سکس ، عشق و علم

اگر شما و شریک زندگیتون بر سر دو راهی های زندگی انتخاب های متفاوتی داشته باشید چه می کنید؟

آیا سکس تنها راه نجات یک زندگی هست؟

عشق و شورهای روزهای اول کجا میروند؟ 

آیا عشق را هم میشود مدیریت کرد؟

عشق چگونه مغز ما را متحول میکند؟ 

عشقی که آدمها برای آن حتی همدیگر را می کشند ، چیست و آیا قابل مدیریت هست؟

عشق یک شوره همان که شما را وادار میکند که با یکی در آن طرف کره ی زمین که حتی یک دین و فرهنگ دیگر وارد یک رابطه بشوید همان که شما رو وادار می کند بگویید اختلاف مهم نیست ما روی آن کار می کنیم ما عاشقیم. 

عشق ما یک جور دیگر است.

همه ی عشاق عشق خودشون رو واقعی ، بی نظیر و بی مانند می دانند. 

در طول یک عشق عاشقانه یا پرشور، احساس اعتیاد به شریک زندگی ایجاد می شود.

اما با گذشت زمان بعد از این که این شور و التهاب و جذابیت ریخت ، از عشق چی باقی می ماند؟

هلن فیشر محقق و انسان شناس و پژوهشگر آمریکایی می گوید ما عشق رمانتیک را میل شدید به دیگری تعریف می کنیم.

با این انتظار که در آینده نیز ادامه خواهد داشت. و اون را از شهوت متمایز می دانیم.

 ما همیشه  شهوت را میل شدیدی توصیف می کنیم، که می خواهد به نحوی دیگری را تصاحب کند و عموما زودگذر است و همیشه بین شهوت و عشق  خط کشی داریم.

گیل سالتز یکی از کسانی است که دست به مطالعات فعالیت مغز در هنگام یادآوری عشق پرشور و یا عاشقانه زده و به تفاوت های اون در مغز در مقابل عشق مادری توجه کرده است.

 او متوجه شده که مراکز مختلفی در مغز در بروز این احساسات درگیر و فعال هستند.

در یکی از آزمایشها اون افراد مختلفی را در دستگاه MRI قرار داد و ازآنها خواست که، در مورد شریک زندگی، یا  معشوق خود فکر کنند که به وضوح  مناطق خاصی روشن شد، و بعد از آنها خواسته شد که به مادرشان فکر کنند، و دید که مناطق دیگری در مغز فعال شدند.

این نشان می ده که ما چه قدر تحت تاثیر این اختلاف ها هستیم.

دوپامین زمانی که در گیرودار عشق عاشقانه و یا پرشور هستیم بالا می رود.

و دقیقا به همین دلیل است که ما خواهان تکرار آن احساس و تجربه هستیم. 

و در بعضی از افراد بخاطر این فعالیت های عصبی نامنظم وسواس های فکری ایجاد می شود. وسواس های فکری امکان دارد که فرد را به هر نگاه و یا حتی کم شدن دفعات سکس حساس کرده و یکی از طرفین را در رابطه دچار اضطراب کند. 

 در حقیقت بالا رفتن اکسی توسین که نوعی انتقال دهنده عصبی در نوازش شناخته می شود، باعث می شود که شما احساس گرما و نرمی و پیوند شدید و کم شدنش شما را مضطرب و حساس کند.

اکسی توسین به ویژه پس از ارگاسم (ارضا) آزاد می شود که کمک میکنه اگر با شریک زندگیتون رابطه جنسی خوبی دارید، همه چیز خوب پیش برود، و شما  به او احساس وابستگی کنید.

 قسمت مهم ماجرا اونجایی که بدونیم ، عشق رمانتیک در یکی از قدیمی ترین بخش های مغز فعال می شود. این بخش در حقیقت در یافتن جفت به تمام موجودات کمک می کند و همیشه همراه با ولع و وسواس شدید است. 

و به کوچکترین محرکها پاسخ شدید می ده و مربوط به مناطق شناختی جلوی مغز است.

 عشق های دیوانه وار مربوط به سطح استرس انتقال دهنده های عصبی این منطقه است که آزاد می شوند.  

تمام فکر ، بدن ، حواس و موجودیت فرد به شکلی وسواس گونه در این مرحله کار می کنه. شرایطی بسیار استرس زا، به گونه ایی که وقتی این منطقه فعال می شود مناطقی از مغز که اخیرا و فقط در انسان رشد یافته اند، به طور کامل خاموش می شوند. به طور مثال: مناطقی از مغز که مرتبط با تصمیم گیری، برنامه های کاری ، شغلی ، تحصیلی ، مدرک همانهایی که  انسان را به عنوان تنها موجود روی کره زمین  توانا کرده تا از خودش فاصله بگیرد و خود را نقد کند همه یک به یک خاموش می شوند. شاید برای همین ما ضرب المثل هایی داریم که از کور بودن عشق حرف می زنند که در حقیقت علم این رو ثابت کرده.

اما این مرحله زود گذره و اشتباهی که بسیاری از مردم دارن اینه که فقط سکس است که یک رابطه را حفظ می کنه. و برای همین بسیاری از زوجها با کم شدن سکس دچار احساس افسردگی و وسواس فکری می شوند. اونها فکر می کنند که نجات یک زندگی تنها در سکس و شور رمانتیک خلاصه می شود.

 البته عشق رمانتیک می تواند شروع به فروکش کردن کنه. و شما می توانید شروع به دیدن آنچه که در وجود شریک شما هست بکنین، اما این آخر کار نیست. 

این که جوانان این روز ها  زمان زیادی را صرف آشنایی  قبل از ازدواج می کنند خیلی امیدوار کننده است

اخیراً مطالعه ای انجام شد، که از افراد مجرد زیادی پرسیدند چرا پس از سالها زندگی مشترک با فردی هنوز ازدواج نکرده اند؟

  67 درصد  آنها اعتراف کردند که از طلاق وحشت دارند،  اونها نه تنها از مسائل حقوقی، مالی و اقتصادی، بلکه از مسائل شخصی و اجتماعی هم وحشت دارند

عواقب طلاق و درک عمیق تر نسل جوان گویای چیزهای بهتر و روزهای روشن تری است. به نظر می رسد که نسل جوان امروزی محتاط تر است و می خواهد یاد بگیرد و از تجارب نسل های گذشته  استفاده کند. 

 آنها می خواهند قبل از ازدواج همه چیز را در مورد یک شریک بالقوه یاد بگیرند.

و به طور خلاصه، ازدواج در گذشته،  شروع یک رابطه بود، اما امروز پایان آن است. 

هلن فیشر رئیس match.com  می گه که من فکر می کنم  که این خیلی مثبت است. آنها مطالعه ای را بر روی ۱۱۰۰ متاهل انجام دادند. 

او می گوید من استدلال کرده بودم، که احتمالا ما باید به سمت ازدواج های با ثبات و شادتری برویم. زیرا شما فرصت دارید قبل از آن که به زیر بار یک تعهد بروید و پیوندی را گره بزنید، روی آن تصمیم بگیرید. 

او می گوید من در این مطالعه، از 1100  زوج سوالاتی را پرسیدم که جواب  به یک سوال برای من  مهم بود.

سوال این بود:  آیا با آن فرد دوباره ازدواج می کنید؟

و 81 درصد گفتند بله. 

من اون رو سکس سریع و عشق آهسته نامیده ام.

با روند عاشقانه ی آهسته،  مغز ما زمان کافی دارد تا دوباره از کارایی قسمت های مدیریتی و تصمیم گیری های بزرگ انسانی استفاده کنه و بهره ببرد. 

  • این که شریک آینده ی شما با والدین شما چگونه برخورد می کنه؟
  • در مهمانی ها با مهمانان شما چه رفتاری دارد؟
  • دوستان شما را چگونه ارزیابی می کند؟
  • پول و مسائل مالی را چگونه مدیریت می کند؟
  • در یک جر و بحث،  مشکلات را چگونه حل و فصل می کند؟
  • با ورزش و سلامتی شما و خودش چه بینش و آگاهی دارد و چقدر به آن اهمیت می دهد؟
  • تفریحات و سرگرمی های شما و خود را چگونه طبقه بندی می کند؟

 مسائلی هستند که نیاز به  زمان دارند و زمان برای رسیدن به این جوابها مهم و ضروری هستند. من این رو  یک عشق انسانی و مدیریت  عاشقی میدونم. 

که به طور کلی، اغلب منجر به توانایی طولانی مدت برای حفظ رابطه می شود.

جر و بحث کردن  یک چالش است که اصلا کار جذابی نیست اما بهتر است جر و بحث ها را قبل از هر پیوندی انجام بدیم. 

اگر به نحوه مدیریت پول اعتقاد متفاوتی دارید، اگر اهداف متفاوتی  دارید، اگر تربیت خانواده، آرزوهای شغلی دراز مدت متفاوتی دارید چگونه می خواهید زندگی خود را بگذرانید.

اینها پل هایی هستند که باید با ارتباطات زیاد و مصالحه زیاد از آنها عبور کرد.

بنابراین انتخاب کسی با تنها تعداد بسیار محدودی از شباهت ها باعث سازش کمتر در این مسیر می شود.

و سپس این سوال پیش می‌آید که شما و شریک زندگی‌تان چقدر در برقراری ارتباط خوب هستید؟

درسازش، در توانایی انتخاب هایی  که واقعاً اولین انتخاب شما نیستند، و گاهی حتی شاید برای رفتن به یک مسیر آخرین انتخاب شما بوده باشد. با این اختلاف سلیقه ها چگونه برخورد کرده و واکنش نشان می دهید؟

همه ما می خواهیم یک شراکت شاد و طولانی مدت را حفظ کنیم که  روانشناسان این کار را برای ما آسانتر کردن.

فهرست هلن فیشر:

به طور منظم رابطه جنسی داشته باشین. برای اینکه وقتی با شریک جنسی رابطه جنسی دارین، تستوسترون و اکسی توسین  بالا میره و شما احساس دلبستگی می کنید. و نوازش ها دوپمین را بالا میبرند که می تواند احساسات را حفظ کند.

اما

مطالعات علمی هلن فیشر نشان داده که مدیریت عشق پایدار تنها در سکس نیست

پس

  • با هم کتاب های جدید بخوانید
  • درباره ی چیزهای جدید  و موضوعات روز  بحث کنید
  •  گاهی با هم شعر بخوانید 
  • فیلم های خوب و جدید ببینید و درباره ی آنها حرف بزنید
  • با هم پیاده روی کنید و دست یکدیگر را بگیرید
  • به هنگام تماشای تلویزیون پاهایتان را روی هم قرار بدید و یا سرتون  را بر شانه و سینه ی هم بگذارید
  • در آغوش هم بخوابید
  • با هم شام بخورید و داستانهای سر کار را با هم مرور کنید
  • در خیابان دست هم را بگیرید
  •  کارهای جدید بکنید
  • به جاهای جدید بروید

به این شکل شما می توانید  هر سه سیستم مغزی، میل جنسی، احساس عشق عاشقانه و همدردی مدبرانه را حفظ کنید،

علم امروز دقیقا می داند که در مغز چه می گذرد. اسکن مغزی افراد متاهلی  که به طور متوسط   ​​21 سال ازدواج کرده اند و هنوز عاشق هم بودن ، نشون داده که مغز آنها در سه ناحیه فعال بوده سکس، همدلی و مدیریت

ناحیه ی همدلی، ناحیه ای از مغز است که با کنترل احساسات در ارتباط است،

البته گاهی اوقات نادیده گرفتن چیزهایی که  در شریک تون دوست نداری سخت است، اما همیشه می شه روی چیزهایی که دارید تمرکز کنید

سعی کنید هر روز حداقل چند تا چیز خوب به شریک زندگیتون بگویید، حداقل پنج تا

 این در واقع کلسترول آنها را کاهش می دهد و هورمون استرس رو پایین میاره و سیستم ایمنی بدن آنها را تقویت می کند. و خود این کار حتی شما رو هم  تقویت می کند.

و مغز شما به شما کمک می کند تا یک وابستگی عمیق و طولانی مدت را حفظ کنید. ما برای عشق ساخته شده ایم.

مشاهده در یوتیوب

Like 🙂
0

جغرافیای خوشبختی: سوئیس

جغرافیای خوشبختی 

پرفروش ترین کتاب سال نیویورک تایمز

نویسنده: اریک واینر

ترجمه: گروه بادبادک https://youtu.be/cHIW-LoSNJY

شادی در ثبات است

اولین باری که سوئیسی ها را ملاقات کردم به شدت از دست من ناراحت شدند. می دانم چه فکر می کنید.

سوئیسی ها؟ همان مردم خوش اخلاق؟ همان ساعت سازان؟ همان بی طرف های شکلات خور؟

 بله همان سوئیسی ها. 

اواخر دهه ی 1980 بود که من با دوست دخترم در تانزانیا در یک مسافرت بودم. مسافرتی ارزان همراه با چهار مسافر مقتصد دیگر. دو نروژی آسان گیر و یک زوج سوئیسی ساکت. راننده ی ما یک تانزانیایی به نام “خوش شانس” بود. ما فکر کردیم که نام او خیلی بی ربط است. بعدها فهمیدیم که نام او بیشتر یک آرزو است تا یک واقعیت.

ولی برای فهمیدن خیلی دیر شده بود. وقتی که بد شانسی ها شروع شدند. 

اول سنگی از زیر یک کامیون جلوی ما رها شد و شیشه ی ما را خرد کرد. کسی صدمه ایی ندید ولی در نتیجه ی آن دو روز بعد را به هر دهکده ای که می رسیدیم بیهوده در جستجوی شیشه ی ماشین بودیم. سپس باران گرفت. گرچه فصل باران نبود. من و دوست دخترم چادرمان را بر پا کردیم و چند دقیقه بعد ویران شد و ما را گلی، کثیف و بیچاره کرد. 

چادر نروژی ها هم دست کمی از چادر ما نداشت.

 ولی سوئیسی ها! چادر آنها محکم و پابرجا بود. بی نصیب از باد و باران، آنها را گرم و خشک نگه داشته بود. شرط می بندم که آنها داشتند داخل چادرشان شکلات داغ می نوشیدند. لعنت بر آنها. در آن زمان فکر کردم لعنت براین سوئیسی های بی نقص و دقیق. 

این خاطره  قدیمی از ذهن من می گذشت که قطار از روتردام و آلمان گذشت و به سوئیس رسید. 

من به دلیلی اینجا هستم و خیالتان راحت، برای انتقام گرفتن نیامده ام. 

از قضای روزگار سوئیسی ها  یکی از شادترین کشور ها و در نزدیک قله ی شادی آمار روت وین هاون هستند. بهترین موقعیت. آری. سوئیسی ها کاسه ای زیر نیم کاسه دارند.

 حرام زاده های شاد شاد. 

ترن من هجده دقیقه تاخیر دارد. که باعث دلهره ی عظیمی در بازل Basel شده است. شهر مرزی که من باید قطارم را به ژنو عوض کنم. برنامه ها بهم ریخته است. مسافران از جمله خود من بهم می لولیم تا قطار کمی تاخیر دار آلمانی را به قطار کاملا سر وقت سوئیسی عوض کنیم. چنانچه در حال پریدن از پله ها هستم فکر می کنم که چه جالب. فقط دقت سوئیسی می تواند دقت آلمانی را شرمسار کند. 

قبول دارم

 کلیشه ی سوییسی واقعیت دارد. سوئیسی ها کارآمد و خوش قول هستند.  پولدارند و تقریبا و بی کار ندارند. هوایشان هم تمیز است. خیابان های شان بدون لک است. شکلات شان را فراموش نکنید که خوشمزه و فراوان است.

 ولی شاد؟

من اثری از شادی در صورت آن زوج سوئیسی در آفریقا نمی دیدم. فقط سکوت رضایت و رده هایی از خودباوری. برای حل این معما دوباره باید به سراغ آن فلاسفه ی ناشاد برویم که هیچ کدامشان ناشاد تر از آرتور شوپنهاور نبودند. اگر چنانچه او باور داشت “شادی، بدبخت نبودن است”، سوئیسی ها حق مسلم برای شادی دارند. ولی اگر شادی آنها وابسته به یک دلیل دیگر است، پس شادی سوئیسی ها یک رمز باقی خواهد ماند. مانند یک قطعه  شکلات تلخ لیندت. 

چرا سوئیسی ها پیوسته در نردبان شادی بالاتر از ایتالیایی ها و یا فرانسوی ها که مالک  Joie de vivre جود ویورا  یا لذت زندگی هستند قرار می گیرند. فرانسوی ها عملا مخترع جود ویورا هستند. همانطور که تاکسی در نزدیکی آپارتمان دوست من در ژنو پارک می کند تمام  این افکار در سر من چرخ می زنند. سوزان یک نویسنده از نیویورک است. او زنی است که حرفش را می زند. چه به انگلیسی و چه به فرانسه. صراحت او پیوسته نزدیک حد سوئیسی است. او دائم شکایت می کند که سوئیسی ها از لحاظ فرهنگی یبوست دارند و کم اطلاعات می دهند. حتی اگر آن اطلاعات حیاتی باشد. مثلا اگر قطار شما در حال رفتن است. یا لباستان آتش گرفته است یک سوئیسی هیچ  تذکری نمی دهد و سکوت می کند. چیزی گفتن توهین آمیز است چون ممکن است به معنای نفهمی طرف مقابل برداشت شود. 

روش رک گویی حرافانه ی نیویورکی سوزان در شهر دیپلماتیک ژنو کاربردی ندارد.

سوییسی ها، پیوسته، گویا و روشن درباره مشکلات مهم دنیا حرف می زنند.

 سوئیسی ها نقدهای شان را با لباسی مرتب، هنگام  صرف نهار بیان می کنند  

 گرچه ژنو جای خوبی برای زندگی است اما نه لزوما برای مسافرت.

 از نظر سوئیسی ها ژنو ملال آور است و اگر از نظر سوئیسی ها یک مکانی ملال آور باشد، حتما ملال آور است. 

ولی به نظر من این طور نیست. آپارتمان سوزان در محله ایی است که دید خوبی به خیابانی شلوغ دارد. ژنو مانند اکثر شهرهای اروپایی به مقیاس انسان ساخته شده که آنها را ذاتا جذاب می کند. حتی سوزان خیلی منفی نیست. او جاذبه های دوست داشتنی ی از زندگی شهری را در اینجا پیدا کرده است. مثل دوچرخه سواری. یا مثل این پسر جوان به ظاهر خلاف در اتوبوس که با احترام صندلیش را به پیرزنی می دهد.

سوزان می گوید: در نیویورک هیچ کس چنین کار را نمی کند. 

چمدانهایم را باز می کنم و البته  چاقوی ارتشی سویسی ام را با خود آورده ام که  یک مدل قدیمی چاقوی سوئیسی است. مدلهای جدید آن فلش درایو هم دارد. من آن را با خود همه جا می برم. راستی چه می شد اگر دیگر ارتش های دنیا فقط به خاطر چیزی مثل چاقوی ارتشی سوئیسی معروف می شدند؟ تا آنجا که من می دانم هیچ جنگی با چاقوی ارتشی سوئیسی شروع نشده است و هیچ کمیته بین المللی برای بررسی خطرات آن بر پا نشده.

 بهار در اروپا دیر از راه می رسد. ولی با کینه ای لذت بخش. با اولین نشانه ی گرما مردم به سرعت شروع به لخت شدن می کنند. و پس از مدت کوتاهی تفریحات آبی روی دریاچه ی ژنو فراگیر می شود. روز خوبی ست و من و سوزان عادی ترین کار معقول اروپایی ها را می کنیم و به یک قهوه خانه می رویم. 

سوزان برای من قرار ملاقات با چند سوئیسی واقعی را هماهنگ کرده است. میز بزرگی را انتخاب کرده و می نشینیم. گویی که برای چند ماه اینجا خواهیم بود و نه فقط برای چند نوشیدنی. 

آبجوها سفارش داده شده سیگارها روشن شده و گونه ها بوسیده شده است. سوزان افراد جالبی را جمع کرده است. مثلا تونی یک بانکدار پولدار که خود را از لحاظ فرهنگی انگلیسی و از لحاظ جغرافیایی سوئیسی می داند.

با خودم فکر می کنم، یکی به من بگه این  حرف یعنی چی؟

 با این تفسیر او، من هم از لحاظ جغرافیایی سوئیسی هستم چونکه از لحاظ جغرافیایی در حال حاضر در سوئیس م. آن طرف تر دییتر است که هم از لحاظ جغرافیایی و هم از هر لحاظ دیگری سوئیسی است. او دکتری است با موها زیاد و اعتماد به نفس بیشتر. کنار او همسر آمریکایی اش کیتلین است. یک کارمند آژانس هالیوود سابق  که ده سال اخیر را در سوئیس زندگی کرده است. متوجه می شوم که او تنها کسی است که یک بلک بری blackberry دارد. که در وقفه های میان صحبت، با شدت دکمه هایش را فشار می دهد. همه از این که  این تحقیقات، من را به سوئیس کشانده متعجب شده اند.

 سوئیس شاد؟

باید اشتباهی شده باشد. من اصرار می کنم که نه اشتباهی در کار نیست. آن دکتر هلندی که شبیه رابین ویلیامز بود به من گفته است. و او تحقیقات بسیاری دارد که این را پشتیبانی می کند. من نظر سنجی غیر رسمی ام را دور میز شروع می کنم. 

این روزها چقدر شاد بوده اید؟

نتیجه چیزی حدود هشت و نه است. و هفت برای کیتلین آمریکایی. سوئیسی ها متعجب شده اند. گویی که فکر میکنند کسی چه می داند؟  شاید ما شاد باشیم؟ 

من می پرسم:

حالا که معلوم شد که شما واقعا شاد هستید رمز شادی شما سوئیسی ها در چیست؟

 دیی یتر می گوید تمیزی. آیا تاکنون در توالت های عمومی ما بوده اید؟

آنها خیلی تمیز هستند.

ابتدا فکر می کنم که شوخی می کند ولی به سرعت آن احتمال را خط می زنم. چون  یک سوئیسی هیچ وقت درباره ی هیچ چیزی شوخی نمی کند. 

هیچ وقت. 

او درست می گوید توالت های سوئیس واقعا تمیز هستند. فکر میکنم که آیا  ممکن است روت وین هاون و همکارانش هیچ مطالعه ایی درباره ی رابطه ی شادی ملی و تمیزی توالتها انجام داده باشند؟ شرط می بندم که نتایجش جالب خواهد بود. در سویس نه تنها توالت ها تمیز است بلکه همه چیز. در بعضی از کشورها نوشیدن آب شیر ممکن است که کشنده باشد ولی در سوئیس خیلی هم مد است. حتی زوریخی ها، پز کیفیت آب لوله کشی شان را به توریست های شان می دهند. هیچ چاله ایی در خیابانهای سوئیس نیست. 

همه چیز کار می کند. سوئیس یک جامعه ی به شدت کارآمد است. و گرچه اینها نمی تواند سرچشمه ی شادی باشد. ولی می توانند بسیاری از دلایل ناشاد بودن را حذف کنند. تصویر سوئیس از فراوانی  تمیزی و کارآمدی یک جامعه به قدری جذاب است که کشورهای دیگر خودشان را با آن مقایسه  کرده وبا آن رویا پروری می کنند. 

سنگاپور, سوئیس آسیا.

 کاستوریکا سوئیس آفریقای مرکزی.

 ولی من در جایی هستم که می تواند به حق خود را  سوئیس اروپا بنامد. اصل اصل. اما گاهی حتی  اصل هم می تواند از خودش بیشتر توقع داشته باشد. گاهی چیزهایی در سوئیس خیلی هم خوب کار نمی کند. 

دیی یتر می گوید:

 اگر قطار بیست دقیقه تاخیر داشته باشد، مردم مضطرب می شوند. چند سال پیش تمام سیستم راه آهن برای چند ساعت از کار افتاد و مردم را دچار شک وجودی عمیقی کرد.

 خوب، راز شادی شما به غیر از توالت های تمیز و قطارهای سر وقت چیست؟

  دییتر می گوید: حسادت

 به خاطر آن شاد هستید؟

او توضیح می دهد که نه. سوئیسی ها شاد هستند به خاطر این که تمام تلاش خود را انجام می دهند که حسادت بقیه را بر نیانگزانند. سوئیسی ها می دانند که حسادت بزرگترین دشمن شادی است. آنها هر کاری می کنند تا آن را ریشه کن کنند.

او همچنین در حالی که آبجو اش را سر می کشد می گوید:

 رفتار ما.

 این که نورافکن را به خودت نیانداز. ممکن است که مورد هدف قرار بگیری. سوئیسی ها از صحبت درباره ی پول متنفرند. آنها ترجیح می دهند از جوشهای جاهای ناگفتنی شان صحبت کنند، تا اینکه چقدر پول در می آورند. من حتی چند سوئیسی دیدم که جرات گفتن کلمه ی “پول” را نداشتند. آنها انگشتانشان را بهم می مالیدند تا نشان دهند که درباره ی پول حرف می زنند. 

به نظر من خیلی عجیب آمد چون اقتصاد سوئیس بر اساس بانکداری ست حرفه ایی که ، تا انجایی که من می دانم، به پول مربوط می شود. ولی سوئیسی ها می دانند که پول بیش از هر چیز باعث ایجاد حسادت می شود.

 روش آمریکایی می گوید: اگر داری پزش را بده. 

روش سوئیسی می گوید اگر داری پنهان کن. 

او به من گفت نباید جوری رفتار کنی یا لباس بپوشی که انگار ثروتمند هستی. گرچه ممکن است در آپارتمان ات یک ماشین قهوه ساز چهار هزار دلاری داشته باشی. 

از دییتر می پرسم: چرا مخفی کاری؟

او توضیح می دهد که یک سوئیسی ثروتمند پولش را به رخ نمی کشد چون نیازی به آن ندارد. همه می دانند که او ثروتمند است. چون در سوئیس همه همه چیز را درباره ی همسایگان شان می دانند. در واقع اگر یک ثروتمند شروع به خرج کردن بکند ، مثلا یک ماشین گرانقیمت بخرد. مردم حدس میزنند که یک جای کار اشکال دارد واو دچار مشکل مالی شده است.

 در آمریکا بدترین چیزی که می توانی باشی بازنده بودن است. در سوئیس بدترین چیز برنده ی متظاهر و نو نوار بودن است. گویی که داشت درباره ی یک بیماری خیلی بد صحبت می کرد.

 

مارتین هایدگر Martin Heidegger ملالت را این گونه تعریف کرده است. گرمای نفس “هیچی” بر روی گردنمان. در سوئیس آن نفس فراگیر است. در هوا است. سوئیس با ملالت کاری کرده است که فرانسوی ها با مشروب و آلمانی ها با آبجو کرده اند. آن را تکمیل کرده اند. به تولید انبوه رسانده اند. سوئیسی ها زندگی متوسطی را زندگی می کنند. آنها راضی هستند ، هیچوقت پایین تر از یک حد معین نمی روند و هیچ وقت هم به سقف نمی رسند. یک سوئیسی هیچ وقت چیزی را عالی توصیف نمی کند. بلکه می گوید بد نیست. س پ مال c’est pas mal . این رمز خوشبختی آنهاست. زندگی ای که بد نیست. زندگی که سس پ مال c’est pas mal است. شاید هم آنها خیلی از چیزهای زندگی را عالی می دانند. ولی در ضمیر ناخودآگاه شان می دانند که به محض این که چیزی را عالی بنامی آن دیگر عالی نخواهد بود. 

محققان خوشبختی هم به آن رسیده اند از لحاظ آماری سوئیسی ها درست عمل می کنند. بهتر است که در این حد میانه زندگی کنیم تا آن که بین بلندی های بزرگ و پستی های بد تاب بخوریم. هیچ کسی بهتر از جاناتان اسنینبرگ Jonathan Steinberg

 

 که تمام عمرش را به مطالعه ی سوئیس پرداخت ملالت سوئیس را بهتر درک نمی کند. وقتی او به شاگردانش گفت که می خواهد  درباره ی جنگ های داخلی سوییس سخنرانی کند نیمی از شاگردانش کلاس را ترک گفتند. و او این نتیجه ی افسرده کننده را گرفت که حتی جنگهای داخلی اگر در سوئیس باشد حتما ملال آور است و عاری از شوخی .

شاید من اشتباه می کنم. شاید شوخ طبعی سوئیسی ها در یک فرکانس دیگر جاری است که برای گوش های غیر سوئیسی غیر قابل شنود است. پس با این ذهن باز سیاستمدارانه از دییتر می پرسم:

آیا این درست است که سوئیسی ها شوخ طبعی ندارند؟

او می پرسد؟

شوخ طبعی یعنی چی؟

و این سوال او جواب من را داد.

نا شوخ طبعی سوئیسی ها تاریخی طولانی و جدی دارد. یک دانشگاهی، به من می گوید که در قرن هفتم در بازل ،  مقرراتی برای خنده در مکانهای عمومی وضع شده بود که البته دیگر منسوخ شده است. چون دیگر نیازی به آن نیست. نا شوخ طبعی سوئیسی ها مثل خیلی از وجه های زندگی خود بازدارنده است.

سوئیسی ها آنقدر قوانین را دوست دارند که هلندی ها حشیش و روسپی ها را دوست دارند. در خیلی از قسمت های سوئیس نمی توانید چمن خانه اتان را در روز یکشنبه کوتاه کنید و یا فرش تان را بتکانید و در هیچ یک از روزهای هفته نمی توانید در بالکن خود رخت آویزان کنید. نمی توانید که بعد از ساعت ده شب از سیفون توالت استفاده کنید. من  زنی انگلیسی را که در سوئیس زندگی می کرد و گاهی قوانین شان را نقض می کرد ملاقات کردم. مثلا وقتی بعد از یک شیفت عصرانه کار به خانه آمده بود و با همکارانش چند آبجو و چند خنده سر داده بود آنهم نه خیلی پر سر وصدا بلکه تنها یک استراحت بعد از کار. روز بعد یک کاغذ به در خانه اش سوزن شده بود که بر روی آن نوشته بودند:

لطفا بعد از نیمه شب نخندید.

در سوئیس اگر ماشین شما کثیف باشد کسی روی آن پیام می گذارد که لطفا ماشین خود را بشویید. نه پیام دوستانه ی لطفا مرا بشویید ی که آمریکایی ها روی خاک ماشین می نویسند.

 نداشتن حس کنایه در سوئیس یعنی آنها به هر چه می گویند اعتقاد دارند. 

اگر زباله های خود را در سطل اشتباه بگذارید یکی از همسایه های فضول آن زباله ی اشتباه را پیدا کرده وبا پیغامی، آن را  به در خانه ی شما برمی گرداند. 

همه چیز در سوییس هماهنگ است حتی هرج و مرج. سالی یک بار در تعطیلی ماه” می”  آشوبگران شیشه های پنجره ی چند مغازه را می شکنند. ولی همیشه دقیقا در همان ساعت و همان روز. چنانچه یک سوئیسی یک بار با شوخ طبعی نادری بیان کرده بود  بله ما هم هرج و مرج داریم و آن امروز بعد از ظهر خواهد بود!

بیایید جمع بندی ای داشته باشیم:

 سوئیسی ها ملتی جدی و نا شوخ هستند. همه چیز کار می کند. و حسادت له شده است. ولی در ازای این هزینه که شما همیشه تحت نظر و قضاوت دیگران هستید. 

 پس خوشبختی کجاست؟

دییتر می گوید: جواب ساده است. طبیعت. ما سوئیسی ها ارتباطی عمیق با طبیعت داریم. متعجب شده ام نه از عبارت او، که من آن را از افراد طبیعت دوست زیادی شنیده بودم،  بلکه، از این که چه کسی آن را می گوید. دییتر ی که تا بن دندان شهرنشین است؟  ولی او درست می گوید. یک سوئیسی جدای از این که چقدر شهرنشین باشد و ظاهرا از طبیعت اطرافش جدا شده باشد هرگز عشق به طبیعت اش را از دست نمی دهد. 

حتی میلیاردرهای سوئیسی در قلبشان خود را کوهنورد می دانند. 

دییتر می گوید تا وقتی آلپ را ندیده باشی سوئیس را درک نخواهی کرد. پس به راه می افتم. من و سوزان به شهر آلپی زرمات zermatt می رسیم. پیام های ضبط شده به زبان ژاپنی و چهار زبان دیگر به ما خوش آمد می گویند. ماشین های کوچک الکتریکی در سطح شهر رفت و آمد می کنند. ماشین های معمولی ممنوع هستند. قوانین محیط زیستی که سوئیسی ها با افتخار آنها را برای حفاظت آلپ شان وضع کرده اند. 

با تله کابین به بالای قله ی مجاور مترن هورن matterhorn معروف می رویم. هنوز فصل اسکی است. و همه به جز ما دوتا، با وسایل اسکی شیکی آمده اند. همان طوری که بالا می رویم با خود فکر می کنم که وجه تمایز این کوهها نور است. شدت و عمق آن سیال است و پیوسته حرکت می کند. چنانچه خورشید از پشت قله ها بالا و پایین می رود. نقاش ایتالیایی قرن نوزدهم گفته بود که مردم کوهستان طلوع و غروب خورشید را مانند توپ آتشین طلایی پر از زندگی و انرژی می بینند در حالی که مردم دشت فقط یک خورشید خسته و مست می بینند. 

به قله می رسیم. 12,763 فوت ارتفاع.

 تابلویش به ما می گوید که این بلندترین قله ی قابل دسترسی با تله کابین اروپا  است. یک جورایی حس کوهنوردی من را خراب کرد. کمی برف می آید. صلیبی چوبی آنجا نصب شده بود. که دیدن آن در یک کشور سکولار به نظر عجیب می آمد. زیرش نوشته شده 

” انسان تر باشیم”

حس آرامشی در من بوجود می آید. حسی عجیب  که  متعجبم کرد. این حس را نمی شناسم ولی قابل انکار هم نیست. من در صلح هستم. 

طبیعت شناس ” ویل سون” E. O. Wilson

 به این احساس گرمی که من دارم نام بایوفیلیا biophilia نهاده است. او اینگونه تعریف ش می کند. حس ذاتی پیوستگی انسان با دیگر ارگانیزم های زنده . ویل سون توضیح می دهد که ارتباط ما با طبیعت عمیقا ریشه در گذشته ی تکاملی ما دارد. این ارتباط همیشه مثبت نیست. 

برای مثال مار. مار را در نظر بگیرید. شانس اینکه کسی با مار مواجه شود بسیار نادر است چه برسد اینکه از نیش مار بمیرد. ولی انسان مدرن از مار می ترسد. مطالعات نشان می دهد که تصادف رانندگی یا قتل و یا هر کدام دیگر از عوامل مردن بسیار محتمل تر از مردن با نیش مار است. ترس از مار به طورعمیقی در درون مغز اولیه ی ما حک شده است. خطر بزرگراه گرچه کوچک نیست به تازگی به آنها اضافه شده. از طرفی دیگر تئوری بایوفیلیا توضیح می دهد که چرا مکانهای طبیعی اینقدر صلح آمیز هستند. این در ژن انسان است. 

در سال  1984 روانشناسی به نام راجر اول ریچ roger ulrich مریض های بعد از عمل جراحی کیسه ی صفرا را در بیمارستانی در پنسیلوانیا مطالعه کرد. به بعضی از مریض ها اتاق هایی با نمای درختان زیبا داده شده بود. به دیگران اتاق هایی با نمای دیوار آجری . اول ریچ نتایج تحقیقاتش را اینگونه توصیف می کند. مریضان با منظره ی طبیعی در زمان کوتاه تری ترخیص شدند، شکایت کمتری از پرستاران داشتند و پیچیده گی های بعد از عمل، مثل سردرد و حالت تهوع کمتری را گزارش  کردند. در حالی که مریض های با منظره ی دیوار نیاز بیشتری به تزریق مسکن داشتند. نتایج این تحقیق، بسیار بزرگ است. در معرض طبیعت بودن فقط به ما احساس گرما و حس خوب و خوش نمی دهد، بلکه فیزیولوژی ما را هم به مقدار قابل توجهی تحت تاثیر قرار می دهد. 

پس به راحتی می توان نتیجه گرفت که در معرض طبیعت بودن ما را شادتر می کند. به همین دلیل اکثر اداره های با شعور دارای پارک یا گلخانه هستند. چون کارمندان شادتر، راندمان بیشتری خواهند داشت. تئوری بایوفیلیا فقط یک حرف دم دستی در رابطه ی با محیط  زیست انسان نیست و به حس وظیفه ی ما در حفظ محیط زیست کاری ندارد. 

او به حسی عمیق تر اشاره دارد.

 خودخواهی.

 این تئوری می گوید از محیط زیست حفاظت کن چون تو را شادتر خواهد کرد. در کشوری مثل آمریکا  حق شادی در قانون اساسی حک شده است. 

در اعلامیه ی استقلال آمریکا در 4 جولای 1776 ،آمده است

Life، Liberty and the pursuit of Happiness

زندگی, آزادی  و به دنبال خوشبختی رفتن حق مسلم هر فردی در جامعه ی آمریکا است.

احساس سبکی می کنم و تصور می کنم که صدای خوشایند پرنده ایی را حس می کنم. آیا من در حال تجربه ایی روحانی هستم؟

 نه

این صدای موبایل سوزان است. جالب این که در بلندترین قله ی اروپا که تنها با تله کابین قابل دسترسی است، موبایل هم آنتن میدهد.

 حس سعادت من مانند دانه ی برفی در تابستان بخار می شود. 

به زرمات برگشتیم. 

سوزان فکر می کند که من نیاز به تجربه ی فاندو fondue دارم. آخرین باری که کلمه ی فاندو را شنیده بودم و یا درباره اش فکر کرده بودم سال 1978 بود. مادر من یک دستگاه فاندو داشت که سالها در مهمانخانه ی ما مثل قطعه ایی از موزه قرار گرفته بود. به یاد ندارم هیچ وقت کسی از آن استفاده کرده باشد.

 فاندوی ما را در کاسه ایی بزرگ می آورند  

خیلی خوب بود. 

بعد از مدتی احساس سوئیسی بودن می کنم. بی طرف بی طرف. شاید این توضیحی باشد بر بی تفاوتی سوئیسی که نه بر مبنای اخلاق عمیق،  بلکه براساس دلایل عملی بنا شده است. 

فاندو و جنگ با هم ترکیب نمی شوند.

 به ژنو باز می گردیم. سوزان مرا به جلیل معرفی می کند. مرد سوئیسی جوانی که در یک گروه موسیقی است. مشروب می نوشیم. انگلیسی او کمی خشن است و همچنین دوست دختر آمریکایی اش. یک مو طلایی تلخ و شیرین از مینی سوتا. 

نام او آنا است. وقتی که مست نیست خیلی شیرین است ولی بعد از چند جرعه تلخیش بالا می زند.

از جلیل  میپرسم چرا سوئیسی ها شاد هستند؟

 می گوید به خاطر این که می دانیم هر وقت که بخواهیم می توانیم خود را بکشیم.

 و بلند بلند می خندد. 

ولی شوخی نمی کند. سوئیس یکی از لیبرال ترین کشورهای دنیا برای مرگ آسان است. مردم از سراسر اروپا برای مردن به اینجا می آیند. عجیبی آن مرا به فکر فرو می برد. در سوئیسی که استفاده از سیفون بعد از ده شب و یا کوتاه کردن چمن در روز یکشنبه غیر قانونی است، خودکشی کاملا قانونی است. وقتی به دوستانم گفتم که برای تحقیق شادی به سوئیس می روم بعضی ها گفتند

 مگر آنان نرخ خودکشی بالایی ندارند؟

 بله 

آنها دارند و این به ظاهر اصلا منطقی نیست. چگونه ممکن است که یک کشور شاد نرخ خودکشی بالایی داشته باشد؟ در واقع این به راحتی قابل توضیح است. اولا نرخ بالای خودکشی هنوز از لحاظ آماری پایین است که آمار مطالعات شادی را تحت الشعاع قرار نمی دهد. چون احتمال این که محقق با یک نفر که قصد خودکشی دارد مصاحبه کرده باشد خیلی نادر است. ولی دلایل دیگری هم وجود دارد.

 دلایلی که باعث می شود ما خود را نکشیم، با دلایلی که ما را شاد می کنند بسیار متفاوت هستند. برای مثال کشورهای کاتولیک نرخ خودکشی پایینی دارند به خاطر این که در کاتولیک خودکشی ممنوع است و در آموزشهای آن این کار منع شده است ولی این به این معنا نیست که آنها شاد هستند. دولت خوب، کار با ارزش، روابط عمیق با دوستان و خانواده از عوامل دیگر شادی هستند. 

حال اگر شما ناشاد باشید هیچ کدام از آنها جلوی خودکشی شما را نخواهد گرفت. شاید قسمتی از مشکل این باشد که قرار گرفتن بین افراد شاد می تواند حس بدی به شما بدهد. 

فرنز هوهلر franz hohler نویسنده ی معروف سوئیسی به من گفت : اگر من شاد نباشم ، خواهم گفت

 که تمام این زیبایی ها و کارایی ها در اختیار من است

 پس چرا من شاد نیستم؟

شاید مشکل از من است؟

هر کشوری سوال ساده ایی برای شروع صحبت با کسی که به تازگی ملاقات کرده اید دارد. در آمریکا می پرسیم؟ شغل شما چیست؟

در انگلیس می پرسند. در کدام مدرسه درس خوانده ایی؟

در سوئیس می پرسند که ، شما کجایی هستی؟

این همه ی چیزی است که شما نیاز داری درباره ی کسی بدانی. سوئیسی ها عمیقا ریشه در مکان دارند. در پاسپورت های آنها نام شهر اجدادشان ثبت می شود، نه شهر محل سکونتشان. شاید حتی در آنجا به دنیا نیامده باشند و یا حتی هرگز به آنجا هم نرفته باشند. ولی آنجا خانه شان است. 

گفته می شود که سوئیسی ها وقتی سوئیسی می شوند که کشور را ترک کنند. تا قبل از آن متعلق به ژنو، زوریخ و یا هر جای دیگری که از آنجا آمده اند هستند. 

جای تعجب نیست که آنها مخترع کلمه مدرن homesick یا هما غربت هستند. آنها اولین کسانی بودند که این نام را بر آن احساس جدایی از وطن و یا دوری از خانه استفاده کردند.

فکر می کنم که آیا شادی مثل سیاست محلی ست؟ 

مطمئن نیستم. 

چنانچه جاناتان استینبرگ می گوید مقدار زیادی بی توجهی نسبت به آنچه در همسایگی شما اتفاق می افتد وجود دارد. 

این بعید نیست،

بخصوص در کشوری که چهار زبان ملی دارد و یا چنانچه دوست سوئیسیی به من گفت. ما سوئیسی ها به راحتی با هم کنار می آییم چون زبان همدیگر را نمی فهمیم.

 شاید.

 اما آنها به هم اعتماد دارند. من توانستم بدون ارائه ی کارت اعتباری،  هتل رزرو کنم و قبل از پول دادن بنزین بزنم. بخش بزرگی از کشور سوئیس بر اساس اعتماد کار می کند. 

مثل غرفه هایی که در آلپ هستند و در آنها غذا وجود دارد. شما غذایتان را می خورید و پول را روی میز می گذارید. 

جان هلی بل john helliwell اقتصاددان کانادایی سالهای زیادی در رابطه ی با شادی و اعتماد تحقیق کرده است. به نظر او این دو غیر قابل تفکیک هستند. شما نمی توانید به کسانی که  با آنها ارتباط عمیقی برقرار نکرده اید اعتماد کنید. ارتباط اعتماد می طلبد و اعتماد پشتوانه ی ارتباط است و این یک جریان دوطرفه است. هر دو حیاتی و مهم هستند. 

این جمله را در نظر بگیرید: 

به طور کلی مردم قابل اعتماد هستند.

 مطالعات نشان می دهد که افرادی که با این جمله موافق هستند شادتر از مخالفانش می باشند. اعتماد به همسایگانتان بسیار مهم است. فقط شناختن آنها می تواند در کیفیت زندگی شما تغییرات اساسی ایجاد کند.

 تحقیقی دیگری نشان میدهد که مهمترین عامل در کاهش جرم یک منطقه، تعداد گشت های پلیس نیست، بلکه ، بستگی به این دارد که شما چند نفر از افراد محله ی خود را می شناسید.

 من عاشق هستم. نه عاشق زنی و یا حتی شخصی. بلکه عاشق راه آهن سوئیس هستم. عاشق طریقی که قطارها به آرامی حرکت می کنند و درهای شیشه ایشان با طمانینه باز و بسته می شوند. من عاشق کارمندان مرتب آن هستم که با جلیقه دور می زنند و قهوه ی تازه و کروسان پیشنهاد می دهند و در واگن غذا خوریشان غذاهای شیک سرو می شود. 

عاشق نمای چوبی دستشویی هایش، عاشق صندلی های چرمش. و این که وقتی زمان پیاده شدن می شود، سکویی به شکل معجزه آسا زیر پایت پیدا می شود. فکر می کنم کاش برای همیشه در قطار سوئیس می ماندم و بین ژنو، بازل، زوریخ و هر کجای دیگر مسافرت می کردم. اصلا مهم نیست که کجا. من می توانم اینجا شاد باشم. در قطار سوئیس. ولی برای همیشه در قطار نمی مانم. در برن پیاده می شوم. پایتخت خواب آلوی سوئیس. چنانچه آنا، آن آمریکایی تلخ و شیرین توصیف کرده بود، شهر در نهایت اعجاب بود. در کوچه های قدیمی اش قدم می زنم. ناگهان می بینم کسی روی دیوار نوشته است: 

لعنت بر پلیس.

 هر جای دیگر آن را برخورنده و ناراحت کننده می یافتم اما در سوئیس خوشحالم که بالاخره اثری از زندگی پیدا کردم. 

 برای دیدن ساختمان مجلس سوئیس می روم. ساختمانی  بزرگ، آراسته و قدیمی ست. هر ملتی اشکال ، مجسمه ها و دیگر آثاری دارد که خلاصه ی آن ملت است. سوئیسی ها کسی به نام نیکلاس آشتی دهنده دارند که مجسمه اش اینجا است. او یک دستش دراز است که کف آن به سمت پایین است  انگار می گوید

Winkelried und von Flüe

 بیایید همه آرام باشیم.

 بیایید همه منطقی حرف بزنیم. 

این خیلی سوئیسی است.

 آلبرت انیشتن در برن زندگی کرده است. این شهری است که او می گوید شادترین فکر زندگیش را در آن داشته است.  فکری که باعث رسیدن او به تئوری نسبیت بود. 

خانه اش آپارتمانی معمولی در خیابان مرکزی شهر بود که اکنون به موزه ایی تبدیل شده است.که به همان شکلی که انیشتن در آن زندگی می کرد بازسازی شده است. 

یک مبل،  یک صندلی چوبی، و مشروبی به تاریخ 1893 و گهواره ایی برای پسرش هانس. کت و شلواری که برای کار در اداره ی ثبت اختراعات می پوشیده. 

اینجا همچنین تعدادی عکس سیاه و سفید از انیشتن جوان است. قبل از آن که موهایش  آنقدر پریشان شود. زن و بچه اش به دوربین نگاه می کنند ولی انیشتن در همه ی عکس ها به دور نگاه می کند. آیا داشت به انرژی و ماده فکر می کرد؟ یا فکر می کرد باید از این ازدواج خارج شود، که آخرهم شد؟ 

پنجره ی فرانسوی را باز می کنم و به خیابان نگاه می کنم. به جز چند ماشین فکر کنم  از سال 1905 چیز دیگری عوض نشده باشد. چشمانم را برای چند ثانیه می بندم و باز می کنم گویی که بتوانم به آن زمان سفر کنم. هر چه باشد انیشتن ثابت کرده که این کار از لحاظ تئوری امکان پذیر است. 

یک طراح گرافیست در واحد بالایی او زندگی می کند. 

زندگی در همان ساختمانی که انیشتن زندگی کرده

ابتدا فکر می کنم که باید بسیار هیجان انگیز باشد سپس در می یابم که فشار، خیلی شدید خواهد بود. هر بار که از پله ها بالا میروی، همان پله هایی که انیشتن از آن بالا رفته بود خیلی نا امید کننده خواهد بود اگر که با ایده ایی مثل E=mc^2 بیرون نیایی

نه این برای من نیست.

 من نمی توانم.

 انیشتن هم مثل من برن را خوشایند ولی ملال آور یافته بود. پس با خودم فکر می کنم اگر سوئیسی ها کمی جذاب تر بودند، انیشتن ممکن بود آنقدر وقت برای تخیل نمی داشت و هیچوقت به ایده ی تئوری نسبیت راه نمی یافت. 

به عبارتی دیگر، چیزی هست که درباره ی ملالت گفته شود؟ فیلسوف فرانسوی برتراند راسل این گونه فکر می کرد. مقدار معینی ملالت برای زندگی شاد لازم است. شاید من سوئیسی ها را اشتباه قضاوت کرده ام. شاید آنها چیزی درباره ی ملالت و شادی می دانند که ما، بقیه ی دنیا، نمی دانیم؟ صبوری و ملالت به هم مربوط هستند. شما چیزهای دور وبر خود را به اندازه ی کافی جذاب نمی دانید پس شما تصمیم به ملالت می گیرید.

 ملالت نتیجه ناشکیبایی است. 

 راسل در این درباره  گفته است: نسلی که نتواند ملالت را تحمل کند نسل آدم کوتوله ها خواهد بود. آدمهایی که از فرآیند آرام طبیعت جدا شده اند. مردمانی که مانند گلهای بریده شده در گلدان با هر ضربانی به آرامی پژمرده تر می شوند. با خود فکر می کنم شاید سوئیسی ها ملال آور نیستند فقط از بیرون این گونه به نظر می رسند. 

دوباره به عشقم قطار سوئیس رسیدم. ایستگاه بعدی زوریخ. شهری که در مقابل تمیزی  اش ژنو، زاغه نشینی ست. 

به هتلم می روم، می خواستم کمی وقت تلف کنم. با قطار کوچکی به تپه ایی در آن نزدیکی ها می روم . سیستم حمل و نقل زوریخ بر مبنای اعتماد کار می کند. ولی مراقبان نامحسوس هم در آن گشت می زنند و اشخاصی که بلیط ندارند را گیر می اندازند. اعتماد کن ولی چک هم بکن. 

این اتفاقی است که در قطار کوچکی که من در آن بودم رخ داد. مرد میانسالی در حال بازجویی شدن است و سعی دارد با زبان ریختن خود را از مخمصه برهاند. 

سرخ شده است اما نه از ترس بلکه از خجالت. متوجه می شوم که از جریمه ناراحت نیست بلکه از شرمندگی ناراحت است. بالای تپه، تمام شهر زوریخ مانند یک نقاشی رنسانس زیر پای شما است. این بالا احساس امنیت می کنم. و فکر می کنم شاید که به همین دلیل است که ما از تپه ها خوشمان می آید شاید ریشه ی این احساس به اجداد شامپانزه ما که بر روی درختان زندگی می کردند می رسد. از بالا شما می توانید همه ی خطر ها را ببینید و اگر خطری نبود آرام باشید. روز زیبایی است با آسمانی آبی، که تا دوردستها را، می شد دید.  مردم نهارهایشان را آورده اند که اینجا پیک نیک بگیرند. پیرمرد و پیرزنی را می بینم که روی صندلی پارک نشسته اند. مرد مسن، کلاهی ایتالیایی بر سر دارد و بی حرکت نشسته است. 

زنی آن سوتر  با دو سگی که با هم بازی می کنند راه می رود. می توانم قسم بخورم که قلاده هم ندارند ولی من فرار نمیکنم چون سگهای سوئیسی هستند!

اینها همه زیباست ولی فکر می کنم که وقت رفتن است. این فکری است که پیوسته در زندگی داشته ام و هیچوقت درباره اش فکر نکرده ام.

 بجز الان. 

من دقیقا به کجا باید بروم؟

 ساعت 3  بعد از ظهر، یک روز زیبای بهاری در سوئیس . نه قراری با کسی دارم و نه  جایی باید باشم.

 محقق انگلیسی اونر آفرavner offer نوشت: توانگری ، ناشکیبایی می طلبد و ناشکیبایی زندگی خوش را بهم می زند.

 او درست می گوید. شما مردم فقیر ناشکیبای زیادی نمی بینید. آنها به دلایل دیگری ناشاد هستند که بعدا توضیح خواهم داد. 

ناگهان به جواب می رسم. سوئیسی ها هم  پولدارند و هم صبور. یک ترکیب نایاب. آنها می دانند چگونه ثابت باشند. من دو هفته است که در سوئیس هستم و یک نفر را ندیده ام که به ساعتش نگاه کند و بگوید که من باید بروم. ساعتهای منظم، و آب طلا داده شده ی سوئیسی.

 در حقیقت این همیشه من بوده ام که دایم به ساعت سیکو پنج دلاری ام نگاه می کرده ام. 

با کمک دوستی برای نظر سنجی درباره ی شادی سوئیسی ها یک وبلاگ به راه انداخته بودم. یکی از نظرها چشم مرا گرفت که اکنون به یادش آوردم.

 شاید شادی این است: نداشتن احساسی که شما باید جای دیگری باشید، کار دیگری بکنید یا کس دیگری باشید. شاید شرایط امروز سوئیس تسهیل کرده که آنها خودشان باشند.  برای همین شاد هستند. 

بیست دقیقه بیشتر روی تپه می نشینم. تمام مدت ناخشنود هستم. این عملا من را می کشد. ولی بدون آن که دیوانه شوم بیست دقیقه را سپری کردم. این را یک موفقیت کوچک برای خودم می دانم.

 به این حس میرسم که چقدر و در چه سطوح مختلفی  نا سوئیسی هستم. 

 قوانین را دوست ندارم، 

مرتب و منظم نیستم ، 

و احوالم به سرعت تغییر می کند،

 پول قدیمی هم ندارم. 

 اشتراکی که من و سوئیس داریم عشق به شکلات است که اشتراک کوچکی هم نیست. سوئیسی ها مقدار زیادی شکلات مصرف می کنند و تحقیقات معتبری نشان داده اند که شکلات ما را شاد می کند. برای تحقیق در این باره به سراغ یک مغازه ی شکلات فروشی می روم بیشتر شبیه یک گالری هنر است. یک گالری از خوردنی ها. 

کارمند شکلات ها را طوری جا به جا می کند که گویی یک قطعه ی جواهر کمیاب است. یک دیوار پر از شکلات از هر نوع قابل تصور. شکلاتهای درست شده از کاکائوی کلمبیایی، اکوادوری و ماداگاسکاری. شکلاتهای مخلوط با پرتقال ، تمشک ، پسته و کشمش و کنیاک و ویسکی. 

از هر کدام یکی برمیدارم و به هتل برمیگردم. حس یک بچه در مغازه ی شیرینی فروشی را دارم. در را قفل کردم و غنائم ام را روی میز پهن کردم. یک گاز به ماداگاسکار زدم

 و آن خیلی خوب بود. 

چیزی به نام شکلات بد سوئیسی وجود ندارد.

 چنانچه گفتم این افراط نیست. من برای تحقیق این کار را میکنم.

 دانشمندان، مواد شیمیایی شکلات را که باعث احساس خوب می شوند تجزیه کرده اند. در حقیقت چندین مواد شیمیایی در این احساس دخالت دارند.

 ترایپ توفان Tryptophan ماده ایی است که مغز استفاده می کند برای تولید سروتونین. 

مقدار زیاد سروتونین می تواند احساس سبکی و حتی وجد به شما بدهد. ماده ی دیگری هم به نام انن دمید Anandamide در شکلات هست که همان نقاطی از مغز به نام تی اچ سی THC که حشیش هم بر آن اثردارد را فعال  می کند. ولی این تئوری تاثیر حشیش مانند شکلات هنوز در مرحله ی فرضیه است و هنوز به اثبات نرسیده، چون طبق مقاله ی بی بی سی باید چند کیلو شکلات مصرف کرد تا اثرش ظاهر شود.

 ارتباط بین قدرت انتخاب و شادی خیلی پیچیده است بخصوص در سوئیس.

 ما فکر می کنیم قدرت انتخاب مطلوب است و باعث شادی ما می شود. 

در اکثر موارد درست است اما نه همیشه. چنانچه بری شوارتز Barry Schwartz در کتاب پارادوکس انتخاب نشان داده، درمعرض گزینه های بی معنای زیاد بودن ما را سردرگم، و ناشاد می کند. 

قدرت انتخاب سوئیسی ها  تنها به داشتن قدرت انتخاب شکلات خلاصه نمی شود،

سیستم دموکراسی مستقیم آنان بدین معنی است که سوئیسی ها به طور پیوسته در حال رای دادن هستند از مسائل کوچک تا بزرگ ، چه در مورد این که به سازمان ملل ملحق شوند و یا در مورد منع مشروب آبسنت Absinthe با هفتاد درصد الکل. 

 

سوئیسی ها به طور متوسط شش تا هفت بار در سال رای می دهند. سوئیسی ها اعتقاد دارند که هر کاری را باید جدی انجام داد، همچنین رای دادن را. یک بار حتی سوئیسی ها رای دادند که مالیات خودشان را زیاد کنند. من نمی توانم تصور این را بکنم که رای دهندگان آمریکایی چنین کاری انجام بکنند.

محقق کانادایی جان هلی بل بر این باور است که کیفیت دولت مهم ترین عامل توضیح دهنده ی شادی کشورها ست. محقق سوئیسی دیگری به نام برونو فرای Bruno Frey درباره ی رابطه ی دموکراسی و شادی در سراسر سوئیس تحقیق کرد. او نتیجه گرفت مناطقی که بیشترین رای گیری و دموکراسی را داشتند شادتر بودند. حتی خارجی هایی که در آن مناطق زندگی می کردند هم شادتر بودند. گرچه رای نمی دادند.

 اوکی،

 به نظر می رسد که سوئیسی ها قدرت انتخاب را دوست دارند. پس چگونه می توان نتایج آزمایش روانشناس پال رازین Paul Rozin از دانشگاه پنسیلوانیا را توضیح داد؟ 

او از طیف وسیعی از مردم از شش کشور مختلف سوال ساده ایی پرسید :

تصور کنید که بستنی می خورید و دو سینی دارید . یکی از آنها ده طعم و دیگری پنجاه طعم. کدام یک از آنها را انتخاب می کنید؟

 آمریکایی ها  56% رای به 50 طعم دادند ولی سوئیسی ها فقط 28%  به قدرت انتخاب بیشتر رای دادند. این به این معنا است که برای اغلب آمریکایی ها داشتن قدرت انتخاب حتی برای طعم بستنی بسیار اهمیت دارد اما یک سوئیسی به این قدرت انتخاب اهمیتی نمی دهد. 

قدرت انتخاب به شادی می انجامد وقتی که برای چیز مهمی باشد. رای دادن مهم است و البته بستنی هم مهم است اما نه پنجاه طعم آن.

دوباره در قطار نشسته ام. این بار مقصد من سنت اورسان Saint-Ursanne است. شهری قرون وسطا یی. 

 نامش اندریاس گراس Andreas Gross  بود.  همه به من گفته بودند که باید او را ملاقات کنم. اندریاس  عضو مجلس سوئیس است و موافق قوی دموکراسی مستقیم. اما او برای اقداماتش برای لایحه ای در سال 1989 که می خواست ارتش سوئیس را منحل کند، معروف شده است. 

هیچ کس فکر نمیکرد که این لایحه بیش از چند رای بیاورد. ولی در واقعیت 35% به آن رای دادند. سوئیسی ها متعجب شده بودند. این لایحه ساختار ارتش سوئیس را بهم ریخت و امروز ارتش سوئیس نصف سال 1989 است. 

به واگن غذا خوری می روم. منوی غذا به چهار زبان نوشته شده . پنینی با قارچ تازه یا ری سو تو با آسپاراگوس تازه . من در بهشت هستم. قطار از مناطق مختلف آلمانی و یا فرانسه زبان سوئیس عبور می کند.

سوئیسی ها هر چیزی را به حداقل سه زبان ترجمه می کنند. به همین دلیل آسان ترین تابلو ها جای زیادی می گیرند. بر روی یکی از آنها نوشته شده:

 خطر از راه آهن عبور نکنید. 

تا وقتی به زبان انگلیسی در ته لیست برسید، ممکن است که برق شما را گرفته باشد. به سنت اورسان می رسیم. و آندریاس گراس در ایستگاه منتظر من است. شلوار جین پوشیده و ریش جوگندمی دارد. بیشتر شبیه یک هیپی سالمند است تا یک نماینده ی معروف.

ما به دفتر او که در واقع یک خانه ی قدیمی ست می رویم. آندریاس برای من یک قهوه ی اسپرسو درست می کند.

 سهم ایتالیایی ها در تولید خوشبختی. 

و ما می نشینیم و حرف می زنیم. به سرعت برای من آشکار می شود که اندریاس خیلی به این مطالعه درباره ی شادی علاقه ای ندارد و به اندازه ی کافی برای او جدی نیست. او می خواهد درباره ی دموکراسی مستقیم صحبت کند. او از روسو نقل قول می کند و چیزهایی مثل این که من دوست دارم سوئیسی ها بیشتر از این سوئیسی باشند. من هیچ ایده ایی ندارم که چه می گوید. او می گوید که سوئیسی ها چقدر به محیط زیست علاقه دارند. 

و این که معادل 20 میلیارد دلار برای حفر تونل زیر آلپ خرج کرده اند. کامیون هایی که قصد عبور از کشور دارند را روی قطار گذاشته و از زیر کوهها عبور می دهند. 

او به من می گوید که حقوق بشر مولود جنگ است. تمام پیشرفت های انسانی بشر از جنگ حاصل شده است. سوئیسی ها از سال 1848 تا به حال در هیچ جنگی شرکت نکرده اند.

پس سوئیسی ها کمی جنگ نیاز دارند؟

او چنان چه حدس می زدم  جوک مرا متوجه نمی شود و می گوید: نه نه.

آندریاس می گوید: ما به راه های دیگری نیاز داریم که حقوق بشر را تبلیغ کنیم. کمی بیشتر درباره ی پست مدرنیسم ، دموکراسی و بی طرفی صحبت می کنیم تا این که دوباره به جایی که شروع کردم می رسیم. 

توالت های تمیز.

 آندریاس مثل دییتر خیلی به توالتهای تمیز اهمیت می دهد. حتی کوچکترین ایستگاههای قطار توالت هایی تمیز دارند. 

وقتی که او داشت مرا به ایستگاه قطار می برد کمی بیشتر صحبت کردیم. باران می آید و هوا بوی مطبوعی دارد. او برای من می گوید که یک بار یک فعال سیاسی آمریکایی پیر را ملاقات کرد. کسی که برای فعالیت هایش به  نیکاراگوئه رفت و شانه به شانه ی

 سندی نیس تاس sandinistas ایستاد.

او تحت تاثیر ایده آل گرایی آندریاس قرار گرفته بود و شکایت کرده بود که جوانان آمریکایی حس انقلابی گری خود را از دست داده اند و امیدی به تغییر در آمریکا وجود ندارد.

اما آندریاس اعتقاد دارد که تغییر سیستم باید به آرامی و پله پله باشد.

یک روش خیلی سوئیسی و قابل تحسین. صبوری و تحمل زیاد ملالت ها. سوئیسی ها هر دو را به وفور دارند. من مخفیانه نگاه دیگری به اندریاس می کنم. در آمریکا او نمی توانست طرفداران زیادی جمع کند اما اینجا او نماینده ی بلند پایه ای است که نزدیک بود، تمام ارتش سوئیس را منحل کند.

 دلیل دیگری که سوئیسی ها خیلی هم ملال آور نیستند. 

چنانچه سوار قطار شدم همانی که من را از سوئیس خارج می کرد، حس غریب غم انگیزی در من بوجود آمد. من دلتنگ اینجا خواهم شد و سوئیس دیگر حرص مرا در نمی آورد. 

آیا آنها شاد هستند؟

بیشتر به نظر می رسد که خرسند و راضی باشند.

 نه. راضی هم به نظر درست نمی آید . کلمه کم می آورم. ما برای کلماتی که عواطف ناخشنود را توصیف کند کلمه بیشتر داریم. و این برای همه ی زبانها است.

اگر ما شاد نیستیم کلمات بیشماری داریم که از بین آنها انتخاب کنیم. می توانیم بگوییم که ما بدبخت عبوس ، افسرده ، دلگیر، مضطرب، صورت کشیده، وارفته، سیاه بخت، بدبخت، تیره روز،غمگین، محزون، مکدر، نژند، ملول، غمناک  و امثال این هستیم. ولی اگر شاد باشیم. این لغات به چند کلمه محدود می شوند. می توانیم بگوییم که ما سبک ، خشنود و شاد هستیم ولی این کلمات تمام طیف شادی را در بر نمی گیرند. 

ما برای توصیف شادی سوئیسی کلمه ی دیگری نیاز داریم. چیزی بیش از فقط رضایت ولی کمتر از سعادت.

کلمه ایی که بتواند آرامش و شادی همزمان را توصیف کند.

ما می توانیم این احساس را وقتی که کار ساده ایی را انجام می دهیم تجربه کنیم . 

مثل جارو کردن و یا دور ریختن زباله. و یا وقتی که به یک موسیقی قدیمی  که مدتها 

  است به آن گوش نکرده بودیم ، گوش می دهیم. 

دقیقا همین است.

Like 🙂
1

جغرافیای نوابغ

از
اریک واینر

ترجمه گروه بابادک: https://www.youtube.com/watch?v=xN7dlq3Qg6s

آتن باستان و سیلیکون ولی قرن بیست و یکم، هزاران سال و هزاران مایل از هم فاصله دارند ، اما آنها هنوز هم نقاط مشترکی دارند. هر دو مکان، میراثی از نوآوری ، خلاقیت و نبوغ دارند. چرا؟
چه چیزی آنها را برای نبوغ به چنین خاکی حاصلخیز تبدیل کرده است؟
اریک واینر می خواهد بداند که کدام فرهنگ می تواند خلاقیت را رشد بدهد و بیافریند. فرهنگ بیشتر از آن چیزی است که فرهنگ های لغت معنی می کنند. فرهنگ در حقیقت همان اقیانوس خروشانی است که در زیر بستر یک جامعه جریان دارد.
همان که دیده نمی شود اما هم می تواند بیافریند و هم خشک کند.

آیا شما هم جزء افرادی هستید که فکر می کنند نابغه بودن ارثی است؟
آیا نوابغ محصول زمان و مکان خاصی هستند؟
آیا دوست دارید در تاریخ قدم بزنید و ردپای نبوغ را دنبال کنید؟
اریک واینر در کتاب جغرافیای نوابغ از آتن تا Silicon Valley سفر می کند تا از نزدیک اجزا و دستور ساخت سوپ نابغه را بررسی کند.

امروزه نابغه ها و با استعدادها همه جا هستند. همه ی آنهایی که استعداد خارق العاده ایی در سیاست، اقتصاد، ریاضی ، هنر ، موسیقی ، شعر، ارتباطات و حتی طراحی لباس دارند را با هوش ، نابغه و خارق العاده می نامیم.

گویی که زمانه ، زمانه ی تیز هوشان است. حتی بچه ها از همان کودکی چنان رفتار می کنند و حرف می زنند که والدینشان آنها را نابغه های کوچک می نامند.

آیا نابغه بودن به ژن بستگی دارد و از ضریب هوشی بالا می آید؟
ولی بسیاری از مردم با ضریب هوشی بالا به دست آورد های زیادی دست پیدا نکرده اند. و بالعکس بسیاری از مردم با ضریب هوشی متوسط موفق به انجام کارهای بسیار بزرگی شده اند. از نظر Simonton که سالیان سال درباره ی تاریخ شخصیت های دنیا مطالعه میکرد ظهور نابغه بستگی زیادی به زمان و مکان دارد. نوابغ بصورت اتفاقی یکی در بولیوی و دیگری در سیبری، پدیدار نمی شوند. نبوغ مانند یک خوشه به هم پیوسته است. مانند آتن در سال ۴۵۰ قبل از میلاد یا فلورانس در قرن پانزدهم میلادی و “سیلیکون ولی” Silicon Valley ولی امروز.
سوال این است که اگر نبوغ ژنتیک نیست؟
پس چه علتی می تواند داشته باشد؟
آب و هوا
ثروت
شانس
و یا چیز دیگری؟


پژوهشگر معروف مارگارت بودن Margaret Boden نابغه را این گونه تعریف می کند:
کسی که توانایی آن را داشته باشد که یک ایده ی جدید ، خارق العاده و با ارزش را برای جامعه بیاورد.
دانشمندان و پژوهشگران به اثبات رسانده اند که تنها ۱۰ تا ۲۰ درصد از نابغه بودن بستگی به ژن دارد. نابغه بودن مثل رنگ چشم نیست. نابغه بودن چیزی مثل ساخته شدن است. یا به قول انیشتین نبوغ ۹۹ درصد کار سخت و یک درصد استعداد. و تا بحال پژوهشگران از یک خصیصه ی خلاقانه و یا خصلت هوشی حرفی نزده اند.
پس به جای آنکه بپرسیم خلاقیت چیست؟
باید بپرسیم خلاقیت کجاست؟
اریک واینر به دنبال جغرافیایی است که زمان و مکان با هم خلاقیت می آفرینند.
مثل آتن شهری که ارسطو ،افلاطون و سقراط را تحویل داد و مثل فلورانس که مدیچی میکل آنژ و لئوناردو داوینچی را پروراند.

قصه ی جهان تنها داستان جام و انقلاب نیست. قصه ی کلیدی است که گم شده و قهوه ایی که سوخته و کودکی که در آغوش خوابیده. تاریخ مجموعه ایی از ارتباط میلیونها لحظه است.

وقتی که من بگویم نابغه، اولین اسمی که به ذهنتان خطور می کند چیست؟
من خواهم گفت: آلبرت انیشتن.
البته من نمی توانم این سوال را از شما بکنم. وقتی ما از نابغه حرف میزنیم معمولا این مفهوم را برای توصیف شخصی بکار می بریم که بسیار درخشان است و ایده های بسیار خوبی دارد و همیشه حرفهای درستی می زند. اما نوابغ فراوانی در جهان وجود دارند که اصلا شناخته شده نیستند و کسی آنها را نمی شناسد ، مانند زنبورهای داخل یک کندوی عسل درست مثل هنرهای خیابانی ناشناس.

نبوغ بیش از آنکه به عظمت ذاتی یا ترکیب ژنتیکی فرد وابسته باشد ، نتیجه زمان و مکان است.
آتن مادربزرگ نوابغ دنیا است. و توجه و دقت کردن اولین قدم در راه نبوغ است.
همیشه دیدن مکانهایی که زمانی عظمتی داشته اند و حال از آن شکوه افتاده اند و چیزی از آن گذشته ی پرافتخار باقی نمانده، غم انگیز است.
آتن مطمئنا یکی از آن مکانها است. یونان سالهاست که بدهی وحشتناکی دارد، فقر و بیکاری بسیار زیاد است و پاسپورت آنها اعتبار سابق را ندارد.

2000 سال پیش ، آتن مرز پیشرفت بشر بود. دولتمردان ، نمایشنامه نویسان ، و فیلسوفانی مانند سقراط ، از بزرگترین ذهن ها در همه دوران ها بودند.
۱- آتنی ها شهروندان مغروری بودند. از آنجا که آنها آتن را بسیار دوست داشتند ، همیشه در این رقابت شرکت می کردند که چه کسی می تواند بیشترین کمک را به جامعه محلی خود داشته باشد.
۲- مردم محلی ثروتمند برای هنر و سرگرمی سرمایه گذاری می کردند و مطمئن میشدند که فرهنگ پیشرفت می کند و زمینه ای عظیم برای خلاقیت ایجاد می کند.
۳- آنها از اتخاذ ایده های خارجی ، مانند معماری مصر ، الفبای فنیقی یا سیستم اعداد بابلی ، ترس نداشتند.
۴- مردم همه جا راه می رفتند. 10 هزار قدم در روز فقط برای سلامتی شما مفید نیست ، بلکه توانایی شناختی و خلاقیت شما را نیز افزایش می دهد.

این چهار عامل آتن را به مادربزرگ واقعی نبوغ تبدیل کرد. این صفات مشترک دیگر مراکز خلاق نیز هستند.

اریک واینر در سفرش از یونانی که برای ما دموکراسی ، سیستم رای، آزادی عقیده ، فلسفه و حتی سرمایه گذاری را به ارمغان آورد حرف میزند. او می نویسد:
می گویند که جنگ است که مادر خلاقیت و اختراع است اما من این را قبول ندارم. این نوع خلاقیت منفی است مثل اختراع رادار، وسایل جاسوسی و از این گونه اختراعات اما من به دنبال
خلاقیتی هستم که از صلح می آید
از آن نوع یونانی آن
که هیچ موضوعی خارج از دستور نیست
و باید آنقدر تحصیل کرده باشی که در آتن جلوی ۷۰۰۰ نفر بایستی و حرف بزنی.
از آن میدانی حرف می زنم که آتنی ها دور هم جمع می شدند و حرف می زدند.
و این همه از آزادی می آید.
همان نبوغی که نیاز را می بیند چالش ها اذیتش می کند،
و همیشه می خواهد که دنیا را جای بهتری برای فکر کردن و زندگی کردن کند .
هیچ وقت راضی نمی شود
من خلاقیت را از نوع مثبت آن می خواهم
یک چالش درونی
و نه یک فشار بیرونی
فشارهای بیرونی ویرانگر و منفی هستند که گفتگو ها را به خشونت و و رنج می کشاند.
آتنی ها لذتی عمیق از فکر کردن ، راه رفتن و حرف زدن درباره ی نیازهای شهرشان احساس می کردند. آنها عادت داشتند تا به راحتی در ملاء عام حرف بزنند و در این کار بسیار خوب و عالی عمل می کردند.
آیا این دموکراسی بود که برای آنها خلاقیت می آورد؟ یا این خلاقیت بود که دموکراسی را ایجاد کرد؟

اما نه شاید این آزادی بود
که این همه را به ارمغان آورد

نابغه کسی است که گام بزرگی در راه تفکر و هنر بردارد. ولی چه کسانی تصمیم می گیرند که برای برداشتن آن گام بزرگ چه چیزهایی لازم است. پذیرفته شدن در کلوپ نوابغ به فرد نابغه بستگی ندارد بلکه به جامعه او بستگی دارد.
به عنوان مثال باخ در تمام طول زندگی خودش شناخته نشد و هفتاد و پنج سال بعد از مرگش به عنوان نابغه ی موسیقی به دنیا معرفی شد.
برگردیم به سوال اساسی ، چه چیزی باعث درخشیدن یونان شد؟
شاید زمین سنگی و سنگلاخی اش، و یا لباسهایی که جریان هوا به خوبی از آن عبور می کرد؟
طبق قانون دانلسکی Danilevsky


همه ی مردم زمانی به تمام قوت خلاقیت خود پی می برند که به فرهنگی تعلق داشته باشند. که در شهر آتن، کسانی مانند ارسطو و سقراط را در خود پروراند. آتن شهر کوچکی بود با جمعیتی کم. ولی شهر های دیگر یونان که هم بزرگتر بودند ، هم ثروتمند تر و هم قدرتمندتر هیچ کدام شکوفا نشدند.
چرا؟
فلاسفه ی یونانی علاقه ی خاصی به راه رفتن و بحث کردن داشتند مثل ارسطو. گویی راه رفتن بر سرعت افکار و تحلیل هایشان می افزود.
آنها هم خوب راه می رفتند و هم خوب حرف می زدند و بحث می کردند.
پژوهشگران دانشگاه استنفورد
Marily Oppezzo مریلی اوپززو
و Daniel Schwarts


در یک پژوهش به نام
Guilford’s Alternative Uses Test
ثابت کرده اند که تنوع فکری که جزء غیر قابل انکاری از خلاقیت است در گروهی که راه می رفتند به طرز قابل توجهی بیشتر از کسانی که پیوسته می نشستند بود.
یکی از بزرگترین برداشتهای غلط برای نبوغ این است که مردم تصور می کنند که آن مکانها مثل بهشت هستند. در صورتی که این گونه نیست.
بهشت متضاد خلاقیت است.
در بهشت هیچ گونه خواسته ایی نیست.
نبوغ خلاق ریشه در دیدن تقاضا و خواسته ی ما و تصور راههای جدید به آن دارد
خلاقیت یک واکنش به محیط اطراف ما است. آتنی ها به خاطر تمام چالشهایی که از تمام جهات با آن مواجه بودند کامل شده اند.

شما چه فکر می کنید؟
مرکز بزرگ بعدی نوابغ کجاست؟

لینک ویدیوی کم حجم

Like 🙂
2

لیبرال یا محافظه کار

ترجمه گروه بابادک: https://www.youtube.com/channel/UCDRYeWOeYa7sDwqnVN6nG-A

کدام یک از گزینه های زیر را در تربیت کودک مهم می دانید:

استقلال? یا احترام به بزرگتر؟

فرمانبرداری? یا اعتماد به نفس؟

جواب سوالهای بالا مشخص می کنند که شما به کدام گروه محافظه کار یا لیبرال تعلق دارید.

 توزیع نرمال

 تعداد لیبرالها  یا محافظه‌کارها در یک جامعه مانند هر ویژگی طبیعی دیگر در منحنی توزیع نرمال جای می گیرد. نیمی از مردم  در سمت راست محافظه‌کاری و نیم دیگر در سمت چپ لیبرالی قرار می‌گیرند. به طور معمول در هر جامعه نرمالی درصد کمی به شدت در انتهای هر طیف هستند. به دلیل همین خاصیت طبیعی است که در انتخابات آزاد، معمولا رای اجتماعات به نصف نزدیک می شود.

هر دو گروه برای یک جامعه  ضروری و مهم هستند و امکان ایجاد جامعه ای پویا  و در عین حال، با ثبات را فراهم می کنند. جامعه ای که، ضمن ارج نهادن به فرهنگ و رسوم، آزادی شهروندان را نیز، حرمت می نهد. 

اما مشکل از جایی پدیدار می شود که  میانه روهای جامعه ،کم یا ناپدید شده و بین این دو گروه شکاف هویتی، فکری و ارتباطی ایجاد شود 

از یک سو محافظه کاران به سمت سلطنت مطلقه، نازیسم و فاشیسم کشیده می شوند و از سوی دیگر لیبرال ها به سمت کمونیسم، هرج و مرج یا آنارشیسم پیش می روند  

نظریه مبانی اخلاقی Moral Foundation Theory

این نظریه می گوید پنج بنیاد اخلاقی وجود دارد که کاندیداها به همه ی آنها و یا بعضی از آنها اهمیت می دهند. این اصول به ترتیب زیر است:

1- آسیب نزدن به دیگران Harm 

2- انصاف در روابط با دیگران Fairness

3- وفاداری به خانواده ، ملیت ، قومیت  Loyalty

4- احترام به قدرت ، سنت و رسوم Authority or traditions

5- پاکی و تقدس Purity

گروه های مختلف  بر اساس اینکه چگونه به پنج اصل بالا نگاه می کنند، دسته بندی می شوند. محافظه کاران به همه ی این پنج عامل اهمیتی مساوی می دهند و در سنجش افکار و اعمال خود همه ی پنج اصل را در نظر می گیرند ولی در مقابل، لیبرالها  به دو اصل اول یعنی آسیب و انصاف اهمیت بیشتری داده و به سه اصل دیگر اهمیت کمتری می دهند. به عبارت دیگر در نظر لیبرال ها اگر کار شما آسیبی به دیگران نزند و منصفانه باشد اخلاقی است.

 در صورت علاقه می توانید در لینک های زیر ویدیو آنها را دنبال کنید 

نمودار زیر از پژوهش های انجام شده بر روی 23000 نفر در آمریکا بدست آمده است و پژوهشهای دیگری در سراسر دنیا از استرالیا تا آسیا و آمریکای لاتین این مطالعه را تایید کرده اند.

لیبرال

افراد تجربه گرا میل به لیبرالیسم، پیشرفت و دیدگاه جناح چپ سیاسی دارند آنها جامعه باز و پویا را دوست دارند. لیبرالها در همدردی و پذیرش اقوام دیگر در همسایگی خود آسان گیرتر هستند. 

لیبرال‌ها تازگی را دوست دارند،در اصلاح اجتماع فعالیت کرده و به آینده امیدوار ترند.

محافظه کار

 محافظه‌کاران که ثبات را ترجیح می‌دهند بر اطاعت از اولیا امور و قانون و‌ نظم تاکید دارند. محافظه‌کاران  فقر و بدبختی را توجیه کرده مشکلات جامعه را می پذیرند و از تلاش برای تغییر اوضاع اقتصادی به ترس می‌افتند. 

محافظه کاران طرفدار سنت هستند و در حفظ هویت ملی و قومی یک جامعه موثر می باشند. آنها نظم میخواهند حتی اگر برای برخی دیگر گران تمام شود. بزرگترین دیدگاه محافظه کاران این است که نظم به سختی بدست می آید. ارزشمند است و به راحتی هم از دست می رود. 

 افراد محافظه کار، بسته تر بوده و در مواجهه با ابهامات، بیشتر دچار اضطراب شده و محتاج ختم قضایای اجتماعی اند. از تازگی و بداعت تنفر داشته ، با ساختار شکل گرفته وبا سلسله مراتب استقرار یافته،  راحت‌تر عمل می کنند. در صدد برگرداندن وضع اجتماع به دورانی هستند که فکر می‌کنند با ثبات بوده و تا حدی برای آنها یوتوپیایی است این افراد ، اغلب اوضاع را تهدید‌ آمیز برداشت کرده و در همدلی و همدردی با دیگران توان کمتری دارند. 

 مطالعات ساختار مغزی

 یک پژوهش مغزی که توسط University College London  کالج دانشگاه لندن در سال 2011  بر روی 90 داوطلب  انجام شد، رابطه ساختار مغزی با علایق سیاسی را بررسی کردند.

 داوطلبان محافظه کار آمیگدالای بزرگتری داشتند. آمیگدلا غده کوچکی در مغز است که به حافظه و تجربه های مثبت و منفی ارتباط پیدا می کند. همچنین آمیگدلای بزرگتر با درک بهتر علایم صوری و داشتن شبکه اجتماعی بزرگتر رابطه مستقیم دارد و نقشی کلیدی در مدیریت ترس ، خشم به هنگام مواجهه با خطرات دارد.  محافظه کاران از قشر خاکستری بزرگتری در اینسولار چپ برخوردارند که آنان را به احساس انزجار قوی تری در مواجهه با ، دیدن ، بو و ناهماهنگی ها بر می انگیزاند.

داوطلبان لیبرال تر از قشر خاکستری بزرگتری در قسمت Anterior cingulate cortex برخوردارند، که مسئول  حس درد است و در مواجهه  با بلاتکلیفی ها و پیدا کردن خطا ها فعال می شود.

مشکل کجاست ؟ نقش آموزش

 هر چند ساختار طبیعی مغز از پیش از تولد تعیین شده است اما آموزش، فرهنگ و تبلیغات می تواند در تعادل برقرار کردن، یا نامتعادل کردن جامعه و تشکیل گروههای افراطی در جامعه نقش بسزایی داشته باشد.

اگرچه حضور این دو نوع  ساختار وجودی مغز باعث ایجاد تنوع و حفظ بقای جامعه است ، اما گرایش های افراطی به یک سمت، مخرب بوده و جامعه را به سمت یک سیستم تک حزبی نظیر ظهور نازیسم در اروپا می کشاند.

 اولین تحقیقات انجام گرفته درباره ی ساختار مغزی راستی و چپی  توسط   Erich    Jaensch  جنچ در سال 1938 انجام شد. اما آنچه که این روانشناس نازیسم به آن تمرکز کرد تاکید به تفاوت میان این دو گروه و هدایت آن به جهتی خطرناک هولناک بود. تعریفی که او از یک نازیسم خوب دارد در این خلاصه می شود که از چه خونی،چه  خاکی و چه ملتی زاده شده ایی. این نوع از نگرش ها در حقیقت سندرم  totalitarisme یا همان سندرم قدرت و یا تمرکز قدرت می باشد. این نوع فلسفه با ایجاد ترس غیر واقعی و بزرگنمایی شده در برابر نیروهای خارجی و اهمیت حفظ سنت برای حفظ نظام،  قدرت خود را شکل میدهد و تعریف می کند. 

نازیسم در دنیای امروز خود را در آمریکا به شکل ترامپیست شدن و یا در اروپا به شکل برگزیت خود را نمایان کرد.

 ترامپ و پافشاری او برای ساختن دیوار مکزیک و جلوگیری از مهاجرت مسلمانان به آمریکا و جدایی انگلستان از اروپا یا برگزیت نمونه های جدیدی از این نوع فلسفه است. 

اگر محافظه‌کاری با استبداد مخلوط شود تبدیل به ارتجاع وخیم و تهدید کننده‌ای می‌شود.محافظه‌کارها ی تندرو که از تهدیدات واهمه دارند بشدت دشمن‌تراش هستند.

 محافظه‌کارافراطی از دیدن یا شنیدن  خلاف آن‌چه که به آن‌ها باور دارد دچار خشم و نفرت شدیدی شده و دست به کارهای خشونت‌آمیزی از قبیل اعدام، اسیدپاشی، تهدید به جهنم و غیره می‌کند.

چه باید کرد؟

 آموزش ، تبلیغات و فرهنگ  باید در جهت حفظ تعادل این دو ساختار تدوین و برنامه ریزی شود. نادیده انگاشتن و یا نداشتن هدفهای درسی و کشاندن کودکان به سمت یکی از این دو طیف  میتواند نسلی را به مخاطره انداخته و جامعه ایی را به ویرانی کشاند.

به طور مثال،  اجتماع ناشی از غلبه‌ی محافظه‌کاری ، به سمت خشونت و دشمن تراشی می‌رود، و رفتارهای مخربی نشان می‌دهد و لیبرال‌ها را بشدت سرکوب کرده و اجتماع خطرناک تک قطبی برپا می‌کند. این اجتماعات محکوم به شکست ناشی از جنگ و خونریزی‌های داخلی با دشمنان فرضی می‌شوند و چون لیبرالیسم، قدرت بازدارندگی خود را از دست داده، ترازوی تعادل اجتماعی فرو می ریزد.

لینک ویدیوی کم حجم

Like 🙂
1

چگونه قدرتمندان احمق می شوند؟

ترجمه گروه بابادک: https://www.youtube.com/channel/UCDRYeWOeYa7sDwqnVN6nG-A

تا به حال فکرمی‌کردیم که قدرت، فساد می‌آورد؛ ظاهرا داستان عمیق‌تر از این حرفهاست. یافته‌های دانشمندان نشان می‌دهد که قدرت، حماقت نیز می‌آورد!

لرد اکتن Lord Acton می گوید:  قدرت می تواند فساد بیاورد ولی قدرت مطلق حتما فساد می آورد. 

“Power tends to corrupt and absolute power corrupts absolutely.” 

پژوهشگران دانشگاه روانشناسی برکلی  پس از سال‌ها تلاش آزمایشگاهی به این نتیجه رسیده اند که آزمایش‌شوندگان قدرتمند، چنان عمل می‌کنند که گویی ضربۀ مغزی خورده‌اند!

در تحقیقی که توسط  Dacher Keltner  دکِر کِلتنِر در سال 2015 که به نام هیولای شیرینی  Cookie monster معروف شد ، نشان داده شد که انسان چقدر برای یک قدرت ناچیز حریص است. در این مطالعه دانشمندان از هر سه نفر داوطلب به طور تصادفی یک نفر را برای ریاست  گروه سه نفره شان انتخاب کردند. از هر گروه خواسته شد که کارهای ساده ایی انجام دهند. بعد از انجام کارهای خواسته شده، محققان بشقابی با چهار شیرینی را آوردند و به طرز شگفت انگیزی مشاهده کردند که فرد رییس، شیرینی چهارم را برای خود برداشت. شاید فکر کنید که برداشتن یک شیرینی اضافه اصلا شبیه به دیکتاتور بودن نیست. اما این یک مثال جالبی است از کسی که قدرت ناچیزی دارد و این که انسان به راحتی تنها سود شخصی خود را در نظر میگیرد. کسانی که در قدرت هستند به احتمال بالاتری از قدرت خود سوء استفاده می کنند.

 در یک تحقیق دیگر، یک دانشمند عصب‌ پژوه در دانشگاه مک‌ مستر آزمایشی انجام داد.

سرِ دو دسته افراد قدرتمند و نه‌چندان قدرتمند را زیر دستگاه تحریک مغناطیسی مغز قرار داد. او دریافت قدرت در افرادی که احساس قدرت می‌کنند، فرآیند عصبی خاصی به‌نام “بازتاب” را مختل می‌کند. چیزی که مبنای فهم و درک دیگران است و این باعث می‌شود که قدرتمندان، در دیدنِ مسائل از نگاه دیگران ناتوان می‌شوند.

یکی از دانشمندان این مساله را «پارادوکس قدرت» نامگذاری کرده: ما به خاطر یک سری توانمندی‌ها، قدرتمند می‌شویم اما زمانی که قدرتمند می‌شویم، بخشی از توانایی‌های خود را از دست می‌دهیم.

ظاهرا قدرت و سواستفاده از آن منشا مشکلات جدی ای است. از طرفی این جهان، تنیده در قدرت است، و با قدرت است که کارها پیش می‌رود. و قدرت را نمی‌شود از سازوکار این جهان حذف کرد.

 پس چه می‌توان کرد؟

اول این نکته را توضیح بدهیم که قدرت به معنای  وزیر و کیل بودن نیست. معلم مدرسه هم صاحب قدرت است. پدر یا مادر نیز صاحب قدرت اند. مربی تیم فوتبال و راننده اتوبوس هم صاحب قدرت اند. قدرت همه جا هست. بچه‌ای که رستوران امشب را تعیین می‌کند هم صاحب قدرت است. تقریبا کسی را نمی‌شناسیم که در معرض این مساله نباشد. قدرتمندی ناشی از مقام یا مرتبه نیست بلکه یک حالت و تجربه ذهنی است. تجربه ذهنی‌ای که حتی می‌تواند ناشی از نشستن پشت فرمان یک ماشین باشد .

در یک مطالعه دیگر در سال ۲۰۰۶، از شرکت‌کنندگان خواسته شد تا حرف E را روی پیشانی خود جوری ترسیم کنند که دیگران آن را ببینند، کاری که مستلزم آن است که خود را از دیدگاه مشاهده‌گر ببینید.

آنهایی که خود را قدرتمند احساس می‌کردند، سه برابر بیشتر احتمال داشت که حرف E را برای خودشان درست رسم کنند، و برای دیگران وارونه.

آزمایش‌های متعدد دیگر نشان داده است که افراد قدرتمند در تشخیص احساس انسان‌ها در یک عکس، یا دریافتن اینکه همکاران چگونه یک اظهارنظر را تفسیر خواهند کرد، عملکرد ضعیفی دارند. افراد قدرتمند «از درک انسانهای دیگر ناتوان می‌شوند و در نهایت به چیزی منجر می‌شود که «کمبود فهم دیگران و همدلی» empathy نامیده می‌شود 

قدرت تستوسترون را بالا میبرد. و باعث بالا رفتن دوپمین که در شادی نقش دارد می شود. یک تحقیق  نوار مغزی در سال 2012 ثابت کرد که این باعث فعالیت قسمت frontal cortex یا قشر پیش‌ پیشانی می شود. این ها همه ثابت می کنند که تغییر و یا گرفتن این جایزه ایی که مغز از قدرت می گیرد چقدر سخت است. برای این که وقتی دوپمین قدرت فعال شود مغز پیوسته آن را درخواست می کند و بیشتر و بیشتر می خواهد. درست مثل آن که شما معتاد شده باشید، دقیقا مثل اعتیاد به دارو و مواد مخدر عمل می کند. 

 کسی که قدرت می گیرد پیوسته به دنبال قدرت بیشتر و منابع بیشتر است. و این قدرت بیشتر میزان همدلی یا Empathy را کاهش و خود محوری یا

 Egocentrism را افزایش می دهد که به طبع باعث افزایش نیاز و علاقه به قدرت بیشتر می شود. این تحقیق به راحتی مکانیزم قدرت را از یک کودک چهار ساله تا یک دیکتاتور بزرگ توضیح می دهد.

 به دنبال شهرت ، ثروت و علم بودن مشکل نیست اما باید هر روز خود را مشاهده کنیم که  این همه را از چه راهی بدست می آوریم. 

و این همه به خاطر نوع تفسیری است که آنها در مغز خود از دیگران دارند. بنابراین، قدرت بر سه احساس دورویی یا Hypocrisy ، خود محوری یاEgocentrism و یکدلی یا Empathy موثر است. 

  ما همه در معرض حماقت و فساد ناشی از قدرت هستیم. دانشمندان راههای زیر را برای قدرت بدون حماقت تجویز کرده اند:

  1.  به یاد داشته باشید که قدرت به معنای مسئولیت بیشتر است نه منافع بیشتر.
  1. بازگشت ذهنی به گذشته معمولی:

 قدرت یک حالت ذهنی است. بنابراین اگر زمانی را به خاطر بیاورید که احساس قدرتمندی نمی‌کردید، مغزتان می‌تواند با واقعیت ارتباط برقرار کند. پس هر از گاهی خاطراتی را مرور کنید که  در آن زمان قدرتمند نبودید.

  1.  در هر حکومتی و یا سازمانی ، مردم باید به راحتی بتوانند مسئولان را به میز پاسخ بکشانند و روزنامه نگاران به راحتی سوالات خود را مطرح کنند. بدون آن که آزادیشان در مخاطره باشد.
  1.  به طور هفتگی و مداوم در کارهای خیرخواهانه شرکت کنید و سهم بزرگی در کارهای بسیار سخت جامعه داشته باشید
  1. گاهی جایتان را با زیردستان عوض کنید:

 مثلا رانندگی را به فرد دیگری بسپارید. تصمیم‌گیری را به افراد دیگر تفویض کنید. آن موقع تازه می‌فهمید که وقتی دیگران بدون ملاحظه اعمال قدرت می‌کنند چه حالی به انسان دست می‌دهد.

  1. در انتخاب اطرافیان دقت کنید:

 اگر قدرتمند هستید باید کسانی را برای همراهی خود انتخاب کنید که تندترین و صریح‌ترین زبان را نسبت به شما دارند. هر چه شما قدرتمندتر، نیاز  به اطرافیان مستقل‌تر، شجاع‌تر و منتقد تر دارید

لازم نیست فرعون باشیم تا احمق شویم، پیروی چشم بسته از قدرت نیز حماقت می‌آفریند. فرعون نمی‌تواند برده بسازد؛ این برده‌ها هستند که فرعون می‌سازند. همه ما وظیفه داریم قدرت را مهار کنیم چه خود صاحب آن باشیم و چه در معرض آن.

جامعه ما برای پیشرفت، نیازمند “قدرتِ قاعده‌مند” است. به همین جهت همه ما باید “قدرتِ بدون حماقت” را تجربه و تمرین کنیم. در درون همه ما یک قدرتمند احمق وجود دارد. ما باید کنترلش کنیم.

توسعه از من و خانه من آغاز می‌شود.

1- https://www.youtube.com/watch?v=GHZ7-kq3GDQ

2- https://www.youtube.com/watch?v=dDGeISed3Tg

3-https://belonging.berkeley.edu/uc-berkeley-professor-dacher-keltner-explains-how-power-makes-people-selfish

4-https://www.theatlantic.com/magazine/archive/2017/07/power-causes-brain-damage/528711/

5 – دکتر مجتبی لشکربلوکی 

لینک ویدیوی کم حجم:

Like 🙂
0

Democracy Index 2020

ترجمه گروه بابادک: https://www.youtube.com/channel/UCDRYeWOeYa7sDwqnVN6nG-A

وقتی بر ما نام می گذارند که ما هنوز نوزاد هستیم. 

اسم ما، لزوما به معنای واقعیت بیرونی و منعکس کننده ی صفت ها و خصوصیات ما نیست.

 نام حکومتها هم ممکن است منعکس کننده ی واقعیت هایشان نباشند.

 برای مثال سه کشور: 

جمهوری دموکراتیک خلق کره یا همان کره شمالی

جمهوری خلق کنگو

و جمهوری آفریقای مرکزی

 به شدت استبدادی هستند.

 در طرف مقابل کشورهای اسکاندیناوی، انگلیس ، کانادا و استرالیا قرار گرفته اند که اگر چه برخی از آنها نام سلطنتی بر خود دارند، اما در حکومت داری آنها خواست مردم اولین اولویت است و در صدر جدول دموکراسی نشسته اند.

 پس بیایید از نامها عبور کنیم و به واقعیت ها یی که از بتن آمارها خود را نشان می دهند، بپردازیم. 

شاخص دموکراسی گزارشی ست که توسط مجله اکونومیست هر ساله منتشر می شود.

این گزارش،  تصویری از وضعیت دموکراسی اکثریت قریب به اتفاق جهان را ارائه می دهد

این ویدیو بدون جهت گیری های سیاسی تهیه و ترجمه شده و صرفا گزارشی است از نکات قابل توجه این شاخص در سال 2020 و مقایسه دموکراسی در ایران با کشورهای خاورمیانه و بقیه جهان

شاخص دموکراسی بر اساس پنج خصوصیت تهیه می شود:

  1. روند انتخابات و کثرت گرایی
  2. عملکرد دولت 
  3. مشارکت سیاسی
  4. فرهنگ سیاسی
  5. آزادی های مدنی

سپس کشورها بر اساس امتیازات خود در شاخص های بالا بین 0 تا 10 در یکی از این چهار رژیم طبقه بندی می شوند: 

کشور هایی که نمره بالاتر از 8 آورده اند

دموکراسی کامل

کشور هایی که نمره بین 6 تا 8 آورده اند

دموکراسی معیوب 

کشور هایی که نمره بین 4 تا 6 آورده اند

رژیم ترکیبی 

کشور هایی که نمره کمتر از 4 آورده اند

رژیم استبدادی

جهان

جدول پیش رو آمار کشورهای مختلف جهان را در سال 2020  نشان می دهد

چنانکه در این جدول دیده می شود از 167 کشور بررسی شده جهان  23  کشور دموکراسی کامل 52 کشور دموکراسی معیوب 

35 کشور رژیم ترکیبی  و 57 کشور رژیم استبدادی دارند

از کشورهای آسیایی سه کشور ژاپن ، کره جنوبی و تایوان توانستند در سال 2020 خود را از طبقه دموکراسی معیوب به دموکراسی کامل برسانند

نقشه روبرو شاخص دموکراسی کشورهای مختلف را در سال 2020 نشان می دهد

رنگ سبز نشانه دموکراسی بیشتر و رنگ قرمز نشانه استبدادی بودن بیشتر حکومت هاست.

از سال 2019 تا 2020 متوسط دموکراسی جهان از 5.44 به 5.37 نزول داشته که بدترین نمره از سال 2006 به این طرف است. مجله اکونومیست علت این کاهش را بیماری همه گیر کرونا می داند.

این گزارشِ 75 صفحه ای بسیار کامل بوده و به تفصیل، تمام کشورها و مناطق دنیا را بررسی نموده و نحوه نمره گذاری و فرایند تحقیق را توضیح داده است.

لینک گزارش در پایین ویدیو وجود دارد که مطالعه آنها را به  دوستان توصیه می کنیم.

آمریکا

دموکراسی در ایالات متحده در حال دو قطبی شدن و کاهش انسجام اجتماعی است.

ایالات متحده وضعیت “دموکراسی معیوب” خود را همچنان در سال 2020 حفظ کرده است. 

اما نکته قابل توجه در دموکراسی آمریکا ، افزایش مشارکت سیاسی ست.

در سال های اخیر مردم بیشتری مشارکتهای سیاسی داشته اند که این روند در سال  2020 هم ادامه پیدا کرده است. 

از مهمترین عوامل سیاسی تر شدن مردم آمریکا می توان به: 

1-  بیماری همه گیر ویروس کرونا

2- جنبش های مقابله با خشونت پلیس و بی عدالتی های نژادی 

3-  پایین آمدن سطح اعتماد به احزاب سیاسی 

4- عدم عملکرد درست دولت 

5- و بالا رفتن سطح تهدیدهای آزادی بیان 

را برشمرد. 

تمرکز ما در بقیه این گزارش بیشتر بر روی دموکراسی ایران با کشورهای خاورمیانه / شمال آفریقا که توسط مجله ی اکونومیست در یک حوزه قرار گرفته اند می باشد. این کشورها  شامل بیست کشور از جمله:

 ایران ، کشورهای عربی ، اسرائیل و کشورهای شمال آفریقا می باشند

در سال 2020 

میانگین دموکراسی کلی جهان 5.37 بوده 

میانگین کشورهای خاورمیانه/شمال آفریقا 3.44 

ایران با نمره 2.2 در دسته چهارم یا همان “رژیم های استبدادی” گرفته است

تعریف دموکراسی

تعریف جامعی از دموکراسی وجود ندارد. حتی دقیق ترین تعاریف هم گاهی گیج کننده می شوند. اکثر پژوهشگران امروزه بر این عوامل برای حداقل دموکراسی اشتراک نظر دارند:

  1. قدرت رقابت بین احزاب مختلف
  2. انتخابات متناوب ، آزاد و عادلانه ،
  3. دسترسی احزاب سیاسی به مطبوعات و رسانه ها برای مناظره های انتخاباتی
  4. نداشتن تقلب انتخاباتی
  5. حکومتی بر مبنای حاکمیت اکثریت 
  6. حفظ حقوق اقلیت 
  7. احترام به حقوق بشر
  8. و وجود مکانیزمی برای برکناری دولت ناکارآمد

روند های جالب از سال 2006 تا 2020

صدرنشینی دموکراسی متعلق به کشور نروژ با امتیازی نزدیک به 10 است

کانادا رتبه 5 ام را داراست و از سال 2015 به بعد به آرامی بالا رفته است

آمریکا رتبه 25 ام و از سال 2006 با روند نزولی کمی به زیر 8 رسیده است

اسرائیل از  7  به 8 رشد کرده

تونس در سال 2010 رشد 2.5 نمره ای داشته و در کل از 3 به نزدیک 7 رسیده است که بیشترین رشد یک کشور است

بوتان در رتبه دوم رشد جهانی از حدود 3 به نزدیک 6 رسیده است

آمارها نشان می دهند که  از سال 1980 تا 2016 تولید ملی بیش از پنج برابر رشد کرده است.

متوسط جهان حدود 5.5 است و همانطور که گفته شد از سال 2019 تا 2020 به خاطر کرونا حدود 0.05 افت کرده است

متوسط خاورمیانه – شمال آفریقا حدود 3.5 حفظ شده است

ونزوئلا در سال 2015 و برونیی در سال 2009 با کاهش شدید دموکراسی مواجه شده اند

ایران با افت و خیزهایی از حدود 3 به 2.2 نزول کرده است

 کشور سلطنتی مطلقه عربستان سعودی با وجود تمام درآمدهای نفتی اش نتوانسته نمره ی زیر 2 خود را بهبود بدهد

لینک ویدیو ی کم حجم:

Like 🙂
0

فرهنگها چگونه متحول می شوند و جهان را شکل می دهند؟

معیارهای فرهنگی چگونه پدید آمده و تکامل می یابند؟

چرا بدون تکامل فرهنگی نمی توان به دموکراسی رسید؟

چرا کشورهای مترقی مانع بی بند و باری نمی شوند؟

چرا جوامعی که در جنگ، قحطی و فقر به سر می برند سنتی ترند؟

این ویدیو به سوالهای بالا پاسخ خواهد داد و امیدواریم تا انتهای آن همراه ما باشید. 

مقدمه

این متن برگرفته از کتاب تکامل فرهنگی یا Cultural Evolution 

نوشته رونالد اینگلهارت است که توسط گروه بادبادک ترجمه و تهیه شده.

https://www.youtube.com/channel/UCDRYeWOeYa7sDwqnVN6nG-A

کتاب فوق نتیجه مطالعات آماری از نظرسنجی جهانی ارزشها است.

نظرسنجی جهانی  ارزشها یا World Values Survey از سال ۱۹۸۱ شروع شد، و دهها پژوهشگر در چهل سال اخیر به طور مستمر بر روی بیش از صد کشور کار کرده اند

این پژوهشها نقش کلیدیِ ارزشهای جامعه مانند:

اقتصاد، مذهب ، سیاست، خانواده ،هویتِ ملی، شادی، دموکراسی ، اقلیت های نژادی، محیطِ زیست و تاثیر این عوامل بر یکدیگر را بررسی می کنند.

این آمار مبنای مطالعات هزاران تحقیق دیگر در سراسر دنیا قرار گرفته است.

برای مثال پژوهشگران از این آمار برای درک:

  • جنگ های ۱۹۹۰ یوگسلاوی
  •  نسل کشی ۱۹۹۴ رواندا 
  •  آشوبهای ۲۰۰۵ فرانسه
  •  و  بهار عربی استفاده کرده اند.

گزارش فوریه ۲۰۲۱ این موسسه به تاثیرات اپیدمی ویروس کرونا بر ارزشها ، احساسات و اقتصاد پرداخته است. 

فرهنگ 

معیارهای فرهنگی چگونه پدید آمده و تکامل می یابند؟

عوامل مختلفی فرهنگ و رسوم ما را شکل می دهند. مثلا از لحاظ جغرافیایی مناطق ساحلی رژیم غذاییِ دریایی دارند. از لحاظ تاریخی هم روش زندگی امروز ما بسیار متاثر از شرایط امروز ماست که با بیست سال گذشته قابل مقایسه نیست.

همچنین از بدو پیدایش انسان حفظ بقا یا Survival در اولویت بوده و نحوه زندگی جوامع را شکل داده است. معمولا این ارزشها به آرامی و در طول چند نسل تغییر می کنند.

برای کسی که در زمان جنگ یا قحطی بزرگ شده ، ممکن است پایبندی به بسیاری از معیارهای اخلاقی اولویت نداشته باشد چون بقای آنان در خطر است. این افراد دید متفاوتی به جهان دارند.

همچنین این تاثیرات روانی بر عقیده ی فردی آنها درمورد مفاهیمی چون: دموکراسی، حقوق اقلیت های جنسی، و مذهب خود را نشان خواهد داد. 

 و حتی اگر آنها را به جامعه ایی مدرن که تمام نیازهایشان را برآورده می کند، منتقل کنید، مدتی طول خواهد کشید تا از این ترس روانی فاصله بگیرند. 

در مقابل، کسانی که در جوامع مرفه و در زمان صلح رشد می کنند تمایلات بیشتری به ایده آل ها دارند و کمتر نگران هستند. 

آنها:

  •  دنیا را کمتر سیاه و سفید می بینند
  •  احساس نیاز کمتری به قوانین سختگیرانه دارند 
  •  و پذیرش بهتری نسبت به اقوام، اعتقادات ، و فرهنگ های دیگر نشان می دهند 

آمار نشان می دهند که بقا و حفظ موجودیت، تاثیر مستقیم بر بینش افراد و ارزشهای یک فرد و جامعه دارد. 

بیشتر مردم به عقایدشان همانند حقیقتی اجتناب ناپذیر و غیر قابل انکار نگاه می کنند. و این آمار به ما کمک می کند تا بفهمیم که چهل درصد مردم جهان که در فقر کامل زندگی می کنند چاره ایی به جز این ندارند که به ارزشهای بقا چنگ بزنند.

تغییرات جوامع 

فرهنگ امروز جامعه ی ما عموما توسط نسلهای قبلی و جوانان دیروز تنظیم شده ولی آنان در مقابل تغییرات مقاومت کرده و از آن استقبال نمی کنند. 

تغییر یک جامعه نیاز به تلاش بی وقفه ، آگاهی رسانی، گفتگو، صبوری و تحمل شنیدن حرف مخالف دارد. 

برای توضیح تغییرات فرهنگی جوامع مدرن اگر به تاریخ معاصر این کشورها توجه کنیم ، در می یابیم که تا چند دهه ی پیش:

 آزادی بیان، تساوی زن و مرد، حقوق اقلیت های قومی ، مذهبی و جنسی رعایت نمی شده است و این مفاهیم به تازگی وارد این فرهنگ ها شده اند.

آمارها نشان می دهند که هر فرهنگی بنا به اقتضای زمان و مکان خود به آرامی در هر کدام از این موارد در حال رشد و تعالی است.

با وجود  این که تمام کشورهای صنعتی در طول پنجاه سال اخیر سکولارتر شده اند اما امروزه  جهان، بیشترین جمعیت سنتی نگر را دارد.

 چرا؟

چون سکولاریزه شدن تاثیر منفی بر زاد و ولد دارد. عملا تمام کشورهای سکولار زادو ولدی کمتر از مرگ و میر دارند. در حالیکه جوامع با تمایل مذهبی – سنتی، زاد و ولدی دو – سه برابر مرگ و میر را نشان می دهند.

برای مثال تغییرات فرهنگی جوامع توسعه یافته در زمینه برابری جنسی و پذیرش تراجنسی ها را در نظر بگیرید

 این تغییرات به واسطه ی جایگزینی نسل قدیمی تر با نسل جوان به آرامی به سمت تحمل تراجنسی ها و حمایت بیشتر از برابری جنسی به وجود آمد.

 سپس این تغییر به مرحله ایی رسید که نُرم جدید حاکم شد. 

نهایتا قانون گذاران و سازمان ها مواضع خود را عوض کردند و از آنچه که قبلا مخالفت می کردند حمایت نمودند.

در این زمان تغییرات شتاب گرفت و با سرعت زیادی نسبت به آنچه که قبلا با جایگزینی نسلها رخ میداد، تغییر پیدا کرد.

در سال ۲۰۱۵ اکثریت دادگاه عالی آمریکا و حتی قاضی های سالخورده تر که می خواستند در سمت بهتر تاریخ ثبت شوند، حامی ازدواج همجنسگراها شدند.

این تغییر فمینیزه شدنِ نُرمهای فرهنگی در جوامع توسعه یافته، همچنین باعث کاهش نرخ خشونت و کاهش علاقه به جنگ برای کشور شد.

اقتدارگرایی

نگه داشتن یک جامعه در شرایط اضطراری و خطر که بقا اولویت باشد به پرورش افکار اقتدارگرایانه و سنتی منجر می شود. در این جامعه مردم انتخاب فردی مقتدر را برای:

 کنترل ، عبور از بحران و حفظ  بقای جامعه بر دموکراسی ترجیح می دهند.  استراتژی ی که میتوان آن را عکس العمل اقتدارگرایی نامید.

در این جوامع:

  •  قوانین، غیر منعطف و سختگیرانه است
  • خط قرمزها به دقت مشخص می شوند 
  •  در همه امور سفیدی و سیاهی وجود دارد
  •  تمایل کمی برای آزادی بیان دیده می شود
  • و از مردم انتظار تبعیت کامل می رود

 زیرا باور بر این است که این اقتدار است که آنها را زنده نگاه می دارد.

در ناامنی واقعی یا ساختگی، جوامع با کمال میل به اقتدار تن می دهند تا زنده بمانند. 

جامعه ایی که احساس تهدید کند به ملی گرایی گرایش پیدا می کند و برای رهایی به سمت دیکتاتوری می رود. حکومت های دیکتاتوری از این دست آویز و حیله برای طولانی تر کردن و استمرار حکومت خود استفاده می کنند.

ناکامی اقتصادی در این فرایند بسیار تاثیر گذار است حتی اگر جامعه ایی از سنت و باورهای مذهبی عبور کرده باشد، شکست اقتصادی باعث پسرفت فرهنگی می شود. برای مثال می توان به روی کار آمدن نازیسم ، برگزیت و ترامپیسم بعد از رکودهای اقتصادی اشاره کرد. 

واردات دموکراسی

فرهنگی که رشد نکرده و در مرحله ی بقاست،  نیازمند دیکتاتوری خشن است و با برداشتن زودهنگام دیکتاتور، جامعه به سمت چند پارچگی، قبیله گرایی و  هرج و مرج پیش می رود. دقیقا مثل برداشتن صدام و ظهور داعش. به همین دلیل با برداشتن صدام ، عراق به دموکراسی ایده آل خود نرسید. 

ممکن است که شما بتوانید صدام را سرنگون کنید اما نمی توانید نظام ارزشی نهفته در اذهان عراقی های سنتی و متدین را تغییر دهید.

انقلاب کبیر فرانسه (۱۷۹۹–۱۷۸۹) دوره‌ای از دگرگونی‌های اجتماعی – سیاسی در تاریخ سیاسی فرانسه  به دست ملت فرانسه بود. این انقلاب پس از فراز و نشیب‌های بسیار، منجر به تغییر نظام سلطنتی به جمهوری دموکراتیکی فرانسه و ایجاد لائیسیته شد.

پس از انقلاب فرانسه در ساختار اجتماعی، روشنفکران و حکومتی فرانسه، که پیش از آن سلطنتی با امتیازات فئودالی برای طبقه اشراف بود، تغییرات بنیادی در ابتدا به صورت امپراتوری دیکتاتوری نظامی و سپس در شکل‌های مبتنی بر:

  •  اصول امپریالیسم 
  •  جدایی دین از سیاست 
  •  سرمایه‌داری
  •  روشن‌گری
  •  ملی‌گرایی دموکراتیک
  • در کنار حقوق شهروندی پدید آمد.

این تجربه ها نشان می دهند که مردم جامعه باید خودشان به هم کمک کنند تا به رشد ارزشهای فرهنگی لازم برسند 

مذهب

کسانی که در کودکی و نوجوانی تجربه جنگ یا قحطی داشته اند، در بزرگسالی تمایل بیشتری به مذهب و سنت نشان می دهند.

به همین شکل جوامعی که احساس خطر کنند ، در مقایسه با جوامع امن، تمایل بیشتری به مذهب و سنت پیدا می کنند. 

چرا؟

زیرا مذهب و سنت:

  •  بهترین چتر حمایتی برای پوشش دهنده گان خود است
  •  به افراد و قومهای پراکنده هویتی متحد می دهد.
  •  با ارائه دادن کدهای اخلاقی کمک به نگهداشتن و بقای جامعه می کند.
  • تقدس دادن به اعتقادات ثابت و انزجار از تفکرات نو باعث بقا می شود.
  • می تواند اذهان را در کنترل خود نگه دارد.
  • ایجاد آرامش روحی و روانی در بین افراد جامعه می کند.
  • و بدون مذهب ایجاد توافق برای درستی ها و نادرستی ها بسیار سخت می شود. 

 در جوامعی که در مرحله ی حفظ بقا هستند، زنان برای برابری حقوق خود تلاشی نمی کنند و یا حتی ممکن است نابرابری ها را توجیه کنند.

در مقابل وقتی جامعه ایی از خطر عبور می کند، نیازهای بالا اولویت خود را از دست می دهند و افراد جامعه می توانند به نیازهای فردی خود فکر کنند. 

اقتصاد

احساس ناامنی در دوران کودکی باعث جاذبه و اولویت دادن به اهداف و ارزشهای مادی در بزرگسالی می شود.

همچنین ،جوامعی که درآمد کمتری دارند سنتی تر هستند. 

چرا درآمد کمتر، ما و جامعه مان را سنتی تر می کند؟

 چون به طور سنتی:

  •  فرزندان سرمایه بوده و نقش تامین اجتماعی را برای خانواده دارند
  •  ازدواج و کانون خانواده برای تولید سرمایه انسانی بسیار مهم است
  • زنان فقط  باید به وظیفه ی فرزند آوری و نگهداری از کودکان بپردازند 
  •  مردان نان آور بوده و به همین دلیل حقوق بیشتری دارند

جامعه ایی که از لحاظ اقتصادی و امنیتی رنج می برد کمتر نگران برابری حقوق زن و مرد ، حقوق اقلیتها، دموکراسی، تحصیل، محیط زیست، دگر دوستی، خوشبختی و شادی افراد است.

ولی این اولویت ها و حساسیت به آنها در جوامع مرفه که از تامین اجتماعی برخوردارند بهم می خورند. کنار گذاشتن این مفاهیم تنها در جامعه ایی امکان دارد که از فضای نگرانی برای حفظ بقای خود عبور کرده باشد. 

برای مثال رشد اقتصادیِ بعد از جنگ جهانی دومِ کشورهای غرب اروپا ، آمریکای شمالی ، ژاپن ، و استرالیا پدید آورنده ی: رفاه ، تامین اجتماعی و بهزیستی بود که ضمانت می کرد کسی از گرسنگی نمیرد. 

 فقدان جنگ بین قدرت های بزرگ هم باعث رشد فرهنگی و در نتیجه باعث تغییرات در دیدگاه هایی نظیر برابری جنسی و گسترش دموکراسی شد و همچنین به زنان، شغلهای بالاتر سیاسی ، اقتصادی و آکادمیک واگذار گردید. اگرچه ریشه ی این تغییرات از پنجاه سال پیش شروع شد اما سرعت گرفتن وسازمانی شدن  آنها به تازگی تحقق یافته است. براساس این شواهد تغییرات سازمانی در پی تغییرات فرهنگی بوجود آمده اند. 

آموزش و پرورش

وقتی جامعه ایی از نیازهای ابتدایی عبور می کند توجه به پرورش کودک از سخت کوشی به پرورش رویاها ، استعدادهای فردی ، انعطاف و دیگر دوستی سوق پیدا می کند.

برای مثال: کدام یک از این دو عامل در آموزش فرزندتان اهمیت بالاتری دارد:

سخت کوشی و یا 

رویاهای شخصی؟

 در کشورهای در حال توسعه سخت کوشی کودکان برای بقا اهمیت بالاتری دارد. برای مثال : در هند و چین سخت کوشی کودکان برای تحصیل و رسیدن به مقاطع پزشکی، وکالت و مهندسی در اولویت قرار دارد. در این جوامع بقا تنها در این شغل ها خلاصه می شود و اگر کودکی به فلسفه و هنر و شعر علاقه داشته باشد از حمایت والدین برخوردار نیست. 

گرچه این کشورها در حال حاضر ممکن است که از سطح بقا عبور کرده باشند، اما از نظر روانی در وجود والدینی که کودکی خود را در سختی گذرانده اند این تفکر هنوز در اولویت بالایی قرار دارد.


با توجه به آمار چهل سال اخیر به وضوح می توان جهت حرکت فرهنگهای مختلف را پیش بینی کرد. 

بیشترین جهش از ارزشهای مرحله ی بقا در جوامعی که رشد صنعتی خوبی داشته اند اتفاق افتاده است، و بالعکس جوامعی که صنعتی نشده اند در مرحله ی بقا جا مانده اند.  

فردگرایی

فرد گرایی از نیازهای اولیه ی بقا نیست بلکه بستگی به پیشرفتگی جامعه دارد. مدرنیزه شدن راه را به سمت فرد گرایی بیشتر و اهمیت دادن بیشتر به اختیار فردی و ضعیف کردن نرم های سنتی هموار می کند.

 زیرا:

  •  جوامع علمی نیاز به افراد تحصیل کرده ی بیشتری دارند
  • افراد تحصیل کرده به طور طبیعی علاقه ی بیشتری به ابراز وجود دارند.
  •  جامعه مدرن به افراد خلاق نیاز دارد که موجب رونق تولید فکر، هنر و صنعت بشوند و افراد خلاق بنا به تعریف، نرم ها را دنبال نمی کنند.
  • در جامعه مدرن عموم افراد از نیازهای اولیه ی هرم مازلو برخوردارند و به دنبال برآوردن سطوح بالاتر نیاز های خود می باشند
  • امنیت و ترقی، فضا را برای تحمل و دگر اندیشی و حتی هدفهای شخصی باز می کند 

در مقابل، در جوامعی که افراد تحصیل کرده ی کمتری دارند نیاز به اعمال زور بیشتر می شود زیرا آنان قدرت تحلیل ، گفتگو و تعامل کمتری دارند و این جوامع به خودی خود نیاز به یک دیکتاتور را طلب می کنند

شادی

تا چندی پیش عقیده بر این بود که شادی حول یک نقطه ی ثابت که عمدتا از ژنتیک انسان نشات گرفته چرخ می خورد. بنابراین عقیده، شادی چه در سطح  شخصی و چه در سطح اجتماعی آن قابل افزایش نمی باشد. 

ولی چنانچه آمار جهانی نشان می دهند، از سال ۱۹۸۱ تا ۲۰۱۱ سطح شادی ۵۲ کشور از ۶۲ کشور بررسی شده، بالاتر رفته است.

در طول همین مدت رضایت از زندگی در چهل کشور افزایش یافته است. 

دلیل این افزایش شادی چیست ؟

سطحی که یک جامعه آزادی انتخاب را مجاز میداند تاثیر زیادی بر شادی دارد. در سه دهه ی بعد از ۱۹۸۱ توسعه ی اقتصادی، دموکراتیزه شدن و افزایش تحمل اجتماعی به طوری افزایش یافت که مردم بیشتر کشورها در اقتصاد ، سیاست و زندگی اجتماعی انتخابهای  بیشتری داشتند که باعث افزایش سطح شادیشان شد. به نظر می رسد که تغییراز ارزشهای حفظ بقا به ارزشهای خود ابراز گرایی تاثیر بزرگی بر شادی و رضایت از زندگی افراد دارد. 

 بر اساس آمار، کسانی که به ارزشهای حفظ بقا اهمیت می دهند به طور قابل توجهی نا شادتر هستند. 

خود ابرازگری Self Expression

 فرهنگی که به این رشد برسد که تک تک اعضا آن بتوانند به راحتی ابراز وجود کنند دموکراسی را خواهند ساخت و نه برعکس. 

این نشان می دهد که :

اگر شما برای مثال  نگران دموکراسی در خاورمیانه هستید ، باید کمک کنید که ارزشهای خود ابرازگری گسترش یابند و دموکراسی به طور طبیعی شکوفا خواهد شد. ولی اگر بخواهید با زور دموکراسی برقرار سازید ، به نتیجه نخواهید رسید زیرا ارزشهای جامعه تغییر نکرده است. 

و به همین دلیل جنگ و زور نمی توانند باعث رشد شوند. شما نمی توانید با زور به کودک ریاضی و فلسفه بیاموزید. بلکه باید علاقه به ارزشهای یادگیری را در او ایجاد کنید.  

برای بوجود آمدن ارزشهای خود ابرازگری به سازمانهای دموکراتیک نیازی نیست. 

تغییر نُرمهای خود ابرازگری قبل از دهه ۱۹۹۰ در فرایند آرام جایگزینی نسلها اتفاق می افتاد، چه در کشورهای دموکراتیک و چه در کشورهای اقتدارگرا.

ولی وقتی که خطر تهدیدات جنگی شوروی از بین رفت کشورهایی که سطح بالاتری از خودابرازگری داشتند به سرعت به دموکراسی گراییدند. 

سخن آخر

علاقه ی به دموکراسی روندی جهانی و ایده آل هر کشوری است و مختص غرب نیست.

 دموکراسی در کشورهای توسعه یافته که از نیازهای اولیه ی هرم مازلو عبور کرده اند بهتر به بروز رسیده است. 

هر چه جامعه بیشتر رشد کند نیاز به دانش هم بیشتر می شود و امکان ساخت و سازهای بهتر و بیشتری فراهم می شود. و این چرخه ادامه پیدا می کند و دموکراسی هم رشد می کند و خود ابرازگری هم بیشتر و بیشتر می شود.

انتظارِ داشتنِ جامعه ایی مترقی ، امن و شاد اما با نگرش های سنتی که افراد خارج از نرم را در آغوش خود نگیرد، تناقضی بیش نیست. ما نیاز به پذیرش درونی ی نواندیشان، دگراندیشان و نرم های متفاوت از بینش خود داریم و حل این تناقض با اعمال زور منجر به تولید افراد دو چهره ایی و یا فرار مغزها خواهد شد. 

لطفا در جهت بالا بردن ارزشها و فرهنگ خوبمان این مطلب را به اشتراک بگذارید.

لینک کم حجم ویدیو

Like 🙂
0

هم خوبی وهم خوشی

خلاصه متن را می توانید در ویدیوی زیر ببینید


نخست به دو واقعیت از و اقعیتهای عالم انسانی توجه کنیم
i 1_ هرانسانی ، هرکه باشد ، خود دوست است وچون خودش را دوست دارد طبیعتا می خواهد در هر مکان ودر هر زمان ودر هر اوضاع واحوال ای که هست ، خودش را حفظ کند وبرای اینکه خودش را حفظ کند چاره ای ندارد جز اینکه در هر زمان مکان و اوضاع و احوالی تا آنجا که میتواند منافع وسودها را بخود نزدیکتر ومضار و زیانها را از خود دورتر سازد واین است قاعده زندگی : جلب نفع ودفع ضرر
.اینکه همیشه در فکر جلب نفع ودفع ضرر باشیم نه فقط جرم وگناه وخطا نیست بلکه از ضروریات زندگی است وباید در راس برنامه های همه زندگی یکایک ما باشد. برای اینکه بفهمیم چرا جلب نفع ودفع ضرر را از ضروریات زندگی می دانیم فقط تصور کنیم که اگر انسانها این دو ویژگی را نمی داشتند نسل بشر تاکنون استمرار یافته بود ؟
حتی به نسل ونوع بشر هم توجهی نداشته باشیم . اگر شما از اول زندگی تان این دو ویژگی را نمی داشتید تا حالا زنده مانده بودید ؟ این دو ویژگی بحدی در ساختار بدنی – دهنی _ روانی ما انسانها ریشه عمیق دارند که ما انسانها در بسیاری مواقع برای جلب نفع ودفع ضرر حتی لحظه ای فکر و تامل هم نمی کنیم وبصورت کاملا خود بخودی ( ر لکسیو ) کاری می کنیم که ضرری متوجه ما نشود ویا نفعی عایدمان شود . مثالی می زنیم : اگر من انگشت اشاره دستم را بطرف چشم شما بیاورم پلک های چشمتان بی درنگ وبدون سر سوزنی فکر وتامل شخصی شما بسته می شوند تا ضرری به چشمتان نخورد ، پس از یکطرف این واقعیت انکار ناپذیر که همه خود دوست و در نتیجه حافظ خود وخواستار جلب نفع به خود ودفع ضرر از خودیم هم خوبی وهم خوشی
2) اما از طرف دیگر ، این نیز واقعیتی است که وقتی که در محیط زندگی خود مشاهده می کنیم که کسی صداقت دارد وهرگز اهل فریب وریا ونیرنگ نیست یا فروتن است واهل خودستائی وخودنمائی ولاف زنی ومنم منم کردن نیست یا منصف است وهرگز در داوری نسبت به کسی بی انصافی نمی کند وفقط پاس حق وخقیقت را می داردویا اهل شفقت وهمدلی وهمدردی است ویا عاشق انسانها ونیک خواه آنان است یا وفای به عهد دارد وهیچگاه پیمان شکنی وخلف وعده نمی کند ویا امانت داراست و هرگز در امانت خیانت نمی کند ، خلاصه کنیم : وقتی که مشاهده می کنیم که کسی زندگی وعمل اخلاقی دارد در دل ستایشش می کنیم ( حتی اگر ستایش قلبی خود را به زبان نیاوریم ) وبه خود می گوئیم : ( ایکاش منهم مثل این شخص بودم! ) . معنای این ستایش واین آرزو که ایکاش بجای او بودیم اینست که ما چه خودمان درزندگی وعمل اخلاقی داشتن موفق باشیم وچه موفق نباشیم، از اخلاقی زیستن واخلاقی رفتار کردن لذ ت می بریم ، شاد می شویم ، خشنودی داریم وبسیار راضی ایم .
حال این دو واقعیت را در کنار هم بنشانیم ، از سوئی خود دوستیم ومی خواهیم تا آنجا که در توان داریم سودها وفایده ها را به سوی خود بکشا نیم وزیانها وهزینه ها را از نزدیک شدن به خودمان مانغ شویم واز سوئی دیگر از اخلاقی زیستن واخلاقی رفتارکردن کسب لذت وخشنودی می کنیم ، سخن را کوتاهتر کنیم ، عاشق دو چیزیم : نفع بردن واخلاقی بودن .
خوب اگر می شد چنان زندگی کرد که هم همیشه نفع ببریم وهم همیشه اخلاقی باشیم ، عالی بود ودقیقا چیزی کم نداشتیم .
اما آیا می شود ؟ در نگاه نخست بنظر می رسد که نه ، نمی شود. چرا ؟ . برای اینکه پاسخ این چرا را بدانیم بیائید دوشخص را تصور کنیم که در کسب ثروت یا قدرت سیاسی ویا شهرت با هم مسابقه و رقابت دارند وفرق شان با یکدیگر دراینست که شخص اول ( ایکس ) خود را به رعایت هیچیک ازاحکام وقواعد اخلاقی ملزم ومتعهد نمی داند واز زیرپا نهادن ولگدمال کردن هیچیک از احکام وقواعد اخلاقی ابائی ندارد وشخص دوم ( ایگرگ ) خود را کاملا دلبسته وپایبند اخلاق و قواعد اخلاقی میخواهد وهرگز حاضر نیست که برای رسیدن به اهداف خود به این احکام وقواعد بی اعتنائی نشان دهد واخلاق را پای منافع خود قربانی کند . خب ، بنظر شما احتمال اینکه کدامیک از این دو شخص در مسابقه ورقابت برسر ثروت یا قدرت یا شهرت برنده شود بیشتر است ؟ احتمال برنده شدن (ایکس ) بیشتر از ا حتمال برنده شدن ( ایگرگ ) نیست ؟ مسلما . چرا ، جهت اش هم اینست که اگر ( ایکس ) برای رسیدن به ثروت یا قدرت یا شهرت ( ان) راه درپیش دارد( ایگرگ ) برای رسید به همان چیز ، ان / دهم راه در پیش می تواند گرفت زیرا 9 ان / دهم آن راهها با اخلاقی بودن منافات ناسازگاری دارد و فقط ان/ دهم آنها با اخلاقی بودن سازگارند درنتیجه ( ایکس ) از ان راه برخوردار است ودوتا از آن یک نهم ان راه و ناگفته پیداست کسی که ان راه دراختیار دارد احتمال موفقیت اش در مسابقه ورقابت بسیار بیشتر از احتمال موفقیت رقیب اش است که فقط ازان نهم راه بهره می تواند گرفت .
نتیجه چیست ؟ اینست که ظاهرا منفعت بردن واخلاقی بودن با هم ناسازگارند وما که عاشق هردو آنهائیم ، چاره ای جز پذیرش و گزینش یکی از این دو و ؟؟ ورها کردن دیگری نداریم . ولی این نتیجه بسیار تراژیک وسوزناک است
چرا که معنایش اینست که انسانها هیچگاه نمیتوانند حال خوب وخوش داشته باشند اگر نفع بردن وضرر ندیدن را اصل بگیرند واخلاقی بودن رارها کنند امکان دارد ( البته فقط امکان دارد نه اینکه حتما ) زندگی خوش پیدا کنند، اما محال است که زندگی خو ب ( یا اخلاقی ) داشته باشند واگر اخلاقی بودن را اصل بگیرند ودر غم و اندیشه نفع وضرر نباشند لز وما و حتما زندگی خوب خواهند یافت اما ممکن است که زندگی خوش پیدا نکنند پس بهرحال یا از خوبی محروم می مانند یا از خوشی وخلاصه حال روزشان هم خوب وهم خوش نمیتواند باشد .
خبرخوش آنکه از روزگاران باستانی تا امروز بسیاری از متفکران جهانی به این باور دست یافته اند که ناسازگاری منفعت جوئی و اخلاقی ناسازگار ای ظاهری است و منفعت جوئی واخلاقی خواهی در باطن واقعا با هم سازگارند و بنابراین ما برسر دوراهی منفعت جوئی واخلاقی خواهی قرار نداریم وبشر محکوم به این نیست که یا از خوبی صرفنطر کند یا از خوشی .
انسانها می توانند هم اخلاقی زندگی کنند وهم به منفعت دست یابند . سرشت زندگی دستکم ازاین لحاظ تراژیک نیست. کسانیکه چنین ادعائ تسلی بخش ودلگرم کننده ای دارند چگونه میتوانند این ادعا را اثبات کنند ونشان دهند که جمع میان منفعت واخلاق امکان پذیر است وبنابراین اخلاقی زیستن عقلانی زیستن هم هست یعنی میتواند سودها وفایده هائی هم به انسان برساند وزیان ها وهزینه هائی هم از دوش انسان بردارد .
پاسخ این پرسش این است که این متفکران برای اثبات مد عای خود به یکی از این شش راه رفته اند :
1) درست است که اخلاقی بودن به پاره ای از منافع و خواسته های آدمی لطمه وصدمه وارد می کند ولی در عوض پاره ای از منافع وخواسته های دیگر اوراکه دست برقضا مهمتر هم هستند تامین می کند . واضحتر بگو ئیم راست است که با کم فروشی گرانفروشی ، احتکار ، رشوه دادن ، رشوه گرفتن ، تقلب ، فریبکاری ، دزدی ، اختلاس ، کلاهبرداری رانت بازی تهدید تطمیع خشونت ورزی تبلیغات درو غین تهمت افترا و..سایر کارهای خلاف موازین اخلاقی میتوان به سه منفعت بزرگ یعنی قدرت وثروت وشهرت عظیم رسید که هرگز با اخلاقی بودن نمیتوان به آن درجه از ثروت قدرت وشهرت دست یافت ولی این نیز راست است که با پشت کردن به این قبیل کارهای خلاف و روی آوردن به اخلاقی بودن ، سهم خود را از ثروت وقدرت وشهرت بطور چشمگیری کاهش می دهیم اما در عوض به خواسته های بسیار مهمتری مانند ا حترام ، آبرو و مجبوبیت دست می یابیم که با آن اعمال خلاف اخلاق دست یافتنی نیستند . منافع ما که منحصر در ثروت قدرت وشهرت نیستند ، ا حترام ، آبرو ومحبوبیت از منافع ما بحساب می آیند وبسیاری از آدمیان این سه را بسیار ارجمند تر از آن سه می دانند . از اینرو معتقدند اخلاقی بودن لااقل این سه منفعت یزرگ را عاید ما می کند که دست اخلاق ستیزان به آنها نمی رسد .
2) اخلاقی بودن اعضای یک جامعه سبب می شود که آن جامعه متناسب با میزان اخلاقی بودن اعضائ اش از هشت مزیت بسیار مهم ( نظم امنیت رفاه عدا لت آزادی برابری برادری وصلح ) برخوردار شود .پیداست که جامعه ای که از این هشت امتیاز بهره مند باشد منافع این بهره مندی اش به جیب یکایک اعضائ آن جامعه می رود .اعضای جامعه با اخلاقی بودنشان نخست گوئی از منافع شخصی خود دست کشیده اند اما وقتی که بر اثر این اخلاقی بودن جامعه ای منظم ، امن مرفه عادلانه آزاد
برابر ، برادرانه وتوام با صلح ایجاد کنند منافعی که گوئی از دست رفته بودند با کیفیتی بسیار بهتر بدست خواهند آمد . بعبارت دیگر دست کشیدن از منافع فردی غیراخلاقی جامعه ای پدید می آورد که منافع فردی را بصورتی مطابق با موازین اخلاقی فراهم می آورد .
3)حتا اگر اخلاقی بودن فرد افزون براینکه سهم او را از ثروت قدرت شهرت کم می کند ، احترام ، آبرو ومحبوبیت هم نیاورد وحتا اگر اخلاقی بودن فرد با اخلاقی بودن سایر افراد همراه نشود ودرنتیجه جامعه ای دارای آن هشت امتیاز بزرگ فراهم نیاید و فرد اخلاقی تنها بماند باز هم فرد اخلاقی منافعی عظیم نصیب خود کرده است و آن منافع عبارتند از مطلوبهای ذهنی / روانی یعنی آرامش ، شادی ، همآهنگی درونی ، آشتی با خود، تعادل ر؟؟ ومعنا یافتگی زندگی.
مطالعات وتحقیقات روان شناختی فراوان نشان داده اند که فرد اخلاقی به صرف اخلاقی بودنش از این شش مطلوب عظیم ذهنی/ روانی برخوردار می شود ومهمتر آنکه دور شدن از ساحت اخلاق ، هرمنفعت دیگری ببار آورد ویا نیاورد ، بی شک این شش مطلوب را از دسترس دورتر ودورتر می کند .حال اگر به این نکته توجه شود که ما آدمیان هرچیزدیگر در زندگی را هم فقط برای این جهت می خواهیم که ما را با یک یا دو یا چند واسطه به همین مطلوب های ششگانه می رساند ، معلوم می شود که اخلاقی بودن بواقع بزرگترین ومهمترین مطلوبها ومنافع را برای شخص اخلاقی فراهم می آورد .
آرامشی که با راست گفتن حاصل می آید ویا شادی ای که با رهاندن یک گرسنه از خطر مرگ پدید می آید یا همآهنگی درونی که با پذیرفتن یک انتقاد دارد که دیگری کرده است پیدا می شود، آشتی با خودای که با اعتراف به خطا پدیدار می شود ، تعادل روانی که بر اثر دست برداشتن از حرص وطمع وحسد بدست می آید ومعنا یافتگی که در نتیجه خد مت به دیگری دست می دهد هرگز با ثروتمندترین ، با قدرتمند ترین یا مشهورترین چهره جهان شدن ، دست یافتنی نیست .
4) سه راهی که به آنها اشاره شد یک وجه اشتراک دارند و آن اینست که هرسه اخلاقی بودن را وسیله ای می دانند که از طریق آن به اهدافی دیگر می رسیم تو گوئی ما چنان ساخته شده ایم که از خود اخلاقی بودن لذت نمی بریم وفقط بدین جهت اخلاقی بودن را برمی گزینیم که ما را به چیزهای دیگری می رساند که آن چیزهای دیگر برای ما لذت بخش اند درست مثل اینکه از خوردن یک کپسول ، قرص یا شربت یا از تزریق یک آمپول هیچ لذ تی نمی بریم بلکه جتی رنج هم می بریم اما فقط بدین جهت که سلامت ما را به ما باز می گرداند بدان تن می دهیم زیرا سلامت برامان لذ ت بخش است، از خود اخلاقی بودن نیز لذ تی نمی بریم اما چون پلکان و نردبانی می شود که از طریق آن به چیزهای لذ ت بخش دست بیابیم ، به این اخلاقی بودن رضایت می دهیم.
ولی این راه چهارم راهی است که با وجه مشترک آن سه راه دیگر مخالف است یعنی نمی گو ید که ما از خود اخلاقی بودن لذت نمی بریم بل می گوید که انسان چنان ساخته شده است که در نهایت فقط از سه چیز لذ ت می برد :حقیقت یا راستی ، خیر یا نیکی و جمال یا زیبائی .
آدمی فقط این سه چیز را برای خودشان دوست دارد وهزاران چیز دیگری را که دوست دارد ، برای خودشان دوست ندارد بلکه فقط به این جهت دوستشان دارد که او را به این سه چیز می رساند . به تعبیر دیگر بشر در نهایت سه هدف دارد و بقیه مطلوبهای زندگی صرفا وسیله اند برای نیل به این سه هدف . لذ ت از حقیقت یا راستی سبب شده است که بشر در طی تاریخ خود مثلا به ریاضیات ومنطق ، فلسفه ، علوم تجربی طبیعی ( مانند فیزیک شیمی زیست شناسی ) ، علوم تجربی انسانی ( مانند روانشناسی ، جامعه شناسی ، اقتصاد ، سیاست ) و علوم تاریخی روی آورد تا از طریق اینها حقایق هستی را درک وفهم کند و از جهل ، خطا ، خرافات ، اوهام وتوهمات بر هد . لذ ت از جمال یا زیبائی موجب شده است که بشر
به طبیعت ونیز به رشته های گوناگون هنری چه هنرهای غیر مکتوب مانند رقص موسیقی نقاشی مجسمه سازی معماری عکاسی تاتر وسینما وچه هنرهای مکتوب (=ادبیات ) مانند شعر رمان داستان کوتاه روی کند تا از ره گذر اینها بر زیبائی زندگی خود بیفزاید ویا از زشتی آن بکاهد وبالاخره لذ ت از خیر یا نیکی باعث شده است که بشر به اخلاق گرایش یابد تا به مدد اعمال درست ، انجام وظائف ، قبول مسئولیتها وحالات درونی خوب ، فضیلت آمیز ، قهرمانانه وقدیسانه زندگی خود را از فساد ، شر ، عیب ونقص بپیرآید . آدمی از حقیقت ، جمال وخیر نمی تواند دل برکند بل ساختار جسمی / روانی اش چنان است که مجذوب این سه است و از داشتن اینها لذ ت می برد واز نداشتن سان رنج می کشد. همه مطلوبهای دیگر آدمی تو گوئی در استخدام این سه اند. برای اینکه از درستی این سخن مطمئن شوید آزمایشی بکنید بدین معنا که بر روی یکی از چیزهائی که در زندگی خواستارید مثلا برپول یا مدرک دانشگاهی یا دوست یا همسر یا فرزند یا شهرت متمرکز شوید واز خود بپرسید که آن را برای چه می خواهید ؟ فرض کنید که آن چیز را برای رسیدن به ( اِ ) می خواهید، حال از خود بپرسید که ( اِ ) را برای چه می خواهید ؟ واگر پاسختان ( بی ) است باز از خود بپرسید که ( بی ) را برای چه می خواهید ؟ وبه همین ترتیب به پرسشها ادامه دهید خواهید دید که سرانجام یا به حقیقت می رسید یا به جمال یا به خیر . معنای این آزمایش این است که ما در سرتاسر عمر فردی وتاریخ نوعی خود در پی دستیابی به حقیقت ایم تا از شر نادانی برهیم در پی دستیابی به جمال ایم تا از شر زشتی برهیم ودر پی دستیابی به خیر ایم تا از شر بدی رها شویم .
چنانکه دیدیم یکی از این سه مطلوب ، خیر یعنی اخلاقی بودن است . معنای این سخن این است که ما از خود ِ اخلاقی بودن لذت می بریم نه اینکه چون اخلاقی بودن ما را در نیل به چیزی ویا چیزهای دیگر کمک می کند ، پس وقتی که اخلاقی زندگی وعمل می کنیم داریم یکی از سه مطلوب بنیادین خود را در آغوش می گیریم وبنابراین داریم نفع هم می بریم .
اگر کسی از شما بپرسید که : ( به چه هدفی میخواهی بدانی دمای مرکز خورشید چند درجه است ؟) خواهید گفت : هدف دیگری ندارم ، از خودِ دانستن لذت می برم . این پاسخ به این معناست که حقیقت ، خودش هدف است نه اینکه وسیله ای برای نیل به هدفی باشد . اگر کسی از شما بپرسد : به چه هدفی به این گل نگاه می کنی و آن را می بوئی ؟ . خواهید گفت هدفی دیگر ندارم از خود این رنگ واین بو لذت می برم . این پاسخ بدین معناست که زیبائی خودش هدف است نه اینکه وسیله حصول به هدفی باشد . فقط رنگها وشکل ها زیبائی ندارند بوها، مزه ها و اصوات و لمس کردنی ها هم زیبائی دارند و بالاخره اگر کسی از شما بپرسد که : به چه هدفی نابینائی را از خیابان می گذرانید ؟ خواهید گفت : هدف دیگری ندارم ، از خود این کار لذت می برم و این پاسخ هم بدین معناست که نیکی خودش هدف است نه اینکه وسیله ای باشد که ما را به هدفی دیگر نائل می کند .
اگر چنین باشد ، اخلاقی بودن یکی از سه لذ ت بزرگ زندگی ماست و چه منفعتی بزرگتر از لذت بردن ؟
5) راه پنجمی نیز برای نشان دادن اینکه اخلاقی بودن با نفع بردن ناسازگار نیست وجود دارد ولی از ذ کر آن در می گذریم چرا که پیش فرضی دارد که همه ما انسانها آن پیش فرض را قبول نداریم اما برای کسانی که آن پیش فرض را می پذیرند می تواند راهی معتبر محسوب شود وآن راه اینست که گفته شود اخلاقی بودن با منفعت شخصی منافات ندارد زیرا انسان اخلاقی پاداش اخلاقی بودن خود را در زندگی پس از مرگ دریافت می کند وچه نفعی بزرگتر از پاداش ابدی ؟
اما اکنون وقت آنست که بگوئیم چهار یا پنج راه پیش گفته در یک امر وجه اشتراک دارند وآن اینست که همه قبول دارند که باید در پی جلب نفع به خود ودفع ضرر از خود بود . راه ششمی وجود دارد که ما از پرداختن به آن نیز صرف نظر می کنیم چرا که پیش فرض ظاهرا عجیب وغریبی دارد که انسانهای نادر و کمیابی به آن پیش فرض تن می دهند این راه ششم می گوید که اصلا واساسا، تا در اندیشه ( خود ) ( ایگو ) و نفع وخیر آنیم به خود شکوفائی بی همتای خود دسترسی نمی یابیم .
( خود ) مثل سایه است ، شما اگر در پی سایه تان بدوید سایه از شما می گریزد وهرگز به او نخواهید رسید و برعکس اگر از سایه تان بگریزید ، سایه در پی تان می آید وشما را رها نمی کند به همین نحو تا وقتی که در پی ( خود) تان ا ید به ( خود) تان نخواهید رسید از زمانی که عزم جزم کردید که از ( خود) تان بگریزید آهسته آهسته ونرمک نرمک ( خود) تان به چنگتان می آید .
این راه ششم از ما می خواهد که دلبستگی وپایبندی به (خود ) مان را یکسره رها کنیم وفقط در پی اخلاقی بودن بدون سر سوزنی اعتنا به سود وزیان ( خود ) باشیم تا دریابیم که زنده بودن حقیقی ، آرامش راستین ،شادی واقعی وخود شکوفائی ژرف چیست ، این راه راهی است که عارفان جهان طی کرده اند ولی چنانکه گفتیم راهی است که نادر افرادی درآن گام می نهند.

متن سخنرانی چهار جلسه ای

Like 🙂
4

رستاخیز سیمرغ در زمین

دانلود فایل ویدیو

سقراط ، فلسفه را از آسمان ، به زمین آورد. و خدا را از زمین به آسمان برد و انسان را از نگاه به خاک و خود و ریشه هایش به آسمان دور کشاند و تفکری را که می توانست نزدیک باشد به آسمان بخشید. 

ساختن ِعالم نو، هنگامی ممکن ست که خـرد انسان، بنیاد زندگی و اخلاق و بینش خود را ، در«خـاک» بجـوید ،و نه در آسمان و در فراسوی عالم خاکی .

 انسان ، آنگاه ، جهانی از نو میسازد که  ارزشی که از« خاک»، سلب کرده بودند ، و به آسمان داده بودند ، دوباره، به خاک ، برگرداند .

 هر چیزی که  هست  ریشه در خاک دارد  . خردِ انسان،را باید دوباره از نو شناخت ،

 چون درختی  که در خاک، ریشه می دواند، تا ببالد و سر به آسمان بیفرازد . ما هنگامی خود را میشناسیم که  خود را ، در تاریکی های خاک بیابیم  و  خاک شدن ، رسیدن انسان به خدا است . درخاک شدن بود که خدا، خدا میشد .

خدای ِخاموش ، ولی دیدنی و گرفتنی

 خدا،  تحول آسمان به زمین ، و زمین به آسمان ست . خدا ، در زمین، به آسمان ، آبستن است ، و در آسمان ، به زمین.

این خدا یا سیمرغ بود که در خاک شدن ، از سوئی « خامـوش» ، ولی ازسوی دیگر، «دیدنی و گرفتنی» چشیدنی میشد . خاک ، چهره ِ دیدنی وگرفتنی، ولی خاموش خدا هست . اینجاست که خرد ِ انسان، باید خدا ی خاموش را درشناختِ هنرهایش، گویا سازد .  آنچه دیدنی و گرفتنی است ، خاموش است. خاک، خدای خاموش است که فرش و بسترو راه و نشیمنگاه انسان ست . خاک ، آکنده از راز وسرّ است و گنج نهفته است، و خردِ انسان ، در جستجو و آزمایش اسرارو رازها ی آن

 . خدا، خود را در دسترس هر انسانی در گیتی می گذارد ، تا با خردش ، او را بشکافد و بکاود و بیابد و شکوفا شود . خدا، در خاک ، با با بانگ و آهنگ ، حقیقت خود را به انسان انتقال نمی دهد ، بلکه همیشه خاموش م یماند ، ولی خود را برهنه میکند و در زیر پای هرانسانی ، فرش میشود و می گسترد تا انسان ، بام و شام او را به  پیماید ودراو آرام بگیرد ، و همخواب و همبستر خدا شود، ولی همیشه خاموش می ماند .

و در فرهنگ اصیل ایران ، خـرد ِجمـشید، که بُن همه انسانها بود ، در خاک، « خشت» میـدیـد ، که با آمیختن آن ، خانه و شهر و مدنیت ساخته می شد، که می توان درآن ، بی گزند و  شاد زیست وبا خـشـتِ خاکی ،  بهشت را بنا کرد .

انسان  به آسمان نیاز ندارد تا رستگار شود و یا برگزیده ای را به آسمان بفرستد  و یا از آسمان بگیرد. زمین هم اکنون زیر پای انسان به سبزی و زیبایی پهن شده و گسترده است. زمین آماده ی بالیدن و گرم شدن با دستهای انسانی است. زمین از انسان سازنده  به خود می بالد همانی که قدر خاکش را بداند. آلوده اش نکند. به خاک جان بدهد و با خاک هم آغوشی کند . از خاک  برآمده ایم تا به آغوشش بگیریم و با او یکی باشیم و یکی بمانیم همان که هستی داد و ما را زایید. 

همان که زیر پایش همه جا گسترده است و بار سنگین انسان را بر دوش می کشد و یار همیشگی انسان است. و این خرد انسان است که باید خاک را فراموش نکند و حقیقت زندگی را و رشد را در خاک ببیند. 

این خرد انسان است که باید حقیقت زندگی را در خاک بیابد. خاکی که هر روز بار انسان را بر دوش می کشد مردگانمان را در آغوش خود می گیرد و زندگانمان را غذا می دهد و از حیات خود انسان را ثروتمند می کند و صاحب خشت و شهر و طلا و صنعت

انسان 

، مـی تـوانـد هنر ساختن و پروریدن گِل را به سفال ، هنر ساختن بهشت را با خشت  از خدا بیاموزد.  همانگونه که  سیمرغیان خاک را پروراندند ،رشد بدهد ، بیافریند، جان بدهد تا رستگار شود .

 انسان نیازی به ملکوت آسمانی و دور برای شدن ندارد. انسان با خاک زیر پایش می گسترد ، می پرورد ، و هنر خاکی شدن و سیمرغی بودن را تمرین می کند و با این همه می داند که چقدر انسان بودن سخت است اما شدنی.

.از این پس ، خرد انسان ، به آموزه ها و اندیشه ها و شنیده ها و شنیدنیها ، گوش نمیدهد، بلکه میداند که خدا فقط ، بدون این گفته ها ، در دسترس او ست . او از این پس باید خدا ی خاموش را در گیتی ، بساید و ببوید  و ببیند ، ولی « نشنود » . سیمرغ ، در آسمان ، بانگ نی و شنیدنی هست ، ولی در خاک ، بوسیدنی و بوئیدنی  و چشیدنی و دیدنیست.

خاک ، فرازی است که فرود آمده است ، تا در فرود، نیروی بالیدن و معراج  فر-وهر را پدید آرد . خدا ، در آسمان ،  نیست ، بلکه در خاک شدن ست که  هستی می یابد و خدا میشود . هرجا که خدا ، تحول به خاک یافت ، آنجا ، بهشت می شود و هرجا که خدا را از درون ِخاک و زمین وتن و حواس ، راندند و تبعید و طرد کردند ، آنجا زندان و ویرانه و دوزخ میشود.

 خدا و حقیقت در آسمان نیست، بلکه در همین زمین ودرهمین خاک است  که ما خوار میشماریم و یا به ما تلقین کرده اند که خوار است .  آدم و آدمیّت ، هنگامی درعالم خاکی ، پیدایش می یابد که عالم خاک، ارزش حقیقی خود را بیابد و سرچشمه هنر شود . پرستیدن، پرستاری کردنست . انسان وقتی خاک را بپرستد ، خاک ، بهشت میشود . 

عالم خاکی را باید در پرستاری کردن ، پرستیـد . پرستیدن، شاد شدن از شاد ساختن است . انسان، باید خاک را شاد سازد ، تا جهان ، شاد شود تا به محفل سیمرغ راه یابد.

برگرفته از کشف جهان خاکی  پرفسور منوچهر جمالی

دانلود اصل متن

Like 🙂
2

خوشبختی کجاست؟

دانلود فایل کم حجم

در این نوشته ابتدا  درباره ی خوشبختی و ارتباط آن با مکان های مختلف جغرافیایی صحبت خواهد شد و در ادامه نگاهی داریم به ، فرهنگ ، و ارتباط نزدیک آن با احساس خوشبختی، ودر آخر خلاصه ایی داریم از گزارش سازمان ملل درباره ی خوشبختی که هر ساله منتشر می شود به همراه آماری از  our world in data

روت وین هاون

روث وین هاون که پدر علم شادی شناخته می شود . روث وینهاون برای اولین بار از روشهای علمی و آماری برای خوشبختی در جهان استفاده کرد و نام موسسه ی او World Database of Happiness است، در حقیقت کار او وصل کردن خوشبختی که یک تجربه ی فردی است به آمار و ریاضیات که علم سخت هستند بود. او برای اولین بار خوشبختی را به عدد تبدیل کرد.

 وین هاون از روش Self report  استفاده می کند.  در این روش از شهروندان می پرسند که در یک نردبان ده پله ایی  ،خوشبختی خود را در چه پله ایی می بینند؟ این نظر سنجی از یک نفر شاید خیلی دقیق به نظر نرسد، اما در مقیاس  های بزرگ تا چند رقم اعشار ارزشمند است.

خوب است که بدانید  دانشمندان درستی جواب ها  ی بالا را با روش های دیگری  مانند اندازه گیری هورمون ها , فعالیت قلبی و کدگذاری و خواندن تغییرات صورت  مطابقت داده و درستی این روش کاملا تایید شده است.

 امروز هزاران مقاله و پایان نامه بر اساس این روش تولید می شوند. کار روث وینهاون و آماری که در پی آن آمد دنیا را متوجه مشکلات پنهان زیادی کرد و مسئولان ملی و جهانی را به آسیب شناسی و چاره اندیشی گماشت.

 اگر این قدم بزرگ به عدد درآوردن میزان خوشبختی و داشتن معیار انجام نشده بود ما قادر به شناخت و تغییر آن نبودیم.

تعریف خوشبختی

در دیکشنری اکسفورد در تعریف  خوشبختی آمده

 احساس یا ابراز خوشحالی و داشتن رضایت از زندگی فردی.

 اما به نظر من، آقایNoah Webster   بهترین  تعریف را از خوشبختی کرده است  که می گوید:

خوشبختی  احساساتی خوبی هست ، که از لذت بردن از خوبی ها نشات می گیرد.

 در این تعریف هم از احساسات حرف زده شده و هم از دلالت خوشبختی بر چیزی انسانی و والا. احساساتی که  از کارهای خوب سرچشمه می گیرد.

خوشبختی کجاست؟

آیا خوشبختی از درون ما هست و یا به بیرون ما هم بستگی دارد؟

آیا خوشبختی یک احساس مطلقا فردی هست و به محیط اطراف ما ربطی نداره؟

این ها سوال های آقای اریک واینر بود، وقتی که شروع به گشتن دور دنیا کرد.

به نظر من خوشبختی بیشتر از آن که در درونی  باشد بیرونی است.

الن واتس در یکی از سخنرانی هایش می پرسد که اگر من یک دایره بکشم اکثر مردم آن را توپ می بینند و تنها تعداد کمی خواهند گفت که من یک سوراخ روی دیوار کشیده ام این  بستگی به نوع دید شما دارد.  بیشتر مردم این دایره را یک  توپ می بینند ، برای این که از درون به هر چیزی نگاه می کنند. تا از بیرون.

و تعداد اندکی خواهند گفت که من یک سوراخ روی دیوار رسم کرده ام. آقای  آلن واتس توضیح می دهند که

شما نمی توانید چیزی در درون خود داشته باشید تا وقتی که وجود خارجی ندارید.

و در حقیقت این دو طرف در کنار هم قرار دارند و جدای از هم نیستند.

خوشبختی یک جامعه

سازمان ملل  world happiness report با کمک پژوهشگران تاثیر هر کدام از نیازهای انسان را در داشتن احساس خوشبختی اندازه گیری کرده اند. قسمت عمده ایی از این نیاز ها  نیازهای اولیه  ی انسان  است که ، شامل  غذا , آب ,امنیت، تامین اجتماعی، سلامتی, سرپناه , کار و تحصیل است.

دولت ها باید مثل پدر و مادر از فرزندان خود مراقبت کنند این مراقبت دقیقا مانند رابطه ی والدین با فرزندان است. یک دولت باید از سرمایه های داخلی برای حفظ هویت و کرامت  انسانی فرزندانش بهره ببرد چه کسی بیشتر از یک دولت وظیفه دارد که  در سیل ، زلزله ، سونامی، کرونا، و بیکاری از شهروندانش حمایت کند؟

اگر در جامعه ایی مانند مولدووا ی امروز مردم مجبور به فروش کلیه  میشود و یا  زنان تن فروشی می کنند برای آن است که به فساد دولتمردان تن دادن،  به ناهنجاری ها اعتراض نکردند و مشکل دیگران را از مشکلات خود جدا فرض کردند.

بخش قابل ملاحظه ایی از احساس خوشبختی در قالب هایی چون اعتماد ، حمایت اجتماعی و خلاقیت جا می گیرد که من این بخش را در جایگاه فرهنگ به آن خواهیم پرداخت.

https://worldhappiness.report/

تعریف فرهنگ

فرهنگ یعنی : اخلاقیات ، هنر، معماری ، آواز، رقص ، روش زندگی ، زیبایی شناسی ، زبان و حتی غذا و آداب و رسوم.

 اما آیا فرهنگ در خوشبختی موثر است؟

فرهنگ و خوشبختی

  یکی از فرهنگ های اندازه گیری شده ،فرهنگ حمایت اجتماعی است. اما فرهنگ حمایت اجتماعی/ Social support به چه معنایی است؟

معیار حمایت اجتماعی ، امکان دارد با آنچه که شما در ذهن خود دارید متفاوت باشد. از دید دانشمندان و پژوهشگران سازمان ملل،

 داشتن کسی در زندگی  که  در مواقع گرفتاری و احساس نیاز قادر به گفتگو و تبادل احساسات   با شما باشد حمایت اجتماعی شناخته می شود.

دانشمندان و پژوهشگران توانسته اند تنها با یک سوال به نظر ساده این فرهنگ زیبا را به عدد در آورده و اندازه گیری کنند.

آنها از مخاطبان می پرسند که در شرایط سخت و در صورت نیاز آیا دوست و آشنا  و یا فردی قابل اعتماد را دارند که به آنها کمک کند و یا با آن ها گفتگو کند و حرف های آن ها را بشنود؟  (no, yes)

تصویری که در روبروی شما قرار دارد نشان می دهد که هر چه حمایت اجتماعی در جامعه ایی قوی تر باشد آن جامعه خوشبخت تر است. در این تصویر، میزان حمایت اجتماعی هفت کشور و رابطه ی آ ن ها را با خوشبختی با عدد مشخص کرده ام.

جالب است که بدانید که درده  کشور اول دنیا که بالاترین رتبه ی خوشبختی را از آن خود کرده اند این رتبه به خاطر ثروت ملی به دست نیامده است ، بلکه در صد بالایی از این رتبه به خاطر داشتن کمک روحی و صرفا داشتن کسی در کنار خود  و یا یک ارتباط پایدار و رابطه ی قوی اجتماعی بین افراد یک جامعه کسب شده.

این ثابت می کند که خوشبختی در داشتن ارتباط خوب با دیگران است. خوشبختی ما کاملا و عمیقا به دیگران وابسته است

خوشبختی چیزی شخصی و فردی نیست ؛ خوشبختی  یک  ارتباط فرهنگی است. احترام به دوستان، احترام به فامیل ، احترام به غریبه ، احترام به همسایه، و احترام به همشهری.

این گزارش نشان می دهد که حمایت اجتماعی تا 33% در خوشبختی یک جامعه موثر است.

دوست دارم که تاکید کنم که فرهنگ حمایت اجتماعی از GDP ,ویا همان ثروت ملی که 25% در خوشبختی موثر است ،  تاثیر بیشتری دارد.

فرهنگ اعتماد

یکی دیگر از مواد سوپ خوشبختی که به عدد درآمده است فرهنگ اعتماد است. 

در صفحه ی 182 گزارش شادی سازمان ملل در آگوست امسال از مطالعات و اندازه گیری های بیشماری که در زمینه ی اعتماد به دیگران  و انسجام اجتماعی،  بخصوص در سطح شهروندی  انجام شده به تفصیل توضیح داده شده .

به طور مثال از شهروندان یک جامعه سوال شده است که آیا می شود به بیشتر مردم اعتماد کرد؟

 جواب این سوال را تنها با یک بله و یا خیر گرفته اند.

 سوال دیگری که  از مخاطبان پرسیده شده این بوده  که :

اگر شما کیف پول خود را گم کنید، آیا فکر می کنید که کیف پول شما را به شما بر می گردانند یا خیر .

دانشمندان پاسخ به این جواب ها را و  ارتباط آن را  با احساس خوشبختی شهروندان یک جامعه مقایسه کرده و ارتباط مستقیم داشتن trust عمومی را با احساس خوشبختی افراد یک جامعه به اثبات رسانده اند.

فرهنگ خلاقیت

نوآوری پایدار  هم در هر جامعه ایی  اندازه گیری شده است.

 فرهنگ تولید و خلاقیت و آزادی خلاقیت : مثل نوشتن فیلم نامه ، موسیقی ، کتاب و شعر  همه  و همه ، در عرصه ی فرهنگی جای دارند

کشورهایی مثل قطر، عربستان سعودی ، و امارات با داشتن بالاترین ثروت های جهانی ، به بالای نردبان خوشبختی دست نیافته اند.

قطر نمونه ی کشوری است که با  هنر و فرهنگ وارداتی سعی می کند که به بالای نردبان خوشبختی برسد.

در کشوری مثل ایسلند:  هنر و  ارزش های فرهنگی به هویت فردی و نویسندگی  این جامعه یاری رسانده تا جام خوشبختی را از قطر برباید. وقتی در جامعه ایی سقف خودشکوفایی بی حد و مرز باشد به قول آمریکایی ها

Sky’s is the limit.

اون ملت خوشبختی را لمس می کند.

به عنوان یک نمونه در نمودار روبرو تعداد تحقیقات بر اساس هر میلیون نفر در سال 2015 را نشان می دهد.

فساد

در صفحه ی 22 گزارش سازمان ملل ( معیار)  فساد  در جوامع  با این سوال سنجیده شده که :

که آیا فساد را در سراسر کشور خود گسترده می بینید؟  Yes or No

سوال دیگری که از مخاطبان پرسیده می شود این است که آیا فساد در داخل مشاغل کشور شما گسترده است ؟Yes or No

اما در بعضی از کشورها جواب مخاطبان در زمینه ی فساد دولتی به سرقت می رود و چاره ایی برای سازمان ملل باقی نگذاشته است که  معیار آن کشور را تنها بر اساس پاسخ مخاطبان به فساد در کسب و کار استفاده کنند. بر اساس گزارش 2020 فساد 4% در خوشبختی جامعه موثر است.

شروع فساد از عدم تامین نیازهای اولیه است. 

 و  یا به عبارتی دیگر شروع فساد،  اقتصادی است که  مشکلات حل نشده ی بسیار داشته باشد و

حل نشده باقی بماند ولی بعد از نهادینه شدن  میتواند به معزلی فرهنگی تبدیل شود.

 وقتی که نیاز های اولیه و اساسی انسان‌ها  تأمین می‌شود، افراد جامعه  بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.

برای تایید حرفم یک مثال خوبی دارم از یکی از سخنرانی های آقای مصطفی ملکیان

در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری يك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تاسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌كردند. مدّت یک سال آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام می شود. و حتی مقدار غذای مصرفی هر دانش آموزی در روز به دقت محاسبه  می شود.

. نتیجه این بود که هر دانش آموز به طور متوسط  ، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه می کنند که مرکز شبانه روزی مشکل  اقتصادی دارد و ممكن است غذا جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر نفر از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰گرم به 1500گرم رسید

و در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵ کیلوگرم غذا می‌خوردند. دلیل افزایش مصرف این بود که نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.دانش آموزانی که

غذای خود را به یکدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یکدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند بعد از  شایعۀ كمبود غذا  تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به هم از دست دادند و اخلاق هر روز کمرنگ تر می شود . این تجربه ی تلخ نشان می دهد که شروع فساد از عدم تامین نیازهای اولیه است.

اگر نیاز های اولیه و اساسی جامعه ایی بر آورده نشود آن ملت نمی تواند به دنبال اخلاق برود .

برای نمونه توجه شما را به نمودار روبه رو جلب می کنم.

فرهنگ برابری زنان ، مردان 

و خوشحال خواهید شد که بدانید که زنان ، که بیش از نیمی از افراد جامعه را تشکیل می دهند   در تراز خوشبختی سنجیده می شوند .حضور زنان و برابر  شناختن جایگاه انسانی زن نقشی بسیار اساسی در میزان خوشبختی یک جامعه دارد.

قطرو امارات به همراه هفت کشور ثروتمند دیگر جهان ، به خاطر همین ضعف به پله ی بالای خوشبختی دست نیافته اند.

به نظر من فرهنگ  تنها ابزاری است که می تواند جامعه را از این نردبان خوشبختی بالا ببرد و یا مانع از پایین رفتن آن  بشود.

 برای نمونه ، نمودار روبرو  حضور زنان در شغل های وزارت را در جهان  در سال 2016 نشان می دهد.

 آزادی و خوشبختی

  خودمختاری و آزادی در انتخاب زندگی رابطه مستقیمی با خوشبختی دارد.

 به عنوان مثال : مطالعه ای  که در 63 کشور انجام شده ثابت می کند   که میزان آزادی های شهروندی،  تاثیری بیشتر از  ثروت ملی و رفاه بر خوشبختی شهروندان دارد.

 بر  اساس داده های سازمان ملل ، این که دولتمردان کشوری ، تا چه میزانی  قادر به تامین احساس  آزادی  شهروندان  باشند،  به همان میزان هم در تعیین    سطح خوشبختی جامعه ی خود موثر خواهند بود که تاثیر این معیار  تا  13%  به ثبت رسیده است.

این آزادی ها در سه سطح مختلف طبقه بندی شده اند. که  ترتیب تاثیر آن بر خوشبختی از قرار زیر است:

  1. انتخاب های مادی روزمره.مثل لباس و ماشین و کار و خانه
  2. آزادی در انتخاب های سیاسی
  3. آزادی در سطح ارزش های فرهنگی که به هویت فردی ارتباط پیدا می کند , جایی که مردم به آسانی ابراز وجود کنند. و خلاقیت های خود را شکوفا کنند.

سخن آخر

به نظر من خوشبختی یک سوپ است که  یکی از مهمترین مواد اصلی تشکیل دهنده ی آن که در بعضی از کشورها مورد بی مهری قرار گرفته فرهنگ است. فرهنگ اعتماد، فرهنگ همکاری های اجتماعی، فرهنگ حمایت اجتماعی، فرهنگ کتابخوانی ، فرهنگ تولید نه فوروارد کردن های میلیونی.

 خوشبختی یک اسم یا فعل نیست ،خوشبختی یک پیوند است . درست مثل تارو پود یک پارچه.

 خوشبختی فرهنگ پاس داشتن محیط  زیست است مثل بوتان مثل کشورهای اسکاندیناوی . خوشبختی ساختن شادی است و باید باور داشته باشیم که خوشبختی یک ایده آل نیست یک واقعیت است ، خوشبختی یک فرهنگ است،.

خوشبختی یک هنر است. 

 خوشبختی یک تمرین ملی است.

اگر این مطلب برای شما مفید بوده است آن را لایک کرده برای دوستان خود بفرستید در یوتیوب نظر داده و کانال ما را سابسکرایب کنید

Like 🙂
5

تفاوت میان فکر و عقیده

مشاهده در یوتیوب:

فکر یعنی فعالیت آگاهانه ی ذهن برای یافتن چیزی.
عقیده به معنی قبول کردن یک فکر است به عنوان یک واقعیت و حقیقت.
این دو واژه بر خلاف اذهان عمومی با هم متفاوت هستند و توجه نکردن به تفاوت آن باعث مشکلات بسیار بزرگی در جهان شده و می شود.

در حقیقت یک فکر موقعی تبدیل به یک عقیده می شود که از قدرت گسستن من از آن فکر بکاهد و هرچه اعتقاد قوی تر باشد گسستن از آن سخت تر می شود.
آزادی، در فعالیت آگاهانه ی فکر است. و یا به زبانی دیگر آزادی، حرکت از فکری به فکری دیگر است .
نه به این معنا که انسان، بی عقیده و بدون ایدئولوژی زندگی کند اما متوقف شدن در یک عقیده و ایدئولوژی و قبول آن به عنوان حقیقت بر ضد واقعیت آزادیست.
فکر باید برای تغییر به فکری دیگر آزاد باشد. آزادی تفکر باعث رشد، روییدن و فراتر رفتن جوامع در جنبه های مختلف انسانی ، فلسفی ، ایدئولوژی ، جامعه شناسی و روانشناسی و علمی شده است.
آزادی در آفریدن یا پذیرفتن یک فکر و یا نفی همان فکر در صورت لزوم است.

آزادی بدون فکرو فلسفه بی معنا و توخالیست. یک انسان بی فکر، یک انسان آزاد نیست، انسانی است که در بند عقیده ای بخصوص اسیر گشته است.
تفکر در شکل دادن به یک فکر تحقق می یابد. این فکر را باید پرستاری کرد، پرورش داد، نیرومند ساخت و گسترد. تفکر یعنی پرواز از یک فکر به فکری دیگرو صاحب فکر نگران نقد شدن فکرش نیست چون وابستگی به فکرش ندارد و می تواند از هر سو به آن نگاه کند و از انتقاد به عنوان سکویی برای تفکرات جدید استفاده نماید.

انسانی که قدرت گسستن از یک فکر را از دست داده است دیگر آزاد نیست. هر چند که برای تسلی خود اشعار حماسی بخواند و برای دیگران از آزادی سخنوری کند.
کسی که تصور کند که صاحب حقیقت مطلق است و به حقیقتی برتر دست یافته ، در واقع زندانی یک عقیده شده است.
عقیده یک وابستگی جدایی ناپذیر می خواهد یک تفکر مسخ شده و برای همین است که عقیده را بدون اضطراب ، درد ، احساس بحران ، و یا حتی فریب خوردگی نمی توان ترک کرد.

کوچکترین تغییر در عقیده و یا انتقاد از معتقد این احساس را در او ایجاد می کند که کوهها به حرکت می افتد و یا زلزله و قیامتی بر پا شده است و زمین و زمان شکاف بر می دارد . این احساسات از آنجایی ناشی می شود که آن فکر و عقیده با من یکی شده است و من دیگر صاحب فکر نخواهم بود بلکه با عقیده ی خود یکی شده ام. هر چه اعتقاد به عقیده محکم تر شنیدن انتقاد از آن دردناک تر است.

این است که یک معتقد تصمیم می گیرد که انتقام درد و عذابش را از منتقد بگیرد.

هر چه معتقد قدرت بیشتری داشته باشد حساسیت بیشتری به انتقاد نشان می دهد. آنهایی که از قدرت کمتری برخوردار هستند با نادیده گرفتن فرد، پرخاش کردن، و لعن و نفرین کردن انتقام می گیرند اما هرچه قوی تر باشند و در موضع قدرت از زور ، فشار، زندانی کردن ،شکنجه و یا حتی کشتن منتقد درد خود را آرام میکنند و این امر را بدیهی و عادی می دانند و خود را صاحب حق می نامند. و این همه آزادی را زیر سوال می برد.
داستان گالیله یکی از داستانهای عبرت آموز در پافشاری کورکورانه به پای یک عقیده است
در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته‌های علمی وی در تأیید نظر کوپرنیک مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه با نظریات ارسطو‌ی یونانی که کلیسا حامی‌اش بود همخوانی نداشت. کلیسا این مرد را در انتخاب یکی از راه‌های سوختن در آتش یا امضای توبه نامه‌ای به این مضمون آزاد گذاشت:
در هفتادمین سال زندگی‌ام در مقابل شما اربابان دین و دنیا به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش می‌فشارم اعلام می‌کنم که ادعایم مبنی بر چرخش زمین به گرد خورشید ناشی از مستی بوده و سراسر اشتباه و دروغ است.
او این توبه نامهٔ وهن آمیز را امضا کرد و شش سال بعد هم رسماً از دانشگاه و تدریس علم نجوم اخراج شد و تا سال‌ها بعد مجبور بود مرتباً جهت اعلام وفاداری خود به نظریهٔ مرکزیت زمین در کلیسا حضور یابد.
اگر امروز ما باور به گردش زمین به دور خورشید داریم به این خاطر است که فردی شجاعانه یک عقیده را با تفکر و تحقیق به پرسش کشیده ، و به حقیقتی بالاتر و بهتر دست یافته است.

وقتی عقیده با فرد یکی شود وجود فرد در وجود عقیده عینیت پیدا می کند و دیگر نمی تواند از آن جدا شود و قدرت آزاد شدن از آن را ندارد.

برای همین است که همه ی دینها ادعا می کنند که ایدئولوژی ما حقیقت محض است و آزادی فقط در حقیقت ماست و نه از حقیقت ما به حقیقتی دیگر. ورای حقیقت ما نه آزادی وجود دارد ونه حقیقتی بهتر. زیرا اگر آزادی وجود داشته باشد پس باید آزادی از یک فکر به فکری دیگر هم وجود داشته باشد. آزادی تا جایی وجود دارد که هر کسی به حقیقت ما برسد اما برای فراتر از آن آزادی وجود نخواهد داشت.

آیا یک حقیقت دینی اجازه می دهد که از حقیقت دینی آنها سوال شود؟ شاید برای همین است که معتقدان به یک عقیده و یا دین برای گریز از عذاب مشکلات ایجاد شده از عقیده اشان در صدد اصلاح دین خود بر می آیند و هر روز به آن شاخ و برگ های بیشتری می دهند و شاخه های متعددی از یک دین ساخته می شود.

این همه برای این نیست که انسانها نمی توانند صاحب عقیده باشند اما حکومت هایی که عقیدتی هستند امکانی برای نقد شدن به افراد آن جامعه نخواهند داد هر حقیقتی باید آزادی آن را داشته باشد که از عقیده به فکر استحاله کند. زیربنای داشتن صلح جهانی، داشتن افکار آزاد و اندیشه های نو آور است که باعث رشد و حفظ انسان، جهان و زمین می شود. اگر به بقای زمین و موجودات روی آن اهمیت می دهیم باید در راه آزادی فکر به یکدیگر یاری برسانیم.

برگرفته از مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند منوچهر جمالی https://jamali.info

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
3

قوانین حکمرانی

ترجمه فرشته فراهانی

مشاهده در یوتیوب

آیا آرزوی حکمرانی را در سر نپرورانده ای؟
آیا در کشورت مشکلاتی می بینی و برای آنها راه حل هایی داری؟
اگر قدرت در دستان تو بود، چه کارها که نمی کردی؟
جای درستی آمده ای. این ویدیو برای توست!
اینجا راه حل خود را پیدا خواهی کرد.
ولی قبل از شروع این ویدیو، درباره ی “قدرت سیاسی” از خودت بپرس که چرا حکمرانان اوضاع را به شفافی تو نمی بینند؟!
چرا این گونه خودخواهانه و کوته نظرانه عمل می کنند؟!
آیا آنها “این قدرتمند ترین” افراد دنیا، احمق هستند؟
یا مشکل در جایی دیگر است؟

تاج قدرت از دور قادر متعال به نظر می رسد، ولی حقیقت غیر از این است.
تاج قدرت را بر سر بگذار و آن تو را نابود خواهد کرد.
یا این فرض را قبول کن و یا از همین جا برگرد قبل از این که ما درباره ی “قوانین حکمرانی” حرف بزنیم.
صرف نظر از این که یک حکمران چقدر باهوش باشد، نمی تواند به تنهایی حکومت کند.
یک شاه نمی تواند یک تنه جاده بسازد، قانون اعمال کند و از تمامیت ارضی سرزمین دفاع کند.
قدرت یک حکمران در زحمات او نیست. بلکه در تسخیر زحمت دیگران در ازای پرداخت از خزانه مملکت است.
یک پادشاه سپاه لازم دارد، و کسی که آن را بگرداند.
خزانه لازم دارد، و کسی که آن را جمع آوری کند.
قانون لازم دارد، و کسی که آن را اعمال کند.
افراد کلیدی بسیاری لازم دارید تا چرخ های جامعه را بچرخانند، “کلیدهای قدرت” تو هستند، برای پادشاهی.
اگر کلیدهای تو دستوراتت را اجرا نکنند، تمامی اصلاحات و تغییراتی که در سر داری تنها رویاهای مغز تو هستند.
در حکومت های دیکتاتوری که “قدرت” اصل است تعداد کلیدها کم است.
شاید در حد چند ده نفر سردار، مجری، و رهبران محلی.
فقط با در دست داشتن آن ها قدرت در دست توست.
ولی فراموش نکن که به محض ناخشنود کردنشان، آنها تو را جایگزین خواهند کرد.
همه ی حکومت ها صرف نظر از دیکتاتوری یا دموکراسی در این طیف قرار می گیرند که در حکمرانانی آنان تعداد کمی کلید لازم است یا زیاد.

این بنیاد قدرت دلیل اختلاف کشورها است.

ولی با این حال چه با تعداد کلید های کم، و چه بسیار قوانین حکمرانی فرقی نمی کنند.

قانون اول:
کلید های قدرت را به سمت خود بکش.
با داشتن آن ها تو قدرت داری و بدون آن ها شما هیچ هستی.
به همین سادگی

حال برای حفظ این کلیدها باید به قانون دوم توجه کنی.

قانون دوم:
کنترل خزانه را به دست خود بگیرید.
باید اطمینان حاصل کنید که خزانه جمع آوری و به سمت شما هدایت می شود.
این که دریابید که چگونه خزانه را جمع و بین کلید هایتان پخش کنید، تنها وظیفه ی شما به عنوان حکمران است.

حال شما “دیکتاتور خوش قلب” ممکن است که بخواهید به شهروندان خود محبت کنید
ولی خزانه ی شما محدود است و مملکت شما مقدار معینی، سرمایه تولید می کند.
آگاه باشید ، که هر ذره ایی که خرج شهروندان کنید همان اندازه از خرج کردن برای کلید ها و در نتیجه از وفاداری کلید ها کم گذاشته اید.
پس انجام کار صحیح و خرج کردن از خزانه بین شهروندان دست اندازیست، برای رقیبان شما در قدرت.
خزانه ایی که خرج جاده ، دانشگاه و بیمارستان بشود ، خزانه ایی است که رقیب شما قول آن را در قبال تغییر موضع به کلیدهای شما می تواند بدهد.
دیکتاتور خوش قلب آزاد است که خرج شهروندان کند ولی کلیدها از حق خود نمی گذرند. حتی اگر شما می توانستید کلیدهایی فرشته صفت و وفادار دور خود جمع کنید آنان هم به نوبه ی خود مشکل شما را در سطح پایین تر دارند.
کلید بودن، خودش قدرتمند بودن است.
آنها هم باید نگران رقیبان خود از بالا و پایین باشند.
پس، از سهمی که از خزانه دریافت میکنند، باید برای اثبات قدرت کلیدی خود استفاده کنند.
بعضی از کلیدهای وفادار ممکن است که در کنار شما بمانند
ولی کلیدهای باهوش همیشه تعادل قدرت را در نظر می گیرند و هر لحظه آماده ی پرش به سمت دیگر هستند.
در کشورهایی که کلیدها محدود هستند، پاداشها کلان تر هستند و اگر خشونت حاکم شود، خشن ترین ها جذب می شوند و فرشته هایی که کارهای خوب می کردند قدرت را به شیاطین خواهند باخت.
پس تا جایی که می توانی وفاداری بخر چون در هر سازمان دیکتاتوری وفاداری همه چیز است.

دیکتاتوری این است:
پادشاهی که نیاز به کلید هایی دارد که خزانه را پر کنند،
خزانه ای که خرج وفاداری کلید ها شود

این اصل قدرت پایدار است و بقیه همه فرع است.

حال یک پادشاه با تعداد کلیدهای زیاد، مشکلاتی دارد. نه تنها هزینه های آنها، بلکه تعادل برقرار کردن بین نیازهای آنها و رقیبانشان بسیار سخت و پیچیده است.
هر چه شبکه ی مالی و روابط بین آنان پیچیده تر باشد، گرداندن قدرت برای رقبا راحت تر است.
هر چه تعداد کلیدهای یک حاکم بیشتر باشد، طول مدت حکمرانی او کوتاه تر است.
این ما را به قانون سوم حکمرانی می رساند.

قانون سوم:
کلیدها را تا حد امکان کم کن.
اگر نیاز به یک کلید و یا مهارت او در محفل شما کم شد باید از شرش خلاص شوید.
به همین دلیل همیشه بعد از یک کودتای موفق، یک دیکتاتور، اکثر کسانی که او را در رسیدن به قدرت کمک کرده اند را سر به نیست می کند.
و با بسیاری از کلیدهای دیکتاتور سابق هم دست می شود. این کار در ظاهر ایده ی بسیار بدی به نظر می رسد، چرا هم قطاران انقلابی خود را ترک کنید، و آیا کلیدهای دیکتاتور سابق برای شما خطرناک نیستند؟
ولی در نظر داشته باشید که کلیدهای رسیدن به قدرت با کلیدهای حفظ قدرت بسیار متفاوتند. نگه داشتن کسی که در گذشته حیاتی بوده است ولی امروز کمکی به حفظ قدرت شما نمی کند، مثل خرج کردن خزانه برای شهروندان، یک دور ریختن خزانه است.
بنا به تعریف ، یک دیکتاتور که کودتای خود را به انجام میرساند، به کلیدهای سابق که تغییر موضع داده اند، وعده ی بیشتری از خزانه داده است.
حجم خزانه و یا درآمد خزانه که عوض نشده ؟
پس آن را باید بین افراد کمتری تقسیم کند.
دیکتاتوری که کلیدهای درست را جذب می کند، خزانه را کنترل می کند، هزینه های اضافی را کم می کند، و کلیدهای غیر الزامی را حذف میکند، حکومتی طولانی خواهد داشت.

با دیدن این قوانین ممکن است که شما هیجان زده شوید و فکر کنید چه خوب است که برای نفع خودتان و دوستانتان کشوری را کنترل کنید
و یا در مقابل ممکن است که خسته شده باشید، و با دیدن این سختی ها برای رهایی به دموکراسی روی بیاورید.

پس بیایید دموکراسی یا حکمرانی “به عنوان نماینده” را بررسی کنیم.
دوباره شما آرزوهایی اتوپیایی دارید.
ولی هیچ کس نمی تواند به تنهایی حکمرانی کند.
و این در دموکراسی دو چندان است.
رئیس جمهورها و نخست وزیرها باید با نمایندگان مجلس مذاکره کنند و برعکس.
و همه ی آنها کلیدهای خودشان را دارند که حمایتشان کنند.
در یک دموکراسی خوب طراحی شده، قدرت بین خیلی ها پخش شده و با “زور” قابل گرفتن نیست و تنها با “گفتگو” قابل چرخاندن است.
بدین معنا که شما باید هزاران یا میلیون ها شهروند را متقاعد کنید که حتی اگر شما را دوست ندارند، حداقل در روز انتخابات شما را به رقیبتان ترجیح بدهند.
با این همه رای دهنده و در این سیستم خرد شده ی قدرت برای دیکتاتور غیر ممکن است که به این شکل وفاداری بدست آورد.
به شهروندان به عنوان افراد با نیازهای فردی نگاه نکنید. بلکه آنها را به صورت بلوک هایی تصور کنید. سرمایه داران، کارگران ، کشاورزان، سالمندان ، و امثال آنها.
شما می توانید به هر بلوکی به صورت کلی پاداش بدهید.
پیچیدگی سیستم های قانونی و مالیاتی در دموکراسی تصادفی نیستند. بلکه پاداش هایی هستند به بلوک هایی که کمک می کنند نمایندگان به قدرت برسند.
و در قدرت بمانند.

برای مثال: سوبسید به کشاورزان هیچ ربطی به تغذیه ی یک کشور ندارد، بلکه فقط بسته به این است که بلوک کشاورزان تا چقدر برای به قدرت رسیدن اهمیت دارد.
در کشورهایی که رای کشاورزان کمکی به تغییر قدرت نمی کنند، سوبسید کشاورزی وجود ندارد، یا اگر رای بلوکی مانند نوجوانان شمرده نمی شود، نیاز به پاداش دادن به آنها نیست. حتی اگر تعدادشان هم زیاد باشد، آنان در گردش قدرت سهمی ندارند.
این خبر خوبی برای شما است.
یک بلوک کمتر برای پاداش دادن.
اگر شما مایل به حکمرانی طولانی تر هستید، قانون سوم، رفیق شماست،
چه در دموکراسی و چه در دیکتاتوری.
شما نمی توانید آنها یی که به شما رای نمی دهند را حذف کنید، ولی می توانید کارهای بسیار دیگری انجام دهید.
وقتی که به قدرت رسیدید ، کاری کنید که رای دادن برای بلوک های کلیدی طرفدار شما راحت تر، و برای بقیه سخت تر بشود.
سیستم رای گیری پایه ریزی کنید، که تعداد بلوک ها به نفع شما تمام بشود و یا مرزهای حوزه های انتخاباتی را طوری بکشید که به نفع شما باشد. و احزابی را حمایت کنید که به نفع شما رای بدهند .
با ترکیب کارهای بالا حتی می توانید قدرت بهتر و دائمی تری برای خود بدست آورید.
وقتی محبوبیت شما در پایین ترین سطح، و احتمال انتخاب مجدد شما در بالاترین حد باشد شما موفق شده اید.

فکر کردن درباره ی شهروندان کافی است،

حتی در دموکراسی هم تعداد کلیدهای بانفوذ بسیاری وجود دارند که شما به پولشان، نفوذشان یا لطفشان برای قدرت خود نیاز دارید.
گرچه مانند دیکتاتوری نمی توانید مستقیم از خزانه به آنها بپردازید ولی با ایجاد لابی برای سرمایه گذاری آنها، یا تصویب قوانینی که آنها نوشته اند، و یا دادن امتیازهای مختلف به آنها مزیت بدهید
نه با فرغونی پر از طلا، بلکه با قراردادهایی به نفع سرمایه گذاری آنها.
شما به عنوان حاکم باید جاده، و ساختمان بسازید چون هیچ کس به تنهایی حکومت نمی کند.
شما می توانید اخلاقی رفتار کنید و کلیدهای قدرت را نادیده بگیرید ولی باید به جنگ کسانی بروید که کلیدها را نادیده نمی گیرند، فساد یک جرم نیست، بلکه یک ابزار قدرت است،
چه در دموکراسی و چه در دیکتاتوری پس لطف ها را بپذیر و کلیدها را به سمت خود بکش واین گونه به قدرت خواهی رسید.
برای کسانی که قانون حکمرانی را نمی فهمند، اعمال حکمران متناقض و احمقانه به نظر می رسد.
در خلوت به صنایعی کمک کن که در افکار عمومی با آنها می جنگی
و یا قانونی تصویب کن که به ضرر بلوکی که به تو رای داده اند می شود.
شغل شما داشتن یک حکمرانی قابل فهم نیست
بلکه ایجاد تعادل قدرت بین کلید هایتان از کوچک تا بزرگ است.
این رمز، در قدرت ماندن شما است.

حال با دیدن این همه دردسر برای دموکراسی ممکن است فکر کنید با نگاه به قانون سوم چرا از تمام بلوک سازی ها و تبادل لطف صرف نظر نکنید و فقط با رشوه دادن به سپاه ، قدرت را در دست نگیرید؟

اینجا باید برای شما مالیات و شورش را توضیح بدهم.

شما باید قانون دوم و چگونگی دخل و خرج خزانه برای حفظ کشور را درک کنید.
اگر نرخ مالیات و تعداد کلیدهایی که حکمران نیاز دارد را در نمودار بیاوریم، نسبتی که خواهیم دید این است که هرچه دموکراسی یک کشور بیشتر باشد نرخ مالیات آن کمتر است.

اگر شما طبقه ی متوسط در کشوری دموکراتیک باشید ممکن است ایده مالیات کم برایتان خنده دار به نظر بیاید،
ولی همشهریان شما که درآمد کافی ندارند، مالیات نمی پردازند، یا حتی مزایایی هم می گیرند.
دیکتاتور به جای کاغذ بازی های مالیاتی یک دفعه مالیات را از سرمایه دار می گیرد ویا با زور تولید تولیدکنندگان را به قیمت کم خریداری و به قیمت آزاد می فروشد و اختلاف را در جیب خود می گذارد.
اینها موارد پنهانی هستند که میانگین مالیات دیکتاتوری را بالا می برند.

ولی چرا حکمرانان در دموکراسی از درآمد خود می زنند؟
چون کم کردن مالیات باعث خشنودی مردم می شود ولی دیکتاتور نیازی به خشنود کردن مردم ندارد!
پس می تواند یک سهم بزرگ از شهروندان ضعیف خود بگیرد و به کلیدهای خود بدهد.
ولی درصد کمتر مالیات در دموکراسی به معنی درآمد کم حکمرانان آن نیست.
حکمرانان در دموکراسی با رونق تولید بیشتر شهروندان ، این اختلاف را جبران می کنند
برای همین است که آنها به شهروندان تحصیل کرده تر، آزادتر و تولید کننده تر راغب هستند و دانشگاه و بیمارستان و جاده می سازند.
و آزادی عطا می کنند
نه برای خوش قلبی، بلکه برای افزایش تولید شهروندان که باعث افزایش خزانه برای حکمران و کلیدهایش می شود
حتی با نرخ مالیات پایین تر، زندگی در دموکراسی بسیار بهتر از دیکتاتوری است، نه به این دلیل که نمایندگان در دموکراسی مردم بهتری هستند بلکه چون نیازهای آنها با نیازهای افراد بیشتری از جامعه هم راستا است.
همان چیزهایی که باعث تولید گری شهروندان می شوند، زندگیشان را هم بهبود می بخشد نمایندگان می خواهند که همه تولید کننده باشند پس برای همه بزرگراه می سازند.
بدترین دیکتاتورها آنهایی هستند که منافع آنها با منافع تعداد کمتری از شهروندان هم راستا باشد و تعداد کمتری کلید قدرت داشته باشند.

این توضیح می دهد که بدترین دیکتاتورها یک چیز مشترک دارند :
طلا ، نفت ، الماس و یا چیزی شبیه به این ها.
اگر سرمایه ی ملی کشوری از زمین استخراج شود آن کشور جای خوبی برای زندگی کردن نیست!
چون معدن طلا را می توان با برده هم استخراج کرد و خزانه را پر نمود.
در مورد نفت سخت تر است ولی خوشبختانه کشورهای خارجی می توانند بدون دخالت شهروندان آن را استخراج کنند ، و چون شهروندان در خارج از این حلقه هستند به راحتی می توان نیازهای آنان را نادیده گرفت.
حکمران به منافع خود می رسد و کلیدها وفادار باقی می مانند.

در دنیایی زندگی می کنیم که در آن یا بهترین دموکراسی ها پایدار هستند یا بدترین دیکتاتوری ها.
و بین این دو حد دره ی انقلاب است.
دیکتاتوری های پولدار فقط دو جاده می سازند
یکی از معادن به بنادر و یکی از قصر به فرودگاه
و مردم ساکت هستند نه برای این که همه چیز خوب است
و نه چون می ترسند
بلکه حقیقت تلخ این است که، مردم بی سواد ، گرسنه، و بدون ارتباط، نمی توانند انقلابیون خوبی باشند.

حال یک دیکتاتور میانه رو و بدون منابع طبیعی را تصور کنید
او باید سهم بزرگی از سرمایه ی فقرا ، کارگران و کشاورزان بگیرد ، پس فقط دو جاده کفایت نمی کند و او باید کمی جاده بسازد، کمی زندگی راحت برای شهروندان فراهم کند ،کمی امکان تحصیل دادن ، کمی ثروت دادن و کمی آزادی دادن ،
ولی این کمی ها احتمال شورش را زیاد می کند.

این را قبول کنید که تصویر حمله ی مردم به دروازه های قصر و سرنگون کردن دیکتاتور یک افسانه است ،
اگر شما یک دیکتاتور متوسط هستید مردم به قصر حمله کرده اند چون سپاه به آنها مجوز داده است.
چون شما کنترل و وفاداری کلیدهای خود را از دست داده اید و وقت جایگزین شدن شما است ،
به همین دلیل بعد از یک شورش عمومی در یک دیکتاتوری متوسط حکمران جدید اگر بدتر از حکمران سابق نباشد مانند او خواهد بود.
مردم شاه را جایگزین نکرده اند بلکه محفل با اجازه دادن به انقلاب مردم او را جایگزین کرده است.

کاری که یک دیکتاتور خوش قلب می خواهد انجام دهد آن است که از این دره عبور کند.

اگر درآمد را از کلیدهای قدرت بگیرید، مردم شورش خواهند کرد
که اغلب به حکمرانی خشن تر با احتمال کمتر برای ساخت جاده ختم می شود.

از سوی دیگر دموکراسی ها پایدار هستند نه برای آن که تعداد کلیدها زیاد است و رقابت برای ساختن دیکتاتوری غیر ممکن ،
بلکه انقلاب باعث نابودی چرخ سرمایه ایی می شود که، آنان به دنبالش هستند .
بعلاوه آنهایی که در دموکراسی به روی کار آمدن دیکتاتور کمک کنند می دانند که او به محض رسیدن به قدرت، آنها را حذف خواهد کرد.
این تعریف یک کودتا است.
پس کلیدها باید احتمال مرگ و زندگی را سبک سنگین کنند در مقابل قرار گرفتن در سمت اشتباه دیکتاتوری که به او کمک کرده اند.
در یک دموکراسی پایدار این قمار بزرگی است.
شاید پولدار بشوید ولی به احتمال زیاد ازبین خواهید رفت و زندگی را برای همه سخت خواهید کرد.
ریاضیات می گوید که نکن .
در سمت درست یک دیکتاتور بودن یعنی داشتن منابعی که دیگران ندارند مانند بهزیستی ، تحصیل و سرمایه و دیگر مزایا
این باعث می شود که رقابت برای قدرت سخت شود ولی در دموکراسی اکثر مردم این مزایا را دارند. پس ریسک برای چه ؟
بنابراین هر چه بیشتر سرمایه ی ملی از تولید شهروندان ایجاد شود قدرت بیشتر پخش می شود و حکمران مجبور به بهبود زندگی آنان .

حال اگر یک دموکراسی پایدار فقیر شود
و یا اگر منابع طبیعی جدیدی کشف شود که تولید گری شهروندان را تحت الشعاع قرار دهد چه اتفاقی می افتد؟

احتمالات به هم می خورد و امکان این که یک گروه کوچک قدرت را بدست بگیرد بالا می رود.
چون اگر کیفیت زندگی کنونی بد باشد، یا سرمایه ربطی به شهروندان نداشته باشد،
کودتا به خطرش می ارزد.
اگر دموکراسی ها سرنگون شوند معمولا بخاطر یکی از این دلایل است.

این قوانین نه تنها شرح می دهد که چرا بعضی از حکمرانان رئوف و بعضی خشن هستند بلکه همه چیز درباره ی سیاست از جنگ تا کمک به دیگر کشورها و خانواده های قدرت و همچنین فساد را روشن می کند.

ولی شما حکمران فرضی ممکن است حالتان از این دنیای سیاست بهم خورده باشد و تصمیم بگیرید که از همه ی این ها گذر کنید
ولی غیر ممکن است .
چون حکمرانی اشکال مختلفی دارد از شاه و نخست وزیر گرفته تا شهردار و رئیس اداره . این قانون ها به همه ی آنها قابل بسط است و عملکردشان را توضیح می دهد شما نمی توانید از ساختار قدرت فرار کنید .
شما فقط می توانید از فهم آن فرار کنید.
اگر شما به دنبال تغییر هستید باید به قانون صفرم توجه کنید.
بدون قدرت هیچ چیزی را نمی توانید تغییر دهید .
شما ممکن است که از این قوانین خوشتان نیاید ولی چه کسی بهتر از شما برای حکمرانی.
و چه کسی می داند شاید شما متفاوت عمل کردید!
این ویدیو براساس کتاب هند بوک دیکتاتور نوشته ی بوریس بونو تهیه شده است.

اگر از این ویدیو خوشتان آمده آن را لایک کرده وکانال ما را سابسکرایب کرده و برای دوستانتان بفرستید.

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
1

خوشبختی در ایران باستان

مشاهده در یوتیوب:

سُرنا را از سر گشادش نمی توان نواخت. این شیوه که ما سکولاریته را میخواهیم، نواختن سرنا از سر گشادش است.

فردا هم این سکولاریته ، شبه سکولاریته از آب در خواهد آمد. البته همه چیزهایمان تا کنون شبه چیزها از آب درآمده است. ما مشروطه خواستیم، ولی شبه مشروطه شد. به فکر جمهوری افتادیم، ولی سرانجام، شبه جمهوری شد. دل به آزادی بستیم، ولی شبه آزادی گیرمان آمد. رفراندم خواستیم، ولی شبه رفراندم گردید.
چرا هر چه ما می خواهیم ، شـبه آن را می یابـیـم؟
چون همه چیزها را از روی تقلید می خواهیم، و از روی اندیشه ایی که ازبُن خرد و ژرفای وجود خودمان جوشیده باشد نمی خواهیم. اصالت خواستن آنست که ما از خود، بخواهیم. نه آنکه چیزی را که دیگران دارند بخواهیم ، چون آنها خواسته اند. خواستن ما نیز، شبه خواستن، یا چیزی شبیه آن است. چون عقل گرائی ما، شبه عقل گرائی است. چون عقل ما هم شـبه عـقـل است. امروز هم به دنبال شبه سکولاریته میرویم.
سکولاریته، هنگامی شبه سکولاریته نخواهد شد، که یک فرهنگ یا یک شیوه تفکر بنیادی، و یا یک تفکر فلسفی، از خرد خود ما جوشیده باشد. سکولاریته را نباید از غرب، قرض کرد، بلکه باید از نهاد و دل و روان عوام خودمان بجوشد.
سکولاریته به معنی “زیستن ِزمانی” ، و لائیسیته به معنی “زندگی طبیعی و غیر روحانی” است.
فقط باید این حقیقت در رگ خفته عوام، بیدار شود.
حال این عوام یا layman کیست؟
در وجود همه ی ما، عوام وجود دارد، هر چند خود را از خواص و روشنفکران بدانیم.
آنانکه خود را از خواص میشمارند، می کوشند که طبق عقل زندگی کنند و بدین سان، خود را فراسوی زمان فرض می کنند.
هر مفهوم انتزاعی یا تجریدی، بـُریده از زمان، و فراسوی زمان است. عقل، چه در ادیان نوری، و چه در مکاتب فلسفی، در پی جستجوی میزانهای ثابت و فرا زمانی است. تا همه اعمال و حرکات و اقدامات را با آن بسنجد و بپذیرد یا رد کند.
از اینجاست که تفاوت بین پسندیدن و خواست عاقلانه ظاهر می گردد .
عـوام بنا بر پسند، زندگی میکند و به ندرت در بستر خواست عقلش عمل می کند. پسندیدن با روان بودن زندگی کاردارد. بنابر پسند زیستن یعنی، پذیرفتن چیزهایی که از تن و روان و ضمیر و طبع انسان باهم، بطور خودجوش، برخاسته. پسندیدن با نیازی کاردارد که نا آگاهانه ازکـُل وجود انسان و معدن جان برمی خیزد.
عوام بودن، بطور کلی، رغبت فراوان به زندگی در گذر زمان داشتن است.
با دور شدن از این پسند، به “زندگی آزاری” و یا “ضد زندگی” نزدیک می شویم.
ادیان، زندگی در زمان را که “زمان فانی” باشد، کمتر بها می دادند. این بود که موبدان زرتشتی، مردمان عادی را زمانیان می خواندند، که واژه ای همانند « لائیک layman» هست، که لائیسیته از آن برخاسته است.
مردمان روزگار، که عوام یا زمانیان باشند، بر بنیاد طبیعتِ زندگی، علاقه به زندگی در روند زمان دارند و دلشان به زندگی در زمان بند است.
هزاره ها است که کوشیده اند دل این عوام را، از آسایش و راحتی و خوشیِ زمان بکنند و او را به فراسوی جهان و آخرت و رستگاری در ملکوت بفریبند. به همین علت در بسیاری از ادیان مختلف خوش زیستی در زمان، یک عمل حیوانی است و انسان، با لذت بردن از این خوشی ها، حیوانی بیشعور و پست و گمراه می گردد .
زندگیِ زمانی همان زندگیِ سکولار، و زندگیِ حیوانی همان زندگیِ عوام یا لائیک است .
حکومتِ دینی از هر نوع، حکومتِ خواص بر حیوانها است. ایجاد نفرت و بیزاری و حقارت از زندگی در گیتی، بنیادِ کار علمای دین در ادیان مختلف گشته است.
در ایرانِ باستانِ قبل از زرتشت، مفهوم “گشتن”، به معنای رقصیدن و دوباره زنده شدن و شفا یافتن و خوش گذشتن از کجا سرچشمه گرفته است؟
تضاد سیمرغیان که همان خرم دینان و مزدکیان باشند، با زرتشتیان، در دو گونه ی ارزشی بود که به زمان و تصویر خدایان زمان میدادند. اهورامزدای زرتشتیان، خدای فراسوی زمان بود، و زمان را، فراسوی گوهر خود می آفرید. به عبارت دیگر، گوهر اهورامزدا، بی زمان و “ناگذرا” بود.
ولی چنانچه در تقویم ایران، میتوان به آشکارا دید، خدایان ایران باستان همه بدون استثنا، خدایان زمان بوده اند. این نام خدایان نیست که به هر روز داده اند، بلکه این خود خدا هست که هرروز در روز دیگر، خدایی دیگر می شد. خدا ی فروردین، خدای گشتن و تحول و یا همان فروّهر(fravahr) بود.
در فرهنگ سیمرغیان و خرمدینان “خدا” فراسوی زمان نـبـود. بُن گیتی، هر روز، تحول می یافت، و خدایی دیگر می گشت. هر روز داستانی دیگر و موسیقی دیگر. هر روز، شاخی دیگر و گلی تازه بر درخت زمان. و زندگی شکفته می گشت. زمان، میبالید و فرازمی یافت.
هر روز، روز خدایی بود، و فردا، این خدا ، فانی نمی شد، بلکه خدایی دیگر میگشت. و چون زاده شدن، جشن بود ، هر روز، خدایی تازه زاده میشد و جشنی تازه و رقصی تازه باید برپا می گردید. زمان، جشن مداوم بود .
اهورا مزدا، زمان را که همیشه می گشت، ولی در گشتن هایش به هم پیوسته بود، از هم پاره پاره کرد. و دیگر، خدا، هر روز، خدایی دیگر نمی گشت. بدینسان، همه برهه های زمان، اصالت خود را از دست دادند. همه جانها، از هم پاره شدند، و طبعا، دیگر اصالت، از یکی به دیگری، انتقال نمی یافت و دست بدست نمی رفت، و آفریننده ، برابر با آفریده نبود .
با بریده شدن زمان، همه جانها، همه انسانها، همه چیزها، اصالت، یعنی نیروی ازخود شدن و از خود بودن و از خود روشن شدن را از دست دادند. همه عقیم و نازا شدند،
و طبعا همه، تابع و مخلوق و مطیع شدند.
با این گسستن روند زمان، همه چیزها و جانها و انسانها، مشتاق تابعیت و اطاعت از اصل آفریننده ای فراسوی وجود خود گردیدند. همه نیاز به غایت و معنا و حقیقت پیدا کردند، چون زندگیشان، “مزه” یا اصالت خود را ازدست داده بود .
فرهنگ، نیروی آفرینندگی و یا از خود روشن شدن و خود شکوفایی است .
خود بودن، و با فرهنگ بودن برانگیخته شدن به آفرینندگیِ خود است .
در فرهنگِ ایرانِ باستان، کلِ جهان، یا کلِ چیزها در پیوستگی با هم، “خدا” نامیده میشد.
خدا، خالقِ کلِ جهان نبود، بلکه کلِ جهان، خدا بود .
پسند بودن و نقدِ خواستنِ مزه یا حقیقت و شادیِ زندگی درگیتی وقتی متزلزل و منتفی می گردد که رغبت به زندگی، خدای زمانمند و جشن و روزها کم شود و یا از بین برود.
برای همین هم ادیان شروع به ساختن دوزخ کردند.
برای ایجاد رغبت به ایمان به آخرت و جنت و فردا، باید دنیا را مرتبا، تبدیل به دوزخ و جهنم کرد. برای این کار، باید از اصل “خود رسی” به اصل “هرگز نارسی” متحول گردد . اصلی که در آن انسان همیشه خود را گناهکار می داند همیشه باید به کشیش اعتراف کند و یا در معابد به توبه بنشیند و هیچگاه حتی امید به بخشیده شدن نداشته باشد و همیشه گناهکار بماند، زندگی نکند و زندگی نبخشد. خود را بیازارد و حتی دیگران را ارشاد کند و به توبه فرا خواند.

برگرفته از سکولاریته منوچهر جمالی https://jamali.info/

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
2

جغرافیای خوشبختی

ترجمه فرشته فراهانی

آیا درسی از مولدوا برای چیدن هست؟ چیزی که باید تحت هر شرایطی از آن پرهیز کنیم تا مولدوایی نشویم؟ بله هست.

درس اول: ” مشکل من نیست”. یک “فلسفه ” نیست. یک بیماری روحی و مغزی است. “مشکل من نیست ” مثل یک بدبینی در یک سطح قرار دارد. مشکل مردمان دیگر مشکل ماست. اگر همسایه ی شما کارش را از دست بدهد, شما شاید احساس کنید که خطر را رد کرده ایدو خطر از بیخ گوش شما گذشته است. اما نه , خطر در کمین شماست. شما هنوز مشکل را درک نکرده اید. یا همان طور که رئیس پژوهش های خوشبختی در جهان , روت وین هاون به من گفت: کیفیت یک جامعه از موقعییت شخصی شما در آن جامعه مهم تر است. یا به عبارتی بهتر: ماهی کوچکی در برکه ایی تمیز باشید تا ماهی چاقی در دریاچه ایی بزرگ و آلوده.

درس دوم: فقر دوست فقر است. و تنها یک بهانه برای غم. بله مولدوایی ها فقیرند. اما دانه ی ناشادی آنها در نداشتن فرهنگ است. فرهنگی که در آن اعتماد و دوستی ارزشی ندارد. فرهنگی که در آن به فریب و زرنگی جایزه می دهند. فرهنگی که جایی ,,برای محبت بدون تلافی , باز نشده است. هیچ جایی برای امید نیست. همان که St Augstine آن را شادی امید نامید. ما به یک هوییت واقعی نیاز داریم. قومییت, ملییت, زبان, سرود, آواز , رقص, غذا. فکر می کنم که به فرهنگ بر می گردد.فرهنگ دریایی است که ما در آن شنا می کنیم. اما در مولدوا این دریا خشک شده., و مردم نمی توانند نفس بکشند. طاقت خود را و سازگاری خود را در این دایره ی کوچک از دست می دهند. مردمی که روی زندگی خود کنترلی ندارند نمی توانند احساس خوشبختی کنند. این یک احساس انتزاعی و جغرافیای نیست. این یک امر واقعی است. مولدواییی ها در یک دور باطل گیر کرده اند . نا شادی مولدوایی ها بدبختی می آورد و بدبختی تولید ناشادی بیشتر می کند. و ناشادی بدبختی های بزرگ تری بر سرشان می آورد. یا همان که مهاباراتا ی هند باستان گفت: “”امید, لنگر و نقطه ی اتکای هر مردی است. وقتی که امید نابود شود, بزرگترین غم ها به دنبال آن می آیند. که با مرگ برابری می کند””.

Like 🙂
2

آداب ارائه

چگونه می توانید یک ارائه خوب را موثرتر کنید؟
این صفحه توصیه های منتشر شده از ارائه دهندگان خبره در سراسر جهان را برای شما جمع کرده است و فارق از این که شما یک مجری با تجربه هستید یا تازه کار کمک می کند تا ارائه های خود را از «خوب» به «عالی» تبدیل کنید.

  1. شور و اشتیاق خود را نشان داده و با مخاطبان خود ارتباط برقرار کنید
    وقتی نگران هستید ،سخت است که آرامش خودتان را حفظ کنید
    اما بارها و بارها ، مجریان بزرگ می گویند مهمترین کار ارتباط با مخاطبان است و بهترین راه برای انجام این کار این است که اجازه دهید شور و اشتیاق شما در مورد موضوع مورد بحث بدرخشد.
    در مورد آنچه برای شما مهم است و چرا اهمیت دارد با مخاطبان صادق باشید.
    مشتاق و صادق باشید و مخاطب پاسخ خواهد داد.
  2. به نیازهای مخاطبان خود تمرکز توجه کنید
    ارائه شما باید پیرامون آنچه مخاطبان شما با آن از جلسه خارج می شوند ساخته شود.
    در هنگام تهیه ارائه ، همیشه باید آنچه را که مخاطب به آن نیاز دارد و می خواهد بداند را به خودتان یادآوری کنید ، نه آنچه می توانید به آنها بگویید.
    در حالی که ارائه ارائه می دهید ، باید همچنان روی پاسخ مخاطبان خود نیز متمرکز شوید و نسبت به آن واکنش نشان دهید.
    شما باید درک و پاسخ آن را برای مخاطبان خود آسان کنید.
  3. ساده نگه دارید: بر روی پیام اصلی خود تمرکز کنید
    هنگام برنامه ریزی ارائه خود ، همیشه باید این سؤال را در نظر داشته باشید:
    پیام کلیدی (یا سه نکته مهم) برای از بین بردن مخاطب من چیست؟
    شما باید بتوانید آن پیام کلیدی را بسیار مختصر برقرار کنید.
    برخی از متخصصان یک خلاصه آسانسور 30 ثانیه ای را توصیه می کنند ، برخی دیگرمی گویند که باید بتوانید آن را در پشت کارت ویزیت بنویسید (یا بیش از 15 کلمه بیان نکنید.)
    هر کدام را که انتخاب کنید ، مهم این است که پیام اصلی خود را متمرکز و مختصر نگه دارید.
    و اگر آنچه می خواهید بگویید به آن پیام اصلی کمک نمی کند ، را نگویید.
  4. لبخند بزنید و با مخاطب خود ارتباط چشمی برقرار کنید
    این بسیار آسان به نظر می رسد ، اما تعداد زیادی از مجریان موفق به انجام آن نمی شوند.
    اگر لبخند می زنید و ارتباط چشمی برقرار می کنید ، در حال ساختن تماسی هستید که به مخاطب کمک می کند تا با شما و موضوع شما ارتباط برقرار کند. همچنین به شما کمک می کند آرام تر باشید ، زیرا با افراد صحبت می کنید ، نه با توده بزرگی از افراد ناشناس.
    برای کمک به این کار ، مطمئن شوید که تمام چراغ ها را خاموش نکنید تا فقط صفحه نمایش اسلاید قابل مشاهده باشد. مخاطبان شما باید شما را هم در کنار اسلایدها یتان را ببینند.
  5. با قدرت شروع کنید
    آغاز ارائه شما بسیار مهم است. شما باید توجه مخاطبان خود را جلب کرده و آن را نگه دارید.
    این به شما کمک می کند که قبل از شروع شنونده را چند دقیقه سرگرم کنید. بنابراین برای توضیح اینکه شما چه کسی هستید این را هدر ندهید و با سرگرم کردن آنها شروع کنید.
  6. قانون 10-20-30 را برای نمایش پرده ای به یاد داشته باشید
    این نکته از گای کاوازاکی ازشرکت اپل است. وی پیشنهاد می کند که نمایش اسلایدها باید:
    • حاوی بیش از 10 اسلاید نباشند
    • بیش از 20 دقیقه طول نکشند
    • از فونت هایی با فاصله کمتر از 30 نقطه استفاده نکنند
    آخرین مورد از اهمیت ویژه ای برخوردار است زیرا مانع می شود شما اطلاعات بیش از حد بر روی هر اسلاید قرار بدهید.
    به عنوان یک قاعده کلی ، اسلایدها باید مکمل شما باشند. ، به بیان ساده تر,مجموعه خوبی از اسلایدها نباید بدون مجری فایده ای داشته باشند، و قطعاً باید حاوی اطلاعات کمتری باشند ، نه بیشتر.
    اگر نیاز به ارائه اطلاعات بیشتر دارید ، یک دفترچه راهنما درست کنید و پس از ارائه خود آن را پخش کنید.
  7. داستان بگویید
    ذهن بشر برای ارتباط با داستان برنامه ریزی شده است.
    داستان به ما کمک می کند تا توجه کنیم ، و چیزها را به خاطر بیاوریم. اگر بتوانید از داستانهای شخصی در ارائه استفاده کنید ، مخاطبان شما احتمالاً جذب آن میشوند و بعد نکات آن را به خاطر خواهند آورد. این ایده خوبی است که ارائه با یک داستان شروع شود.
    به این فکر کنید که چه داستانی را می خواهید برای مخاطب خود بگویید و ارائه خود را برای گفتن آن صرف کنید.
  8. از صدای خود به طور مؤثر استفاده کنید
    گفتار در واقع وسیله ای بسیار ناکارآمد برای برقراری ارتباط است ، زیرا فقط از یکی از حواس پنج گانه مخاطب استفاده می کند. به همین دلیل است که مجریان تمایل به استفاده از وسایل دیداری نیز دارند. ولی حداقل می توانید با استفاده از صدای خود به بهتر کردن کلمه گفتاری کمک کنید.
    متفاوت بودن سرعتی که صحبت می کنید و تغییر در لحن به جالب تر شدن صدا کمک می کند و توجه مخاطبانتان را نیز جلب می کند.
  9. از بدن خود بیش از حد استفاده کنید
    تخمین زده شده است که بیش از سه چهارم ارتباطات غیر کلامی است.
    این بدان معنی است که در کنار صدای شما ، زبان بدن برای دستیابی به پیام شما بسیار مهم است. اطمینان حاصل کنید که پیام های صحیحی را ارائه می دهید: از این زبان بدن ها اجتناب کنید: بازوهای متقاطع ، دستهایی در پشت یا در جیب ، و قدم زدن سریع در روی صحنه.
    حرکات خود را باز و با اعتماد به نفس انجام دهید , به طور طبیعی به صحنه بروید و در صورت امکان بین مخاطبان نیز راه بروید.
  10. آرام باشید، نفس بکشید و لذت ببرید
    اگر ارائه شما سخت است ، ممکن آرام بودن درارئه نیز دشوار بشود.
    یک گزینه این است که با تمرکز بر تنفس خود شروع کنید. آهسته تنفس کنید و مطمئن شوید که تنفس کامل دارید. اطمینان حاصل کنید که در حین ارائه خود ، گاه به گاه مکث می کنید و نفس می کشید.
    اگر بتوانید آرام باشید, مطمئناً بهتر ظاهر خواهید شد. اگر واقعاً بتوانید ازکار خود لذت ببرید ، مخاطبان شما به آن پاسخ خواهند داد و بیشتر جذب می شوند.
    با این نکات ارائه های شما به مرور بهبود می یابد و اعتماد به نفس شما نیز بیشترمی شود.
    خوب است که امتحان کنید

گود لاک

Like 🙂
3

انقلاب سوم صنعتی: یک اقتصاد جدید

در جامعه دیجیتال محور، جرمی ریفکین (Jeremy Rifkin) ، نظریه پرداز اجتماعی و اقتصادی ، تولد یک سیستم اقتصادی جدید را توصیف می کند که می تواند تغییرات اقلیمی را برطرف کند و جهانی عادلانه تر و همدلانه تر ایجاد کند.
اقتصاد جهانی در بحران است. فرسودگی منابع طبیعی ، کاهش بهره وری ، افزایش بیکاری و نابرابری شدید ، ما را مجبور می کند تا در مدل های اقتصادی خود تجدید نظر کنیم. از اینجا به کجا می رویم؟ در این فیلم مستند بلند ، جرمی ریفکین ، نظریه پرداز اجتماعی و اقتصادی نقشه راه را برای ساختن یک سیستم اقتصادی جدید ترسیم می کند. انقلاب صنعتی سوم با همگرایی سه فناوری محوری در حال آشکار شدن است: یک اینترنت ارتباطی سریع 5G، دو اینترنت با انرژی تجدید پذیر( (renewable energy و سه اینترنت تحرک بدون راننده و اینترنت اشیا (Internet of Things). این زیرساخت های دیجیتالی هوشمند قرن بیست و یکم باعث ایجاد اقتصاد اشتراکی (sharing economy) جدیدی است که در حال تغییر شیوه مدیریت ، قدرت و حرکت زندگی اقتصادی است.
با استفاده از زیرساخت های اینترنت اشیاء ، از ابر داده ها (Big Data) وتجزیه و تحلیل (Analytics) می توان برای تولید الگوریتم هایی استفاده کرد که بهره وری را افزایش می دهد و به طور چشمگیر هزینه حاشیه ای تولید و توزیع کالا و خدمات را کاهش می دهد. امروزه ، میلیون ها انسان در سراسر جهان چیزهایی مانند فیلم ، موسیقی ، کمک به ویکی پدیا ، انرژی تجدید پذیر ، خانه ها و اتومبیل ها را تولید و به اشتراک می گذارند.
در اقتصاد اشتراكی ، مالكیت جای خود را به استفاده می دهد ، فروشندگان و خریداران به ارائه دهندگان و كاربران جایگزین می شوند ، سرمایه اجتماعی به اندازه سرمایه بازار مهم می شود ، مصرف گرایی جایگزین توسعه پایدار می شود و شاخص های كیفیت زندگی از تولید ناخالص ملی مهم تر می شوند. اقتصاد اشتراكی می تواند به اقتصاد دایره ای تبدیل شود كه در آن كالاها و خدمات در بین چندین کاربر توزیع می شود و تاثیر مخرب مصرف بر محیط زیست بطور چشمگیری كاهش می دهد.
اما با تغییرات اقلیمی که در حال ویران کردن کره زمین است، انتقال سریع به یک دوره جدید اقتصادی باید سریع اتفاق بیفتد.این تغییر بزرگ نیاز به اراده سیاسی و تحول عمیق ایدئولوژیک دارد.
فیلم زیر به طور مشروح مفاهیم بالا را توضیح می دهد.

Like 🙂
3

ویروس را گسترش ندهید!

کار مودبانه‌ای که باید انجام داد:
ویروس را گسترش ندهید!


کووید 19، که غالباً ویروس کرونا خوانده می‌شود، همه را به وحشت انداخته است. این شرایط جدید قوانین جدید قوانین اخلاقی را می‌طلبد که ممکن است در دیگر اوقات چندان حیاتی به نظر نمی‌رسیدند. شما نمی‌خواهید بی‌ادب باشید، نمی‌خواهید امنیت خود را به خطر بیاندازید، یا بالقوه به دیگران آسیب بزنید. بنابراین، ما با چند متخصص آداب معاشرت مشورت کردیم تا دقیقاً آنچه را که در حال حاضر باید و نباید انجام داد، برای شما توصیف کنند. در اینجا برای شما از نحوه‌ی استقبال درست از مردم تا خودداری از نگهداری از نوزاد دیگران، خواهیم گفت تا دریابید چگونه می‌توانید فاصله فیزیکی خود را با جدیت رعایت کنید.
به یاد داشته باشید که دستان خود را مرتباً و به شیوه‌ای صحیح بشویید. این عمل ساده‌ی بهداشتی می‌تواند شما را از ویروس کرونا و بسیاری از بیماری‌های دیگر محافظت کند.

  1. دست دادن
    چه کسی تصور می‌کرد که دست دادن ممکن است خطرناک باشد؟ CDC (مرکز مهار و کاهش بیماری‌های آمریکا) کاهش تماس بدنی با دیگران را توصیه کرده است. گال لیزا گروتز، متخصص آداب معاشرت و قوانین طلایی، می‌گوید: قبلاً دست دادن بهترین راه معرفی خود دانسته می‌شد ولی اکنون به سبب اینکه ممکن است ویروس کشنده را منتقل کند، از چشم افتاده است. او می‌گوید: منع دست دادن ممکن است تا مدتی نامعلوم ادامه یابد، در نتیجه، دست دادن جای خود را به حرکات و آداب جدید دیگری داده است. این موارد شامل گزینه‌های گوناگونی مانند تحیت هندی، دست تکان دادن سلطنتی و بوسه‌ی هوایی است.
  2. اشتراک در غذا
    از روزهایی که می‌شد سیب‌زمینی سرخ‌شده‌ی دیگران را پنهانی خورد یا دسر خود را با دیگران به اشتراک گذاشت، بسیار گذشته است. زمانه‌ی بحران اقدامات جدی را الزامی می‌کند و این یکی از آنهاست. زین پس باید فقط از بشقاب خود غذا بخورید و از هر نوع اشتراک با دیگری در خوردن و نوشیدن بپرهیزید. گروتز درباره‌ی سفارش غذا پیشنهاد می‌کند که برای هر وعده‌ی غذا از بشقاب جداگانه استفاده کنید. حتی عاقلانه است که از نمکدان و فلفلدان عمومی هم استفاده نکنید.
  3. برگزاری جلسات حضوری
    پیش از شیوع ویروس کرونا، جلسات حضوری برای روابط مهم تجاری ضروری و نشان‌دهنده‌ی تعهد کاری و حرفه‌ای شما بودند و فرصت خوبی برای دیدار چهره به چهره‌ی تصمیم‌گیرندگان فراهم می‌کردند. اکنون، فقط برای امنیت خود و دیگران به این جلسات «نه» بگویید. در حقیقت، گفتن «نه» مهم‌ترین کاری است که انجام می‌دهید. یک مشاور تصویری و مربی می‌گوید: کلیه‌ی جلسات حضوری خود را لغو کنید و به جای آن تماس‌ها یا کنفرانس‌های ویدیویی ترتیب دهید. این گزینه‌ها امکان خوبی برای به اشتراک گذاشتن ایده‌ها در اختیار شما قرار می‌دهند، بدون آنکه کسی را در معرض خطر قرار دهند.
  4. به هم‌زدن جام‌های نوشیدنی
    گفتن «به سلامتی» هنگام به هم‌زدن جام‌های نوشیدنی دلچسب‌ترین و معمول‌ترین کاری بود که می‌توانستید در مهمانی‌ها انجام دهید. دیگر اینطور نیست. ملانیا موسون، نویسنده‌ی سبک زندگی و آداب معاشرت برای سایت بیمه‌ی عمر می‌گوید: «جام‌هایتان را نزد خود نگهدارید». موسون می‌گوید: «در طول دوره‌ی شیوع ویروس کرونا فقط بالا بردن جام باید به اندازه کافی در نظر گرفته شود».
  5. سلام با بوسه
    بوسه بر گونه تبریکی متداول برای بسیاری از مردم است، به خصوص برای اروپایی‌ها وقتی برای اولین با کسی ملاقات می‌کنند. موسون توضیح می‌دهد: «اگرچه در سراسر ایالات متحده این رفتار متداول نیست، اما مناطقی هستند که بوسه بر گونه، معارفه‌ای مودبانه و متداول است. شما با اجتناب از بوسه بر گونه و حداکثر بوسیدن هوا از دور، خودتان و دیگران را ایمن نگهدارید».
  6. تبادل کارت ویزیت
    آداب و معیارهای متداول تجاری مبادله‌ی کارت ویزیت را به هنگام معارفه یا در پایان جلسات الزامی می‌کند. ساموئل جانسز، متخصص منابع انسانی، به علت همه‌گیری بیماری کووید 19 قانون آداب معاشرت را تغییر داده است: «از آنجا که هنوز مشخص نیست ویروس کرونا تا چه مدت بر سطوح مختلف، از جمله کاغذ و کارت، فعال می‌ماند، دیگر لازم نیست هنگام ملاقات با مشتری یا طرف تجاری جدید، کارت‌های ویزیت را مبادله کنید». در عوض، آن اطلاعات را به سادگی از طریق ایمیل ارسال یا اطلاعات تماس خود را از طریق بلوتوث منتقل کنید.
  7. درخواست فاصله
    تا کون، درخواست برای حفظ فاصله یا یادآوری فضای شخصی ممکن بود کاری زشت یا دور از ادب تلقی شود، یا دست کم احساس بدی ایجاد کند. دیم لوسیا روکو، متخصص سبک زندگی انگلیسی، می‌گوید: «تا به حال بی‌ادبی بود که از دیگران بخواهید فاصله‌ی خود را با شما حفظ کنند، اکنون کاملاً مودبانه است که از آنها بخواهید حداقل 2 متر بین خود و شما فاصله نگهدارند».
  8. نگه داشتن نوزادان و کودکان
    دیدن نوزادان همیشه لذت‌بخش است، اما ممکن عوارض متعددی به دنبال داشته باشد. از بعضی جهات، این امر تازگی ندارد؛ مثلا، پیش از این ممکن بود والدین نوزادان تمایل نداشته باشند که فرد دیگری نوزادشان را در آغوش بگیرد، ولی با اکراه موافقت می‌کردند. دیگر نیازی به نگرانی نیست! از طرف دیگر، ممکن است بعضی از والدین مشتاقانه بخواهند دیگران نوزادشان را نگهدارند تا بتوانند کمی استراحت کنند. مشکل این است که به نظر می‌رسد کودکان بی آنکه علائمی داشته باشند، می‌توانند حامل ویروس باشند؛ به این معنی که ممکن است نوزادان و کودکان ناخواسته ویروس را به دیگران منتقل کنند. میگوئل سورو می‌گوید: لازم نیست که کودکان و نوزادان دیگران را در دوره‌ی همه‌گیری ویروس کرونا نگهدارید یا در آغوش بگیرید. آداب و رسوم قدیمی اعمال نمی‌شود و شما می‌توانید درخواست والدین را مودبانه رد کنید.
Like 🙂
0

جهان پس از ویروس کرونا

یوال نوح هراری
این طوفان خواهد گذشت، اما انتخاب امروزمان ممکن است زندگی‌مان را برای همیشه تغییر دهد.

این روزها، بشر درگیر بحرانی جهانی است که شاید بزرگ‌ترین بحران نسل ما باشد. تصمیماتی که مردم و دولت‌ها در هفته‌های آتی خواهند گرفت برای سال‌ها جهان را تغییر خواهد داد. آن تصمیمات نه فقط بهداشت که اقتصاد، سیاست و فرهنگ‌مان را هم دگرگون خواهند کرد. ما باید به سرعت و با قاطعیت تصمیم بگیریم. همچنین باید اثرات دراز‌مدت تصمیم امروز‌مان را در نظر بگیریم. در تصمیم گیریها افزون بر ملاحظه‌ی اثرات کوتاه‌مدت، باید به فکر جهانی باشیم که بعد از گذشت این طوفان سر بر خواهد آورد و در آن خواهیم زیست. بله طوفان خواهد گذشت، بشر باقی خواهد ماند، اکثریت ما زنده خواهیم ماند، ولی در دنیای دیگری خواهیم زیست.
بسیاری از راهکارهای اضطراری کوتاه‌مدت برای یک عمر استمرار خواهند یافت. این خصیصه‌ی اضطرار است. آن راهکارها پروسه‌ها ی تاریخی را سرعت می‌بخشند. تصمیماتی که در شرایط عادی سال‌ها سنجش و تحقیق می‌طلبند، در ساعتی به اجرا در می‌آیند. فناوری‌‌های تکامل‌نیافته، یا حتی خطرناک، تحت فشار به خدمت گرفته می‌شوند؛ زیرا، خطر تعلل و اتلاف زمان بیشتر است. همه کشورها همچون موشی آزمایشگاهی در آزمایشی اجتماعی با مقیاسی بزرگ وارد می شوند. چه خواهد شد اگر همه دور کاری (کار از خانه) کنند و فقط از دور با هم تماس بگیرند؟ چه خواهد شد اگر کل مدارس و دانشگاه‌ها آنلاین شوند؟ در شرایط معمولی دولت‌ها، شرکت‌ها و بردهای تحصیلی هیچ وقت تن به این آزمایش نخواهند داد. ولی شرایط حاضر عادی نیست.
در این شرایط بحرانی، ما میان دو تصمیم بزرگ قرار گرفته‌ایم؛ نخست، میان نظارت دولت بر مردم و حقوق شهروندی و دوم بین انزوای ملی و همبستگی جهانی.


زیر پوست نظارت
برای متوقف کردن همه‌گیری، تمامی مردم باید دستورالعمل‌های خاصی را رعایت کنند. برای دستیابی به این هدف دو راه هست. یکی، نظارت دولت بر مردم و مجازات کسانی است که قوانین را نقض می‌کنند. امروزه، برای نخستین بار در تاریخ بشر، فناوری امکان نظارت بر همه‌ی افراد را فراهم کرده است. پنجاه سال پیش، کا گ ب نه می‌توانست 240 میلیون شهروند اتحاد جماهیر شوروی را 24 ساعته زیر نظر داشته باشد، و نه می‌توانست اطلاعات جمع‌آوری شده را پردازش کند. کا گ ب به جاسوسان و تحلیلگران انسانی متکی بود، از این‌رو، نمی‌توانست برای هر شهروند یک جاسوس بگمارد. اما اکنون دولت‌ها می‌توانند از حس‌گرهای فراگیر و الگوریتم‌های قدرتمند استفاده کنند.
در نبرد با همه‌گیری ویروس کرونا، چندین دولت از ابزارهای جدید نظارت استفاده کرده‌اند. درخور توجه‌ترین آنها چین است. مقامات چینی با نظارت دقیق بر تلفن‌های هوشمند مردم، استفاده از صدها میلیون دوربین شناسایی چهره، و واداشتن مردم به بررسی و گزارش دمای بدن و وضعیت پزشکی خود، نه فقط می‌توانند به سرعت ناقل مظنون به کروناویروس را شناسایی کنند و حرکاتشان را ردیابی کنند، حتی همه‌ی افراد مرتبط با ناقلان را نیز شناسایی کنند. طیف وسیعی از برنامه‌های تلفن همراه به شهروندان درباره‌ی نزدیکی به بیماران آلوده هشدار می‌دهند.
این نوع فناوری محدود به شرق آسیا نیست. بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، اخیراً به آژانس امنیت اسرائیل اجازه داد كه فناوری نظارت را، كه معمولاً برای نبرد با تروریست‌هاست، برای ردیابی بیماران مبتلا به ویروس كرونا به كار گیرند. هنگامی‌که کمیته‌ی پارلمانی از صدور مجوز خودداری کرد، نتانیاهو با «فرمان اضطراری» آن را تصویب کرد.
ممکن است استدلال کنید که هیچ چیز جدیدی در راه نیست؛ در سال‌های اخیر، هم دولت‌ها و هم شرکت‌ها از فناوری‌های پیشرفته‌ای برای ردیابی، نظارت مردم استفاده کرده‌اند. با وجود این، اگر مراقب نباشیم، ممکن است این همه‌گیری فاجعه‌ای بزرگ در تاریخ نظارت به بار آورد. نه فقط به این علت که ممکن است استقرار ابزارهای نظارت جمعی را در کشورهایی عادی سازد که تاکنون آنها را رد کرده‌اند، بلکه حتی بیش از این، موجب انتقال آنها از «روی پوست» به «زیر پوست» می‌شود. تا پیش از این، هنگامی‌که صفحه‌ی نمایش تلفن هوشمندتان را لمس و روی پیوند کلیک می‌کردید، دولت تمایل داشت بداند دقیقاً روی چه چیزی انگشت می‌فشارید. اما با وجود ویروس کرونا، تمرکز علاقه‌ها تغییر می‌کند. اکنون دولت می‌خواهد درجه‌ی حرارت انگشتتان و فشار خون زیر پوستتان را بداند.


پودینگ اضطراری
از مشكلاتی که ما در زمینه‌ی ردیابی و نظارت با آن مواجهیم این است كه هیچ‌یك از ما دقیقاً نمی‌داند كه چگونه ردیابی و نظارت می‌شود. فناوری نظارت با سرعت در حال پیشرفت است و آنچه 10 سال پیش علمی-تخیلی دانسته می‌شد، امروز قدیمی است. به عنوان یک آزمایش فکری، دولتی فرضی را در نظر بگیرید که می‌خواهد همه‌ی شهروندان از دستبندی بیومتریک استفاده کنند که شبانه‌روز دمای بدن و ضربان قلب را اندازه بگیرد. الگوریتم‌های دولت داده‌های حاصل را جمع‌آوری و تجزیه و تحلیل می‌کنند. این الگوریتم‌ها حتی قبل از شما می‌دانند که بیمار شده‌اید، همچنین می‌دانند که کجا بوده‌اید و چه کسانی را ملاقات کرده‌اید. در این‌صورت، ممکن است زنجیره‌های عفونت به شدت کاهش یابد یا حتی به کل قطع شود. چنین فرآیندی می‌تواند ظرف چند روز همه‌گیری را متوقف کند. عالی است، نه؟
البته نکته منفی این است که این امر در نظر شما به سیستم جدید چنین نظارت فراگیری مشروعیت می‌بخشد. برای مثال اگر بدانید که من به جای CNN روی Fox News کلیک کردم، این اطلاع ممکن است داده‌هایی درباره‌ی نظرات سیاسی و شاید حتی شخصیت من به شما بدهد. اما اگر با کمک حس‌گرهایی برای اندازه‌گیری دمای بدن، فشار خون و ضربان قلب بتوانید اثرات تماشای یک کلیپ ویدیویی را بررسی کنید، خواهید دانست که چه چیزی باعث خنده‌ام می‌شود، چه چیزی به گریه‌ام می‌اندازد و چه چیزی واقعاً عصبانی‌ام می‌کند.
یادآوری این نکته ضروری است که عصبانیت، شادی، کسالت و عشق پدیده‌های بیولوژیک درست مانند تب و سرفه هستند. همان فناوری که سرفه را شناسایی می‌کند، قادر است خنده را نیز شناسایی کند. اگر شرکت‌ها و دولت‌ها شروع به جمع‌آوری گسترده داده‌های بیومتریک ما بکنند، می‌توانند با ما آشنا شوند، خیلی بهتر از خودمان ما را بشناسند، و نه فقط احساسات ما را پیش‌بینی کنند، بلکه حتی احساسات ما را نیز دست‌کاری کنند و هر آنچه که می‌خواهند به ما بفروشند، چه یک محصول باشد چه یک سیاستمدار. نظارت بیومتریک باعث می‌شود روش‌های هک‌کردن داده‌های کمبریج Analytica مانند روشی از عصر حجر به نظر برسد. کره شمالی را در سال 2030 تصور کنید که هر شهروند ناگزیر است 24 ساعت در شبانه‌روز دستبند بیومتریک بپوشد. اگر هنگامی که به سخنان مقام معظم رهبری گوش فرا می‌دهید و دستبند بیومتریک‌تان علائم عصبانیت را نشان دهد، دخلتان آمده است.
مطمئناً شما می‌توانید نظارت بیومتریک را همچون اقدامی موقت در مواقع اضطراری در نظر آورید که با پایان بیماری وضعیت اضطراری نیز پایان می‌یابد. اما اقدامات موقت در شرایط اضطراری عادات ناخوشایند ماندگاری ایجاد می‌کنند؛ به ویژه آنکه همیشه اضطرابی جدید در کمین است. برای مثال، کشور من، اسرائیل، در جنگ استقلال در سال 1948 وضعیت اضطراری اعلام کرد، که مجموعه‌ای از اقدامات موقت از سانسور مطبوعات و مصادره‌ی زمین تا مقررات ویژه برای تهیه‌ی پودینگ را توجیه می کرد (شوخی نمی‌کنم). جنگ استقلال مدت‌هاست با پیروزی پایان یافته است، اما اسرائیل هرگز نتوانست بسیاری از اقدامات «موقت» سال 1948 را لغو کند (حکم پودینگ اضطراری در سال 2011 ملغی شد).
به این ترتیب، حتی هنگامی‌که عفونت‌های ناشی از ویروس کرونا به صفر برسد، برخی دولت‌های تشنه‌ی اطلاعات ممکن است ادعا کنند که سیستم‌های نظارت بیومتریک برای پیشگیری از موج دوم ویروس کرونا یا مقابله با نوع جدیدی از ابولا که در مرکز آفریقا شیوع دارد، مورد نیاز است. در سال‌های اخیر نبرد بزرگی بر سر حفظ حریم خصوصی در جریان بوده است؛ بحران ویروس کرونا می‌تواند نقطه‌ی عطف این نبرد باشد. زیرا وقتی باید میان حریم خصوصی و سلامتی یکی را انتخاب کرد، همه معمولاً سلامتی را انتخاب می‌کنند.


پلیس صابون
در حقیقت، پرسش از مردم برای انتخاب میان حریم خصوصی و سلامت، ریشه‌ی اصلی مشکل است. زیرا این یک انتخاب غلط است. ما می‌توانیم و باید هم از حریم خصوصی و هم سلامتی بهره‌مند باشیم. ما می‌توانیم نه از طریق ایجاد شیوه‌های نظارتی توتالیتاری، بلکه با توانمند‌سازی شهروندان، از سلامت خود محافظت کنیم. در هفته‌های اخیر، کره جنوبی، تایوان و سنگاپور برخی از موفق‌ترین تلاش‌ها برای مهار همه‌گیری ویروس کرونا را به انجام رساندند؛ در حالتی که از برنامه‌های ردیابی و نظارت استفاده‌ی حداقلی کرده‌اند، همچنین آنها از آزمایش‌های گسترده، گزارش‌های صادقانه و آگاه‌سازی عمومی بسیار استفاده کرده‌اند.
نظارت متمرکز و مجازات‌های شدید تنها راه برای واداشتن مردم به رعایت دستورالعمل‌های مفید نیست. هنگامی‌که به مردم حقایق علمی گفته می‌شود و مردم به مقامات دولتی اعتماد می‌کنند تا این حقایق را به آنها بگویند، ممکن است شهروندان بدون اینکه آقا بالاسری داشته باشند، کارهای صحیح را انجام دهند. جمعیت با انگیزه و آگاه معمولاً به مراتب قدرتمندتر و مؤثرتر از جمعیت ناآگاه تحت مراقبت است.
برای مثال در نظر بگیرید که امروزه ما دستان خود را با صابون می‌شوییم. این یکی از بزرگترین پیشرفت‌های بهداشتی بشر بوده است. این اقدام ساده هر ساله میلیون‌ها انسان را نجات می‌دهد، در حالی که ما آن را پیش پا افتاده تصور می‌کنیم. در قرن نوزدهم دانشمندان اهمیت شستن دست‌ها با صابون را کشف کردند. پیش از آن، حتی پزشکان و پرستاران بی‌آنکه دستان خود را بشویند از یک عمل جراحی به عملی دیگر مبادرت می‌کردند. امروز میلیاردها انسان روزانه دست‌های خود را می‌شویند، نه به این علت که از پلیس صابون می‌ترسند، بلکه به این سبب که واقعیت‌ها را درک می‌کنند. من دستانم را با صابون می‌شویم، زیرا درباره‌ی ویروس‌ها و باکتری‌ها شنیده‌ام، می‌فهمم که این موجودات میکروسکوپی باعث بیماری می‌شوند و می‌دانم که صابون می‌تواند آنها را از بین ببرد.
اما برای دستیابی به چنین سطح سازگاری و همکاری، نیاز به اعتماد است. مردم باید به علم، به مقامات دولتی و به رسانه اعتماد کنند. طی چند سال گذشته، سیاست‌مداران غیرمسئول عمداً اعتماد به علم، مقامات دولتی و رسانه‌ها را تضعیف كرده‌اند. حال ممکن است همین سیاست‌مداران غیرمسئول وسوسه شوند که جاده‌ی اقتدارگرایی را طی کنند، با این استدلال که نمی‌توان به مردم اعتماد کرد که کارها را درست انجام دهند.
معمولاً، اعتمادی را که سال‌ها از بین رفته است، نمی‌توان یک‌شبه بازسازی کرد. اما این شرایط عادی نیست. در لحظه‌ی بحران، ذهن نیز به سرعت تغییر می‌کند. ممکن است شما سال‌ها با خواهران و برادران خود نزاع‌های تلخی داشته باشید، اما به هنگام رخداد شرایط اضطراری ناگهان مخزنی پنهان از اعتماد و دوستی را کشف می‌کنید و به کمک یکدیگر می‌شتابید.
بازسازی اعتماد مردم به علم، به جای ایجاد شیوه‌ای نظارتی در مقامات دولتی و رسانه‌ها، خیلی دسترس‌ناپدیر نیست. ما قطعاً باید از فناوری‌های جدید نیز استفاده کنیم، اما این فناوری‌ها باید شهروندان را توانمند سازد. من طرفدار نظارت بر دمای بدن و فشار خون هستم، اما از این داده‌ها نباید برای ایجاد دولتی قدرتمند استفاده شود. در عوض، این داده‌ها باید به من امکان دهد تا بتوانم انتخاب شخصی بیشتری داشته باشم و همچنین دولت را نسبت به تصمیماتش پاسخگو بدانم.
اگر می‌توانستم 24 ساعت شبانه‌روز بر وضعیت پزشکی خود نظارت داشته باشم، نه تنها می‌آموختم که آیا برای سلامتی سایر افراد خطرناک هستم، بلکه می‌فهمیدم که چه عاداتی به سلامتی‌ام کمک می‌کنند. اگر من بتوانم به آمارهای موثق درباره‌ی گسترش ویروس کرونا دسترسی پیدا و آنها را پردازش کنم، می‌توانم قضاوت کنم که آیا دولت حقیقت را می‌گوید و سیاست‌های صحیحی را برای مقابله با اپیدمی اتخاذ کرده است. هر گاه مردم درباره‌ی نظارت صحبت می‌کنند، به یاد داشته باشید که همان فناوری نظارت نه فقط ممکن است ابزار نظارتی دولت‌ها بر مردم باشد، بلکه برای نظارت مردم بر دولت‌ها نیز به کار می‌آید.
از این‌رو، همه‌گیری ویروس کرونا آزمایشی عمده برای شهروندی است. در روزگار پیش رو، هر یک از ما باید اعتماد به داده های علمی و متخصصان درمانی را بر نظریه های توطئه آمیز ناشناخته و سیاستمدارانی که در خدمت خود هستند ارجح بدانیم. اگر نتوانیم درست انتخاب کنیم، ممکن است خود را به همراه ارزشمندترین آزادی‌های خود نابود کنیم. فکر می‌کنم این تنها راه حراست از سلامتی ماست.


ما به برنامه‌ای جهانی نیاز داریم
دومین انتخاب مهم ما انتخاب میان انزوای ملی و همبستگی جهانی است. همه‌گیری و بحران اقتصادی ناشی از آن مشکلات جهانی هستند، که فقط با همکاری جهانی حل می‌شوند.
قبل از هر چیز، برای شکست ویروس باید اطلاعات را به صورت همگانی به اشتراک بگذاریم. این مزیت بزرگ انسان‌ها نسبت به ویروس‌هاست. یک ویروس کرونا در چین و یک ویروس کرونا در ایالات متحده نمی‌توانند اطلاعاتی درباره‌ی نحوه‌ی آلوده کردن انسان‌ها به دست آورند. اما چین می‌تواند بسیاری از درس‌های ارزشمند را درباره‌ی ویروس کرونا و چگونگی مقابله با آن را به آمریكا بیاموزد. آنچه پزشک ایتالیایی در ابتدای صبح در میلان کشف می‌کند، ممکن است تا عصر جان بسیاری از بیماران را در تهران نجات دهد. وقتی دولت انگلستان بین چندین سیاست تردید کند، می‌تواند از کره‌ای‌هایی که یک ماه پیش با معضل مشابه روبرو بوئه‌اند، مشاوره بگیرد. اما برای دستیابی به این هدف ما نیاز به روحیه‌ی همکاری و اعتماد جهانی داریم.
کشورها باید بخواهند اطلاعات را علنی و فروتنانه به اشتراک بگذارند و مشاوره بخواهند، و باید بتوانند به داده‌ها و بینش‌های دریافتی اعتماد کنند. ما همچنین برای تولید و توزیع تجهیزات پزشکی به تلاشی جهانی احتیاج داریم که مهم‌ترین آنها تست کیت‌ها و دستگاه‌های تنفسی است. به جای آنکه هر کشوری سعی کند این کار را در مقیاس محلی و ملی انجام دهد، می‌تواند تجهیزات دیگری را در اختیار داشته باشد. تلاشی هماهنگ و جهانی می‌تواند تولید را بسیار تسریع و اطمینان حاصل کند که تجهیزات نجات جان با توزیع عادلانه‌تری در دسترس قرار می‌گیرد. درست همان‌طور که کشورها صنایع کلیدی را در طول جنگ ملی می‌کنند، جنگ انسان بر ضد ویروس کرونا ممکن است ما را ملزم به «انسانی سازی» خطوط تولید کند. کشوری ثروتمند که تعداد کمی مبتلا به ویروس کرونا دارد، باید بسیاری از تجهیزات پزشکی گرانبها را به کشوری فقیر بفرستد، با این اعتماد که اگر بعدها به کمک نیاز داشته باشد، سایر کشورها به کمک او خواهند آمد.
ممکن است تلاشی مشابه و در سطح جهانی را برای به خدمت گرفتن کادر پزشکی در نظر بگیریم. کشورهایی که در حال حاضر کمتر دچار همه‌گیری ویروس کرونا هستند، می‌توانند کادر پزشکی خود را برای کمک و نیز برای کسب تجربه‌ای ارزشمند، به مناطق آسیب‌دیده و دچار همه‌گیری شدید اعزام کنند. اگر کشورهای کمک‌کننده بعداً در کانون تغییرات همه‌گیری قرار گیرند، کمک‌های مشابه در جهت مخالف انجام می‌گیرد.
همکاری جهانی در جبهه‌ی اقتصادی نیز بسیار حیاتی است. با توجه به ماهیت جهانی اقتصاد و زنجیره‌های تأمین، اگر هر دولتی کار خود را با بی‌اعتنایی کامل به دیگران انجام دهد، نتیجه هرج و مرج و بحرانی عمیق‌تر خواهد بود. ما سریعاً به برنامه‌ای عملی و جهانی نیاز داریم.
شرط دیگر دستیابی به توافق جهانی در سفر است. تعلیق همه‌ی سفرهای بین‌المللی برای ماه‌ها، مشکلات بزرگی را به همراه خواهد داشت و مانع جنگ بر ضد ویروس کرونا خواهد شد. کشورها باید همکاری کنند تا حداقل برخی افراد بتوانند از مرزها عبور کنند: دانشمندان، پزشکان، روزنامه‌نگاران، سیاست‌مداران و بازرگانان. این امر با دستیابی به توافق جهانی و با اقدام موثر کشورها در پیش غربالگری مسافران ممکن می‌شود. اگر بدانید که فقط مسافران خاص اجازه‌ی ورود به هواپیما را داشته‌اند، قطعاً آنها را در کشور خود خواهید پذیرفت.
متأسفانه، در حال حاضر كشورها به سختی این كارها را انجام می‌دهند. فلج جمعی جامعه‌ی جهانی را درگیر کرده است. به نظر می‌رسد اولیا در اتاق حاضر نیستند. انتظار می‌رفت هفته‌ها پیش جلسه‌ی اضطراری رهبران جهان برای تهیه‌ی برنامه‌‌ی عملی مشترک برگزار شود. رهبران گروه جی هفت فقط این هفته توانستند ویدئو کنفرانسی ترتیب دهند که به هیچ نتیجه‌ای نرسید.
در بحران‌های جهانی قبلی، مانند بحران مالی 2008 و همه‌گیری ابولا 2014، ایالات متحده نقش رهبر جهان را بر عهده گرفت. اما دولت فعلی ایالات متحده از رهبری استعفا داده و این نکته را بسیار روشن بیان کرده است که به عظمت آمریکا بیشتر از آینده‌ی بشر اهمیت می‌دهد.
این دولت حتی نزدیک‌ترین متحدان خود را رها کرده است؛ وقتی همه‌ی سفرها از اتحادیه‌ی اروپا ممنوع شد، حتی به خود زحمت نداد که پیش‌تر به اتحادیه‌ی اروپا در قالب اعلامیه‌ای اطلاع دهد، چه رسد به اینکه با اتحادیه‌ی اروپا درباره‌ی این اقدام مهم مشورت کند. دولت ایالات متحده با انتشار خبر اعطای مبلغ یک میلیارد دلار به یک شرکت دارویی آلمانی برای خرید حقوق انحصاری واکسن جدید کووید 19، آلمان را رسوا کرده است. حتی اگر این دولت سرانجام با انجام تغییراتی برنامه‌ی جهانی و عملی ایجاد کند، کمتر کسی از رهبری‌ پیروی می‌کند که هرگز مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرد و هرگز اعتراف نمی‌کند که مرتباً تمامی اعتبار را برای خود می‌خواهد و همه‌ی سرزنش‌ها را متوجه دیگران می‌داند.
اگر جای خالی ایالات متحده را سایر کشورها پر نکنند، نه فقط متوقف کردن همه‌گیری فعلی ممکن نیست، بلکه میراث آن همچنان روابط بین‌المللی را برای سالهای آینده مسموم خواهد کرد. با وجود این، هر بحران یک فرصت است. ما باید امیدوار باشیم که بیماری همه‌گیر فعلی به بشر در تحقق اتحاد جهانی کمک کند.
بشر باید انتخاب کند. آیا ما به راه افتراق و تشتت خواهیم رفت یا راه همبستگی جهانی را خواهیم پیمود؟ اگر تشتت و اختلاف نظر را برگزینیم، نه فقط بحران طولانی‌تر می‌شود، كه احتمالاً به فجایع بدتری در آینده منجر خواهد شد. اگر همبستگی جهانی را انتخاب کنیم، پیروزی خواهد بود، نه تنها در مقابل ویروس کرونا، بلکه در برابر همه‌ی بیماری‌های همه‌گیر و بحران‌های آینده که ممکن است در قرن 21 به انسان حمله کند.


20 مارس 2020
یووال نوح هراری

Like 🙂
8

خلاصه ای از فصل 16 ام انسان خردمند “حرص کاپیتالیست”

در بسیاری فرهنگ ها انباشتن پول گناه است. چنانکه مسیح گفته ورود مرد ثروتمند به بهشت از ورود شتر به سوراخ سوزن سخت تر است (متی 19:24). اگر کیک ثابت باشد و من قسمتی بزرگ از آن را برای خود داشته باشم یعنی من از سهم دیگران برداشته ام. پس ثروتمند موظف است با دادن به خیریه از کار شیطانی اش توبه کند.
اگر کیک جهان ثابت باشد دیگر جایی برای اعتبار (credit)نیست. اعتبار تفاوت بین کیک امروز و فرداست. اگر مقدار کیک ثابت باشد چرا اعتبار را زیاد کنیم؟ دادن اعتبار به قناد یا پادشاه ریسک بزرگی برای شما خواهد داشت مگر باور داشته باشید که قنادی که به او پول قرض می دهید توان دزدیدن مشتریان رقیبانش را دارد. برای همین قرض گرفتن در اعصار قبل بسیار سخت بود. و اگر قرضی می گرفتید معمولا بسیار کم, کوتاه مدت و با بهره بالا بود. تاسیس قنادی جدید سخت بود و پادشاهانی که می خواستند کشور گشایی کنند چاره ای جز افزایش مالیات نداشتند. این برای شاهان تا وقتی مردم آرام بودند ممکن بود ولی برای کارمندی که ایده تاسیس یک قنادی را داشت معمولا از آرزو فراتر نمی رفت.
وام گیرنده و وام دهنده هردو در این شرایط ضرر می کردند. و چون گرفتن وام سخت بود کارهای جدید هم ایجاد نمی شد. اقتصاد رشد نمی کرد و چون اقتصاد رشد نمی کرد مردم تصور می کردند هرگز رشد نخواهد کرد. و کسانی که سرمایه داشتند هرگز به فکر افزایش اعتبار نبودند.
انقلاب علمی که شکوفا شد ایده پیشرفت را به همراه آورد. ایده پیشرفت بر این اساس ساخته شده که اگر ما آگاه به نادانی مان باشیم و در تحقیق سرمایه گذاری کنیم همه چیز بهبود خواهد یافت. این ایده به سرعت به واژه های اقتصادی ترجمه شد. هرکسی که به پیشرفت اعتقاد دارد به بر این باور است که افزایش اکتشاف های جغرافیای, اختراعات تکنولوژیک, و توسعه سازمانی می تواند مقدار کل تولید, تجارت و ثروت بشر را افزایش دهد. راه های جدیدی برای تجارت در اقیانوس اطلس شکوفا شد بدون اینکه به راه های قدیمی اقیانوس هند ضرری بزند. مثلا کسی می توانست قنادی برای تولید شیرینی تاسیس کند بدون اینکه قنادی تولید کننده نان قندی را ورشکست کند. همه بیشتر می خورند. من می توانم ثروتمند باشم بدون اینکه شما فقیر بشوید. من می توانم اضافه وزن داشته باشم بدون اینکه شما گرسنه بمانید. تمام دنیا می تواند رشد کند.
طی 500 سال گذشته ایده پیشرفت مردم را مجاب کرده که به آینده اعتماد کنند. این اعتماد اعتبار ایجاد کرده و اعتبار رشد اقتصادی به همراه آورده و رشد باعث ایجاد اعتماد بیشتر شده. این تغییر اتفاقی یک شبه نبود وخیلی افت و خیز داشت ولی در دراز مدت از نوسان ها کم شد و جهت کلی خطا نا پذیر شد. امروز اعتبار به قدر زیاد شده که دولت ها, شرکت ها, و اشخاص به راحتی می توانند وام های بزرگ بلند مدت با کم بهره را بسیار بیشتر از درآمدشان بگیرند.
ایده رشد جهانی نهایتا انقلابی شد. در سال 1776 اقتصاد دان اسکاتلندی آدام اسمیت “سرمایه ملل”(The Wealth of Nations) را که احتمالا مهمترین مانیفست اقتصادی تمام اعصار است را منتشر کرد. در فصل هشتم جلد اول این کتاب می گوید: وقتی یک مالک, یک نساج, یا یک کفاش درآمدش از خرج خودش و خانواده اش بیشتر بشود, از اضافه درآمد برای استخدام کمک کار استفاده می کند که درآمد خود را بیشتر کند. هرچه درآمدش بیشتر می شود افراد بیشتری را استخدام می کند. نتیجه افزایش سود خصوصی افزایش سود و سعادت عمومی است.
ممکن است چون ما د دنیای کاپیتالیسم زندگی می کنیم, این مطلب برای مان پیش پا افتاده به نظر برسد. ما هر روز ویرایشی از این بحث را در اخبار می شنویم. با این حال ادعای اسمیت که حرص خودخواهانه انسان برای افزایش سود شخصی مبنای سرمایه اجتماعی است یکی از انقلابی ترین ایده ها در تاریخ بشر نه تنها در بعد اقتصادی بلکه در ابعاد اخلاقی و سیاسی است. در حقیقت اسمیت می گوید حرص خوب است و من با ثروتمند شدنم به همه سود می رسانم. خود دوستی دگر دوستی است.
اسمیت به مردم آموخت که به اقتصاد به عنوان سود دو جانبه نگاه کنند. که سود من سود تو هم هست. نه تنها کل کیک قابل بزرگ شدن است بلکه بزرگ تر شدن سهم من از کیک بسته به بزرگ شدن سهم شماست. اگر من فقیر باشم تو هم فقیر خواهی بود چون من پول نخواهم داشت که محصول شما را بخرم. اگر من غنی باشم تو هم غنی خواهی شد چون یک چیزی به من خواهی فروخت. اسمیت تضاد سنتی بین ثروت و اخلاق را شکست دروازه های بهشت را برای ثروتمندان باز کرد. ثروت مند بود یعنی اخلاقی بودن. در داستان اسمیت مردم با بهره کشی از دیگران ثروتمند نمی شوند بلکه با بزرگ کردن اندازه کیک. و وقتی کیک بزرگ شد همه نفع می برند. پس چون ثروتمندان چرخ رشد را به نفع همه به حرکت در می آورند, مفید ترین و خیر ترین افراد جامعه اند.

Like 🙂
2

ای آرامش

ای آرامش

مگزار که

فرمانروایان بد خو وستمگر بر ما چیره شوند

چون نیاز ما به فرمانروایانی است

که با خرد و دانش و کردار نیک

رهنمای مردم گردند.

پاکیزگی برای مردم

و آبادی برای جهان بهترین است.

چون جهان را باید به درستی پرورش داد

و آن را به سوی روشنایی برد.

گاتها سروده 13 بند 5

Like 🙂
0