، بلکه باید از نهاد و دل و روان عوام خودمان بجوشد.
سکولاریته به معنی “زیستن ِزمانی” ، و لائیسیته به معنی “زندگی طبیعی و غیر روحانی” است.
فقط باید این حقیقت در رگ خفته عوام، بیدار شود.
حال این عوام یا layman کیست؟
در وجود همه ی ما، عوام وجود دارد، هر چند خود را از خواص و روشنفکران بدانیم.
آنانکه خود را از خواص میشمارند، می کوشند که طبق عقل زندگی کنند و بدین سان، خود را فراسوی زمان فرض می کنند.
هر مفهوم انتزاعی یا تجریدی، بـُریده از زمان، و فراسوی زمان است. عقل، چه در ادیان نوری، و چه در مکاتب فلسفی، در پی جستجوی میزانهای ثابت و فرا زمانی است. تا همه اعمال و حرکات و اقدامات را با آن بسنجد و بپذیرد یا رد کند.
از اینجاست که تفاوت بین پسندیدن و خواست عاقلانه ظاهر می گردد .
عـوام بنا بر پسند، زندگی میکند و به ندرت در بستر خواست عقلش عمل می کند. پسندیدن با روان بودن زندگی کاردارد. بنابر پسند زیستن یعنی، پذیرفتن چیزهایی که از تن و روان و ضمیر و طبع انسان باهم، بطور خودجوش، برخاسته. پسندیدن با نیازی کاردارد که نا آگاهانه ازکـُل وجود انسان و معدن جان برمی خیزد.
عوام بودن، بطور کلی، رغبت فراوان به زندگی در گذر زمان داشتن است.
با دور شدن از این پسند، به “زندگی آزاری” و یا “ضد زندگی” نزدیک می شویم.
ادیان، زندگی در زمان را که “زمان فانی” باشد، کمتر بها می دادند. این بود که موبدان زرتشتی، مردمان عادی را زمانیان می خواندند، که واژه ای همانند « لائیک layman» هست، که لائیسیته از آن برخاسته است.
مردمان روزگار، که عوام یا زمانیان باشند، بر بنیاد طبیعتِ زندگی، علاقه به زندگی در روند زمان دارند و دلشان به زندگی در زمان بند است.
هزاره ها است که کوشیده اند دل این عوام را، از آسایش و راحتی و خوشیِ زمان بکنند و او را به فراسوی جهان و آخرت و رستگاری در ملکوت بفریبند. به همین علت در بسیاری از ادیان مختلف خوش زیستی در زمان، یک عمل حیوانی است و انسان، با لذت بردن از این خوشی ها، حیوانی بیشعور و پست و گمراه می گردد .
زندگیِ زمانی همان زندگیِ سکولار، و زندگیِ حیوانی همان زندگیِ عوام یا لائیک است .
حکومتِ دینی از هر نوع، حکومتِ خواص بر حیوانها است. ایجاد نفرت و بیزاری و حقارت از زندگی در گیتی، بنیادِ کار علمای دین در ادیان مختلف گشته است.
در ایرانِ باستانِ قبل از زرتشت، مفهوم “گشتن”، به معنای رقصیدن و دوباره زنده شدن و شفا یافتن و خوش گذشتن از کجا سرچشمه گرفته است؟
تضاد سیمرغیان که همان خرم دینان و مزدکیان باشند، با زرتشتیان، در دو گونه ی ارزشی بود که به زمان و تصویر خدایان زمان میدادند. اهورامزدای زرتشتیان، خدای فراسوی زمان بود، و زمان را، فراسوی گوهر خود می آفرید. به عبارت دیگر، گوهر اهورامزدا، بی زمان و “ناگذرا” بود.
ولی چنانچه در تقویم ایران، میتوان به آشکارا دید، خدایان ایران باستان همه بدون استثنا، خدایان زمان بوده اند. این نام خدایان نیست که به هر روز داده اند، بلکه این خود خدا هست که هرروز در روز دیگر، خدایی دیگر می شد. خدا ی فروردین، خدای گشتن و تحول و یا همان فروّهر(fravahr) بود.
در فرهنگ سیمرغیان و خرمدینان “خدا” فراسوی زمان نـبـود. بُن گیتی، هر روز، تحول می یافت، و خدایی دیگر می گشت. هر روز داستانی دیگر و موسیقی دیگر. هر روز، شاخی دیگر و گلی تازه بر درخت زمان. و زندگی شکفته می گشت. زمان، میبالید و فرازمی یافت.
هر روز، روز خدایی بود، و فردا، این خدا ، فانی نمی شد، بلکه خدایی دیگر میگشت. و چون زاده شدن، جشن بود ، هر روز، خدایی تازه زاده میشد و جشنی تازه و رقصی تازه باید برپا می گردید. زمان، جشن مداوم بود .
اهورا مزدا، زمان را که همیشه می گشت، ولی در گشتن هایش به هم پیوسته بود، از هم پاره پاره کرد. و دیگر، خدا، هر روز، خدایی دیگر نمی گشت. بدینسان، همه برهه های زمان، اصالت خود را از دست دادند. همه جانها، از هم پاره شدند، و طبعا، دیگر اصالت، از یکی به دیگری، انتقال نمی یافت و دست بدست نمی رفت، و آفریننده ، برابر با آفریده نبود .
با بریده شدن زمان، همه جانها، همه انسانها، همه چیزها، اصالت، یعنی نیروی ازخود شدن و از خود بودن و از خود روشن شدن را از دست دادند. همه عقیم و نازا شدند،
و طبعا همه، تابع و مخلوق و مطیع شدند.
با این گسستن روند زمان، همه چیزها و جانها و انسانها، مشتاق تابعیت و اطاعت از اصل آفریننده ای فراسوی وجود خود گردیدند. همه نیاز به غایت و معنا و حقیقت پیدا کردند، چون زندگیشان، “مزه” یا اصالت خود را ازدست داده بود .
فرهنگ، نیروی آفرینندگی و یا از خود روشن شدن و خود شکوفایی است .
خود بودن، و با فرهنگ بودن برانگیخته شدن به آفرینندگیِ خود است .
در فرهنگِ ایرانِ باستان، کلِ جهان، یا کلِ چیزها در پیوستگی با هم، “خدا” نامیده میشد.
خدا، خالقِ کلِ جهان نبود، بلکه کلِ جهان، خدا بود .
پسند بودن و نقدِ خواستنِ مزه یا حقیقت و شادیِ زندگی درگیتی وقتی متزلزل و منتفی می گردد که رغبت به زندگی، خدای زمانمند و جشن و روزها کم شود و یا از بین برود.
برای همین هم ادیان شروع به ساختن دوزخ کردند.
برای ایجاد رغبت به ایمان به آخرت و جنت و فردا، باید دنیا را مرتبا، تبدیل به دوزخ و جهنم کرد. برای این کار، باید از اصل “خود رسی” به اصل “هرگز نارسی” متحول گردد . اصلی که در آن انسان همیشه خود را گناهکار می داند همیشه باید به کشیش اعتراف کند و یا در معابد به توبه بنشیند و هیچگاه حتی امید به بخشیده شدن نداشته باشد و همیشه گناهکار بماند، زندگی نکند و زندگی نبخشد. خود را بیازارد و حتی دیگران را ارشاد کند و به توبه فرا خواند.

برگرفته از سکولاریته منوچهر جمالی https://jamali.info/

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *