رستاخیز سیمرغ در زمین

دانلود فایل ویدیو

سقراط ، فلسفه را از آسمان ، به زمین آورد. و خدا را از زمین به آسمان برد و انسان را از نگاه به خاک و خود و ریشه هایش به آسمان دور کشاند و تفکری را که می توانست نزدیک باشد به آسمان بخشید. 

ساختن ِعالم نو، هنگامی ممکن ست که خـرد انسان، بنیاد زندگی و اخلاق و بینش خود را ، در«خـاک» بجـوید ،و نه در آسمان و در فراسوی عالم خاکی .

 انسان ، آنگاه ، جهانی از نو میسازد که  ارزشی که از« خاک»، سلب کرده بودند ، و به آسمان داده بودند ، دوباره، به خاک ، برگرداند .

 هر چیزی که  هست  ریشه در خاک دارد  . خردِ انسان،را باید دوباره از نو شناخت ،

 چون درختی  که در خاک، ریشه می دواند، تا ببالد و سر به آسمان بیفرازد . ما هنگامی خود را میشناسیم که  خود را ، در تاریکی های خاک بیابیم  و  خاک شدن ، رسیدن انسان به خدا است . درخاک شدن بود که خدا، خدا میشد .

خدای ِخاموش ، ولی دیدنی و گرفتنی

 خدا،  تحول آسمان به زمین ، و زمین به آسمان ست . خدا ، در زمین، به آسمان ، آبستن است ، و در آسمان ، به زمین.

این خدا یا سیمرغ بود که در خاک شدن ، از سوئی « خامـوش» ، ولی ازسوی دیگر، «دیدنی و گرفتنی» چشیدنی میشد . خاک ، چهره ِ دیدنی وگرفتنی، ولی خاموش خدا هست . اینجاست که خرد ِ انسان، باید خدا ی خاموش را درشناختِ هنرهایش، گویا سازد .  آنچه دیدنی و گرفتنی است ، خاموش است. خاک، خدای خاموش است که فرش و بسترو راه و نشیمنگاه انسان ست . خاک ، آکنده از راز وسرّ است و گنج نهفته است، و خردِ انسان ، در جستجو و آزمایش اسرارو رازها ی آن

 . خدا، خود را در دسترس هر انسانی در گیتی می گذارد ، تا با خردش ، او را بشکافد و بکاود و بیابد و شکوفا شود . خدا، در خاک ، با با بانگ و آهنگ ، حقیقت خود را به انسان انتقال نمی دهد ، بلکه همیشه خاموش م یماند ، ولی خود را برهنه میکند و در زیر پای هرانسانی ، فرش میشود و می گسترد تا انسان ، بام و شام او را به  پیماید ودراو آرام بگیرد ، و همخواب و همبستر خدا شود، ولی همیشه خاموش می ماند .

و در فرهنگ اصیل ایران ، خـرد ِجمـشید، که بُن همه انسانها بود ، در خاک، « خشت» میـدیـد ، که با آمیختن آن ، خانه و شهر و مدنیت ساخته می شد، که می توان درآن ، بی گزند و  شاد زیست وبا خـشـتِ خاکی ،  بهشت را بنا کرد .

انسان  به آسمان نیاز ندارد تا رستگار شود و یا برگزیده ای را به آسمان بفرستد  و یا از آسمان بگیرد. زمین هم اکنون زیر پای انسان به سبزی و زیبایی پهن شده و گسترده است. زمین آماده ی بالیدن و گرم شدن با دستهای انسانی است. زمین از انسان سازنده  به خود می بالد همانی که قدر خاکش را بداند. آلوده اش نکند. به خاک جان بدهد و با خاک هم آغوشی کند . از خاک  برآمده ایم تا به آغوشش بگیریم و با او یکی باشیم و یکی بمانیم همان که هستی داد و ما را زایید. 

همان که زیر پایش همه جا گسترده است و بار سنگین انسان را بر دوش می کشد و یار همیشگی انسان است. و این خرد انسان است که باید خاک را فراموش نکند و حقیقت زندگی را و رشد را در خاک ببیند. 

این خرد انسان است که باید حقیقت زندگی را در خاک بیابد. خاکی که هر روز بار انسان را بر دوش می کشد مردگانمان را در آغوش خود می گیرد و زندگانمان را غذا می دهد و از حیات خود انسان را ثروتمند می کند و صاحب خشت و شهر و طلا و صنعت

انسان 

، مـی تـوانـد هنر ساختن و پروریدن گِل را به سفال ، هنر ساختن بهشت را با خشت  از خدا بیاموزد.  همانگونه که  سیمرغیان خاک را پروراندند ،رشد بدهد ، بیافریند، جان بدهد تا رستگار شود .

 انسان نیازی به ملکوت آسمانی و دور برای شدن ندارد. انسان با خاک زیر پایش می گسترد ، می پرورد ، و هنر خاکی شدن و سیمرغی بودن را تمرین می کند و با این همه می داند که چقدر انسان بودن سخت است اما شدنی.

.از این پس ، خرد انسان ، به آموزه ها و اندیشه ها و شنیده ها و شنیدنیها ، گوش نمیدهد، بلکه میداند که خدا فقط ، بدون این گفته ها ، در دسترس او ست . او از این پس باید خدا ی خاموش را در گیتی ، بساید و ببوید  و ببیند ، ولی « نشنود » . سیمرغ ، در آسمان ، بانگ نی و شنیدنی هست ، ولی در خاک ، بوسیدنی و بوئیدنی  و چشیدنی و دیدنیست.

خاک ، فرازی است که فرود آمده است ، تا در فرود، نیروی بالیدن و معراج  فر-وهر را پدید آرد . خدا ، در آسمان ،  نیست ، بلکه در خاک شدن ست که  هستی می یابد و خدا میشود . هرجا که خدا ، تحول به خاک یافت ، آنجا ، بهشت می شود و هرجا که خدا را از درون ِخاک و زمین وتن و حواس ، راندند و تبعید و طرد کردند ، آنجا زندان و ویرانه و دوزخ میشود.

 خدا و حقیقت در آسمان نیست، بلکه در همین زمین ودرهمین خاک است  که ما خوار میشماریم و یا به ما تلقین کرده اند که خوار است .  آدم و آدمیّت ، هنگامی درعالم خاکی ، پیدایش می یابد که عالم خاک، ارزش حقیقی خود را بیابد و سرچشمه هنر شود . پرستیدن، پرستاری کردنست . انسان وقتی خاک را بپرستد ، خاک ، بهشت میشود . 

عالم خاکی را باید در پرستاری کردن ، پرستیـد . پرستیدن، شاد شدن از شاد ساختن است . انسان، باید خاک را شاد سازد ، تا جهان ، شاد شود تا به محفل سیمرغ راه یابد.

برگرفته از کشف جهان خاکی  پرفسور منوچهر جمالی

دانلود اصل متن

Like 🙂
1

خوشبختی کجاست؟

دانلود فایل کم حجم

در این نوشته ابتدا  درباره ی خوشبختی و ارتباط آن با مکان های مختلف جغرافیایی صحبت خواهد شد و در ادامه نگاهی داریم به ، فرهنگ ، و ارتباط نزدیک آن با احساس خوشبختی، ودر آخر خلاصه ایی داریم از گزارش سازمان ملل درباره ی خوشبختی که هر ساله منتشر می شود به همراه آماری از  our world in data

روت وین هاون

روث وین هاون که پدر علم شادی شناخته می شود . روث وینهاون برای اولین بار از روشهای علمی و آماری برای خوشبختی در جهان استفاده کرد و نام موسسه ی او World Database of Happiness است، در حقیقت کار او وصل کردن خوشبختی که یک تجربه ی فردی است به آمار و ریاضیات که علم سخت هستند بود. او برای اولین بار خوشبختی را به عدد تبدیل کرد.

 وین هاون از روش Self report  استفاده می کند.  در این روش از شهروندان می پرسند که در یک نردبان ده پله ایی  ،خوشبختی خود را در چه پله ایی می بینند؟ این نظر سنجی از یک نفر شاید خیلی دقیق به نظر نرسد، اما در مقیاس  های بزرگ تا چند رقم اعشار ارزشمند است.

خوب است که بدانید  دانشمندان درستی جواب ها  ی بالا را با روش های دیگری  مانند اندازه گیری هورمون ها , فعالیت قلبی و کدگذاری و خواندن تغییرات صورت  مطابقت داده و درستی این روش کاملا تایید شده است.

 امروز هزاران مقاله و پایان نامه بر اساس این روش تولید می شوند. کار روث وینهاون و آماری که در پی آن آمد دنیا را متوجه مشکلات پنهان زیادی کرد و مسئولان ملی و جهانی را به آسیب شناسی و چاره اندیشی گماشت.

 اگر این قدم بزرگ به عدد درآوردن میزان خوشبختی و داشتن معیار انجام نشده بود ما قادر به شناخت و تغییر آن نبودیم.

تعریف خوشبختی

در دیکشنری اکسفورد در تعریف  خوشبختی آمده

 احساس یا ابراز خوشحالی و داشتن رضایت از زندگی فردی.

 اما به نظر من، آقایNoah Webster   بهترین  تعریف را از خوشبختی کرده است  که می گوید:

خوشبختی  احساساتی خوبی هست ، که از لذت بردن از خوبی ها نشات می گیرد.

 در این تعریف هم از احساسات حرف زده شده و هم از دلالت خوشبختی بر چیزی انسانی و والا. احساساتی که  از کارهای خوب سرچشمه می گیرد.

خوشبختی کجاست؟

آیا خوشبختی از درون ما هست و یا به بیرون ما هم بستگی دارد؟

آیا خوشبختی یک احساس مطلقا فردی هست و به محیط اطراف ما ربطی نداره؟

این ها سوال های آقای اریک واینر بود، وقتی که شروع به گشتن دور دنیا کرد.

به نظر من خوشبختی بیشتر از آن که در درونی  باشد بیرونی است.

الن واتس در یکی از سخنرانی هایش می پرسد که اگر من یک دایره بکشم اکثر مردم آن را توپ می بینند و تنها تعداد کمی خواهند گفت که من یک سوراخ روی دیوار کشیده ام این  بستگی به نوع دید شما دارد.  بیشتر مردم این دایره را یک  توپ می بینند ، برای این که از درون به هر چیزی نگاه می کنند. تا از بیرون.

و تعداد اندکی خواهند گفت که من یک سوراخ روی دیوار رسم کرده ام. آقای  آلن واتس توضیح می دهند که

شما نمی توانید چیزی در درون خود داشته باشید تا وقتی که وجود خارجی ندارید.

و در حقیقت این دو طرف در کنار هم قرار دارند و جدای از هم نیستند.

خوشبختی یک جامعه

سازمان ملل  world happiness report با کمک پژوهشگران تاثیر هر کدام از نیازهای انسان را در داشتن احساس خوشبختی اندازه گیری کرده اند. قسمت عمده ایی از این نیاز ها  نیازهای اولیه  ی انسان  است که ، شامل  غذا , آب ,امنیت، تامین اجتماعی، سلامتی, سرپناه , کار و تحصیل است.

دولت ها باید مثل پدر و مادر از فرزندان خود مراقبت کنند این مراقبت دقیقا مانند رابطه ی والدین با فرزندان است. یک دولت باید از سرمایه های داخلی برای حفظ هویت و کرامت  انسانی فرزندانش بهره ببرد چه کسی بیشتر از یک دولت وظیفه دارد که  در سیل ، زلزله ، سونامی، کرونا، و بیکاری از شهروندانش حمایت کند؟

اگر در جامعه ایی مانند مولدووا ی امروز مردم مجبور به فروش کلیه  میشود و یا  زنان تن فروشی می کنند برای آن است که به فساد دولتمردان تن دادن،  به ناهنجاری ها اعتراض نکردند و مشکل دیگران را از مشکلات خود جدا فرض کردند.

بخش قابل ملاحظه ایی از احساس خوشبختی در قالب هایی چون اعتماد ، حمایت اجتماعی و خلاقیت جا می گیرد که من این بخش را در جایگاه فرهنگ به آن خواهیم پرداخت.

https://worldhappiness.report/

تعریف فرهنگ

فرهنگ یعنی : اخلاقیات ، هنر، معماری ، آواز، رقص ، روش زندگی ، زیبایی شناسی ، زبان و حتی غذا و آداب و رسوم.

 اما آیا فرهنگ در خوشبختی موثر است؟

فرهنگ و خوشبختی

  یکی از فرهنگ های اندازه گیری شده ،فرهنگ حمایت اجتماعی است. اما فرهنگ حمایت اجتماعی/ Social support به چه معنایی است؟

معیار حمایت اجتماعی ، امکان دارد با آنچه که شما در ذهن خود دارید متفاوت باشد. از دید دانشمندان و پژوهشگران سازمان ملل،

 داشتن کسی در زندگی  که  در مواقع گرفتاری و احساس نیاز قادر به گفتگو و تبادل احساسات   با شما باشد حمایت اجتماعی شناخته می شود.

دانشمندان و پژوهشگران توانسته اند تنها با یک سوال به نظر ساده این فرهنگ زیبا را به عدد در آورده و اندازه گیری کنند.

آنها از مخاطبان می پرسند که در شرایط سخت و در صورت نیاز آیا دوست و آشنا  و یا فردی قابل اعتماد را دارند که به آنها کمک کند و یا با آن ها گفتگو کند و حرف های آن ها را بشنود؟  (no, yes)

تصویری که در روبروی شما قرار دارد نشان می دهد که هر چه حمایت اجتماعی در جامعه ایی قوی تر باشد آن جامعه خوشبخت تر است. در این تصویر، میزان حمایت اجتماعی هفت کشور و رابطه ی آ ن ها را با خوشبختی با عدد مشخص کرده ام.

جالب است که بدانید که درده  کشور اول دنیا که بالاترین رتبه ی خوشبختی را از آن خود کرده اند این رتبه به خاطر ثروت ملی به دست نیامده است ، بلکه در صد بالایی از این رتبه به خاطر داشتن کمک روحی و صرفا داشتن کسی در کنار خود  و یا یک ارتباط پایدار و رابطه ی قوی اجتماعی بین افراد یک جامعه کسب شده.

این ثابت می کند که خوشبختی در داشتن ارتباط خوب با دیگران است. خوشبختی ما کاملا و عمیقا به دیگران وابسته است

خوشبختی چیزی شخصی و فردی نیست ؛ خوشبختی  یک  ارتباط فرهنگی است. احترام به دوستان، احترام به فامیل ، احترام به غریبه ، احترام به همسایه، و احترام به همشهری.

این گزارش نشان می دهد که حمایت اجتماعی تا 33% در خوشبختی یک جامعه موثر است.

دوست دارم که تاکید کنم که فرهنگ حمایت اجتماعی از GDP ,ویا همان ثروت ملی که 25% در خوشبختی موثر است ،  تاثیر بیشتری دارد.

فرهنگ اعتماد

یکی دیگر از مواد سوپ خوشبختی که به عدد درآمده است فرهنگ اعتماد است. 

در صفحه ی 182 گزارش شادی سازمان ملل در آگوست امسال از مطالعات و اندازه گیری های بیشماری که در زمینه ی اعتماد به دیگران  و انسجام اجتماعی،  بخصوص در سطح شهروندی  انجام شده به تفصیل توضیح داده شده .

به طور مثال از شهروندان یک جامعه سوال شده است که آیا می شود به بیشتر مردم اعتماد کرد؟

 جواب این سوال را تنها با یک بله و یا خیر گرفته اند.

 سوال دیگری که  از مخاطبان پرسیده شده این بوده  که :

اگر شما کیف پول خود را گم کنید، آیا فکر می کنید که کیف پول شما را به شما بر می گردانند یا خیر .

دانشمندان پاسخ به این جواب ها را و  ارتباط آن را  با احساس خوشبختی شهروندان یک جامعه مقایسه کرده و ارتباط مستقیم داشتن trust عمومی را با احساس خوشبختی افراد یک جامعه به اثبات رسانده اند.

فرهنگ خلاقیت

نوآوری پایدار  هم در هر جامعه ایی  اندازه گیری شده است.

 فرهنگ تولید و خلاقیت و آزادی خلاقیت : مثل نوشتن فیلم نامه ، موسیقی ، کتاب و شعر  همه  و همه ، در عرصه ی فرهنگی جای دارند

کشورهایی مثل قطر، عربستان سعودی ، و امارات با داشتن بالاترین ثروت های جهانی ، به بالای نردبان خوشبختی دست نیافته اند.

قطر نمونه ی کشوری است که با  هنر و فرهنگ وارداتی سعی می کند که به بالای نردبان خوشبختی برسد.

در کشوری مثل ایسلند:  هنر و  ارزش های فرهنگی به هویت فردی و نویسندگی  این جامعه یاری رسانده تا جام خوشبختی را از قطر برباید. وقتی در جامعه ایی سقف خودشکوفایی بی حد و مرز باشد به قول آمریکایی ها

Sky’s is the limit.

اون ملت خوشبختی را لمس می کند.

به عنوان یک نمونه در نمودار روبرو تعداد تحقیقات بر اساس هر میلیون نفر در سال 2015 را نشان می دهد.

فساد

در صفحه ی 22 گزارش سازمان ملل ( معیار)  فساد  در جوامع  با این سوال سنجیده شده که :

که آیا فساد را در سراسر کشور خود گسترده می بینید؟  Yes or No

سوال دیگری که از مخاطبان پرسیده می شود این است که آیا فساد در داخل مشاغل کشور شما گسترده است ؟Yes or No

اما در بعضی از کشورها جواب مخاطبان در زمینه ی فساد دولتی به سرقت می رود و چاره ایی برای سازمان ملل باقی نگذاشته است که  معیار آن کشور را تنها بر اساس پاسخ مخاطبان به فساد در کسب و کار استفاده کنند. بر اساس گزارش 2020 فساد 4% در خوشبختی جامعه موثر است.

شروع فساد از عدم تامین نیازهای اولیه است. 

 و  یا به عبارتی دیگر شروع فساد،  اقتصادی است که  مشکلات حل نشده ی بسیار داشته باشد و

حل نشده باقی بماند ولی بعد از نهادینه شدن  میتواند به معزلی فرهنگی تبدیل شود.

 وقتی که نیاز های اولیه و اساسی انسان‌ها  تأمین می‌شود، افراد جامعه  بر پایۀ موازین اخلاقی زندگی می‌كنند.

برای تایید حرفم یک مثال خوبی دارم از یکی از سخنرانی های آقای مصطفی ملکیان

در دهۀ ۱۹۶۰ تعدادی از روان‌شناسان اجتماعی فرانسوی با همكاری يك مؤسسۀ تحقیقاتی بزرگ، در اروپا یك مركز شبانه روزی تاسیس كردند. در این مركز، نوجوانان ۱۲تا ۱۹سال آموزش می‌دیدند و زندگی می‌كردند. مدّت یک سال آزمایش‌های مختلف كمی و كیفی بر روی آنان انجام می شود. و حتی مقدار غذای مصرفی هر دانش آموزی در روز به دقت محاسبه  می شود.

. نتیجه این بود که هر دانش آموز به طور متوسط  ، ۸۰۰گرم غذا می‌خورد. پس از یك سال به تدریج و آگاهانه شایعه می کنند که مرکز شبانه روزی مشکل  اقتصادی دارد و ممكن است غذا جیره‌بندی شود. شش ماه بعد از این شایعه، میزان غذای مصرفی روزانه هر نفر از ۸۰۰گرم به ۱۲۰۰گرم افزایش یافت. هنگامی كه عملاً جیره‌بندی را آغاز كردند، مصرف غذا از ۱۲۰۰گرم به 1500گرم رسید

و در اواخر این دورۀ چهارساله، نوجوانانی بودند كه در شبانه روز بیش از ۵ کیلوگرم غذا می‌خوردند. دلیل افزایش مصرف این بود که نوجوانان آیندۀ خود را مبهم می‌دیدند.دانش آموزانی که

غذای خود را به یکدیگر تعارف می‌كردند و نسبت به یکدیگر رابطه‌ای مبتنی بر نیكوكاری، شفقت و نوعی از خودگذشتگی داشتند بعد از  شایعۀ كمبود غذا  تعارفات، رعایت ادب و رفتارهای مهربانانه، نسبت به هم از دست دادند و اخلاق هر روز کمرنگ تر می شود . این تجربه ی تلخ نشان می دهد که شروع فساد از عدم تامین نیازهای اولیه است.

اگر نیاز های اولیه و اساسی جامعه ایی بر آورده نشود آن ملت نمی تواند به دنبال اخلاق برود .

برای نمونه توجه شما را به نمودار روبه رو جلب می کنم.

فرهنگ برابری زنان ، مردان 

و خوشحال خواهید شد که بدانید که زنان ، که بیش از نیمی از افراد جامعه را تشکیل می دهند   در تراز خوشبختی سنجیده می شوند .حضور زنان و برابر  شناختن جایگاه انسانی زن نقشی بسیار اساسی در میزان خوشبختی یک جامعه دارد.

قطرو امارات به همراه هفت کشور ثروتمند دیگر جهان ، به خاطر همین ضعف به پله ی بالای خوشبختی دست نیافته اند.

به نظر من فرهنگ  تنها ابزاری است که می تواند جامعه را از این نردبان خوشبختی بالا ببرد و یا مانع از پایین رفتن آن  بشود.

 برای نمونه ، نمودار روبرو  حضور زنان در شغل های وزارت را در جهان  در سال 2016 نشان می دهد.

 آزادی و خوشبختی

  خودمختاری و آزادی در انتخاب زندگی رابطه مستقیمی با خوشبختی دارد.

 به عنوان مثال : مطالعه ای  که در 63 کشور انجام شده ثابت می کند   که میزان آزادی های شهروندی،  تاثیری بیشتر از  ثروت ملی و رفاه بر خوشبختی شهروندان دارد.

 بر  اساس داده های سازمان ملل ، این که دولتمردان کشوری ، تا چه میزانی  قادر به تامین احساس  آزادی  شهروندان  باشند،  به همان میزان هم در تعیین    سطح خوشبختی جامعه ی خود موثر خواهند بود که تاثیر این معیار  تا  13%  به ثبت رسیده است.

این آزادی ها در سه سطح مختلف طبقه بندی شده اند. که  ترتیب تاثیر آن بر خوشبختی از قرار زیر است:

  1. انتخاب های مادی روزمره.مثل لباس و ماشین و کار و خانه
  2. آزادی در انتخاب های سیاسی
  3. آزادی در سطح ارزش های فرهنگی که به هویت فردی ارتباط پیدا می کند , جایی که مردم به آسانی ابراز وجود کنند. و خلاقیت های خود را شکوفا کنند.

سخن آخر

به نظر من خوشبختی یک سوپ است که  یکی از مهمترین مواد اصلی تشکیل دهنده ی آن که در بعضی از کشورها مورد بی مهری قرار گرفته فرهنگ است. فرهنگ اعتماد، فرهنگ همکاری های اجتماعی، فرهنگ حمایت اجتماعی، فرهنگ کتابخوانی ، فرهنگ تولید نه فوروارد کردن های میلیونی.

 خوشبختی یک اسم یا فعل نیست ،خوشبختی یک پیوند است . درست مثل تارو پود یک پارچه.

 خوشبختی فرهنگ پاس داشتن محیط  زیست است مثل بوتان مثل کشورهای اسکاندیناوی . خوشبختی ساختن شادی است و باید باور داشته باشیم که خوشبختی یک ایده آل نیست یک واقعیت است ، خوشبختی یک فرهنگ است،.

خوشبختی یک هنر است. 

 خوشبختی یک تمرین ملی است.

اگر این مطلب برای شما مفید بوده است آن را لایک کرده برای دوستان خود بفرستید در یوتیوب نظر داده و کانال ما را سابسکرایب کنید

Like 🙂
3

تفاوت میان فکر و عقیده

مشاهده در یوتیوب:

فکر یعنی فعالیت آگاهانه ی ذهن برای یافتن چیزی.
عقیده به معنی قبول کردن یک فکر است به عنوان یک واقعیت و حقیقت.
این دو واژه بر خلاف اذهان عمومی با هم متفاوت هستند و توجه نکردن به تفاوت آن باعث مشکلات بسیار بزرگی در جهان شده و می شود.

در حقیقت یک فکر موقعی تبدیل به یک عقیده می شود که از قدرت گسستن من از آن فکر بکاهد و هرچه اعتقاد قوی تر باشد گسستن از آن سخت تر می شود.
آزادی، در فعالیت آگاهانه ی فکر است. و یا به زبانی دیگر آزادی، حرکت از فکری به فکری دیگر است .
نه به این معنا که انسان، بی عقیده و بدون ایدئولوژی زندگی کند اما متوقف شدن در یک عقیده و ایدئولوژی و قبول آن به عنوان حقیقت بر ضد واقعیت آزادیست.
فکر باید برای تغییر به فکری دیگر آزاد باشد. آزادی تفکر باعث رشد، روییدن و فراتر رفتن جوامع در جنبه های مختلف انسانی ، فلسفی ، ایدئولوژی ، جامعه شناسی و روانشناسی و علمی شده است.
آزادی در آفریدن یا پذیرفتن یک فکر و یا نفی همان فکر در صورت لزوم است.

آزادی بدون فکرو فلسفه بی معنا و توخالیست. یک انسان بی فکر، یک انسان آزاد نیست، انسانی است که در بند عقیده ای بخصوص اسیر گشته است.
تفکر در شکل دادن به یک فکر تحقق می یابد. این فکر را باید پرستاری کرد، پرورش داد، نیرومند ساخت و گسترد. تفکر یعنی پرواز از یک فکر به فکری دیگرو صاحب فکر نگران نقد شدن فکرش نیست چون وابستگی به فکرش ندارد و می تواند از هر سو به آن نگاه کند و از انتقاد به عنوان سکویی برای تفکرات جدید استفاده نماید.

انسانی که قدرت گسستن از یک فکر را از دست داده است دیگر آزاد نیست. هر چند که برای تسلی خود اشعار حماسی بخواند و برای دیگران از آزادی سخنوری کند.
کسی که تصور کند که صاحب حقیقت مطلق است و به حقیقتی برتر دست یافته ، در واقع زندانی یک عقیده شده است.
عقیده یک وابستگی جدایی ناپذیر می خواهد یک تفکر مسخ شده و برای همین است که عقیده را بدون اضطراب ، درد ، احساس بحران ، و یا حتی فریب خوردگی نمی توان ترک کرد.

کوچکترین تغییر در عقیده و یا انتقاد از معتقد این احساس را در او ایجاد می کند که کوهها به حرکت می افتد و یا زلزله و قیامتی بر پا شده است و زمین و زمان شکاف بر می دارد . این احساسات از آنجایی ناشی می شود که آن فکر و عقیده با من یکی شده است و من دیگر صاحب فکر نخواهم بود بلکه با عقیده ی خود یکی شده ام. هر چه اعتقاد به عقیده محکم تر شنیدن انتقاد از آن دردناک تر است.

این است که یک معتقد تصمیم می گیرد که انتقام درد و عذابش را از منتقد بگیرد.

هر چه معتقد قدرت بیشتری داشته باشد حساسیت بیشتری به انتقاد نشان می دهد. آنهایی که از قدرت کمتری برخوردار هستند با نادیده گرفتن فرد، پرخاش کردن، و لعن و نفرین کردن انتقام می گیرند اما هرچه قوی تر باشند و در موضع قدرت از زور ، فشار، زندانی کردن ،شکنجه و یا حتی کشتن منتقد درد خود را آرام میکنند و این امر را بدیهی و عادی می دانند و خود را صاحب حق می نامند. و این همه آزادی را زیر سوال می برد.
داستان گالیله یکی از داستانهای عبرت آموز در پافشاری کورکورانه به پای یک عقیده است
در سال ۱۶۱۰ انتشار یافته‌های علمی وی در تأیید نظر کوپرنیک مبنی بر ثابت نبودن زمین و گردش آن به دور خورشید باعث شد تا وی از سوی کلیسا مورد بازجویی و تفتیش عقاید قرار گیرد. این نظریه با نظریات ارسطو‌ی یونانی که کلیسا حامی‌اش بود همخوانی نداشت. کلیسا این مرد را در انتخاب یکی از راه‌های سوختن در آتش یا امضای توبه نامه‌ای به این مضمون آزاد گذاشت:
در هفتادمین سال زندگی‌ام در مقابل شما اربابان دین و دنیا به زانو درآمده‌ام و در حالی که کتاب مقدس را در آغوش می‌فشارم اعلام می‌کنم که ادعایم مبنی بر چرخش زمین به گرد خورشید ناشی از مستی بوده و سراسر اشتباه و دروغ است.
او این توبه نامهٔ وهن آمیز را امضا کرد و شش سال بعد هم رسماً از دانشگاه و تدریس علم نجوم اخراج شد و تا سال‌ها بعد مجبور بود مرتباً جهت اعلام وفاداری خود به نظریهٔ مرکزیت زمین در کلیسا حضور یابد.
اگر امروز ما باور به گردش زمین به دور خورشید داریم به این خاطر است که فردی شجاعانه یک عقیده را با تفکر و تحقیق به پرسش کشیده ، و به حقیقتی بالاتر و بهتر دست یافته است.

وقتی عقیده با فرد یکی شود وجود فرد در وجود عقیده عینیت پیدا می کند و دیگر نمی تواند از آن جدا شود و قدرت آزاد شدن از آن را ندارد.

برای همین است که همه ی دینها ادعا می کنند که ایدئولوژی ما حقیقت محض است و آزادی فقط در حقیقت ماست و نه از حقیقت ما به حقیقتی دیگر. ورای حقیقت ما نه آزادی وجود دارد ونه حقیقتی بهتر. زیرا اگر آزادی وجود داشته باشد پس باید آزادی از یک فکر به فکری دیگر هم وجود داشته باشد. آزادی تا جایی وجود دارد که هر کسی به حقیقت ما برسد اما برای فراتر از آن آزادی وجود نخواهد داشت.

آیا یک حقیقت دینی اجازه می دهد که از حقیقت دینی آنها سوال شود؟ شاید برای همین است که معتقدان به یک عقیده و یا دین برای گریز از عذاب مشکلات ایجاد شده از عقیده اشان در صدد اصلاح دین خود بر می آیند و هر روز به آن شاخ و برگ های بیشتری می دهند و شاخه های متعددی از یک دین ساخته می شود.

این همه برای این نیست که انسانها نمی توانند صاحب عقیده باشند اما حکومت هایی که عقیدتی هستند امکانی برای نقد شدن به افراد آن جامعه نخواهند داد هر حقیقتی باید آزادی آن را داشته باشد که از عقیده به فکر استحاله کند. زیربنای داشتن صلح جهانی، داشتن افکار آزاد و اندیشه های نو آور است که باعث رشد و حفظ انسان، جهان و زمین می شود. اگر به بقای زمین و موجودات روی آن اهمیت می دهیم باید در راه آزادی فکر به یکدیگر یاری برسانیم.

برگرفته از مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند منوچهر جمالی https://jamali.info

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
3

قوانین حکمرانی

ترجمه فرشته فراهانی

مشاهده در یوتیوب

آیا آرزوی حکمرانی را در سر نپرورانده ای؟
آیا در کشورت مشکلاتی می بینی و برای آنها راه حل هایی داری؟
اگر قدرت در دستان تو بود، چه کارها که نمی کردی؟
جای درستی آمده ای. این ویدیو برای توست!
اینجا راه حل خود را پیدا خواهی کرد.
ولی قبل از شروع این ویدیو، درباره ی “قدرت سیاسی” از خودت بپرس که چرا حکمرانان اوضاع را به شفافی تو نمی بینند؟!
چرا این گونه خودخواهانه و کوته نظرانه عمل می کنند؟!
آیا آنها “این قدرتمند ترین” افراد دنیا، احمق هستند؟
یا مشکل در جایی دیگر است؟

تاج قدرت از دور قادر متعال به نظر می رسد، ولی حقیقت غیر از این است.
تاج قدرت را بر سر بگذار و آن تو را نابود خواهد کرد.
یا این فرض را قبول کن و یا از همین جا برگرد قبل از این که ما درباره ی “قوانین حکمرانی” حرف بزنیم.
صرف نظر از این که یک حکمران چقدر باهوش باشد، نمی تواند به تنهایی حکومت کند.
یک شاه نمی تواند یک تنه جاده بسازد، قانون اعمال کند و از تمامیت ارضی سرزمین دفاع کند.
قدرت یک حکمران در زحمات او نیست. بلکه در تسخیر زحمت دیگران در ازای پرداخت از خزانه مملکت است.
یک پادشاه سپاه لازم دارد، و کسی که آن را بگرداند.
خزانه لازم دارد، و کسی که آن را جمع آوری کند.
قانون لازم دارد، و کسی که آن را اعمال کند.
افراد کلیدی بسیاری لازم دارید تا چرخ های جامعه را بچرخانند، “کلیدهای قدرت” تو هستند، برای پادشاهی.
اگر کلیدهای تو دستوراتت را اجرا نکنند، تمامی اصلاحات و تغییراتی که در سر داری تنها رویاهای مغز تو هستند.
در حکومت های دیکتاتوری که “قدرت” اصل است تعداد کلیدها کم است.
شاید در حد چند ده نفر سردار، مجری، و رهبران محلی.
فقط با در دست داشتن آن ها قدرت در دست توست.
ولی فراموش نکن که به محض ناخشنود کردنشان، آنها تو را جایگزین خواهند کرد.
همه ی حکومت ها صرف نظر از دیکتاتوری یا دموکراسی در این طیف قرار می گیرند که در حکمرانانی آنان تعداد کمی کلید لازم است یا زیاد.

این بنیاد قدرت دلیل اختلاف کشورها است.

ولی با این حال چه با تعداد کلید های کم، و چه بسیار قوانین حکمرانی فرقی نمی کنند.

قانون اول:
کلید های قدرت را به سمت خود بکش.
با داشتن آن ها تو قدرت داری و بدون آن ها شما هیچ هستی.
به همین سادگی

حال برای حفظ این کلیدها باید به قانون دوم توجه کنی.

قانون دوم:
کنترل خزانه را به دست خود بگیرید.
باید اطمینان حاصل کنید که خزانه جمع آوری و به سمت شما هدایت می شود.
این که دریابید که چگونه خزانه را جمع و بین کلید هایتان پخش کنید، تنها وظیفه ی شما به عنوان حکمران است.

حال شما “دیکتاتور خوش قلب” ممکن است که بخواهید به شهروندان خود محبت کنید
ولی خزانه ی شما محدود است و مملکت شما مقدار معینی، سرمایه تولید می کند.
آگاه باشید ، که هر ذره ایی که خرج شهروندان کنید همان اندازه از خرج کردن برای کلید ها و در نتیجه از وفاداری کلید ها کم گذاشته اید.
پس انجام کار صحیح و خرج کردن از خزانه بین شهروندان دست اندازیست، برای رقیبان شما در قدرت.
خزانه ایی که خرج جاده ، دانشگاه و بیمارستان بشود ، خزانه ایی است که رقیب شما قول آن را در قبال تغییر موضع به کلیدهای شما می تواند بدهد.
دیکتاتور خوش قلب آزاد است که خرج شهروندان کند ولی کلیدها از حق خود نمی گذرند. حتی اگر شما می توانستید کلیدهایی فرشته صفت و وفادار دور خود جمع کنید آنان هم به نوبه ی خود مشکل شما را در سطح پایین تر دارند.
کلید بودن، خودش قدرتمند بودن است.
آنها هم باید نگران رقیبان خود از بالا و پایین باشند.
پس، از سهمی که از خزانه دریافت میکنند، باید برای اثبات قدرت کلیدی خود استفاده کنند.
بعضی از کلیدهای وفادار ممکن است که در کنار شما بمانند
ولی کلیدهای باهوش همیشه تعادل قدرت را در نظر می گیرند و هر لحظه آماده ی پرش به سمت دیگر هستند.
در کشورهایی که کلیدها محدود هستند، پاداشها کلان تر هستند و اگر خشونت حاکم شود، خشن ترین ها جذب می شوند و فرشته هایی که کارهای خوب می کردند قدرت را به شیاطین خواهند باخت.
پس تا جایی که می توانی وفاداری بخر چون در هر سازمان دیکتاتوری وفاداری همه چیز است.

دیکتاتوری این است:
پادشاهی که نیاز به کلید هایی دارد که خزانه را پر کنند،
خزانه ای که خرج وفاداری کلید ها شود

این اصل قدرت پایدار است و بقیه همه فرع است.

حال یک پادشاه با تعداد کلیدهای زیاد، مشکلاتی دارد. نه تنها هزینه های آنها، بلکه تعادل برقرار کردن بین نیازهای آنها و رقیبانشان بسیار سخت و پیچیده است.
هر چه شبکه ی مالی و روابط بین آنان پیچیده تر باشد، گرداندن قدرت برای رقبا راحت تر است.
هر چه تعداد کلیدهای یک حاکم بیشتر باشد، طول مدت حکمرانی او کوتاه تر است.
این ما را به قانون سوم حکمرانی می رساند.

قانون سوم:
کلیدها را تا حد امکان کم کن.
اگر نیاز به یک کلید و یا مهارت او در محفل شما کم شد باید از شرش خلاص شوید.
به همین دلیل همیشه بعد از یک کودتای موفق، یک دیکتاتور، اکثر کسانی که او را در رسیدن به قدرت کمک کرده اند را سر به نیست می کند.
و با بسیاری از کلیدهای دیکتاتور سابق هم دست می شود. این کار در ظاهر ایده ی بسیار بدی به نظر می رسد، چرا هم قطاران انقلابی خود را ترک کنید، و آیا کلیدهای دیکتاتور سابق برای شما خطرناک نیستند؟
ولی در نظر داشته باشید که کلیدهای رسیدن به قدرت با کلیدهای حفظ قدرت بسیار متفاوتند. نگه داشتن کسی که در گذشته حیاتی بوده است ولی امروز کمکی به حفظ قدرت شما نمی کند، مثل خرج کردن خزانه برای شهروندان، یک دور ریختن خزانه است.
بنا به تعریف ، یک دیکتاتور که کودتای خود را به انجام میرساند، به کلیدهای سابق که تغییر موضع داده اند، وعده ی بیشتری از خزانه داده است.
حجم خزانه و یا درآمد خزانه که عوض نشده ؟
پس آن را باید بین افراد کمتری تقسیم کند.
دیکتاتوری که کلیدهای درست را جذب می کند، خزانه را کنترل می کند، هزینه های اضافی را کم می کند، و کلیدهای غیر الزامی را حذف میکند، حکومتی طولانی خواهد داشت.

با دیدن این قوانین ممکن است که شما هیجان زده شوید و فکر کنید چه خوب است که برای نفع خودتان و دوستانتان کشوری را کنترل کنید
و یا در مقابل ممکن است که خسته شده باشید، و با دیدن این سختی ها برای رهایی به دموکراسی روی بیاورید.

پس بیایید دموکراسی یا حکمرانی “به عنوان نماینده” را بررسی کنیم.
دوباره شما آرزوهایی اتوپیایی دارید.
ولی هیچ کس نمی تواند به تنهایی حکمرانی کند.
و این در دموکراسی دو چندان است.
رئیس جمهورها و نخست وزیرها باید با نمایندگان مجلس مذاکره کنند و برعکس.
و همه ی آنها کلیدهای خودشان را دارند که حمایتشان کنند.
در یک دموکراسی خوب طراحی شده، قدرت بین خیلی ها پخش شده و با “زور” قابل گرفتن نیست و تنها با “گفتگو” قابل چرخاندن است.
بدین معنا که شما باید هزاران یا میلیون ها شهروند را متقاعد کنید که حتی اگر شما را دوست ندارند، حداقل در روز انتخابات شما را به رقیبتان ترجیح بدهند.
با این همه رای دهنده و در این سیستم خرد شده ی قدرت برای دیکتاتور غیر ممکن است که به این شکل وفاداری بدست آورد.
به شهروندان به عنوان افراد با نیازهای فردی نگاه نکنید. بلکه آنها را به صورت بلوک هایی تصور کنید. سرمایه داران، کارگران ، کشاورزان، سالمندان ، و امثال آنها.
شما می توانید به هر بلوکی به صورت کلی پاداش بدهید.
پیچیدگی سیستم های قانونی و مالیاتی در دموکراسی تصادفی نیستند. بلکه پاداش هایی هستند به بلوک هایی که کمک می کنند نمایندگان به قدرت برسند.
و در قدرت بمانند.

برای مثال: سوبسید به کشاورزان هیچ ربطی به تغذیه ی یک کشور ندارد، بلکه فقط بسته به این است که بلوک کشاورزان تا چقدر برای به قدرت رسیدن اهمیت دارد.
در کشورهایی که رای کشاورزان کمکی به تغییر قدرت نمی کنند، سوبسید کشاورزی وجود ندارد، یا اگر رای بلوکی مانند نوجوانان شمرده نمی شود، نیاز به پاداش دادن به آنها نیست. حتی اگر تعدادشان هم زیاد باشد، آنان در گردش قدرت سهمی ندارند.
این خبر خوبی برای شما است.
یک بلوک کمتر برای پاداش دادن.
اگر شما مایل به حکمرانی طولانی تر هستید، قانون سوم، رفیق شماست،
چه در دموکراسی و چه در دیکتاتوری.
شما نمی توانید آنها یی که به شما رای نمی دهند را حذف کنید، ولی می توانید کارهای بسیار دیگری انجام دهید.
وقتی که به قدرت رسیدید ، کاری کنید که رای دادن برای بلوک های کلیدی طرفدار شما راحت تر، و برای بقیه سخت تر بشود.
سیستم رای گیری پایه ریزی کنید، که تعداد بلوک ها به نفع شما تمام بشود و یا مرزهای حوزه های انتخاباتی را طوری بکشید که به نفع شما باشد. و احزابی را حمایت کنید که به نفع شما رای بدهند .
با ترکیب کارهای بالا حتی می توانید قدرت بهتر و دائمی تری برای خود بدست آورید.
وقتی محبوبیت شما در پایین ترین سطح، و احتمال انتخاب مجدد شما در بالاترین حد باشد شما موفق شده اید.

فکر کردن درباره ی شهروندان کافی است،

حتی در دموکراسی هم تعداد کلیدهای بانفوذ بسیاری وجود دارند که شما به پولشان، نفوذشان یا لطفشان برای قدرت خود نیاز دارید.
گرچه مانند دیکتاتوری نمی توانید مستقیم از خزانه به آنها بپردازید ولی با ایجاد لابی برای سرمایه گذاری آنها، یا تصویب قوانینی که آنها نوشته اند، و یا دادن امتیازهای مختلف به آنها مزیت بدهید
نه با فرغونی پر از طلا، بلکه با قراردادهایی به نفع سرمایه گذاری آنها.
شما به عنوان حاکم باید جاده، و ساختمان بسازید چون هیچ کس به تنهایی حکومت نمی کند.
شما می توانید اخلاقی رفتار کنید و کلیدهای قدرت را نادیده بگیرید ولی باید به جنگ کسانی بروید که کلیدها را نادیده نمی گیرند، فساد یک جرم نیست، بلکه یک ابزار قدرت است،
چه در دموکراسی و چه در دیکتاتوری پس لطف ها را بپذیر و کلیدها را به سمت خود بکش واین گونه به قدرت خواهی رسید.
برای کسانی که قانون حکمرانی را نمی فهمند، اعمال حکمران متناقض و احمقانه به نظر می رسد.
در خلوت به صنایعی کمک کن که در افکار عمومی با آنها می جنگی
و یا قانونی تصویب کن که به ضرر بلوکی که به تو رای داده اند می شود.
شغل شما داشتن یک حکمرانی قابل فهم نیست
بلکه ایجاد تعادل قدرت بین کلید هایتان از کوچک تا بزرگ است.
این رمز، در قدرت ماندن شما است.

حال با دیدن این همه دردسر برای دموکراسی ممکن است فکر کنید با نگاه به قانون سوم چرا از تمام بلوک سازی ها و تبادل لطف صرف نظر نکنید و فقط با رشوه دادن به سپاه ، قدرت را در دست نگیرید؟

اینجا باید برای شما مالیات و شورش را توضیح بدهم.

شما باید قانون دوم و چگونگی دخل و خرج خزانه برای حفظ کشور را درک کنید.
اگر نرخ مالیات و تعداد کلیدهایی که حکمران نیاز دارد را در نمودار بیاوریم، نسبتی که خواهیم دید این است که هرچه دموکراسی یک کشور بیشتر باشد نرخ مالیات آن کمتر است.

اگر شما طبقه ی متوسط در کشوری دموکراتیک باشید ممکن است ایده مالیات کم برایتان خنده دار به نظر بیاید،
ولی همشهریان شما که درآمد کافی ندارند، مالیات نمی پردازند، یا حتی مزایایی هم می گیرند.
دیکتاتور به جای کاغذ بازی های مالیاتی یک دفعه مالیات را از سرمایه دار می گیرد ویا با زور تولید تولیدکنندگان را به قیمت کم خریداری و به قیمت آزاد می فروشد و اختلاف را در جیب خود می گذارد.
اینها موارد پنهانی هستند که میانگین مالیات دیکتاتوری را بالا می برند.

ولی چرا حکمرانان در دموکراسی از درآمد خود می زنند؟
چون کم کردن مالیات باعث خشنودی مردم می شود ولی دیکتاتور نیازی به خشنود کردن مردم ندارد!
پس می تواند یک سهم بزرگ از شهروندان ضعیف خود بگیرد و به کلیدهای خود بدهد.
ولی درصد کمتر مالیات در دموکراسی به معنی درآمد کم حکمرانان آن نیست.
حکمرانان در دموکراسی با رونق تولید بیشتر شهروندان ، این اختلاف را جبران می کنند
برای همین است که آنها به شهروندان تحصیل کرده تر، آزادتر و تولید کننده تر راغب هستند و دانشگاه و بیمارستان و جاده می سازند.
و آزادی عطا می کنند
نه برای خوش قلبی، بلکه برای افزایش تولید شهروندان که باعث افزایش خزانه برای حکمران و کلیدهایش می شود
حتی با نرخ مالیات پایین تر، زندگی در دموکراسی بسیار بهتر از دیکتاتوری است، نه به این دلیل که نمایندگان در دموکراسی مردم بهتری هستند بلکه چون نیازهای آنها با نیازهای افراد بیشتری از جامعه هم راستا است.
همان چیزهایی که باعث تولید گری شهروندان می شوند، زندگیشان را هم بهبود می بخشد نمایندگان می خواهند که همه تولید کننده باشند پس برای همه بزرگراه می سازند.
بدترین دیکتاتورها آنهایی هستند که منافع آنها با منافع تعداد کمتری از شهروندان هم راستا باشد و تعداد کمتری کلید قدرت داشته باشند.

این توضیح می دهد که بدترین دیکتاتورها یک چیز مشترک دارند :
طلا ، نفت ، الماس و یا چیزی شبیه به این ها.
اگر سرمایه ی ملی کشوری از زمین استخراج شود آن کشور جای خوبی برای زندگی کردن نیست!
چون معدن طلا را می توان با برده هم استخراج کرد و خزانه را پر نمود.
در مورد نفت سخت تر است ولی خوشبختانه کشورهای خارجی می توانند بدون دخالت شهروندان آن را استخراج کنند ، و چون شهروندان در خارج از این حلقه هستند به راحتی می توان نیازهای آنان را نادیده گرفت.
حکمران به منافع خود می رسد و کلیدها وفادار باقی می مانند.

در دنیایی زندگی می کنیم که در آن یا بهترین دموکراسی ها پایدار هستند یا بدترین دیکتاتوری ها.
و بین این دو حد دره ی انقلاب است.
دیکتاتوری های پولدار فقط دو جاده می سازند
یکی از معادن به بنادر و یکی از قصر به فرودگاه
و مردم ساکت هستند نه برای این که همه چیز خوب است
و نه چون می ترسند
بلکه حقیقت تلخ این است که، مردم بی سواد ، گرسنه، و بدون ارتباط، نمی توانند انقلابیون خوبی باشند.

حال یک دیکتاتور میانه رو و بدون منابع طبیعی را تصور کنید
او باید سهم بزرگی از سرمایه ی فقرا ، کارگران و کشاورزان بگیرد ، پس فقط دو جاده کفایت نمی کند و او باید کمی جاده بسازد، کمی زندگی راحت برای شهروندان فراهم کند ،کمی امکان تحصیل دادن ، کمی ثروت دادن و کمی آزادی دادن ،
ولی این کمی ها احتمال شورش را زیاد می کند.

این را قبول کنید که تصویر حمله ی مردم به دروازه های قصر و سرنگون کردن دیکتاتور یک افسانه است ،
اگر شما یک دیکتاتور متوسط هستید مردم به قصر حمله کرده اند چون سپاه به آنها مجوز داده است.
چون شما کنترل و وفاداری کلیدهای خود را از دست داده اید و وقت جایگزین شدن شما است ،
به همین دلیل بعد از یک شورش عمومی در یک دیکتاتوری متوسط حکمران جدید اگر بدتر از حکمران سابق نباشد مانند او خواهد بود.
مردم شاه را جایگزین نکرده اند بلکه محفل با اجازه دادن به انقلاب مردم او را جایگزین کرده است.

کاری که یک دیکتاتور خوش قلب می خواهد انجام دهد آن است که از این دره عبور کند.

اگر درآمد را از کلیدهای قدرت بگیرید، مردم شورش خواهند کرد
که اغلب به حکمرانی خشن تر با احتمال کمتر برای ساخت جاده ختم می شود.

از سوی دیگر دموکراسی ها پایدار هستند نه برای آن که تعداد کلیدها زیاد است و رقابت برای ساختن دیکتاتوری غیر ممکن ،
بلکه انقلاب باعث نابودی چرخ سرمایه ایی می شود که، آنان به دنبالش هستند .
بعلاوه آنهایی که در دموکراسی به روی کار آمدن دیکتاتور کمک کنند می دانند که او به محض رسیدن به قدرت، آنها را حذف خواهد کرد.
این تعریف یک کودتا است.
پس کلیدها باید احتمال مرگ و زندگی را سبک سنگین کنند در مقابل قرار گرفتن در سمت اشتباه دیکتاتوری که به او کمک کرده اند.
در یک دموکراسی پایدار این قمار بزرگی است.
شاید پولدار بشوید ولی به احتمال زیاد ازبین خواهید رفت و زندگی را برای همه سخت خواهید کرد.
ریاضیات می گوید که نکن .
در سمت درست یک دیکتاتور بودن یعنی داشتن منابعی که دیگران ندارند مانند بهزیستی ، تحصیل و سرمایه و دیگر مزایا
این باعث می شود که رقابت برای قدرت سخت شود ولی در دموکراسی اکثر مردم این مزایا را دارند. پس ریسک برای چه ؟
بنابراین هر چه بیشتر سرمایه ی ملی از تولید شهروندان ایجاد شود قدرت بیشتر پخش می شود و حکمران مجبور به بهبود زندگی آنان .

حال اگر یک دموکراسی پایدار فقیر شود
و یا اگر منابع طبیعی جدیدی کشف شود که تولید گری شهروندان را تحت الشعاع قرار دهد چه اتفاقی می افتد؟

احتمالات به هم می خورد و امکان این که یک گروه کوچک قدرت را بدست بگیرد بالا می رود.
چون اگر کیفیت زندگی کنونی بد باشد، یا سرمایه ربطی به شهروندان نداشته باشد،
کودتا به خطرش می ارزد.
اگر دموکراسی ها سرنگون شوند معمولا بخاطر یکی از این دلایل است.

این قوانین نه تنها شرح می دهد که چرا بعضی از حکمرانان رئوف و بعضی خشن هستند بلکه همه چیز درباره ی سیاست از جنگ تا کمک به دیگر کشورها و خانواده های قدرت و همچنین فساد را روشن می کند.

ولی شما حکمران فرضی ممکن است حالتان از این دنیای سیاست بهم خورده باشد و تصمیم بگیرید که از همه ی این ها گذر کنید
ولی غیر ممکن است .
چون حکمرانی اشکال مختلفی دارد از شاه و نخست وزیر گرفته تا شهردار و رئیس اداره . این قانون ها به همه ی آنها قابل بسط است و عملکردشان را توضیح می دهد شما نمی توانید از ساختار قدرت فرار کنید .
شما فقط می توانید از فهم آن فرار کنید.
اگر شما به دنبال تغییر هستید باید به قانون صفرم توجه کنید.
بدون قدرت هیچ چیزی را نمی توانید تغییر دهید .
شما ممکن است که از این قوانین خوشتان نیاید ولی چه کسی بهتر از شما برای حکمرانی.
و چه کسی می داند شاید شما متفاوت عمل کردید!
این ویدیو براساس کتاب هند بوک دیکتاتور نوشته ی بوریس بونو تهیه شده است.

اگر از این ویدیو خوشتان آمده آن را لایک کرده وکانال ما را سابسکرایب کرده و برای دوستانتان بفرستید.

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
1

خوشبختی در ایران باستان

مشاهده در یوتیوب:

سُرنا را از سر گشادش نمی توان نواخت. این شیوه که ما سکولاریته را میخواهیم، نواختن سرنا از سر گشادش است.

فردا هم این سکولاریته ، شبه سکولاریته از آب در خواهد آمد. البته همه چیزهایمان تا کنون شبه چیزها از آب درآمده است. ما مشروطه خواستیم، ولی شبه مشروطه شد. به فکر جمهوری افتادیم، ولی سرانجام، شبه جمهوری شد. دل به آزادی بستیم، ولی شبه آزادی گیرمان آمد. رفراندم خواستیم، ولی شبه رفراندم گردید.
چرا هر چه ما می خواهیم ، شـبه آن را می یابـیـم؟
چون همه چیزها را از روی تقلید می خواهیم، و از روی اندیشه ایی که ازبُن خرد و ژرفای وجود خودمان جوشیده باشد نمی خواهیم. اصالت خواستن آنست که ما از خود، بخواهیم. نه آنکه چیزی را که دیگران دارند بخواهیم ، چون آنها خواسته اند. خواستن ما نیز، شبه خواستن، یا چیزی شبیه آن است. چون عقل گرائی ما، شبه عقل گرائی است. چون عقل ما هم شـبه عـقـل است. امروز هم به دنبال شبه سکولاریته میرویم.
سکولاریته، هنگامی شبه سکولاریته نخواهد شد، که یک فرهنگ یا یک شیوه تفکر بنیادی، و یا یک تفکر فلسفی، از خرد خود ما جوشیده باشد. سکولاریته را نباید از غرب، قرض کرد، بلکه باید از نهاد و دل و روان عوام خودمان بجوشد.
سکولاریته به معنی “زیستن ِزمانی” ، و لائیسیته به معنی “زندگی طبیعی و غیر روحانی” است.
فقط باید این حقیقت در رگ خفته عوام، بیدار شود.
حال این عوام یا layman کیست؟
در وجود همه ی ما، عوام وجود دارد، هر چند خود را از خواص و روشنفکران بدانیم.
آنانکه خود را از خواص میشمارند، می کوشند که طبق عقل زندگی کنند و بدین سان، خود را فراسوی زمان فرض می کنند.
هر مفهوم انتزاعی یا تجریدی، بـُریده از زمان، و فراسوی زمان است. عقل، چه در ادیان نوری، و چه در مکاتب فلسفی، در پی جستجوی میزانهای ثابت و فرا زمانی است. تا همه اعمال و حرکات و اقدامات را با آن بسنجد و بپذیرد یا رد کند.
از اینجاست که تفاوت بین پسندیدن و خواست عاقلانه ظاهر می گردد .
عـوام بنا بر پسند، زندگی میکند و به ندرت در بستر خواست عقلش عمل می کند. پسندیدن با روان بودن زندگی کاردارد. بنابر پسند زیستن یعنی، پذیرفتن چیزهایی که از تن و روان و ضمیر و طبع انسان باهم، بطور خودجوش، برخاسته. پسندیدن با نیازی کاردارد که نا آگاهانه ازکـُل وجود انسان و معدن جان برمی خیزد.
عوام بودن، بطور کلی، رغبت فراوان به زندگی در گذر زمان داشتن است.
با دور شدن از این پسند، به “زندگی آزاری” و یا “ضد زندگی” نزدیک می شویم.
ادیان، زندگی در زمان را که “زمان فانی” باشد، کمتر بها می دادند. این بود که موبدان زرتشتی، مردمان عادی را زمانیان می خواندند، که واژه ای همانند « لائیک layman» هست، که لائیسیته از آن برخاسته است.
مردمان روزگار، که عوام یا زمانیان باشند، بر بنیاد طبیعتِ زندگی، علاقه به زندگی در روند زمان دارند و دلشان به زندگی در زمان بند است.
هزاره ها است که کوشیده اند دل این عوام را، از آسایش و راحتی و خوشیِ زمان بکنند و او را به فراسوی جهان و آخرت و رستگاری در ملکوت بفریبند. به همین علت در بسیاری از ادیان مختلف خوش زیستی در زمان، یک عمل حیوانی است و انسان، با لذت بردن از این خوشی ها، حیوانی بیشعور و پست و گمراه می گردد .
زندگیِ زمانی همان زندگیِ سکولار، و زندگیِ حیوانی همان زندگیِ عوام یا لائیک است .
حکومتِ دینی از هر نوع، حکومتِ خواص بر حیوانها است. ایجاد نفرت و بیزاری و حقارت از زندگی در گیتی، بنیادِ کار علمای دین در ادیان مختلف گشته است.
در ایرانِ باستانِ قبل از زرتشت، مفهوم “گشتن”، به معنای رقصیدن و دوباره زنده شدن و شفا یافتن و خوش گذشتن از کجا سرچشمه گرفته است؟
تضاد سیمرغیان که همان خرم دینان و مزدکیان باشند، با زرتشتیان، در دو گونه ی ارزشی بود که به زمان و تصویر خدایان زمان میدادند. اهورامزدای زرتشتیان، خدای فراسوی زمان بود، و زمان را، فراسوی گوهر خود می آفرید. به عبارت دیگر، گوهر اهورامزدا، بی زمان و “ناگذرا” بود.
ولی چنانچه در تقویم ایران، میتوان به آشکارا دید، خدایان ایران باستان همه بدون استثنا، خدایان زمان بوده اند. این نام خدایان نیست که به هر روز داده اند، بلکه این خود خدا هست که هرروز در روز دیگر، خدایی دیگر می شد. خدا ی فروردین، خدای گشتن و تحول و یا همان فروّهر(fravahr) بود.
در فرهنگ سیمرغیان و خرمدینان “خدا” فراسوی زمان نـبـود. بُن گیتی، هر روز، تحول می یافت، و خدایی دیگر می گشت. هر روز داستانی دیگر و موسیقی دیگر. هر روز، شاخی دیگر و گلی تازه بر درخت زمان. و زندگی شکفته می گشت. زمان، میبالید و فرازمی یافت.
هر روز، روز خدایی بود، و فردا، این خدا ، فانی نمی شد، بلکه خدایی دیگر میگشت. و چون زاده شدن، جشن بود ، هر روز، خدایی تازه زاده میشد و جشنی تازه و رقصی تازه باید برپا می گردید. زمان، جشن مداوم بود .
اهورا مزدا، زمان را که همیشه می گشت، ولی در گشتن هایش به هم پیوسته بود، از هم پاره پاره کرد. و دیگر، خدا، هر روز، خدایی دیگر نمی گشت. بدینسان، همه برهه های زمان، اصالت خود را از دست دادند. همه جانها، از هم پاره شدند، و طبعا، دیگر اصالت، از یکی به دیگری، انتقال نمی یافت و دست بدست نمی رفت، و آفریننده ، برابر با آفریده نبود .
با بریده شدن زمان، همه جانها، همه انسانها، همه چیزها، اصالت، یعنی نیروی ازخود شدن و از خود بودن و از خود روشن شدن را از دست دادند. همه عقیم و نازا شدند،
و طبعا همه، تابع و مخلوق و مطیع شدند.
با این گسستن روند زمان، همه چیزها و جانها و انسانها، مشتاق تابعیت و اطاعت از اصل آفریننده ای فراسوی وجود خود گردیدند. همه نیاز به غایت و معنا و حقیقت پیدا کردند، چون زندگیشان، “مزه” یا اصالت خود را ازدست داده بود .
فرهنگ، نیروی آفرینندگی و یا از خود روشن شدن و خود شکوفایی است .
خود بودن، و با فرهنگ بودن برانگیخته شدن به آفرینندگیِ خود است .
در فرهنگِ ایرانِ باستان، کلِ جهان، یا کلِ چیزها در پیوستگی با هم، “خدا” نامیده میشد.
خدا، خالقِ کلِ جهان نبود، بلکه کلِ جهان، خدا بود .
پسند بودن و نقدِ خواستنِ مزه یا حقیقت و شادیِ زندگی درگیتی وقتی متزلزل و منتفی می گردد که رغبت به زندگی، خدای زمانمند و جشن و روزها کم شود و یا از بین برود.
برای همین هم ادیان شروع به ساختن دوزخ کردند.
برای ایجاد رغبت به ایمان به آخرت و جنت و فردا، باید دنیا را مرتبا، تبدیل به دوزخ و جهنم کرد. برای این کار، باید از اصل “خود رسی” به اصل “هرگز نارسی” متحول گردد . اصلی که در آن انسان همیشه خود را گناهکار می داند همیشه باید به کشیش اعتراف کند و یا در معابد به توبه بنشیند و هیچگاه حتی امید به بخشیده شدن نداشته باشد و همیشه گناهکار بماند، زندگی نکند و زندگی نبخشد. خود را بیازارد و حتی دیگران را ارشاد کند و به توبه فرا خواند.

برگرفته از سکولاریته منوچهر جمالی https://jamali.info/

دانلود فایل کم حجم:

Like 🙂
2

جهان پس از ویروس کرونا

یوال نوح هراری
این طوفان خواهد گذشت، اما انتخاب امروزمان ممکن است زندگی‌مان را برای همیشه تغییر دهد.

این روزها، بشر درگیر بحرانی جهانی است که شاید بزرگ‌ترین بحران نسل ما باشد. تصمیماتی که مردم و دولت‌ها در هفته‌های آتی خواهند گرفت برای سال‌ها جهان را تغییر خواهد داد. آن تصمیمات نه فقط بهداشت که اقتصاد، سیاست و فرهنگ‌مان را هم دگرگون خواهند کرد. ما باید به سرعت و با قاطعیت تصمیم بگیریم. همچنین باید اثرات دراز‌مدت تصمیم امروز‌مان را در نظر بگیریم. در تصمیم گیریها افزون بر ملاحظه‌ی اثرات کوتاه‌مدت، باید به فکر جهانی باشیم که بعد از گذشت این طوفان سر بر خواهد آورد و در آن خواهیم زیست. بله طوفان خواهد گذشت، بشر باقی خواهد ماند، اکثریت ما زنده خواهیم ماند، ولی در دنیای دیگری خواهیم زیست.
بسیاری از راهکارهای اضطراری کوتاه‌مدت برای یک عمر استمرار خواهند یافت. این خصیصه‌ی اضطرار است. آن راهکارها پروسه‌ها ی تاریخی را سرعت می‌بخشند. تصمیماتی که در شرایط عادی سال‌ها سنجش و تحقیق می‌طلبند، در ساعتی به اجرا در می‌آیند. فناوری‌‌های تکامل‌نیافته، یا حتی خطرناک، تحت فشار به خدمت گرفته می‌شوند؛ زیرا، خطر تعلل و اتلاف زمان بیشتر است. همه کشورها همچون موشی آزمایشگاهی در آزمایشی اجتماعی با مقیاسی بزرگ وارد می شوند. چه خواهد شد اگر همه دور کاری (کار از خانه) کنند و فقط از دور با هم تماس بگیرند؟ چه خواهد شد اگر کل مدارس و دانشگاه‌ها آنلاین شوند؟ در شرایط معمولی دولت‌ها، شرکت‌ها و بردهای تحصیلی هیچ وقت تن به این آزمایش نخواهند داد. ولی شرایط حاضر عادی نیست.
در این شرایط بحرانی، ما میان دو تصمیم بزرگ قرار گرفته‌ایم؛ نخست، میان نظارت دولت بر مردم و حقوق شهروندی و دوم بین انزوای ملی و همبستگی جهانی.


زیر پوست نظارت
برای متوقف کردن همه‌گیری، تمامی مردم باید دستورالعمل‌های خاصی را رعایت کنند. برای دستیابی به این هدف دو راه هست. یکی، نظارت دولت بر مردم و مجازات کسانی است که قوانین را نقض می‌کنند. امروزه، برای نخستین بار در تاریخ بشر، فناوری امکان نظارت بر همه‌ی افراد را فراهم کرده است. پنجاه سال پیش، کا گ ب نه می‌توانست 240 میلیون شهروند اتحاد جماهیر شوروی را 24 ساعته زیر نظر داشته باشد، و نه می‌توانست اطلاعات جمع‌آوری شده را پردازش کند. کا گ ب به جاسوسان و تحلیلگران انسانی متکی بود، از این‌رو، نمی‌توانست برای هر شهروند یک جاسوس بگمارد. اما اکنون دولت‌ها می‌توانند از حس‌گرهای فراگیر و الگوریتم‌های قدرتمند استفاده کنند.
در نبرد با همه‌گیری ویروس کرونا، چندین دولت از ابزارهای جدید نظارت استفاده کرده‌اند. درخور توجه‌ترین آنها چین است. مقامات چینی با نظارت دقیق بر تلفن‌های هوشمند مردم، استفاده از صدها میلیون دوربین شناسایی چهره، و واداشتن مردم به بررسی و گزارش دمای بدن و وضعیت پزشکی خود، نه فقط می‌توانند به سرعت ناقل مظنون به کروناویروس را شناسایی کنند و حرکاتشان را ردیابی کنند، حتی همه‌ی افراد مرتبط با ناقلان را نیز شناسایی کنند. طیف وسیعی از برنامه‌های تلفن همراه به شهروندان درباره‌ی نزدیکی به بیماران آلوده هشدار می‌دهند.
این نوع فناوری محدود به شرق آسیا نیست. بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر اسرائیل، اخیراً به آژانس امنیت اسرائیل اجازه داد كه فناوری نظارت را، كه معمولاً برای نبرد با تروریست‌هاست، برای ردیابی بیماران مبتلا به ویروس كرونا به كار گیرند. هنگامی‌که کمیته‌ی پارلمانی از صدور مجوز خودداری کرد، نتانیاهو با «فرمان اضطراری» آن را تصویب کرد.
ممکن است استدلال کنید که هیچ چیز جدیدی در راه نیست؛ در سال‌های اخیر، هم دولت‌ها و هم شرکت‌ها از فناوری‌های پیشرفته‌ای برای ردیابی، نظارت مردم استفاده کرده‌اند. با وجود این، اگر مراقب نباشیم، ممکن است این همه‌گیری فاجعه‌ای بزرگ در تاریخ نظارت به بار آورد. نه فقط به این علت که ممکن است استقرار ابزارهای نظارت جمعی را در کشورهایی عادی سازد که تاکنون آنها را رد کرده‌اند، بلکه حتی بیش از این، موجب انتقال آنها از «روی پوست» به «زیر پوست» می‌شود. تا پیش از این، هنگامی‌که صفحه‌ی نمایش تلفن هوشمندتان را لمس و روی پیوند کلیک می‌کردید، دولت تمایل داشت بداند دقیقاً روی چه چیزی انگشت می‌فشارید. اما با وجود ویروس کرونا، تمرکز علاقه‌ها تغییر می‌کند. اکنون دولت می‌خواهد درجه‌ی حرارت انگشتتان و فشار خون زیر پوستتان را بداند.


پودینگ اضطراری
از مشكلاتی که ما در زمینه‌ی ردیابی و نظارت با آن مواجهیم این است كه هیچ‌یك از ما دقیقاً نمی‌داند كه چگونه ردیابی و نظارت می‌شود. فناوری نظارت با سرعت در حال پیشرفت است و آنچه 10 سال پیش علمی-تخیلی دانسته می‌شد، امروز قدیمی است. به عنوان یک آزمایش فکری، دولتی فرضی را در نظر بگیرید که می‌خواهد همه‌ی شهروندان از دستبندی بیومتریک استفاده کنند که شبانه‌روز دمای بدن و ضربان قلب را اندازه بگیرد. الگوریتم‌های دولت داده‌های حاصل را جمع‌آوری و تجزیه و تحلیل می‌کنند. این الگوریتم‌ها حتی قبل از شما می‌دانند که بیمار شده‌اید، همچنین می‌دانند که کجا بوده‌اید و چه کسانی را ملاقات کرده‌اید. در این‌صورت، ممکن است زنجیره‌های عفونت به شدت کاهش یابد یا حتی به کل قطع شود. چنین فرآیندی می‌تواند ظرف چند روز همه‌گیری را متوقف کند. عالی است، نه؟
البته نکته منفی این است که این امر در نظر شما به سیستم جدید چنین نظارت فراگیری مشروعیت می‌بخشد. برای مثال اگر بدانید که من به جای CNN روی Fox News کلیک کردم، این اطلاع ممکن است داده‌هایی درباره‌ی نظرات سیاسی و شاید حتی شخصیت من به شما بدهد. اما اگر با کمک حس‌گرهایی برای اندازه‌گیری دمای بدن، فشار خون و ضربان قلب بتوانید اثرات تماشای یک کلیپ ویدیویی را بررسی کنید، خواهید دانست که چه چیزی باعث خنده‌ام می‌شود، چه چیزی به گریه‌ام می‌اندازد و چه چیزی واقعاً عصبانی‌ام می‌کند.
یادآوری این نکته ضروری است که عصبانیت، شادی، کسالت و عشق پدیده‌های بیولوژیک درست مانند تب و سرفه هستند. همان فناوری که سرفه را شناسایی می‌کند، قادر است خنده را نیز شناسایی کند. اگر شرکت‌ها و دولت‌ها شروع به جمع‌آوری گسترده داده‌های بیومتریک ما بکنند، می‌توانند با ما آشنا شوند، خیلی بهتر از خودمان ما را بشناسند، و نه فقط احساسات ما را پیش‌بینی کنند، بلکه حتی احساسات ما را نیز دست‌کاری کنند و هر آنچه که می‌خواهند به ما بفروشند، چه یک محصول باشد چه یک سیاستمدار. نظارت بیومتریک باعث می‌شود روش‌های هک‌کردن داده‌های کمبریج Analytica مانند روشی از عصر حجر به نظر برسد. کره شمالی را در سال 2030 تصور کنید که هر شهروند ناگزیر است 24 ساعت در شبانه‌روز دستبند بیومتریک بپوشد. اگر هنگامی که به سخنان مقام معظم رهبری گوش فرا می‌دهید و دستبند بیومتریک‌تان علائم عصبانیت را نشان دهد، دخلتان آمده است.
مطمئناً شما می‌توانید نظارت بیومتریک را همچون اقدامی موقت در مواقع اضطراری در نظر آورید که با پایان بیماری وضعیت اضطراری نیز پایان می‌یابد. اما اقدامات موقت در شرایط اضطراری عادات ناخوشایند ماندگاری ایجاد می‌کنند؛ به ویژه آنکه همیشه اضطرابی جدید در کمین است. برای مثال، کشور من، اسرائیل، در جنگ استقلال در سال 1948 وضعیت اضطراری اعلام کرد، که مجموعه‌ای از اقدامات موقت از سانسور مطبوعات و مصادره‌ی زمین تا مقررات ویژه برای تهیه‌ی پودینگ را توجیه می کرد (شوخی نمی‌کنم). جنگ استقلال مدت‌هاست با پیروزی پایان یافته است، اما اسرائیل هرگز نتوانست بسیاری از اقدامات «موقت» سال 1948 را لغو کند (حکم پودینگ اضطراری در سال 2011 ملغی شد).
به این ترتیب، حتی هنگامی‌که عفونت‌های ناشی از ویروس کرونا به صفر برسد، برخی دولت‌های تشنه‌ی اطلاعات ممکن است ادعا کنند که سیستم‌های نظارت بیومتریک برای پیشگیری از موج دوم ویروس کرونا یا مقابله با نوع جدیدی از ابولا که در مرکز آفریقا شیوع دارد، مورد نیاز است. در سال‌های اخیر نبرد بزرگی بر سر حفظ حریم خصوصی در جریان بوده است؛ بحران ویروس کرونا می‌تواند نقطه‌ی عطف این نبرد باشد. زیرا وقتی باید میان حریم خصوصی و سلامتی یکی را انتخاب کرد، همه معمولاً سلامتی را انتخاب می‌کنند.


پلیس صابون
در حقیقت، پرسش از مردم برای انتخاب میان حریم خصوصی و سلامت، ریشه‌ی اصلی مشکل است. زیرا این یک انتخاب غلط است. ما می‌توانیم و باید هم از حریم خصوصی و هم سلامتی بهره‌مند باشیم. ما می‌توانیم نه از طریق ایجاد شیوه‌های نظارتی توتالیتاری، بلکه با توانمند‌سازی شهروندان، از سلامت خود محافظت کنیم. در هفته‌های اخیر، کره جنوبی، تایوان و سنگاپور برخی از موفق‌ترین تلاش‌ها برای مهار همه‌گیری ویروس کرونا را به انجام رساندند؛ در حالتی که از برنامه‌های ردیابی و نظارت استفاده‌ی حداقلی کرده‌اند، همچنین آنها از آزمایش‌های گسترده، گزارش‌های صادقانه و آگاه‌سازی عمومی بسیار استفاده کرده‌اند.
نظارت متمرکز و مجازات‌های شدید تنها راه برای واداشتن مردم به رعایت دستورالعمل‌های مفید نیست. هنگامی‌که به مردم حقایق علمی گفته می‌شود و مردم به مقامات دولتی اعتماد می‌کنند تا این حقایق را به آنها بگویند، ممکن است شهروندان بدون اینکه آقا بالاسری داشته باشند، کارهای صحیح را انجام دهند. جمعیت با انگیزه و آگاه معمولاً به مراتب قدرتمندتر و مؤثرتر از جمعیت ناآگاه تحت مراقبت است.
برای مثال در نظر بگیرید که امروزه ما دستان خود را با صابون می‌شوییم. این یکی از بزرگترین پیشرفت‌های بهداشتی بشر بوده است. این اقدام ساده هر ساله میلیون‌ها انسان را نجات می‌دهد، در حالی که ما آن را پیش پا افتاده تصور می‌کنیم. در قرن نوزدهم دانشمندان اهمیت شستن دست‌ها با صابون را کشف کردند. پیش از آن، حتی پزشکان و پرستاران بی‌آنکه دستان خود را بشویند از یک عمل جراحی به عملی دیگر مبادرت می‌کردند. امروز میلیاردها انسان روزانه دست‌های خود را می‌شویند، نه به این علت که از پلیس صابون می‌ترسند، بلکه به این سبب که واقعیت‌ها را درک می‌کنند. من دستانم را با صابون می‌شویم، زیرا درباره‌ی ویروس‌ها و باکتری‌ها شنیده‌ام، می‌فهمم که این موجودات میکروسکوپی باعث بیماری می‌شوند و می‌دانم که صابون می‌تواند آنها را از بین ببرد.
اما برای دستیابی به چنین سطح سازگاری و همکاری، نیاز به اعتماد است. مردم باید به علم، به مقامات دولتی و به رسانه اعتماد کنند. طی چند سال گذشته، سیاست‌مداران غیرمسئول عمداً اعتماد به علم، مقامات دولتی و رسانه‌ها را تضعیف كرده‌اند. حال ممکن است همین سیاست‌مداران غیرمسئول وسوسه شوند که جاده‌ی اقتدارگرایی را طی کنند، با این استدلال که نمی‌توان به مردم اعتماد کرد که کارها را درست انجام دهند.
معمولاً، اعتمادی را که سال‌ها از بین رفته است، نمی‌توان یک‌شبه بازسازی کرد. اما این شرایط عادی نیست. در لحظه‌ی بحران، ذهن نیز به سرعت تغییر می‌کند. ممکن است شما سال‌ها با خواهران و برادران خود نزاع‌های تلخی داشته باشید، اما به هنگام رخداد شرایط اضطراری ناگهان مخزنی پنهان از اعتماد و دوستی را کشف می‌کنید و به کمک یکدیگر می‌شتابید.
بازسازی اعتماد مردم به علم، به جای ایجاد شیوه‌ای نظارتی در مقامات دولتی و رسانه‌ها، خیلی دسترس‌ناپدیر نیست. ما قطعاً باید از فناوری‌های جدید نیز استفاده کنیم، اما این فناوری‌ها باید شهروندان را توانمند سازد. من طرفدار نظارت بر دمای بدن و فشار خون هستم، اما از این داده‌ها نباید برای ایجاد دولتی قدرتمند استفاده شود. در عوض، این داده‌ها باید به من امکان دهد تا بتوانم انتخاب شخصی بیشتری داشته باشم و همچنین دولت را نسبت به تصمیماتش پاسخگو بدانم.
اگر می‌توانستم 24 ساعت شبانه‌روز بر وضعیت پزشکی خود نظارت داشته باشم، نه تنها می‌آموختم که آیا برای سلامتی سایر افراد خطرناک هستم، بلکه می‌فهمیدم که چه عاداتی به سلامتی‌ام کمک می‌کنند. اگر من بتوانم به آمارهای موثق درباره‌ی گسترش ویروس کرونا دسترسی پیدا و آنها را پردازش کنم، می‌توانم قضاوت کنم که آیا دولت حقیقت را می‌گوید و سیاست‌های صحیحی را برای مقابله با اپیدمی اتخاذ کرده است. هر گاه مردم درباره‌ی نظارت صحبت می‌کنند، به یاد داشته باشید که همان فناوری نظارت نه فقط ممکن است ابزار نظارتی دولت‌ها بر مردم باشد، بلکه برای نظارت مردم بر دولت‌ها نیز به کار می‌آید.
از این‌رو، همه‌گیری ویروس کرونا آزمایشی عمده برای شهروندی است. در روزگار پیش رو، هر یک از ما باید اعتماد به داده های علمی و متخصصان درمانی را بر نظریه های توطئه آمیز ناشناخته و سیاستمدارانی که در خدمت خود هستند ارجح بدانیم. اگر نتوانیم درست انتخاب کنیم، ممکن است خود را به همراه ارزشمندترین آزادی‌های خود نابود کنیم. فکر می‌کنم این تنها راه حراست از سلامتی ماست.


ما به برنامه‌ای جهانی نیاز داریم
دومین انتخاب مهم ما انتخاب میان انزوای ملی و همبستگی جهانی است. همه‌گیری و بحران اقتصادی ناشی از آن مشکلات جهانی هستند، که فقط با همکاری جهانی حل می‌شوند.
قبل از هر چیز، برای شکست ویروس باید اطلاعات را به صورت همگانی به اشتراک بگذاریم. این مزیت بزرگ انسان‌ها نسبت به ویروس‌هاست. یک ویروس کرونا در چین و یک ویروس کرونا در ایالات متحده نمی‌توانند اطلاعاتی درباره‌ی نحوه‌ی آلوده کردن انسان‌ها به دست آورند. اما چین می‌تواند بسیاری از درس‌های ارزشمند را درباره‌ی ویروس کرونا و چگونگی مقابله با آن را به آمریكا بیاموزد. آنچه پزشک ایتالیایی در ابتدای صبح در میلان کشف می‌کند، ممکن است تا عصر جان بسیاری از بیماران را در تهران نجات دهد. وقتی دولت انگلستان بین چندین سیاست تردید کند، می‌تواند از کره‌ای‌هایی که یک ماه پیش با معضل مشابه روبرو بوئه‌اند، مشاوره بگیرد. اما برای دستیابی به این هدف ما نیاز به روحیه‌ی همکاری و اعتماد جهانی داریم.
کشورها باید بخواهند اطلاعات را علنی و فروتنانه به اشتراک بگذارند و مشاوره بخواهند، و باید بتوانند به داده‌ها و بینش‌های دریافتی اعتماد کنند. ما همچنین برای تولید و توزیع تجهیزات پزشکی به تلاشی جهانی احتیاج داریم که مهم‌ترین آنها تست کیت‌ها و دستگاه‌های تنفسی است. به جای آنکه هر کشوری سعی کند این کار را در مقیاس محلی و ملی انجام دهد، می‌تواند تجهیزات دیگری را در اختیار داشته باشد. تلاشی هماهنگ و جهانی می‌تواند تولید را بسیار تسریع و اطمینان حاصل کند که تجهیزات نجات جان با توزیع عادلانه‌تری در دسترس قرار می‌گیرد. درست همان‌طور که کشورها صنایع کلیدی را در طول جنگ ملی می‌کنند، جنگ انسان بر ضد ویروس کرونا ممکن است ما را ملزم به «انسانی سازی» خطوط تولید کند. کشوری ثروتمند که تعداد کمی مبتلا به ویروس کرونا دارد، باید بسیاری از تجهیزات پزشکی گرانبها را به کشوری فقیر بفرستد، با این اعتماد که اگر بعدها به کمک نیاز داشته باشد، سایر کشورها به کمک او خواهند آمد.
ممکن است تلاشی مشابه و در سطح جهانی را برای به خدمت گرفتن کادر پزشکی در نظر بگیریم. کشورهایی که در حال حاضر کمتر دچار همه‌گیری ویروس کرونا هستند، می‌توانند کادر پزشکی خود را برای کمک و نیز برای کسب تجربه‌ای ارزشمند، به مناطق آسیب‌دیده و دچار همه‌گیری شدید اعزام کنند. اگر کشورهای کمک‌کننده بعداً در کانون تغییرات همه‌گیری قرار گیرند، کمک‌های مشابه در جهت مخالف انجام می‌گیرد.
همکاری جهانی در جبهه‌ی اقتصادی نیز بسیار حیاتی است. با توجه به ماهیت جهانی اقتصاد و زنجیره‌های تأمین، اگر هر دولتی کار خود را با بی‌اعتنایی کامل به دیگران انجام دهد، نتیجه هرج و مرج و بحرانی عمیق‌تر خواهد بود. ما سریعاً به برنامه‌ای عملی و جهانی نیاز داریم.
شرط دیگر دستیابی به توافق جهانی در سفر است. تعلیق همه‌ی سفرهای بین‌المللی برای ماه‌ها، مشکلات بزرگی را به همراه خواهد داشت و مانع جنگ بر ضد ویروس کرونا خواهد شد. کشورها باید همکاری کنند تا حداقل برخی افراد بتوانند از مرزها عبور کنند: دانشمندان، پزشکان، روزنامه‌نگاران، سیاست‌مداران و بازرگانان. این امر با دستیابی به توافق جهانی و با اقدام موثر کشورها در پیش غربالگری مسافران ممکن می‌شود. اگر بدانید که فقط مسافران خاص اجازه‌ی ورود به هواپیما را داشته‌اند، قطعاً آنها را در کشور خود خواهید پذیرفت.
متأسفانه، در حال حاضر كشورها به سختی این كارها را انجام می‌دهند. فلج جمعی جامعه‌ی جهانی را درگیر کرده است. به نظر می‌رسد اولیا در اتاق حاضر نیستند. انتظار می‌رفت هفته‌ها پیش جلسه‌ی اضطراری رهبران جهان برای تهیه‌ی برنامه‌‌ی عملی مشترک برگزار شود. رهبران گروه جی هفت فقط این هفته توانستند ویدئو کنفرانسی ترتیب دهند که به هیچ نتیجه‌ای نرسید.
در بحران‌های جهانی قبلی، مانند بحران مالی 2008 و همه‌گیری ابولا 2014، ایالات متحده نقش رهبر جهان را بر عهده گرفت. اما دولت فعلی ایالات متحده از رهبری استعفا داده و این نکته را بسیار روشن بیان کرده است که به عظمت آمریکا بیشتر از آینده‌ی بشر اهمیت می‌دهد.
این دولت حتی نزدیک‌ترین متحدان خود را رها کرده است؛ وقتی همه‌ی سفرها از اتحادیه‌ی اروپا ممنوع شد، حتی به خود زحمت نداد که پیش‌تر به اتحادیه‌ی اروپا در قالب اعلامیه‌ای اطلاع دهد، چه رسد به اینکه با اتحادیه‌ی اروپا درباره‌ی این اقدام مهم مشورت کند. دولت ایالات متحده با انتشار خبر اعطای مبلغ یک میلیارد دلار به یک شرکت دارویی آلمانی برای خرید حقوق انحصاری واکسن جدید کووید 19، آلمان را رسوا کرده است. حتی اگر این دولت سرانجام با انجام تغییراتی برنامه‌ی جهانی و عملی ایجاد کند، کمتر کسی از رهبری‌ پیروی می‌کند که هرگز مسئولیتی را به عهده نمی‌گیرد و هرگز اعتراف نمی‌کند که مرتباً تمامی اعتبار را برای خود می‌خواهد و همه‌ی سرزنش‌ها را متوجه دیگران می‌داند.
اگر جای خالی ایالات متحده را سایر کشورها پر نکنند، نه فقط متوقف کردن همه‌گیری فعلی ممکن نیست، بلکه میراث آن همچنان روابط بین‌المللی را برای سالهای آینده مسموم خواهد کرد. با وجود این، هر بحران یک فرصت است. ما باید امیدوار باشیم که بیماری همه‌گیر فعلی به بشر در تحقق اتحاد جهانی کمک کند.
بشر باید انتخاب کند. آیا ما به راه افتراق و تشتت خواهیم رفت یا راه همبستگی جهانی را خواهیم پیمود؟ اگر تشتت و اختلاف نظر را برگزینیم، نه فقط بحران طولانی‌تر می‌شود، كه احتمالاً به فجایع بدتری در آینده منجر خواهد شد. اگر همبستگی جهانی را انتخاب کنیم، پیروزی خواهد بود، نه تنها در مقابل ویروس کرونا، بلکه در برابر همه‌ی بیماری‌های همه‌گیر و بحران‌های آینده که ممکن است در قرن 21 به انسان حمله کند.


20 مارس 2020
یووال نوح هراری

Like 🙂
6

خلاصه ای از فصل 16 ام انسان خردمند “حرص کاپیتالیست”

در بسیاری فرهنگ ها انباشتن پول گناه است. چنانکه مسیح گفته ورود مرد ثروتمند به بهشت از ورود شتر به سوراخ سوزن سخت تر است (متی 19:24). اگر کیک ثابت باشد و من قسمتی بزرگ از آن را برای خود داشته باشم یعنی من از سهم دیگران برداشته ام. پس ثروتمند موظف است با دادن به خیریه از کار شیطانی اش توبه کند.
اگر کیک جهان ثابت باشد دیگر جایی برای اعتبار (credit)نیست. اعتبار تفاوت بین کیک امروز و فرداست. اگر مقدار کیک ثابت باشد چرا اعتبار را زیاد کنیم؟ دادن اعتبار به قناد یا پادشاه ریسک بزرگی برای شما خواهد داشت مگر باور داشته باشید که قنادی که به او پول قرض می دهید توان دزدیدن مشتریان رقیبانش را دارد. برای همین قرض گرفتن در اعصار قبل بسیار سخت بود. و اگر قرضی می گرفتید معمولا بسیار کم, کوتاه مدت و با بهره بالا بود. تاسیس قنادی جدید سخت بود و پادشاهانی که می خواستند کشور گشایی کنند چاره ای جز افزایش مالیات نداشتند. این برای شاهان تا وقتی مردم آرام بودند ممکن بود ولی برای کارمندی که ایده تاسیس یک قنادی را داشت معمولا از آرزو فراتر نمی رفت.
وام گیرنده و وام دهنده هردو در این شرایط ضرر می کردند. و چون گرفتن وام سخت بود کارهای جدید هم ایجاد نمی شد. اقتصاد رشد نمی کرد و چون اقتصاد رشد نمی کرد مردم تصور می کردند هرگز رشد نخواهد کرد. و کسانی که سرمایه داشتند هرگز به فکر افزایش اعتبار نبودند.
انقلاب علمی که شکوفا شد ایده پیشرفت را به همراه آورد. ایده پیشرفت بر این اساس ساخته شده که اگر ما آگاه به نادانی مان باشیم و در تحقیق سرمایه گذاری کنیم همه چیز بهبود خواهد یافت. این ایده به سرعت به واژه های اقتصادی ترجمه شد. هرکسی که به پیشرفت اعتقاد دارد به بر این باور است که افزایش اکتشاف های جغرافیای, اختراعات تکنولوژیک, و توسعه سازمانی می تواند مقدار کل تولید, تجارت و ثروت بشر را افزایش دهد. راه های جدیدی برای تجارت در اقیانوس اطلس شکوفا شد بدون اینکه به راه های قدیمی اقیانوس هند ضرری بزند. مثلا کسی می توانست قنادی برای تولید شیرینی تاسیس کند بدون اینکه قنادی تولید کننده نان قندی را ورشکست کند. همه بیشتر می خورند. من می توانم ثروتمند باشم بدون اینکه شما فقیر بشوید. من می توانم اضافه وزن داشته باشم بدون اینکه شما گرسنه بمانید. تمام دنیا می تواند رشد کند.
طی 500 سال گذشته ایده پیشرفت مردم را مجاب کرده که به آینده اعتماد کنند. این اعتماد اعتبار ایجاد کرده و اعتبار رشد اقتصادی به همراه آورده و رشد باعث ایجاد اعتماد بیشتر شده. این تغییر اتفاقی یک شبه نبود وخیلی افت و خیز داشت ولی در دراز مدت از نوسان ها کم شد و جهت کلی خطا نا پذیر شد. امروز اعتبار به قدر زیاد شده که دولت ها, شرکت ها, و اشخاص به راحتی می توانند وام های بزرگ بلند مدت با کم بهره را بسیار بیشتر از درآمدشان بگیرند.
ایده رشد جهانی نهایتا انقلابی شد. در سال 1776 اقتصاد دان اسکاتلندی آدام اسمیت “سرمایه ملل”(The Wealth of Nations) را که احتمالا مهمترین مانیفست اقتصادی تمام اعصار است را منتشر کرد. در فصل هشتم جلد اول این کتاب می گوید: وقتی یک مالک, یک نساج, یا یک کفاش درآمدش از خرج خودش و خانواده اش بیشتر بشود, از اضافه درآمد برای استخدام کمک کار استفاده می کند که درآمد خود را بیشتر کند. هرچه درآمدش بیشتر می شود افراد بیشتری را استخدام می کند. نتیجه افزایش سود خصوصی افزایش سود و سعادت عمومی است.
ممکن است چون ما د دنیای کاپیتالیسم زندگی می کنیم, این مطلب برای مان پیش پا افتاده به نظر برسد. ما هر روز ویرایشی از این بحث را در اخبار می شنویم. با این حال ادعای اسمیت که حرص خودخواهانه انسان برای افزایش سود شخصی مبنای سرمایه اجتماعی است یکی از انقلابی ترین ایده ها در تاریخ بشر نه تنها در بعد اقتصادی بلکه در ابعاد اخلاقی و سیاسی است. در حقیقت اسمیت می گوید حرص خوب است و من با ثروتمند شدنم به همه سود می رسانم. خود دوستی دگر دوستی است.
اسمیت به مردم آموخت که به اقتصاد به عنوان سود دو جانبه نگاه کنند. که سود من سود تو هم هست. نه تنها کل کیک قابل بزرگ شدن است بلکه بزرگ تر شدن سهم من از کیک بسته به بزرگ شدن سهم شماست. اگر من فقیر باشم تو هم فقیر خواهی بود چون من پول نخواهم داشت که محصول شما را بخرم. اگر من غنی باشم تو هم غنی خواهی شد چون یک چیزی به من خواهی فروخت. اسمیت تضاد سنتی بین ثروت و اخلاق را شکست دروازه های بهشت را برای ثروتمندان باز کرد. ثروت مند بود یعنی اخلاقی بودن. در داستان اسمیت مردم با بهره کشی از دیگران ثروتمند نمی شوند بلکه با بزرگ کردن اندازه کیک. و وقتی کیک بزرگ شد همه نفع می برند. پس چون ثروتمندان چرخ رشد را به نفع همه به حرکت در می آورند, مفید ترین و خیر ترین افراد جامعه اند.

Like 🙂
1

ای آرامش

ای آرامش

مگزار که

فرمانروایان بد خو وستمگر بر ما چیره شوند

چون نیاز ما به فرمانروایانی است

که با خرد و دانش و کردار نیک

رهنمای مردم گردند.

پاکیزگی برای مردم

و آبادی برای جهان بهترین است.

چون جهان را باید به درستی پرورش داد

و آن را به سوی روشنایی برد.

گاتها سروده 13 بند 5

Like 🙂
0

فصل 13 خدا

مختصری از کتاب 21 درس برای قرن 21 اثر یووال نوح هراری

دو تعریف برای خدا وجود دارد, خدای دور آتش که مردم وقتی درباره هستی و پیدایش اش فکر می کنند به آن اشاره می کنند. خدایی ناشناخته, رمز آلود, و فلسفی. ما چیز زیادی درباره او نمی دانیم و به ندانستن مان نام باشکوه خدا را می نهیم.
خدای دیگر خدایی است که مردم مذهبی به او دعا می کنند. او مالک اخلاق است, او به ازدواج و جنسیت کار دارد, او به اینکه شما چه می خورید و چه می نوشید و در چه وقت, کار دارد. ولی این خدا در همه مذاهب یکی نیست.
با این وجود ما می دانیم هیچ مذهبی دنبال ساختن انسان اخلاقی نیست. یک فرد بی اعتقاد می تواند راستگو باشد, یک مسلمان می تواند قداست مسیح را انکار کند و همچنان فرد مفیدی برای جامعه اش باشد. حیوان ها که خیلی از انسان ساده ترند از کد های اخلاقی پیروی می کنند. چرا ما همین کار را نکنیم؟ انسان برای اخلاق زیستن نیازی به وساطت الهی ندارد.
ما برای نفع خودمان باید خودمان را حفظ کنیم. در این راستا و اجتناب از ساخت آینده ای که در آن تنها, جدا شده و بی پناه هستیم باید در جهت نفع جامعه مان کار کنیم. شادی ما به عشق, دوستی, و جامعه نیازمند است. برای درک این, نیازی به استوره و داستان نداریم فقط باید رنج را درک کنیم. ما دنبال کاهش رنج خودمان هستیم و رنج ما بسته به رنج جامعه مان است. بنا براین سلامت جامعه مان باید برای ما مهم باشد.
یکی از دستور های خدا این بود که نامش را بی مناسبت به زبان نیاوریم. این یعنی به نام او وارد جنگ نشویم ویا از نام او برای سود جویی شخصی استفاده نکنیم. با این حال امروزه می بینیم پیروان مذاهب ادعا می کنند که نظر خدا را در نابسامانی های اجتماعی می دانند. بیش از کمک به پیش بردن انسانیت, اعتقاد های مذهبی مردم را به توهم حل مسایلی انداخته که می بایست در قالب غیر مذهبی بررسی گردند.

Like 🙂
0

ده علامتی که به ما نشان می دهد به یک روان درمانگر یا روانشناس یا مشاور نیاز داریم.

Adabkadeh
در بیشتر فرهنگها مراجعه به یک روان درمانگر یا روانشناس به مفهوم ضعف و یا مشکل مغزی و عقلی و روانی در حد بسیار شدید است. حال آنکه ما هر روزه برای سرماخودگی جوش صورت و بسیاری از موارد دیگر به دکتر مراجعه می کنیم بدون آنکه نگران آن باشیم که دیگران در مورد ما چه فکری خواهند کرد. مراجعات ما به دکتر برای مسائل مختلف آنقدر عادی شده است که حتی به دنبال علامتهای بسیار جدی تر مثل بیماری هایی نظیر سرطان نیستیم. شاید زمان آن رسیده باشد که برای مسائل روحی روانی و استرسها و یا حتی درگیریهای عاطفی خود با توجه به فشارهای زندگی مدرن امروزی به یک مشاور مراجعه کنیم قبل از آنکه خیلی عمیق تر و حساس ترشده باشند.
نشانه های عاطفی
1-موقعی که احساس می کنید در کار و یا موضوعی احساسی غرق شده ایید و نمی توانید از فکر کردن مداوم به آن خود داری کنید. کنترلی بر افکار خود ندارید حتی در زمان فراغت خود.
2-وقتی که حس می کنیداز احوال و احساسات واقعی خود جدا افتاده ایید و نمی توانید با خود واقعیتان ارتباط بگیرید و یا مثل گذشته از ارتباط با دوستان قدیمی لذت نمی برید و امکان ارتباط با آنها از شما صلب شده است.
چگونه یک روان درمانگر در این مرحله به شما کمک خواهد کرد.
یک روان درمانگر به شما کمک می کند تا یک سفر درونی و واقعی به سرزمین احساسی خود داشته باشید بدون آنکه در این مرحله بمانید. به طوری که به راحتی علایق واقعی خود را تشخیص دهید و با خود واقعی تان ارتباط بگیرید وبا توجه به نیازهای خود مرزهای خود را بسازید بدون آنکه به خود و اطرافیاناتن صدمه بزنید.
علامتهای فیزیکی و رفتاری
3- وقتی که شما از خودتان مراقبت نمی کنید.
– تغذیه یکی از بنیادی ترین عواملی است  که سلامتی جسم و روح و فکری و احساسی ما  رابطه ی مستقیمی با آن دارد. غذای مرتب و متعادل همراه با آب کافی از علائم تعیین کننده در احوال روزانه ی ما هستند.
– ورزش کردن و فعالیت بدنی متناسب.
4- کنار امدن با افراط کردن: که می تواند در زمینه های مختلف باشد از جمله : افراط در غذاخوردن- ورزش کردن به شکل افراطی- خرید کردن – مشروب خوردن- کار کردن- قمار- مصرف مواد مخدر و سیگار کشیدن.
افراط کردن در هر زمینه ایی نشانه ایی از فرار است . فرار از روبه رو نشدن با مشکل اصلی که مقابله با آن به دلایل مختلف برایمان سخت و دشوار است ویا آنکه نمی دانیم چگونه باید با آن روبه رو شده و آن را حل و فصل کنیم.
چالش های اصلی که از نظر احساسی و روحی ما را به گونه ایی آزرده است.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
– با تجربه ایی که یک روان درمانگر دارد می تواند بخوبی به شما کمک کند تا درک درستی از تعامل های رفتاری خود داشته باشید زیاده روی ها افراط ها و تفریط های رفتاری خود را ببینید.
– به شما کمک خواهد کرد تا اهداف خود را دوباره ببینید و با آنها آشتی کنید.  کمک خواهد کرد تا دو باره شما را به سمت آنها هدایت کند و رسیدن به آنها را امکان پذیر و روشهای رسیدن به اهدافتان را با شما بازبینی و مرور کند.
– و مطمئنا به شما کمک خواهد کرد که خودتان را دوست داشته باشید و خود را بپذیرید.
علائم روانی:
5- وقتی که بنظر می آید افکار شما بر ضد شما حرکت می کنند. وقتی که افکار شما بیشتر در گذشته یا آینده بسر می برد. به صورتی که شما اغلب احساس ناراحتی و ناخوشایندی دارید.
6- زمانی که شما قادر نیستید این افکارمنفی را از خود دور کنید. و یا این که شما خیلی به این که دیگران در رابطه ی با شما چه می گویند اهمیت می دهید و یا آنکه شما بیش از حد نگران درک دیگران از خود هستید و یا آن که فکر می کنید دیگران شما را درست درک نمی کنند.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک روان درمانگر یا مشاور به شما کمک می کند تا رشته های ارتباط شما را با لحظه ی حال ( اکنون) شما تقویت کند. او به شما کمک خواهد کرد که خود را در لحظه ی حال ببینید. گم شدن در گذشته یا آینده شما را غمگین و افسرده  و نگران و یا مظطرب خواهد کرد و اینکه امید خود را از دست خواهید داد.
یک مشاور به شما کمک خواهد کرد تا عمق باورهای شما را در پس این افکار منفی بیابید و پس از شناخت آنها به شما راهکارهایی خواهد آموخت تا با آنها مقابله کرده وچگونه هسته ی باور های خود را دوباره تعریف کنید.
علائم روحانی
7- وقتی که شما خود را در حالتی می بینید که به طور مرتب به خود و شاید به دیگران می گویید که نیاز به استراحت دارید اما باز هم مسئولیت های بیشتری بر عهده می گیرید. وقتی که واقعا زمان آن را دارید تا لذت ببرید شما قادر به لذت بردن نیستید. شما تنها وقتی احساس ارزش می کنید که کاری انجام داده باشید  پایه ی ارزش شما از خودتان فقط کارهای شماست.و از خود واقعی خود لذت نمی برید و برای آن ارزش قائل نیستید.
8- کارهایی را که عاشق انجامشان بوده اید متوقف کرده و دیگر انجام نمی دهید. و یا آنکه دیگر عشق و علاقه به انجام کاری ندارید. نظیر تماشای طلوع و غروب آفتاب- پیاده روی- تمرینات معنوی – بحثهای معنوی – شرکت در فعالیت های اجتماعی یا فرهنگی و اینکه دیگر چیزی الهام بخش شما نیست تا به شما شور و حرارت زندگی بدهد.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک مشاور به شما کمک می کند تا شما دوباره فعالیتهایی پیدا کنید که از انجام آنها لذت ببرید و یا وارد فعالیتهایی شوید که به زندگی شما معنی و شوری دوباره بدهد. او به شما کمک خواهد کرد تا ارزشهای خیلی درونی خود را کشف کنید با آنها ارتباط بر قرار کنید و احساسی خوب از داشتن آنها و سیراب کردنشان نصیب شما شود.
علائم ارتباطی
9- دوست یا فردی در خانواده که شما تشویق می کند که با یک مشاور صحبت کنید تا زندگی خود را غنی تر کرده باشید. و یا آنکه اخیرا با فرد یا افراد خاصی دچار کشمکش – تضاد یا ناسازگاری دارید و خودتان علت آن را نمی دانید و یا آنکه نمی دانید که چگونه می توانید این روابط را سازماندهی و کنترل کنید.
10- فردی از اعضای خانواده و یا یک دوست بسیار نزدیک شما از یک بیماری سخت ( روحی – روانی یا جسمی ) رنج می برد و با آنکه به سختی سعی می کند با آن مشکل کنار بیاید یک بار عاطفی و یا جسمی و روحی عمیقی بر شما گذاشته که سازگاری کردن و کنار آمدن با آن برای شما دشوار است و عوارضی را بر روح شما گذاشته است.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک مشاور به شما کمک می کند تا راههایی پیدا کنید تا اول از خودتان مراقبت کنید و وقتی که شما قادر باشید از سلامتی جسمی و روحی خود بهتر مراقبت کنید کمک بهتری هم برای شخصی که به شما نیازمند هست هم خواهید بود. و مشاور به شما کمک خواهد کرد تا با توجه به علایق و استعدادها و توانایی های شما و فرد نیازمند و چگونگی رابطه ی شما با یکدیگر زندگی بهتر و کامل تر و بهتری را تجربه کنید.

Like 🙂
3

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

جستجو و واکاوی بشر برای یافتن پاسخ برخی از پرسشها ، تاریخ هزاران ساله دارد : معنای زندگی چیست ؟ رابطه مادیات و معنویات چگونه است ؟ ما چه کسی هستیم ؟ پول هدف است یا وسیله ؟خوشبختی چیست ؟ و..

پاسخهای گوناگونی از د یوژن تا خود ما ! ( در انشای علم بهتر است یا ثروت ) برای آنها داده شده و میشود ولی باز هم از هر زبان که بشنوی ، نامکرر است .

حکیم یونانی ، د یوژن ( زاده زئوس )در خمره ای می زیست و ساده زیست بود .آنقدر بی نیاز بود که به اسکندر مقدونی که بالای سرش ایستاده وبا غرور به او گفت از من چیزی بخواه گفت: یک کمی بکش کنار ، آفتاب بر من بتابد !.

عرفا بارها به این پرسشها پرداخته اند . امروزه اما بیش از هر زمانی نیاز به طرح آنها داریم .سیستم سرمایه داری که بر پایه سود دهی استوار است برای تولید انبوهش ، مصرف کننده گانی بسیار می طلبد . پول ، تنها ارزش و معیار ارزشها میشود . بزرگی میگوید : آسایش ، فدای تهیه وسایل آسایش میشود .(نگاه کنیم به والدینی که فراغت و آسایش در کنار فرزند بودن و بازی با او را صرف کار بیشتر بمنظور تهیه پول بیشتر و امکان خرید وسایل بازی بیشتر میکنند) . بقول ثورو ابزار گرچه لازمند ولی نیاید ابزار آنها شد .

چارلی چاپلین در عصر جدید چه روشن خرد شدن انسان معاصر در بین چرخ دنده های ماشین و بیگانه شدن او از جوهر وجودش را نشان میدهد . از خود بیگانگی انسان محور مباحثات میشود . عرفای زمانه چون اکهارت و…میلیونها شنونده می یابند . در رده ای پائینتر ، ایمیلهای جور و واجور که پاسخها و پیام های درست و نادرستی را دربر دارند ، دست بدست می چرخند .و در یک کلام بیشتر مردمان در پی یافتن راه نجات اند .

در کتاب (فراوانی در بسندگی است ) هم پرسشها بیان میشوند . پرسش عمومی ، وجودی و همزمان اقتصادی در باره همه زندگی :چگونه کار کنیم ؟چگونه مصرف کنیم و در عین حال به رویاهایمان هرچه بیشتر نزدیک بمانیم ؟

نیاز به شادی در همه ما هست . آیا((لازمه )) شادی ، خرید هرچه بیشتر است ؟. آیا شادی را باید در بیرون جست و یا سرچشمه آن در درون است ؟ پژوهشها نشان داده اند که اگر از نیازهای اولیه ومعمول زندگی بگذریم ، متوسط شادی و احساس خوشبختی ازازدیاد در آمد ، خرید های بزرگ و .. مدت نه ماه است . در کشورهای ثروتمند لزوما میزان احساس خوشبختی بالاترین را نشان نمیدهند . توجه کنیم که این به معنی توجیه فقر نیست و در رده زندگی متوسط و رفاه بیش از حد واکاوی شده است . پول و رفاه گرچه لازم است ولی کافی نیست . سرور و خوشبختی مداوم در زندگی با معنی است که لزوما برپایه مادیات بنا نهاده نشده است . ضرب المثلی پربار میگوید : بهترین چیزهای زندگی رایگان اند ،لذت مکالمه و دوستی ،پرسه در طبیعت ، بخشی از جماعت شدن ، تامل و تفکر در تنهائی ،شرکت در زندگی سیاسی ، آواز خواندن ، مکاشفه ، خنده ، عشق و…همه وهمه زیباشناختی روحی است و اندیشه را شاداب میکند

شادی را معامله نکنیم .انسان باشیم ، شادی خودش میآید .شادی یعنی آرامش ، رضایت ،لذت

(شادی همچون پروانه ایست که هر چقدر دنبالش کنی ، بیشتر می گریزد ، اما اگر توجه ات را به چیز های دیگری بدهی ، جلو میآید و به نرمی بر روی شانه ات می نشیند )

بنظر میآید که راه حل ثوروکه در این کتاب عرضه شده قابل اجرا برای همه نیست .هرچند تجربه زندگی در جنگل ، قابل تکرار نیست ، ولی میتوان ازین تجربه ، ایده ساده زیستی را فرا گرفت و متناسب با شرایط مکانی خود آنرا بکار بست .

با سفر درونی میتوان یاد گرفت که در جامعه ای مال اندوز ، زندگی کرد و با این حال از زندانی شدن در چهارچوب ارزشهای آن آزاد بود.

میشل فوکو میپرسد : چرا چراغ یا خانه ما شیئی هنری هستند ولی زندگی هر نفر از ما کاری هنری نیست ؟ چرا هنر در جامعه ما بدل به چیزی شده که تنها به ابژه ها میپردازدنه به فردا یا زندگی ؟ هنر چیزی تخصصی است که خبرگان انجامش میدهند ،اما زندگی هر نفر آیا نمیتواند کاری هنری باشد ؟ زندگی به ما داده نمیشود ،ما خود آنرا میسازیم . چه آسان به مسیر و مجرای سنت و هم رنگی میافتیم ؟.باید ظرفیت خود را بکار اندازیم .سرنوشت خود را خلق کنیم ، خود را که پرشور زندگی کنیم بسازیم .

.در پایان یادمیگیریم که هدف زندگی این نیست که راحت باشیم ، اینست که پر شور زندگی کنیم

مینا

Like 🙂
8

فردوسی و ما؟

شاهنامه فردوسی و ما؟

از: فلور طالبی
بی یقین شما نیز مردمی را می شناسید که با تکیه بر مختصر دانش خود از شاهنامه، و البته بسیاری وقت ها بدون هیچ تکیه گاهی!، تیغ بر شاهنامه و فردوسی می کشند که چرا به حقوق زحمتکشان بی اعتنا بوده و چرا از تئوری های فمنسیتی؟!! – که مطمئن نیستم خود بدان ها واقفند- سربرتافته و با زنان به ستیز برخاسته است. اگرچه به این کسان – که تا جایی که من بیاد دارم بیشتر از میان مردان هستند؟!!- ادب دوستان و جویندگان حقیقت دیگر عنایت چندانی ندارند و بیهودگی و نابجایی استدلال آنان آشکار گردیده، ولی از پای ننشسته و تیغ از کف نفکنده و جامه سکوت بر سر نینداخته اند.
بزرگی می گوید شاهنامه چکیده فرهنگ و فرزانگی ایران پیش از اسلام است. تنها در این کتاب است که می توانیم به گنجینه ای از تجربه ها و آموخته های پدران خود – و البته مادران!- در دورانی چند هزارساله دست یابیم. در نظر این گذشتگان هزاران ساله، انسان ها –مانند امروز- به دارا و ندار، متحجر و مدرن، روشنفکر و ارتجاعی تقسیم نمی شدند. آن ها تنها به دو گروه انسان باور داشتند: آدم های خوب و آدم های بد.
خوب ها کسانی بودند که به مردانگی –و البته زنانگی!-، درست پیمانی، نجابت و شرم، نیکنامی، عشق به آبادانی و شکوفایی آب و خاک و راحتی و آرامش ساکنانش چنان دل مشغول و پای بند بودند که بسیاری به راحتی جان بر سر آن می نهادند.
و بدها آدمیخوارانی بودند که دست دیوان را بر بدی می گستردند، آزادگان و خردمندان را به بند می کشیدند، شتابکار، خودخواه و افزون طلب بودند. با گجستگی می زیستند و یاد و نام آن ها همواره برای مردم یادآور گرسنگی و رنج و خشکسالی بود.
در چنین فرهنگی بر انسان نام زن یا مرد نمی نهادند، حتی در بسیار اوقات خویش و بیگانه هم فراموش می شد، زیرا گرسنگی و رنج، یا شادی و آرامش بهره همه است.
اگرچه نام کتاب سترگ حکیم توس «شاهنامه» است اما کتاب سرگذشت شاهان و فرمانروایان نیست. داستان مردمان خوب است و مردمان بد. خوب هایی که اگرچه در زندگی خویش کامیاب نبودند، برای نوع انسان سرچشمه کامیابی و آرامش بودند. قهرمانانی که زندگی را میدان نبرد با کژی و کاستی ها می دیدند و آنی از ستیز فرساینده با گجستگی و دروج باز نایستادند.
و این به باور انسان رشد یافته امروز نیز افشره زندگی است. این قهرمانان و دلاوران که همه بخاطر ذات پاک خویش از مادری زیبا، توانا، خردمند و نژاده زاده شده بودند، در نبرد ابدی انسان برای چیرگی نیکی بر پلشتی، پیشآهنگ و پیشگام بوده اند.
ایران قدیم – و چه خوب بود که جدیدی ها نیز- هروقت خواسته نشان آشکاری از زندگی شایسته و انسان برگزیده بیاورد، به دامان این قهرمانان آویخته و هماره منش و کنش آنان را سرچشمه امید و نیرو و آرامش خاطر شناخته است.
هیچ کتابی در زبان فارسی چنین ساده و انسانی پای به دنیا ننهاده است. در خلوت و تنهایی، در دهکده ای که شاید گذرگاه مسافران نیز نبوده است. در دلسپردگی خالصانه و نجابت نهادینه شده. توسط مردی گمنام از تباری گمنام که شاید نظیرش در خراسان آن روزگار فراوان بوده اند.
نه به امید مزد و چشمداشت که شاهنامه هیچگاه قابل تبدیل به پول نبوده است. ارزش آن به بهای عمر و آرمان خالقش بوده است. شاهنامه در نزد فردوسی جان ایران بوده، آن کتاب کتاب ها، شاه نامه. که می بایست رمز زندگی را بگشاید و گذشته را باز جوید. شاید در پرتو چراغ درگذشتگانی چنین دلاور و قهرمان، زندگی بی رمق و رونق زندگان را نیرو و توان بخشد.
شاهنامه کتاب مبارزه با تفاخر و زیاده خواهی و کژروی است. نماینده نبوغ نجیب و باورهای نهادینه قومی است که نودولتی را پشت سر نهاده و به بزرگ منشی و پختگی ره یافته است.
زندگی فردوسی و قهرمانانش در شاهنامه نویدبخش چیرگی زیبایی و سادگی انسان است. که مرد و زن و خویش و بیگانه نمی شناسد. که پایدارترین زیبایی هاست. در شاهنامه زندگی زنده و پاینده و پاکیزه و سرشار از عشق و امید است. قهرمانان شاهنامه مردمانی هستند که نیکی و نیکنامی را پاسداراند و دمی از درستی آن پای واپس نمی کشند. برایتان مثالی می زنم.
یکی از برگزیده ترین این انسان ها، که در شاهنامه حکیم توس جایگاهی بسیار ویژه دارد، فریدون است.
فریدون در تاریک ترین ایام، در دوران وحشت اژی دهاکی دیده به جهان گشود. زمانه بر او تنهایی و اختفا و سکوت را تحمیل نمود. دور از آغوش مادر و با انتخاب فرانک، با شیر گاوی پرورش یافت و در دامن البرز در میان خردمندان گریزان از اجتماع بالید و برآمد. گویی دانه ای بود که در زمین ماند تا هنگام جوانه دادن و سربرزدن در رسد. پس از رشد و بالندگی، جان برکف گرفت و با همداستانی مردان و زنان به جان آمده، که کاوه آهنگر نماد آنان بود، به نبرد آدمیخوار دهشتناکی چون اژی دهاک برخاست. همداستانی او و کاوه، داستان پیوستگی حیرت آوریست. جوانی مطرود و تنها با آهنگری بینوا و ستم کشیده به هم می پیوندند تا با هول انگیزترین و چیره ترین قدرت زمان خود بستیزند.
چرا فریدون به چنین نبردی می پردازد؟ در پی نابودی چه و استقرار چه است؟ خلاصه آنکه خوبی فریدون در چیست؟ او که به گفته یشت ها «در سرزمین گوشه وَرِنَ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند» نزد ایزدان پیشکش می برد و از آنان می خواهد: «مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر اژی دهاک سه پوزه سه کله شش چشم، آن دارنده هزار چالاکی، آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دُروَند آسیب رسان جهان و آن زورمندترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی در جهان اَستومَند بیافرید، پیروز شوم»، برای چه چنین هدایایی نثار ایزدان می کند؟
فریدون نشانه انسان پاکی است که خویشکاری خود می داند تا با نماینده پلشتی، به بند کشنده آزادگی و انسانیت، فراز آورنده گرسنگی، ناامنی و دیوانگی بستیزد و نابودش کند. زیرا به باور او پس از اژی دهاک «زمانه بی اندوه» می گردد و مردم از پراکندگی رهایی یافته جدل ها و چندوچون بر سر گوناگونی را رها می کنند. به تعبیر فردوسی «دل از داوری ها» بپرداخته و «شادکام» می شوند.
فریدون برای پاسداری از این آیین، و احترام به راستی و برابری، از نبرد با فرزندان خود نیز واهمه ندارد. نبرد با کژ روان و نابخردان زیاده خواه، در آیین پهلوانی و قهرمانی گذشتگان ما خویش و بیگانه برنمی تابد و اگرچه فریدون در انتها از مرگ پسرانش داغ بر سینه دارد اما خشنود است که برپا دارندگان دروج و زیاده خواهان کژاندیش کیفر یافته اند.
کاش جوانان امروزی از دام باید و نباید ها خویش را رها کنند و «دل از داوری ها» بپردازند و تیغ خویش را برای کشیدن بر دشمنی راستین آماده نگاه دارند.
نگارنده ارادتمند فردوسی و شاهنامه اوست. آن را بر دیده می نهد و با تمام توانایی خرد و دانش خود می کوشد تا راه قهرمانان و پهلوانان او را پی گیرد و در شمار خوب مردمان و نیکنامان تعریف شده در شاهنامه درآید. زیرا بر این باور است که:
ازیرا که پرورده پادشا//نباید که باشد مگر پارسا
سخنگوی و روشندل و پاک دین// به کاری که پیش آیدش پیش بین
زبان راستی را بیاراسته// خرد خواسته، گنج ناخواسته
(داستان فریدون)

Like 🙂
6

ایمیل تازه چی داریم ؟؟؟ (5)

کاش  تک تک ما  در فرستادن ایمیل ها کمی درنگ و از پراکندن انرژی منفی خودداری کنیم . هرچند ایمیل ها به اندازه کتابها تاثیر گذار نیستند ولی خوبست که آنها را دست کم نگیریم

 دو ایمیل جداگانه داریم ، یکی با درونمایه عرب ستیزی و دیگری دربرگیرنده  نقدی از ما در زمینه نبود مسئولیت پذیری مان و فرافکنی هائی که می کنیم

از آنجا که انتشار نفرت و کینه توزی و… حتی با ارسال یک ایمیل و یا نقل آن درست نیست، از ایمیل اول تنها بدان بسنده می شود که به بهانه روشنگری درباب پایداری ایرانیان در برابر یورش اعراب چرکها و لجن های بیش از 1300 سال پیش با موشکافی  و وسواس از میان تاریخ بیرون کشیده شده و جزنفرت و کینه و خوارداشت اعراب آن روز ( و هم امروز.. بواسطه جو عرب ستیزی که پس از انقلاب بوجود آورده اند) چیزی ببار نمی آورد.

ایمیل دوم :

 امروز یک استاد آلمانی ام که بیش از ۷۰ سال عمر دارد مرا زیادی به فکر انداخت. می گوید پیش از انقلاب بسیار به ایران سفر کرده است و بعد از انقلاب یک بار که برای همیشه اش بس بوده! شیفته ی عمر خیام و حافظ و اصفهان و طبیعت کردستان است. امروز بعد از ساعتی حرف از خاورمیانه و اعراب و تاریخ و پرسپولیس شد و بلاخره رو به من وعصبانیت هایم نسبت به اعراب گفت: شما ایرانی ها همیشه به تاریخ تان می بالید و این واقعا حق شماست اما هرگز با هیچ کدام از شما آشنا نشده ام که برای یک بار هم که شده از خودتان حرف بزنید و بگویید حداقل در همین ۱۰۰ سال اخیر چه کرده اید؟ همیشه ناراضی هستید و همیشه می نالید. همیشه مقصرهایی وجود دارند که شما را از پیشرفت بازداشته اند و همیشه اعراب ۱۴۰۰ سال پیش مقصرهای اصلی این بازی هستند. اگر تمام این ۱۴۰۰ سال شما به این حال گذشته باشد دلیل حال و روز امروزتان را می فهمم. با هر کدام از شما ایرانی ها که آشنا می شوم از تاریخ تان حرف میزنید بی آنکه پاسخگوی امروزتان باشید و همیشه می اندازید گردن دیگران یا پدرانتان. همیشه از حمله اعراب حرف می زنید و گویی همین دیروز اتفاق افتاده است و طی این ۱۴۰۰ سال دست و پای ما برای تغییر بسته بوده است اگرچه یادتان می رود این طور نبوده و حتا بعد از اسلام شما هنرمند و دانشمند و فیلسوفهایی که می بایست باشید بوده اید. کمی به اوضاع خودتان چه قبل از انقلاب رضا خان چه قبل از انقلاب خمینی و چه حالا نگاه کنید . هرگز راضی نیستید : ( بلاخره کی می خواهید از خودتان حرفی بزنید؟) می گفت: پیش از انقلاب که به ایران می آمدم همه به نظر خوشبخت می رسیدند و این را می شد حداقل از سر و وضع و خانه زندگی ها و رقص و پایکوبی ها فهمید. ولی باز هم همه ناراضی از شاه بد می گفتند. بعد از انقلاب که آمدم اثرات مخرب جنگ را دیدم و نمی توانستم درک کنم چرا دست به کار ساختن نمی شوید. برایت متاسفم که نمی توانم در این زمینه همراهتان شوم!! شما را نمی گویم ولی این عقاید نژاد پرستانه درباره ی اعراب را بسیار شنیده ام. اعراب امروز در دنیا پیشرفته تر، آبرودارتر، دوست تر، همراه تر و موفق تر هستند و من برای آن بیشتر ارزش قائل هستم تا برای مردمانی که همیشه شاکی از همگان و مغرور به آنچه که دیگر نیست یعنی تاریخ. من خوب می دانم حکومت شما هر چه باشد متعلق به یک کشور دیگر نیستند و جزئی از کل همان مردمان هستند. در آن کشور هیچ کس به فکر ساختن نیست. شما اگر نخبه باشید فراری ،اگر بی پول باشید جنایتکار،اگر معمولی باشید سکوت کنندگان بزرگ، اگر بی سواد باشید دین دار و انقلابی و اگر ثروتمند باشید فراری از هویت واقعی تان هستید. وقتی از اینکه اعراب پر رویی می کنند و سن کشورشان به سن پدربزرگ من قد نمی دهد حرف زدم،گفت: در جلسه ای بودم که استاد جغرافیایی اهل پرتغال می خواست درباره ی هویت اصلی اعراب حوزه خلیج فارس صحبت کند. در میان حرفهایش می گوید: آنها ۷۰ سال پیش وجود نداشتند! ناگهان همه اعضای جلسه استاد جغرافیا را به سکوت وا می دارند و می گویند: اتفاقا همین نکته ی قوت است و نشان دهنده ی اینکه: اعرابی که وجود نداشتند امروز سرمایه های غرب را به هر شکل ممکن به سمت خودشان جذب می کنند و در حال سازندگی و کسب رضایت بیشتر مردمشان هستند این اتفاقا  می تواند مایه ی افتخارشان باشد. یادتان نرود که بشر همیشه در حال فتح کردن است. اگر نتوانید دفاع کنید و خودتان را نشان بدهید دیگرانی هستند که داشته های شما را ببرند و این قانون طبیعت است که حالا با پروتوکولها و کتابهای قانون بین المللی رنگ و لعاب شده! ربطی به ایرانی بودن یا عرب و غربی ندارد.

Like 🙂
5

احمد ربانی

نارنجی‌پوش ۳۹ساله بجنوردی که «احمد ربانی» نام دارد، سال‌هاست با کارگری روزگار می‌گذراند و با مشکلات مالی دست به گریبان است اما وقتی کیف‌میلیاردی را پیدا کرد آن را بدون هیچ طمع و چشمداشتی به صاحبش پس داد. ارزش رفتار این رفتگر وقتی آشکارتر می‌شود که آن را با خبرهای رایج این روزها مقایسه کنیم: «سه پسر به خاطر ۳۰‌هزارتومان دختر عقب‌افتاده را کشتند»، «دو نوجوان برای سرقت ۱۷۰‌هزارتومان از دوست‌ ۱۸ساله‌شان او را به قتل رساندند و آتش زدند»، «مردی برای طلب ۲۰۰‌هزارتومانی زنی را به کام مرگ کشاند» و «مردی دیگر دوستش را قربانی ۵۰۰‌هزار تومان کرد.»

احمد دیروز در کمال سادگی به سوالات خبرنگار ما پاسخ داد. لحن و کلامش نشان می‌داد کاری را که کرده غیرعادی نمی‌داند و آن را رفتاری طبیعی تلقی می‌کند. همین ارزش کار او را بیشتر می‌کند. اما با تقدیر از احمد و امثال او توسط مسوولان است که می‌توان چنین رفتارهایی را در جامعه گسترش داد و چنین کارهایی را به فرهنگی فراگیر تبدیل کرد.
‌شنیدیم کیف یک‌میلیاردتومانی پیدا کرده و به صاحبش پس داده‌ای؟ 
{احمد تایید می‌کند و فقط می‌خندد}
‌کیف را چطور پیدا کردی؟ 
پنجشنبه‌شب سر کار رفتم. ساعت حدود سه بود که داشتم یک کوچه را جارو می‌کردم. یک دفعه کیف را دیدم. قهوه‌ای رنگ بود. آن را برداشتم تا ببینم کهنه است و آن را دور انداخته‌اند یا اینکه کسی گم‌اش کرده. وقتی در کیف را باز کردم دیدم کهنه نیست.
‌داخل کیف چه بود؟ 
مقداری طلا، چند چک و چند پاکت که بعد فهمیدم داخلش سند است.
‌می‌دانستی محتویات کیف چقدر ارزش دارد؟ 
آن موقع نه بعدا فهمیدم ولی فرقی نمی‌کرد.
‌وسوسه نشدی کیف را برای خودت برداری؟ 
اموال مردم را باید پس داد. من قبلا هم چیزهایی مثل موبایل پیدا کرده و به صاحبش داده بودم. این دفعه هم همین کار را کردم.
‌چطور صاحب کیف را پیدا کردی؟ 
ساعت پنج صبح به رییسم تلفن زدم و گفتم کیف را پیدا کرده‌ام. بعد آن را به شهرداری بردم و آنجا تحویل دادم. خودشان صاحب کیف را پیدا کردند و بعد به من خبر دادند.
‌صاحب کیف وقتی اموالش را دید چه واکنشی داشت؟ 
خیلی خوشحال شده بود. خیلی از من تشکر کرد. اصلا نمی‌دانست کیف را کجا گذاشته است.
‌مژدگانی هم گرفتی؟ 
یک چک ۲۰۰‌هزارتومانی به من داد.
‌حقوق خودت چقدر است؟ 
ماهی ۵۰۰‌هزارتومان می‌گیرم.
‌چند سال است کار می‌کنی؟ 
۱۰ سال؛ اول در فضای سبز بودم بعد به بخش عمرانی رفتم و الان سه سال است که رفتگر منطقه یک شهرداری هستم.
‌متاهل هستی و بچه داری؟ 
سال ۷۴ ازدواج کردم و دو دختر دارم؛ دو و پنج‌ساله.
‌مستاجری یا صابخانه؟ 
تا بهمن پارسال مستاجر بودم اما حالا خانه خریده‌ام؛ در روستای«ینگه قلعه». برای خرید خانه وام گرفته‌ام و باید ماهی ۲۵۰‌هزارتومان قسط بدهم. برج چهار هم باید یک‌میلیون‌تومان از قرض‌هایم را بدهم.
‌فکر نمی‌کنی اگر کیف را برمی‌داشتی با طلاهایی که داخلش بود می‌توانستی مشکل مالی‌ات را حل کنی؟ 
گفتم که اموال مردم را باید پس داد. اگر صدبار دیگر هم این اتفاق بیفتد باز کیف را پس می‌دهم.
‌ما می‌خواهیم عکسی از تو موقع کار چاپ کنیم می‌توانی عکس را برایمان «ای‌میل» کنی؟ 
دوربین ندارم. «ای‌میل» هم بلد نیستم. همین عکس‌ها‌ را هم در شهرداری و آتش‌نشانی از من گرفتند.
‌عکس برایمان خیلی مهم است از همسایه‌ها یا دوستان و فامیلت کمک بگیر.

نمی‌توانم. از روستای ما تا شهر پنج، شش کیلومتر است و من موتور دارم ولی جاده گلی است و با موتور نمی‌شود رفت

Like 🙂
5

فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

کابوس نامه زمانه ما

نوشته: باری کالاهان
ترجمه: فلور

من کشیش او بودم.
این چیزی بود که به من گفت. جلوی کلیسای من، کلیسای پیتر مقدس ایستاد و گفت: «حالا تو کشیش من هستی.»
از آهنگ صدا و رفتارش می شد فهمید که اهل دعا نیست. مسلما از کسی پوزش نمی طلبید و تقاضای عفو نداشت
انجماد جاگرفته در چشمان روشن و نیمه بسته اش نشان می داد که این مرد دنبال اعتراف و راه یابی به بهشت نیست. با این وجود اصرار داشت که نیازمند کشیش است.
گفتم: «شاید اگر قدمی بزنیم بد نباشد.»
گفت: «برای کِش آمدن حافظه خوب است.»
در امتداد خیابان بلور راه افتادیم. مجموعه ای از فروشگاه های مختلف در دو سوی خیابانی بلند.
وقتی تصویر خود را در شیشه ویترین فروشگاهی دید، گفت: «چشم هایی مانند ارواح دارم.»

***

دست های استخوانی و بزرگی داشت. همانطور که راه می رفتیم بند انگشتانش را می شکست. روی انگشت اشاره دست راستش را با قطعه ای چرم، مانند دستکش، پوشانده بود.
پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
«دستکش؟»
«میدانم، اما چرا فقط انگشت اشاره؟»
«تا از او مراقبت کند. تا سرما نخورد. با این انگشت ماشه را می چکانم.»
بعد با همان انگشت بینی اش را خاراند.
دماغ شکسته ای داشت.
گفت برای زن ها جذاب است، «البته زن هایی که دوست دارند از هر چیز شکسته مراقبت کنند،» ولی وقتی در مورد دوستانش سوال کردم، معلوم شد اصلا زنی در زندگیش نیست.
در کافه صدف آوازخوان (Whistling Oyster) نشستیم و او برایم خواند:

مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
حتی وقتی در کافه نشسته و چیزی می خوردیم هم شاپوی سیاهش را از سر برنداشت. روز و شب کلاه سرش بود.
گفت: «هر مرد باهوشی در این شهر کلاه بر سر دارد، اما تو نداری.«
«درست است.»
«خیلی عجیب است. کشیش ها همیشه در فیلم ها کلاه دارند.»
«منظورت فیلم های بد و قدیمی است؟»
«وقتی پدرم مرد کلاه سرش بود. ماشین به او زد. کلاهش را روی تابوت گذاشتند و تا قبرستان بردند. جنازه مرا هم زیر کلاهم پیدا خواهند کرد.»

***

تازه از بوسنی برگشته بوده. آنجا از کلاه آبی های پاسدار صلح سازمان ملل بوده. از کلاه آبی های تک تیرانداز. سرگروهبان دوره دیده و ورزیده ای که بسیار متواضع بود. آنقدر که یک مامور اعدام می تواند متواضع باشد. نامش اِرلی فایرز بود و پس از یک ماموریت سیزده ماهه به خانه برگشته بود تا شرکت تکنفره _ شرکت دفع آفات و مبارزه با جانوران موذی اِرلی _ را راه اندازی کند. با صدای آرام و بی تفاوت گفت: «همه این موذی ها را نابود می کنم.»
همچنین از کابوس هایش گفت. گویی می خواست حتما بدانم که روان او مملو از گوشه های تاریک و نامشخص است. از صبح هایی گفت که برهنه و خیس عرق، خیره به ساعت گربه ای شکل سرامیک، که روبروی تخت خوابش آویزان بود،به خود می آمد.
گفت گربه سرامیک «لبخندی شیطانی» دارد و دُم او پاندول ساعت است. می توانست صدای رفت و آمد یکنواخت دُم گربه را بشنود: تیک-تاک، تیک-تاک… «درست مثل ضربان قلبم.»
گفتم لبخندش ابدا شیطانی نیست، بنابراین محال است ضربان قلبش صدایی مشابه با صدای دُم گربه ساعت بدهد.
«باور کن هیچ چیز آنطور که ما تصور می کنیم نیست. قلب من دقیقا همان ضرب آهنگ را دارد.»

***

روی ایوان خانه اش نشستیم. یکی از شب های اول تابستان بود.
پشه ها توری سیمی دور ایوان را محاصره کرده بودند. هزاران پشه نقره ای. دو درخت زیبای نارون قرمز در دو سوی ایوان قدکشیده بودند. بنظر دوستان قدیمی بودند. به نارون ها اشاره کرد و گفت: «از پس آفت زنگار برآمدند. زنگار هلندی نارون ها.»
گفت در شاخه های بلند آن ها کلاغ ها خانه دارند و در لابلای ریشه ها موش ها. سپس گویی می خواست هشداری به من بدهد آهسته بازویم را گرفت. «موش ها فقط در فاضلاب و آشغالدانی زندگی نمی کنند. بهترین نقاط شهر، اعیانی ترین محلات، آنجا که همه مردم فقط کارهای خوب می کنند هم جولانگاه موش هاست. آنهم چاق ترینشان.»
سپس پوزخندی زد و بازویم را نیشگون گرفت. شوخی موش های چاقش متوجه من بود. و متوجه کارهای خداپسندانه. و بخصوص نیکوکارانی که در حیاط عقب ساختمان خود جعبه های کودساز طبیعی داشتند. خندید و گفت: «جعبه های کودساز کارخانه های غذای آماده برای موش ها هستند. آماده برای مصرف. خمره عسل آن ها هستند. بهشت آدم موش و حوای کوچولویش.» در حیاط او هیچ جعبه کودسازی دیده نمی شد. گفت: «ولی خیلی از همسایگان دارند. یکی از آن ها پیرمردی است که گمانم از اردوگاه مرگ جان بدر برده است.» و جعبه ها موش های خودشان را داشتند. برای دور نگه داشتن موش ها از درختان نارون، ارلی داروی کشنده تراکس را در سوراخ موش ها گذاشته و با تفنگ شکاری خود که بدرد شکار پرنده می خورد، منتظر شده بود. روی یکی از صندلی های پارچه ای حیاط نشسته و منتظر موش ها شده بود تا برای هواخوری بیرون بیایند. موش ها دو به دو یا سه به سه از سوراخ بیرون می آمدند. در یک بعد از ظهر شانزده موش را کشته بود. پوکه های قرمز فشنگ روی زمین بین جنازه ها پخش بود.
«همه جنازه ها را جمع کردم، رویهم ریختم، روی آن ها بنزین پاشیدم و کبریت کشیدم.»
یکساعت طول کشیده بود تا موش ها سوخته بودند.
همسایه دیوار بدیوارش، که بارها او را دیده ام، پیرمرد لجوجی که شاخه گل های سفید بوته گل صدتومانی خود را روی نرده ها انداخته بود، «این پیرمرد سال هاست همسایه من است. همیشه در حیاط مشغول کاریست. لُندلُند کنان به گل و گیاهش ور می رود. آن بعد از ظهر کنار نرده ایستاده و به دودی که باد از آتش موش های من به سوی او می برد خیره شده بود. به دود غلیظ از بوی جنازه سوخته. ناگهان دیدم که شروع به چرخیدن و دعا خواندن کرد. به سینه اش می کوبید و موهایش را می کشید. نگاهش مبهوت و هراسان بود. زیرلب می خواند ایسکادال ویسکاداش… و من شروع کردم به داد و فریاد. می فهمیدم که دعای مخصوص مرده ها را می خواند. داد زدم، “پیرمرد خرفت احمق، دیوانه شده ای؟ فرق موش و آدم را نمی فهمی؟”»

***

روز بعد که در کافه صدف آوازخوان نشسته بودیم برایم گفت که چشم راستش، همان چشم نشانه گیرش، درد می کند. آنقدر درد می کرد که دستش را روی آن گذاشته بود تا از تابش نور محافظتش کند. می خواست بدانم که برای چشمش نگران است. گفت: «فقط به چشم هایم اعتماد دارم. برای من آنچه را می توانم ببینم باورکردنی است. هرچه که باشد. حقیقت، حقیقت واقعی همان است که بتوانم ببینم. براستی من تک تیراندازم.»
«تو؟ تک تیراندازی؟»
«اینطور می گویند.»
«یعنی مردان را یکی یکی انتخاب می کردی؟»
روی دستمال کاغذی مقابلش چند دایره کوچک کشید:

و همانطور زیرلب آواز می خواند: مامان یه جوجه پخت…
وقتی گفتم معنی شعری را که می خواند نمی فهمم، شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «چرا فکر کرد اردکه؟» بعد توی همه دایره های کوچک یک X کشید. درست مثل خطوط عمود برهم که در دوربین تفنگش می دید. بعد گفت چقدر برایش مهم است که من بدانم گاهی وقتی درد چشم خیلی آزارش می دهد، فلوت می نوازد. و بعد آرام و آهسته تعریف کرد که چگونه به رابطه ریاضی میان پرده ها و فواصل هماهنگ نت ها پی برده است. و در حالی که با انگشت اشاره دستکش دار، همان انگشت مرگ آفرین، روی میز ضرب گرفته بود، برایم توضیح داد که چگونه تمام این پدیده ها از یک الگوی هماهنگ ریاضی متابعت می کنند. و برای اینکه بهتر متوجه شوم دوباره دایره های کوچک را روی دستمال کاغذی کشید و گفت البته هیچ دایره ای از نظر آدم ها بدون علامت X کامل نیست. اما زیباتر از همه، و کلاهش را از سر برداشت، هنگامی است که تتراکتای درست شود. ( که البته من هرگز در باره آن چیزی نشنیده بودم). و این تصویر هماهنگی و هارمونی ابدی است. ودر نهایت حیرت، درست درهمان لحظه، من کاملا قانع شدم که برای اعتراف به جنایتی هولناک، در جستجوی همصحبت نیست بلکه می خواهد نظرش را درباره کمال مطلق برایم توضیح دهد. گفت: «ببین تو کشیش هستی و این چیزها را خوب می فهمی.» و اگرچه بلافاصله به او گفتم که هیچ چیز بی اعتبارتر از همه چیز دانی کشیش ها نیست، او همچنان به توضیح تئوری های خود ادامه داد. گفت چطور موناد (وحدت نخستین)، دیاد (انرژی میان متضادها)، تراید (به هم آمیختگی قابلیت ها) و چهارم _ چهار فصل، چهار فاصله لازم در موسیقی _ همه یک فرمول پیش رونده 1+2+3+4=10 را می سازند که همان تتراکتای است. و در حقیقت تمام هستی از این الگوی ریاضی متابعت می کند. دست ها را به دوطرف گشود و گفت: «تمام کاینات لعنتی» و دوباره انگشت دستکش دار خود را مقابل صورتم تکان داد و این_ می دیدم که از گفتگو در باره کشف ریاضی اش خشنود است _ سمبل روان آدمی است «آن فضای خشم آگین، ترسناک، و لذت بخشی که آدم ها اول در خیال خود در آن فرو می روند تا بتوانند از درد و رنج های هراس انگیز، نوعی هارمونی و هنجار خلق کنند. مثل سازندگان استادیوم بزرگ روم، آیا این را می دانستم؟ هنرمندان و مجسمه سازانی که طرح ساخت گاو بزرگ برنجی را ریخته بودند. آنقدر بزرگ که مردی در شکمش جای بگیرد. برای شکم گاو درهای لولادار درنظر گرفته بودند تا براحتی باز و بسته شوند. سپس مردی را جنین گونه می بستند و درون شکم این گاو می گذاشتند. در شکم را می بستند و زیر آن آتش می افروختند. آتشی که به آرامی مرد درون شکم گاو را زنده زنده کباب کند. اما قسمت حیرت انگیزش این جاست که»، و از شدت هیجان مچ دست مرا چسبید، « صنعتکار هنرمند دهان و گلوی گاو را بصورت شش فلوت کوچک طراحی کرده بود و در نتیجه زوزه های دلخراش یک دوجین مرد که درون شکم گاوهای برنجی آرام آرام کباب می شدند، در استادیوم به صورت نواختن زیبای یک ارکستر فلوت به گوش می رسید. صدای شاد و مفرح فلوت با نت های کاملی که زاییده رنج و درد غیرقابل توصیف بود، فضای استادیوم را می آکند تا اینکه آخرین نت نواخته می شد. دو دی اِز
لبخندی زد و کلاهش را به سر گذاشت.
در حالی که دستمال کاغذی نقاشی شده او را در جیب می گذاشتم، اندیشیدم: خدای من، چه اتفاقی دارد می افتد؟ این مرد خیال دارد مرا تا کجای ذهنش با خود ببرد؟ و چرا؟
سپس گفت: «عدد ده همان تتراکتای است. عدد ده همان حظ نهایی است. سوال این جاست که آیا کشتن ده نفر هم می تواند احساس لذت و رضایت نهایی را بوجود آورد؟»

***

در امتداد خیابان بلور قدم می زدیم. شلوغ و پُر رفت و آمد. از مراکز مهم خرید شهر که در زیر نور خورشید می درخشید. مردها با کت و شلوار های تابستانی سفید یا راه راه و زن ها با پیراهن های گلدار نخی خیابان و فروشگاه ها را پُر کرده بودند. آن روز صبح که لباس می پوشیدم، تصمیم گرفتم یقه سفید وابسته به لباسم را نزنم. همینکه مرا دید گفت: «گردن بند سگی ات را نبسته ای.»
گفتم: «نه. بخاطر اینکه فکر نمی کنم به کمک حرفه ای من نیازمند باشی. خیال اعتراف که نداری.»
خرناسی کشید و گفت: «اعتراف؟ البته که نه. سگ های زرد چیزی برای اعتراف ندارند. من مرد پاکدامن و پرهیزکاری هستم.»
اصطلاح سگ زرد برایم تازگی داشت اما چیزی نگفتم بدنبال او از عرض خیابان گذشتم. اگرچه راهنمای عابر پیاده قرمز بود. گفت با نور مشکل دارد. چشم هایش را می آزارد. «حتی نورهای معمولی هم چشمم را به درد می آورد. لامپ هایی که روشن و خاموش می شوند، نوری که از بدنه اتومبیل های پارک شده منعکس می شود. مثل انعکاس نوری که یکبار وقتی کوچک بودم پدرم نشانم داد. نشانم داد که چطور می شود با همان میزان انعکاس نور مورچه ها را زنده کباب کرد. چطور با یک ذره بین می توان همه را سوزاند. یکروز شروع به سوزاندن آن ها کرد. دانه به دانه. بعد خسته شد و بنزین فندکش را توی سوراخ مورچه ها خالی کرد و آن را آتش زد. تمام تپه ای را که ساخته بودند به سنگ سیاه تبدیل کرد و مورچه ها را به ذره ای چسبیده به آن.» _ بعد کار عجیبی کرد. کار خیلی عجیبی. شاپویش را برداشت و سر من گذاشت. گویی با این کار مرا در اسراری که در مغزش می گذشت شریک کرد _«این قصه را که برایت گفتم زیر کلاهت نگاه دار، خوب؟» این حرف را با لبخندی شیطنت بار زد ولی در چشمانش حالتی تهدید کننده بود که تا آن وقت ندیده بودم. «فقط بین خودمان باشد. به این ترتیب در تمام روزهایی که در دامنه ها و تپه سارهای دارووار(Daruvar)، داخل تونل ها و حفره ها می خزیدم، پدرم با من بود. حفره هایی که به آن سوراخ موش می گفتیم و بینی مان بوی ترس آدمی را ردیابی می کرد _ من همیشه با آرامش مطلق داخل تونل می خزیدم. فرمانده می گفت “گمانم کسی اعصاب تو را با یخ زدن خشکانده”، هرچه بیشتر جلو می خزیدم بیشتر می توانستم هراس قاتلی را که در تونل پنهان بود بشنوم. و همیشه وقتی مطمئن بودم کاملا به او نزدیک شده ام قهقه بلندی سرمی دادم. می خواستم مردی که پنهان شده بود بداند شیطان در پی اوست. بعضی ها قبل از آنکه به آن ها برسم از ترس شروع به فریاد می کردند. پسرهای جوان به حالت جنون می افتادند. و همه این ها قبل از آن بود که ترس به گلوی خودم چنگ بیندازد. وقتی مطمئن بودم زنده به گور شده ام. وقتی گمان می بردم به من خیانت شده و کپه کپه خاک روی سرم می ریزند. می ترسیدم توسط فرماند به من خیانت شده باشد. یا شاید جنگنده مسلحی از گروه دیگر منتظر خروج من از سوراخ است تا با شعله افکن خویش زنده به آتشم کشد. برای همین است که هنوز هم گاهی با بدن عرق کرده از ترس از خواب می پرم.» _ سپس دستش را دراز کرد و شاپو را از سرمن قاپید و سر خودش گذاشت _ « و می بینم که گوشه اتاق ایستاده ام، برهنه. و تنها کلاهم بامن است. کلاه وفادار و باهوشم. در خیسی عرق شبانه دارم یخ می زنم در حالیکه نزدیک ظهر است و من در تلاش آرام کردن خود هستم. مجبورم خودم را آرام کنم زیرا تمام شب نتوانسته ام چشم برهم بگذارم. هفت تیرم زیر متکا، مرگ زیرگوشم. گویی خرچنگی به استخوانم چنگ انداخته است. یک احساس نابود کننده. احساسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم. محتویات ذهنم را بداخل سکون و سکوت خالی می کنم. در این سکون و سکوت است که آواز خواندن کمک می کند. این را روزی که در گودال فاضلابی متعفن، در میان انبوه جسد های قدیمی پنهان شده بودم یادگرفتم.

آه مرگ، تمنا می کنم بوسه ای به من بده
و مرا از رنج هایم برهان

«به خودم گوش می دهم _بخودم گوش می دهم زیرا بنظر می رسد نمی توانم خودم را ساکت کنم، در ذهنم زمزمه می کنم، ذهن من سگی پارس کننده و ناآرام است، روی زمین می دود و بینی اش را زیر تنه افتاده درخت ها فرو می کند، سگ زرد و لاغری در میان بوته ها، که مشغول بو کشیدن پاهای دختربچه ای کَک و مَکی و مادرش است که در کنار جاده راه می روند، به من نگاه می کنند، به کلاه آبیم که گویی تکه ای از آسمان است که بین آندو افتاده، بین آندو که دارند سنگ جمع می کنند. می خواهند با آن پرنده شکار کنند، برای خوراک آن روز، تمام مزرعه خالی است، سوخته و خالی، و درختان سوخته و سیاهند، روی شاخه های باقیمانده درختان پروانه های سفیدی گروه گروه نشسته اند. دسته دسته طناب های سیاه آویزان از شاخه های سوخته، و جمجمه های برهنه به هر طناب آویزان، گوشه ای از آسمان در میان استخوان های جمجمه هویداست. و پروانه ها در میان جمجمه ها، هر کدام یک حالت سکون و سکوت. مثل یک فکر خالی. آنقدر خالی که احساس می کنم باید یک کشیش پیدا کنم. یک کشیش که عقلش سر جایش باشد،» به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که تقریبا گونه اش به گونه ام چسبید، و نجوا کرد، «متوجه مشکل من می شوی؟ تمام آن سرزمین لعنتی مملو از مومنان راستین و دیوانه بود، کشیش ها، ملا ها، و نیمچه کشیش های دیوانه قبایل مختلف. کودکان را با شعله افکن خاکستر می کردند. برایمان دعا کن. سطل های لبریز از خایه مردان که نفت اندود شده بودند، برایمان دعا کن، شب ها بعنوان آتشدان از آن ها استفاده می شد، برای روشنی مسیر حرکت هواپیما ها، برایمان دعا کن. از یک لیوان حلبی روی سر تاس کشیش پیر و ریشویی که روی پله های یک دیر نشانده بودند، آب خالی می کردند، به عنوان آخرین غسل تعمید. برایمان دعا کن. دست ها و پاهای بریده اش را روی زانوهایش صلیب وار گذاشته بودند. برایمان دعا کن.
«و در تمام این مدت من تلاش می کردم، تا جایی که می توانستم تلاش می کردم توی پوست آن کشاورزها بروم، توی پوست آن دکانداران، آن کشیش ها و ملاهای نزدیک بین، تلاش می کردم دنیا را از دریچه چشم آن ها ببینم، درست مثل تو که خیال داری توی پوست من بروی. این چیزی بود که صمیمانه می خواستم و هنوز هم می خواهم. هنوز هم می کوشم تا آنچه می گویم معنا داشته باشد، هر معنایی. درون پوست هرکدام که بتوانم بروم راضی هستم. درون پوست هرکدام، غیر از پوست بی خاصیت پفیوزهایی که خیال می کنند با گرفتن اسلحه به روی مردم می توانند برایشان صلح ارمغان بیاورند! که دقیقا بخاطر همین سر راه یکی از فرماندهان کوچک محلی قرار گرفتم که مسئول فرودگاه فکسنی دورافتاده ای بود. من روی باند راه می رفتم که به او برخوردم، دیوانه مستی که فریاد مادرجنده، مادرجنده، مادرجنده، ورد زبانش بود و من به درجه روی شانه اش نگاه می کردم. صرب ها؟ این ها که بودند؟ مست از خشونت و رذالت. یکی مدام می گفت، “خدا را شکر شکوفه ها همه بیرون آمده اند. چه آسمان صاف و قشنگی،” و می گفت فکر می کند بهتر است مرا بکشند. یک کلاه آبی، من، بدون برگه عبور معتبر، در جایی که برای هیچ کاری مجوز لازم نبود! بنابراین گفتند مجبورند مرا بکشند وگرنه کس دیگری آن ها را خواهد کُشت، این کار ضرورت داشت زیرا کاری که ضروری است ضروری است و کاری که بیفایده است بیفایده است، و فرمانده دیوانه سرش را به تایید تکان می داد، و من به کلاه آبیم اشاره می کردم، و آنقدر به آن اشاره کردم که ترسیدم خیال کند به آن ها پیشنهاد می کنم گلوله را توی مغزم خالی کنند. فرمانده دیوانه شبه نظامیان، که دکمه های جلو شلوارش را هم نبسته بود، گفت، “مستر، لطفا کلاهت را بردار، آها. خوبه”، من کلاهم را برداشتم. “حالا بذارش”، من دوباره آن را روی سرم گذاشتم. بعد بدون اینکه منتظر دستورش باشم، برای اینکه مسخره اش کنم کلاهم را چند بار از سر برداشتم و دوباره گذاشتم. فرمانده خشمگینانه فریاد زد، “همین مسخره بازی ها را دربیار! کافیه یک گلوله حرومت کنم”، من شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم و گفتم، “دکمه های شلوارت را ببند.”
«کاپیتان چنان با قنداق تفنگ AK-7 خود به شانه ام کوبید که کلاهم روی گِل ها پرت شد. “خوب حالا بی کلاه شدی. خیلی خوش شانسی مادر جنده. میدونی چرا؟ چرا سوال خیلی مهمیه!” کاپیتان با فریاد ادامه داد: “مهمترین سوال همینه! چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟” حالا هوار می کشید.
«بعد شروع به خنده کرد، “مادرجنده،” و دست مرا گرفت، مردمک چشمانش سیاهِ سیاه بود، و من به این سیاهی خیره شدم. و سرمای دستانش، سرمایی سوزنده، سرمایی که دست مرگ هم ندارد. این سرمایی بود که تنها دست شیطان می توانست داشته باشد (اعتراف می کنم کشیشِ من، که هرروز صبح که در آیینه به چشمانم خیره می شوم می ترسم آن سیاهی را در آن ها ببینم)، آن دو از نشانه های شیطان بودند. دست های سرد و چشم های تا بینهایت سیاه.
«کاپیتان متوجه پیرمردی شد که کنار باند فرودگاه فکسنی نشسته و گل می چید. نزدیک او رفت و تیری به شقیقه اش شلیک کرد. فریاد زدم، “یا عیسی مسیح، این چه کاری بود؟ چرا؟” جواب داد، “دقیقا! چرا؟ حالا فیلسوف شدی!” بعد دستانش را تکان داد، “آزادی برو، برو دیگه!” قبل از اینکه راه بیفتم خنده وحشیانه ای کرد و کیسه سنگینی را که دستش بود بالا آورد و تکان داد، “این خود آزادیه!” و گفت داخل کیسه سر فرمانده گروه شبه نظامی دیگری را گذاشته است. بعد خطاب به کیسه گفت، “نگران نباش، تو هم آزادی.”
«و تعظیم مسخره ای کرد. احترام، احترام سربازی. من گفتم، “لعنتی،” و کلاهم را برداشتم و با خشم به آسفالت باند کوبیدم. دیوانه شده بودم. کاپیتان داد زد، “چه کار احمقانه ای! برو بجهنم، مادر جنده! نمی خواهی که اون رویم رو بالا بیاری.” بعد درحالیکه سلام نظامی می داد با دست دیگرش علامت V، پیروزی نشانم داد و گفت، “مادرجنده لعنتی، اگه پایت به تپه های من برسه مثل سگ می کشمت.” من نمی دانستم چه باید بکنم. تو که کشیش هستی چکار می کردی؟ دعا می خواندی یا کارهای نیک می کردی؟ هیچ کاری از من ساخته نبود. نه آن جا و نه بعد که پایین تر، سر یک دوراهی، سر بریده فرمانده شبه نظامی دیگر را دیدم که بر سر چوبی نصب شده بود. با چشمان بسته و دهان باز، درون دهان بازش را پُر از بنفشه وحشی و پامچال کرده بودند.
«یک دهان پُر گل در یک دوراهی، بنظر زیباست، اینطور نیست؟ عبادتگاهی برای همه آن مردان مسخ شده سرگردان. با نیازشان، نیاز دیوانه وار و غیرقابل توضیح برای خشونت، خشونت افسار گسخته. و تلاشی که پاسدار صلحی باشی که اصلا وجود ندارد. نه صلح و نه حتی خطوط مشخص جبهه. تنها کشمکش، آتش بازی، و شبه نظامیان سرهم بندی شده از مردمان احمق معمولی که کشتار یکدگر راضی شان نمی کند. باید سر ببرند، تجاوز کنند، مثله کنند. باید همه دشمنان خیالی خود را بکشند. مردان، پسربچه ها و حتی نوزادان را. باید تمام آینده آنان را نابود کنند. به زنان و دختران جوان آن ها گروهی تجاوز کنند، تا نسلشان را بیالایند، تا قلبشان را چرک آلود کنند، تا کینه و نفرت بکارند.
«و تازه هیچکس هم ما کلاه آبی ها را در آنجا نمی خواست. حتی کشیشی که برهنه اش کرده و با سرتراشیده و ماتحت عریان با دوچرخه از کنار باند فرودگاه می گذشت تا به کلیسای غارت شده اش برگردد. و در همان حال روی هوا علامت صلیب می کشید تا بیگانگان را دور سازد. ما را دور سازد. صلیب می کشید در حالی که از کنار آشیانه کوچکی می گذشت که افسر فرمانده تازه رسیده از بروکسل، ایستاده و برایمان سخنرانی می کرد. برای ما کلاه آبی ها: “… بسیار خوب، آن ها تصمیم گرفته اند تمام قوانین و استانداردهای پذیرفته جنگ متمدنانه را زیرپا بگذارند. و اگر هر دوطرف درگیر در جنگ چنین کنند، که کرده اند، هردو خطاکارند… ما مجبور به رعایت قوانین هستیم…”
«ببخشید قربان، پس یعنی ما متمدن هستیم؟”
«… یعنی ما مجبوریم صلح را میان آن ها پاس داریم بدون اینکه درگیر نبردهای تلافی جویانه با هیچکدام شویم. ما بین جبهه های متخاصم…”
«ببخشید قربان، ولی جبهه های متخاصم کجا هستند؟”
«همان جا که هستند.”
«یعنی می توانند هرجایی باشند، قربان؟”
«هرجایی، همانجاست که آن ها هستند.”
«بله قربان.»

***

بیشتر و بیشتر به خانه اش دعوتم می کرد، به خانه موروثی اش، و من متوجه شدم نسبت به همه خانه ها یک احساس دارد. خانه ها برای او موجوداتی زنده بودند.
گفت: «زندگی، زندگی پرتکاپو در همه جا هست. در زیرزمین ها حرکت می کند، لای دیوارها خانه دارد، از حشرات و کرم های ریزی که با گرد و غبار حرکت می کنند و هرگز آن ها را در رختخواب خود تشخیص نمی دهیم، تا راکون ها که زیر سقف قایم موشک بازی می کنند.»
یکی از قفسه های بزرگ کتابخانه اش را به کتاب های مربوط به کِرم های چوب، جوندگان، هزارپاها، مورچه ها، سوسک ها، راسو ها و مخصوصا موریانه ها اختصاص داده بود. بنظر می رسید موریانه ها بیش از همه توجه او را بخود جلب کرده اند. بیشتر بخاطر خانه های بزرگ و نفوذ ناپذیر کندو مانندشان. گفت، اینطور بنظر می رسد که پیشقراول های نظامی هم دارند. پیشقراولان را_ که کلاه آبی ها می نامیدشان_ و کاملا کور هستند بیرون می فرستند تا منطقه را بدقت برسی کنند.
یا سربازان نفوذی مورچه های نجار. تمام ستون های اصلی و کف خانه را آرام آرام اره می کنند و تنها کُپه هایی از گرده چوب های نرم اینجا و آنجا بجای می گذارند _ ظاهرا گروهی از این مورچه ها در چهار چوب اصلی خانه او، درست بعد از پی بتونی، لانه کرده بودند.
او هر شش اتاق خانه و همچنین زیرزمین را با ماده شیمیایی بنام آنتِلِتایمِن سمپاشی کرده و خود به انتظار آن ها نشسته بود تا از دیوار بیرون آیند. برایم گفت که سکون و سکوت این انتظار درست مانند سکون و سکوتی بود که بعنوان تک تیرانداز تجربه کرده بود. هنگامی که می نشست و منتظر می شد تا مردانی در X دوربین تفنگ دورزنش قرار بگیرند. اما این آنتِلِتایمِن چنان سمی بود که اعصاب خودش را هم در مغزش به چراغ نئون تبدیل کرده و به درخشش آورده بود. می گفت حس می کرده قلبش از جا کنده شده و توی قفسه سینه اش بالا و پایین می پرد. می گفت از قرار سم با بدن او همان کرده که با مورچه ها می کند. روی زانوهایش نشسته و در تاریکی با صدای فیس فیس مارها به رقص در آمده بود.
کمی پس از اینکه در باره مورچه ها برایم گفت، و روی ایوان خانه اش نشسته بودیم و صحبت می کردیم، رفت تا از آشپزخانه لیوانی آب بیاورد، و ناگهان صدای فریادش را شنیدم.
دیدم مقابل آیینه قدی راهرو ایستاده و با خشم با خود جدل می کند. بعدها گفت: «ولی با خودم بگومگو نمی کردم. برسر مردی فریاد می کشیدم که در مقابلم ایستاده و فریاد می کشید، مردی که کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت. آدمکشی که تا مرا دید، با هشدار گفت مراقب باش! با این بازی احمقانه مرده ها را بیدار می کنی. و چون نمی خواستم با او سخنی بگویم کلاهم را برداشتم و دوباره سرم گذاشتم. می خواستم از او جلو بزنم زیرا او هم شروع به تقلید از من کرده بود. بعد ناگهان با لبخند موذیانه ای انگشتانش را جلو آورد، گویی می خواست انگشتان مرا لمس کند، نزدیک بود لمس کند ولی من ناگهان دستم را کنار کشیدم زیرا چشمانش را کاملا باز کرده بود و من در آن ها، چشمان آشنایی را که قبلا هم دیده بودم شناختم، چشمان مردی که گل های پامچال را که می داند پیام آور بهار است در دهان سر بریده ای افراشته بر تیرکی چوبی دیده، و همینکه این چشم ها را دیدم سرش داد کشیدم که “هرگز از تو نمی ترسم” که تو آمدی و پرسیدی “کمک می خواهی؟”»
«کمک؟ منظورت از کمک چیست؟»

***

اِرلی تصویری را که نقاشی کرده بود نشانم داد، گفت چهره مردی است که در آیینه دیده است. در چشمان مرد ستاره های شب تاریک را که در چشمان ون گوک نیز دیده می شوند میشد تشخیص داد. ستارگانی که به مرور سیاه میشدند. در سیمایش سرریز متمردانه رنج را حس می کردم، این رنج به همه زوایای تصویر نفوذ کرده بود، یا شاید اشتباه می کردم. شاید آنچه حس می کردم وحشت بود.

***

گوش سپردن به صدای مار درست مانند بازگشت به تپه های بیبیک بود، گویی دوباره می توانستم بوی ترس انسانی را روی زبانم مزه مزه کنم، بوی هراس از مرگ بینی ام را می آزرد، شروع به جستجو در اطراف یک بیمارستان صحرایی کوچک کردم که سازمان ملل در کنار یک خانه روستایی مخروبه و بی سکنه و یک پرورشگاه رها شده به حال خود، برپا کرده بود.
در یک کوره راه، انگشت بریده پایی را یافتم که به سیم خاردار تیغ مانندی که زیر گِل کار گذاشته بودند و با ریزش باران بیرون آمده بود، آویزان بود، مثل یک شکوفه تازه رُسته.
انگشت پا را بعنوان سوغات نگاه داشتم، برای اینکه آداب کشاورزی در این سرزمین را فراموش نکنم. برای اینکه بیاد بیاورم آن ها در مزارع خود چه می کارند.
و اینکه چطور زندگیشان را قصابی می کنند، می توانستم این را بفهمم، چیزی که نمی فهمم پاسخ به سوال مهم چرا است، برای همین دلم می خواهد گاری های پُر جنازه و در گِل فرو رفته را که دیدم، تو هم ببینی. باید خودت را جای من بگذاری، باید بتوانی جنازه ای را که روی گاری هست ببینی. دسته های گاری مثل شاخه های دیاپازون راست ایستاده اند، (با خودم فکر می کردم چه عالی می شد اگر درمیان این شاخه ها بتهون را می یافتی که با کج خلقی روی هارمونی های دو دی اِز مسکو در آتش کار می کند)، کلاک، کلاک، کلاک، صدای مسلسل های کالیبر 50 که در تپه ها مشغول تیراندازی هستند، کلاک، کلاک، مثل صدای عصای مرد کوری در مغز من، ردیاب های قرمزی که به میان درختان متراکم پشت یتیم خانه اصابت می کنند، دیوارها که توسط خمپاره ها فروریخته اند، درخت های میوه پُر شکوفه بین یتیم خانه و قبرهای نپوشیده _سفید و لیمویی _ همان رنک سفید و لیمویی شالگردن راه راه آن پرستار. همینکه از باقیمانده در خانه ای که دیوار جلوی آن سوراخ شده بود وارد شدم، صدای تلوزیون را که در اتاق عقب روشن بود شنیدم. آهسته در حالیکه پشتم را به دیوار چسبانده بودم به سمت اتاق عقب رفتم تا ببینم چه کسی در خانه است و تلوزیون تماشا می کند، گوینده CNN با صدای تودماغی و لهجه مسخره استرالیایی، با حالتی اندوهناک و متعجب از کشف گورهای دسته جمعی و اردوگاه های مرگ در دهکده ای به فاصله ده دقیقه از من خبر می داد، با خودم فکر کردم درست است، زیرا ده روز پیش، این اردوگاه مرگ را در فاصله ده دقیقه از جایی که ایستاده بودم، دیده بودم. از جایی که ایستاده بودم،حالا آشپزخانه را می دیدم که یکی از پرستارهای صلیب سرخ، زنی سی و هشت- نُه ساله، با شالگردن سفید و لیمویی روی شانه هایش، به پشت روی زمین دراز کشیده و پاهای گشوده اش را از زانو خم کرده بود، طوری که می شد لباس های شسته را روی مچ هایش آویزان کنی، و وسط پاهایش یک پسربچه برهنه _ نو جوانی ده یا دوازده ساله با مچ های باریک و ماتحتی لاغر_ شاید یکی از پسربچه های یتیم خانه _ و چسبیده به دیوار آشپزخانه من با تفنگم که محکم در آغوش گرفته بودم _ نمی توانستم سفیدی درخشان ران هایش را باور کنم _ و بدن پسرک هم همینطور _ حالت آندو گویی در ذهنم ثبت شد، و فکر کردم _ باید به CNN گزارش بدهم، یک سکون و سکوت یافته ام، یک شکوفه انگشت پا و سکون و سکوت _ تا اینکه پرستار رویش را به سوی من چرخاند و با چهره ای که لذتی فاحشه وار در آن به چشم می خورد، چشمکی به من زد، گویی مطمئن بود که من خوب می فهمم چرا اینجا در میان کاشی های شکسته و آوار، در میان دود فشنگ های مختلف، روی زمین دراز کشیده و با پسربچه زیبایی همخوابگی می کند. پسربچه ای که شاید برای اولین بار با زنی عشق بازی می کرد.
من به حیاط برگشتم، مطمئن نبودم مورد بی حرمتی و توهین قرار گرفته ام یا تحریک جنسی شده ام _ در حیاط _ چسبیده به بیمارستان صحرایی با پرچم برافراشته آبی، با هشت تخت سفری، سه تا جنازه روی سه تخت، و یک پرستار کوتاه قد و چهارشانه با موهای نقره ای. ملافه های خونین روی مجروحین و بیماران را پوشانده بود، ولی نه روی مرده ها را. مرده ها برهنه بودند (و هیچ چیز، به نظر من، نمی تواند ناتوانی و بیهودگی آخرین تلاش ها را برای زنده ماندن به اندازه آلت تناسلی پژمرده و فروافتاده جسد برهنه مردی نشان دهد). بدون اینکه بدانم چرا دستم را روی شانه جسدی که رنگ صورتش زرد مایل به سبز شده بود گذاشتم، چشم چپش، درست زیر زخم عمیقی در پیشانی، بسته بود. چشم راستش گشوده بود و مرا می نگریست. چشم چپم را بستم و به او خیره شدم، نگاه یک تک تیرانداز به تک تیرانداز دیگر. داشتم به این فکر می کردم که پرستار، با کیسه های افتاده زیرچشم که نشان از خرابی کبد می داد، به من گفت، «می خواهی یک کار حسابی بکنی؟ یک کار خوب؟»
گفتم، «البته، من آدم خوبی هستم.»
«چکش را پیدا کن، او را پیدا کن و بکش.»
و بسوی مجروحی که روی تخت سفری درازکشیده بود برگشت. از زخم عمیق روی شانه اش، درست زیر گردن، چرک و خون بیرون می زد. پرستار روی زخم مرهم بدبویی می مالید، بوی گوگرد.
«یا عیسی مسیح، این دیگر چیست؟»
«مرهم، تو به کار خودت برس.»
«می روم سری به یتیم خانه بزنم.»
«و چکش. او را فراموش نکن. یک کار نیک انجام بده.»
بنابراین کشیش خوب من، همانطور که راه افتادم و دنبال تو گشتم، راه افتادم و دنبال چکش گشتم، در یتیم خانه، می خواستم کار خوبی کرده باشم، بیرون در میان درختان میوه، که برخی تا مغز استخوان سوخته بودند و برخی مملو شکوفه های سفید و زرد بودند، و فکر کردم _ اگرچه سیگاری نیستم _ فکر احمقانه ای به کله ام زد که در فیلمی که در باره زندگی من بسازند، اینجا جایی است که باید بایستم و سیگاری دود کنم. و در این فیلم، درست در لحظه ای که من آرام ایستاده و اولین پُک را به سیگار می زنم، توسط یک تک تیرانداز مورد اصابت قرار می گیرم، و این تصور بیادم آورد که همواره مراقب تک تیراندازان مخفی باشم، بیادم آورد که با چشم تک تیراندازم به اطراف بنگرم.
در یتیم خانه، در سالن غذاخوری، زیر کنده کاری بزرگ دو قدیس با چشم های نقره ای، در سوی دیگر ردیف میز نهارخوری های بلوط، زنی را یافتم که روی کفپوش پلاستیکی و خون آلود افتاده بود، زنی جوان و برهنه، دست ها و پاهایش به هرطرف گشوده و به زمین میخ شده بود، برهنه و چهار میخ به زمین، میخ های قطوری که برای تیرهای سقف استفاده می شود، برهنه و چهارمیخ و مورد تجاوز قرار گرفته.
تا مرده بود.
استخوان هایش هنوز از پوستش بیرون نزده بودند… اما نه برای اینکه تلاش نکرده بودند،… پشتش هنوز خم بود و گویی در تلاش بی رمقش می خواست میخ ها را شُل کند… دهانش کاملا باز بود، دندان های سفید درخشان، و چشم هایی که از چشم خانه بیرون زده بودند. بطری شامپاین خالی پایین پایش افتاده بود. بوی اتاق خفه کننده بود. بوی ادرار و گوشت فاسد شده. مگس ها، نه پروانه های سفید. مگس های سبز و درخشان، صدها و صدها در اتاق تلو تلو می خوردند. دلم می خواست پوست خودم را بدرانم و استخوان هایم را بیرون آورم. دیوانه شده بودم، از تماشای بیهودگی این همه جنازه، جنازه جوان هایی که گودال های این مملکت را انباشته بودند. موش ها مشغول جویدن بودند. بعد یک لحظه ساعت ایستاد. و گنجشک ساعت خواند… وقت تمام است. صلح. شاباشی در راه است. فقط، همیشه موشی در ساعت است، موشی که پشت گنجشک مخفی است، و گنجشک پشت در (و گنجشک خیال می کند راه گریز را یافته. آنقدر ساده است که هرساعت یکبار با تصور آزادی از در ساعت بیرون می پرد)_ به شادی آزادی می نشیند و از ته دل آواز می خواند، اما همیشه فنری در میان فنرها کلیک می کند و لحظه آزادی به پایان می رسد. پیش از آنکه گاز خردل و دود و خاکستر کوره فرو نشیند، گنجشک کوچک دوباره به درون ساعت کشیده می شود و در محکم بسته می شود، کلاک _ و دوباره سلام پُل پات (Pol Pot) برایمان دعاکن، سلام پوتین(Putin) برایمان دعا کن، سلام استالین برایمان دعا کن، سلام پینوشه برایمان دعا کن، سلام مائو برایمان دعا کن، سلام هیتلر برایمان دعا کن، سلام به همه دکتر استرنج لاو ها (Doctor Strangelove) _ و بعد، گاهی_ جُز برای عقربه های متحرک ساعت، لحظه سکون فرا می رسد، لحظه آرامش، لحظه ای که ما سربازان، کلاه آبی ها، پاسداران صلح، سرمان را بالا می گیریم و روی تانک هایمان بر سر دوراهی می ایستیم، نمونه درستکاری، اما موش ها بلافاصله مشغول می شوند، تجاوز می کنند، سر می بُرند، آن ها ژنرال ها هستند، ماموران پلیس، اسقف های اعظم، آیت الله ها، خاخام ها، و شبه نظامیان نواحی کوچک…
بنا براین چه کاری از من ساخته بود؟ چه نیکوکاری می توانستم برای پرستار سفید مویم انجام دهم؟ چه باید می کردم؟ پیش از آنکه در بسته شود کلاک، و همه چیز دوباره از اول آغاز شود، دمل های چرکی طاعون زا دوباره بترکند، و تصور نکردنی ها واقعیت روزمره شوند. وقتی زنی امعا و احشام مردی را همچنان که زنده است بیرون بریزد و پسر نوزادش را که او هم زنده است، درون شکم او فرو کند. نمی توانستم تحمل کنم، من که می توانستم ساعت ها بی حرکت بنشینم و منتظر باشم _ بگذارم تمام اضطراب ممکن از وجودم بیرون رود، کاملا آرام گیرم _ آرام و متمرکز، تمرکز کامل، چنبره زده در ذهنم برای عمل، معتمد به چشم هایم چرا که برای من دیدن همان باور کردن است، زیرا که تک تیراندازم، چنبره زده و راحت، گویی می توانم هر لحظه گذشته و هر لحظه نیامده را با هم ببینم _ لحظات رضایت _ و می توانم هیجانم را در این لحظات آرامش تا جایی که می خواهم امتداد دهم، در آن O، و درX دوربین تفنگ دورزنم، که یک یا دوبار حتی حیفم آمد ماشه را بکشم، می خواستم این احساس آرامش و هیجان را همچنان ادامه دهم، اما همانطور که پیشتر هم به تو گفتم کشیش من، تصمیمی که گرفتم _ نه تنها تمرد از فرمان _ بلکه کشتن چند مرد مشخص، و همچنین یک زن، در کمال آگاهی و درایت بود، تصمیمی برای عمل، و با خاتمه عمل، تمام درستکاری و تقوای درونی خود را جریحه دار کردم.
بله کشیش من، یادم هست که گفتی، «آه بله، اکویناس (Aquinas)، موضوع تقوای معقولانه، بدون هیج وابستگی به اخلاق.»
عالیست.
در مورد انتخاب تو اشتباه نکرده بودم. دقیقا همین را می خواستم بگویم. برای همین هم اجازه داده ام به چشم هایم بنگری، اجازه داده ام ارواح سرگردان درونم را ببینی، هنگامی که در ذهنم چگونه یافتن آن ها را مرور می کنم، هیچ احساس تقوا و درستکاری نمی کنم، آن ها را در موقعیت های گوناگون یافتم، از رسته خود جدا شدم، آن هایی را که خیال داشتم نابود کنم. بنا براین کشیش من بگذار این مسئله برای هردوی ما روشن باشد، من دقیقا می دانستم چه می کنم… من نه تنها شیطان را دیده بودم که از آن مهم تر می دانستم که شیطان را دیده ام، او را در حالی که گل های پامچال را در دهان سر بریده ای بر چوب در سر دوراهی، می گذاشت دیده ام. مهم فکر کردن نیست، مهم عملی است که برمبنای آن فکر انجام می دهی. من نُه مرد و یک زن را ردیابی کردم. مردان و زنی که هیولای شیطان شده بودند. هیولاها. نه مسلسل بدست های حرفه ای، بلکه هیولاهایی که باور داشتند مصون از هر گزندی هستند. محفوظند که به پشت تپه های خود بازگردند، مطمئن از اینکه پاسداران صلح، کلاه آبی ها، نه تنها هرگز صدمه ای به آن ها نخواهند زد، بلکه از شر دشمنان دیگرشان نیز آن ها را محافظت خواهند کرد. من هریک را جداگانه به درون دایره دوربین تفنگ دورزنم کشاندم، با صدا خفه کن و از راه دور، تا حتی نفهمند تیر از کجا شلیک شد. من آن ها را درون پوست خودشان کُشتم. من شیطان را نابود کردم.
O – چکش، نشسته روی صندلی آشپزخانه، ریشو، دستش را بلند کرده، لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده را که همسرش پخته بدست گرفته و می خواهد در دهان بگذارد، بعد روی میز آشپزخانه افتاد در حالی که خون از دهانش توی بشقاب سوپش می ریخت.
OO – کاپیتان فرودگاه فکسنی، چهارزانو روی پله های آب انبار دهکده اش نشسته و سگی را نوازش می کند، در کیسه اش گوجه فرنگی دارد، بعد به عقب پرتاب می شود و سگ خون جاری از گلوی او را می لیسد.
OOO- یک مرد، دکتری که به بخیه زن معروف بود زیرا دهان کسانی را که خیال کشتن داشت می دوخت، یکبار موش زنده ای را به درون دهان پیرزنی دوخت تا زجر کُشش کند.
OOOO- یک استاد دانشگاه، درحالی که کتابی به همسرش هدیه می داد، قبلا او را دیده بودم که دست دخترک شش ساله ای را که بریده بود به سگ نگهبان که در زنجیر بود می داد.
OOOOO- زنی که محتویات شکم پدری را خالی کرد تا بتواند نوزاد او را درون آن بگذارد. و پدر و پسر هردو هنوز زنده بودند.
OOOOOO – یک آهنگر در کنار میز کارش، با پیش بند چرمی، صندوق نان می ساخت. که ازمشعل جوش خود برای سوزاندن چشم های ملای ده استفاده کرده بود، از پشت به او شلیک شد و نصف جمجمه و چشم هایش بیرون پریدند.
OOOOOOO- مردی که در حیاط یک کودکستان مین کاشته و سپس همه کودکان را وادار ساخته بود با شتاب در حیاط بدوند تا از تکه تکه شدن آن ها لذت برد، درحالیکه در کنار کودکان خود نشسته بود تیری قلبش را شکافت و از پشتش بیرون آمد.
OOOOOOOO- یک هیزم شکن که توپچی دسته ای شبه نظامی بود، جمجمه زنی را از فرق تا چانه با اره برقی شکافته، درون آن را خالی کرده و سپس دست های بریده او را درون آن گذاشته بود، درحالی که با همسایه ها خوش و بش می کرد تیری به وسط پیشانیش شلیک شد.
OOOOOOOOO- کارگر پمپ بنزین، که بعنوان کاپیتان توسط خوراندن بنزین مردان بسیاری را خفه کرده و سپس از آن ها بعنوان بمب انسانی استفاده کرده بود، (تنها این بار تیرم خطا رفت)، تمام چانه اش در اثر شلیک نابود شد.
OOOOOOOOOO- و بالاخره فرماندهی که روزی یک زندانی را در استخر اردوگاه مرگ خفه می کرد. هنگامی که داشت در یک استخر کوهستانی شنا می کرد چنان به شانه اش شلیک شد که نتوانست به شنا ادامه دهد و از غرق شدن نجات یابد.
ده بار کشیش من. من ده مرد را کشیش خوبم کشتم.
و کشتن آن ها برای من همانقدر کار و وظیفه به حساب آمد که برای یک مامور اعدام، کاملا خالی از احساس، متفاوت با این که بخواهم کسی مثل مادر یا پدرم را بکشم _ یا حتی تو را کشیش من، چنین کاری نمی تواند خالی از احساس باشد، ولی واقعیت این است که مادرم را نمی توانم بکشم _ هیچ وقت مادرم را ندیده ام _ پدرم را هم نمی توانم بکشم زیرا سال هاست که مرده است. قبل از اینکه به ارتش بپیوندم مرد. اگرچه هنوز در خانه است، صدای قدم هایش را می شناسم، تخته های کف خانه زیر پایش صدا می کنند، قدم هایش آهسته و نامطمئن است، حضورش مثل ارواح دیگر، مثل آن ده روح دیگر به من حمله می آورد و ترکم می کند، ارواحی که در من زندگی می کنند مانند موش ها یا حشرات موذی که خانه را در کنترل می گیرند، ارواح من می آیند و می روند و در وجودم ردپایی از حزن و اندوه به جا می گذارند، حزنی که روی هم انباشته می شود و روی اندیشه و روانم سنگینی می کند، بخصوص صبح هایی که شاداب از خواب برنمی خیزم بلکه روز خود را با دردی نامفهوم آغاز می کنم، با دردی که یاس و فروماندگی نیست بلکه چیزی ورای چرا است.
کشیش گفت، «یعنی چه؟ چطور؟»
احساس تاراج و ویرانی می کنم.
احساس ویرانی جایی است، اقامتگاهی است. در تاراج و تباهی نیز تقوایی نهفته است.
این را درنظر بگیر کشیش من. فکر می کنی بتوانی مانند من در این اقامتگاه زندگی کنی؟ تنهای تنها؟
«نه، نمی توانم، من کشیش هستم.»

***

بازهم روی ایوان نشسته بودیم. اِرلی شاپوی سیاه قدیمی اش را برسر داشت و برای من هم شاپوی سیاهی به رسم هدیه خریده بود، بنا براین هردوی ما پهلوی هم روی ایوان نشستیم، زیر دو درخت نارون قدیمی، با شاپوهای سیاهمان. و او فلوت می نواخت. یک ملودی ساده و زیبا، گوش نواز و مفرح، ملودی که در تپه های بیرون دارووار شنیده بود.
پرسیدم می توانم هدیه ای به او بدهم؟ هدیه ای از دعا؟ درحالی که روی سرش صلیب می کشم؟
گفت، «نه، نه برای من. اگر می خواهی برای باغچه دعا بخوانی، اختیار با توست.»
و من دعا خواندم.
پس از آن فلوت را زمین گذاشت و سکوت کرد. سپس گفت: «پدرم می گفت خاطرات حکم نردبان را دارند، و اگر چند بار از زیر خاطره بدی بگذری، برایت بدشانسی می آورد. مردانی را می شناسم که همه عمر زیر نردبان زندگی می کنند. من آن ده نفر را کُشته ام، به آن فخر نمی کنم ولی متاسف هم نیستم. من زیر نردبان مرگ آن ها زندگی می کنم و پشیمان نیستم.
«روزی یک بار نفس عمیقی می کشم و کلاهم را برمی دارم و به آن خیره می شوم.
کلاه شاپوی زیبایم.
آن را به صورتم نزدیک می کنم.
چهره ام را با آن می پوشانم در حالی که چشمانم باز است.
بوی خودم را استشمام می کنم.
به خودم می گویم “بله، این من هستم” همینطور که اکنون به تو می گویم.
سپس به آشپزخانه می روم،
مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
و از یخچال یخ می خورم.
یخ برای روان آدم خوب است، تورم آن را کاهش می دهد.»

Like 🙂
2

ایمیل تازه چی داریم ؟؟ ؟ (4)

 ایمیل یکم

با دریافت ایمیلی که یکی از برنامه های طنز آقای محمد رضا عالی پیام (متخلص به هالو ) را دربرداشت به کوچه باغهای یوتیوب هدایت می شویم ،جائیکه برنامه های بسیاری ازطنز دلنشین ایشان را می توان در آن یافت .گویا از راه ماهواره و انتشار کتاب هم مخاطبان فراوانی دارد .

کاش در کنار ریزبینی که د ر فرم و ریخت  طنزش بکار می برد ، در درون مایه آن ها هم درنگ بیشتری بکند .

برای نمونه گرچه می خواهد کم ارزش شدن پول ما ویا مهریه زن و اندازه آن را به زیر سوال ببرد ولی ناپسندیدگی خشونت نهفته در سخنش حتی با آراستن آن به شیوه طنز هم کاهش نمی یابد :

هر که داد زن خویش طلاق               به خدائی خداوند خر است

چونکه با قیمت سکه امروز              دیه از مهریه با صرفه تر است

شرکت کنندگان دوست داشتنی در گردهمآئی هم شوربختانه خنده به هر بهانه و بها را روامی دانند و می بینیم که “مستمع صاحب سخن رابرسر ذوق آورد “.

سروده هائی هم به بازگوئی از گذ شتگان در زیانهای رسیدن حمال به وکیلی و وزیری و امیری( ویا امروزه آشغالی به ریاست جمهوری) دارد .آیا برای کنایه زدن به احمدی نژاد شایسته است پیشه رفتگری و یا باربری را د ستاویز قرارداده و آنرا  کوچک وخوارشمرد ؟ اگر هنوز بالاد ستان (وگاه فرود ستان) واژه حمال را برای فحش و ناسزاگوئی بکار می گیرند ، بر دوش چه کسانی است که رویکرد به کرامت انسانی را به درون جامعه ببرند ویا یادآوری کنند؟

در برنامه ای دیگر برای توجیه سروده هائی که در آنها اعراب را برهنه پا و سوسمار خور و.. نامیده است یورشهای هزار و سیصد سال پیش نیاکان آنها به ایران را به رخ  می کشد و دشنام گوئی خود را زیر پوشش عذرخواهی نکردن آنها پنهان می کند.

 لحن گفتار وتاکید او براینکه ( خوزستانیها از نژاد عرب نیستند بلکه ازنژاد خالص ایرانی بوده و فقط به عربی تکلم می کنند ) بشکلی است که انگار عرب بودن ننگ است و خوشبختانه اعراب خوزستانی از چنین ننگی بدورند.

ازما می خواهد که این وقایع را ردیابی کنیم تا به تائید ایشان برسیم،

 در باره درمیان گذاشتن بی جا و بی هنگام این گفتمان (بویژه باابهام در نقش وعملکرد حکام و مردم ساده و عادی  و کلا به شکل دشنام گوئی )به بازگوئی سخنی ازبزرگی بسنده  می کنم : (تنها زمانی حرفی را با دیگران درمیان بگذار که بر درستی آن مطمئن باشی ودیگر اینکه  سودمند است ).

 ایمیل دوم

هرماه چندین ایمیل دربردارنده سخنان بزرگان را دریافت می کنیم .هرچند مانند میوه های (درهم ) در میوه فروشی اند! ولی ازآنجا که از دهان بزرگان درآمده اند وبما یاد داده اند که سخن آنها را”دربست” ! بپذیریم گویا هیچ کدام جای پرسش وگفتگو ندارند، اما یک پند کوچک به ناپلئون بزرگ! :

(تسخیریک کشوربزرگ ازتسخیر قلب کوچک یک زن آسانترا ست . ناپلئون ).

البته که برای مردانی مانند شما همینطور است .اگر سری به فرهنگ عمید زمان خود ت ! میزدی این معانی را برای تسخیر میدیدی(رام کردن ،فرمانبردارکردن ،مغلوب کردن ،به کار بی مزد واداشتن ).

تا زمانی که قلب زن را (کوچک ) ببینی و بجای پیشکش  قلب خودت به او در فکر تسخیر آن باشی ، همین آش است و همین کاسه !.

مینا

Like 🙂
8

در باره جدایی نادر از سیمین

در باره جدایی نادر از سیمین

نوشته: فلور

با اینکه در مورد جدایی نادر از سیمین زیاد نوشته اند و خوانده ایم، من هم تصمیم گرفتم برداشتم را از این فیلم بیان کنم. بقول دوست ادیبی هرچه در باره اثری گفتگو شود نشان آن است که ذهنی را بخود مشغول داشته و این آرزوی پدید آورنده اثر است. از عین القضات آورده اند که شعر مانند آیینه است و هرکس تصویر خود را در آن می یابد. و هیچکس نمی تواند بگوید کدام تصویر به حقیقت نزدیک تر است. و البته این صفت هر اثر هنری است. و سینما هنر هفتم است!
در باره مشخصات سینمایی یا تعاریف تکنیکی آن، چیز زیادی نمی دانم ولی مگر نه اینکه همه این ها ابزارهایی هستند که هنرمند بتواند آنچه می اندیشد را به زیبایی هرچه بیشتر به مخاطبین خود منتقل کند؟ از این منظر، از منظر تاثیری که بر مخاطب داشته، به اعتقاد من هرکس مجاز است در باره یک کار هنری صحبت کند. از همین منظر من برداشتم را از “جدایی نادر از سیمین” می نویسم. و این برداشت بدیهی است که از داستان فیلم است.
با توجه به اینکه مطمئنم بیشتر خوانندگان محترم فیلم را دیده و یا بخوبی از داستان آن مطلعند، از شرح خلاصه ای از آن نیز پرهیز می کنم تا این نوشته مایه ملال نشود.
از نگاه داستان، فیلم از جدایی زوجی جوان به سبب پاره ای اختلاف نظر ها سخن می گوید. زنی که رو به آینده ای روشن و هوشیار و توانا دارد و مردی که سخت به گذشته ای بیمار و معلول و ناکارآمد چسبیده است. قصدم بی اعتنایی به پدر یا والدین بیمار نیست که به دیده من این ها همه در فیلم نماد و نشانه هستند.
به باور من جدایی این زن و مرد و زن ها و مردهای دیگر فیلم همه پاره ای از روند مخربی هستند که جامعه ایران درگیر آن است. زن ها و مردهایی که از ابتدای کودکی و از آغاز آموزش و شناخت با فشار دور از یکدگر نگاهداری می شوند، زن ها و مردهایی که از انواع بلندگوها و سکو های سخنوری دشمن فریبکار یکدگر معرفی می شوند، زن ها و مردهایی که حتی در پیری و سپیدمویی نیز حق نشست و برخاست آزادانه با یکدگر را ندارند، چطور ممکن است پیوستگی یابند؟ اگر خانواده را سلول های تشکیل دهنده جامعه بدانیم، مثل مولکول ها که بنیادی ترین پاره مواد هستند، نمایش این جدایی، نمایش این دره عمیق گسترده میان اجزای آن، به خوبی می تواند مبین ناهنجاری جامعه ایران باشد. و طرفه این که در این جدایی و پراکندگی، این مردهایند که همواره تنها می مانند، یک سویه می بالند و در فصای بسته فراهم آورده به گرد خود می چرخند و راه به هیچ نمی برند.
در فیلم “جدایی نادر از سیمین”، زن ها با یکدگر گفتگو می کنند، درد دل می گویند و خلاصه رابطه ای نزدیک دارند. کارآمد و مشکل گشایند و با درک فشارها و محدودیت های تحمیلی جامعه به بهترین شیوه شجاعانه وظایف مادری، شهروندی، و انسانی خویش را انجام می دهند. سیمین و راضیه، هریک در طبقه و موقعیت اجتماعی و فرهنگی خود، تلاش می کنند تا همیار و همکار همسرانشان باشند و گرهی از مشکلات فراوان آنان را بگشایند.
مردان اما نه تنها با زنان رابطه ای ندارند، که با یکدگر نیز بدون واسطه نمی توانند گفتگو کنند. نادر و حجت از پشت شیشه با هم سخن می گویند و یا با رابطه قاضی. نادر هرگز با پدر یا برادران سیمین همکلام نمی شود در حالی که معلوم است که سیمین مردانی در خانواده خود دارد. نادر حتی با پدرش نمی تواند رابطه برقرار کند و تنها دوبار که پیرمرد حرف می زند، نام سیمین را بر زبان می آورد. وقتی هم که مردان این اجتماع رو در روی یکدیگر قرار می گیرند، به جای گره گشایی با پرخاش و خشونت کور یکدگر را دوباره به دو سوی در ها و شیشه ها می افکنند. هیچکدام حرف دیگری را نمی فهمد و هیچ تلاشی هم برای درک آن نمی کند. هریک تنها قصه خود را مدام تکرار می کند و زخم های کهنه قدیمی خود را می نمایاند. تنها و تنها یک مورد است که وابستگی دو مرد در این اجتماع به زیبایی نمود می یابد و آن هم هنگامی است که نادر با سرباز نگهبان خود در حالی که دست های هردو را با دسبند به هم بسته اند مجبور به کاری مشترک می شوند و این هردو را متعجب و شرمنده می کند.
شاید پدر نادر نماد تمامی مردان ایرانی است در طبقه متوسط شهری. این طبقه مسلط و رو به افزایش جامعه ایران. مردانی که فشارهای گوناگون اقتصادی و اجتماعی چنان درهم شکسته شان که اگرچه در مرکز توجه خانواده اند، و شاید بخاطر هراس از همین توجه وانتظار، منفعل و ناکارا و افسرده اند. مردانی که می دانند باید بگریزند و میل به گریز وادارشان می کند در اولین فرصت پابرهنه به کوچه بتازند اما افق دیدشان از خطوط روزنامه های فرمایشی بالاتر نمی رود و با اندکی فشار سرافکنده و ناتوان دوباره به چهاردیواری مانوس خانه پدری برمی گردند. مردانی که به تنهایی حتی قادر به تنفس نیستند. و اگرچه برای بیرون رفتن از خانه ریش می تراشند و کت و شلوار و کراوات می زنند، زیرشان را خیس می کنند و غذا از دهانشان بیرون می ریزد. مردانی که گوش دارند اما نمی شنوند و چشم دارند اما نمی بینند و زبان دارند اما سخنی نمی گویند. و با این حال خود را محق به تصمیم گیری برای سرنوشت زنان و کودکان آن اجتماع می دانند. و البته باز هم تاکیید می کنم که منظور من بی توجهی یا توهین به بیماران آلزایمری نیست که این نیز در فیلم به گمان من تنها به عنوان نشانه و نماد آمده بود.
اگر چه مردهای فیلم با هیچکس دیگر نمی توانند رابطه ای معقول و انسانی برقرار کنند، ولی همه زنان در ارتباطی تنگاتنگ با هم به سر می بردند. زنانی توانا و قابل. زنان اتوبوس سوار، زنان همسایه نادر، معلم های مدرسه ترمه، و…هرگاه نیاز است به یاری می شتابند و همه نیز با نیت مشکل گشایی. معلم مدرسه ترمه هم می خواهد مشکل راضیه را بگشاید (با معرفی پزشکی که می شناسد)، هم مشکل نادر را (با شهادت نزد قاضی)، و هم مشکل حجت را (با پس گرفتن شهادت خود، پس از اینکه به عدم صداقت نادر پی می برد). مادر سیمین خانه خود را بعنوان وثیقه آزادی نادر تقدیم دادگاه می کند. حتی خواهر حجت دور از چشم برادر خود برای راضیه کار پیدا کرده و در حفظ اسرار او کوشا است. پرستار زن بیمارستان نیز با اعتماد به سیمین حال راضیه را می گوید. راضیه مشکل عدم حرکت جنین خود را نه با همسرش، حجت، که با خانم معلم ترمه در میان می گذارد و مشکل سردرگمی حلال و حرام مذهبی خود را با سیمین. و دخترش همواره با اوست. چون سایه ای که به آرامی می بالد تا درست مثل اصل خود شود.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریشه جدایی های زنان و مردان ما از این هم عمیق تر است. هراس دایمی مردان از اغوای زنان و بی اعتمادی همواره زنان به عهد و وفای مردان، از همان ابتدا میان این دو نوع انسان که تنها با یاری یکدگر توان کشیدن بار زندگی را دارند دیواری به بلندای آسمان کشیده است. و شوربختانه تمام نهاد های اجتماعی خواسته یا ناخواسته و دانسته و نادانسته بر ارتفاع این دیوار افزوده و هرچه بیشتر آن ها را از یکدگر دور ساخته اند. در بسیاری از خانواده های سنتی، حتی برادران از خواهران و پدران از دختران چنان دور نگاهداشته می شوند که هرگز توان سخن گفتن برابر و رد و بدل اندیشه نیز نمی یابند. چنین مردان و زنانی چگونه جامعه ای می سازند و در این دوران ارتباط تنگاتنگ و رقابت های فشرده اطلاعاتی و اقتصادی چه سهمی می توانند در فعالیت های بین المللی داشته باشند ؟ این گسستگی که همچنان با بوق و کرنا به تبلیغ تعمیق آن می کوشند، توان مردان و زنان هوشمند و توانای ایرانی را می فرساید و نابود می سازد و آن ها را در این عصر شتاب دست آوردهای علمی و اطلاعاتی به انسان هایی واپس ماند و ناهنجار بدل می سازد. و این به گمان من همان هشدار فیلم جدایی نادر از سیمین است. هر ساعت و دقیقه و ثانیه، به اصطلاح خیر اندیشان جامعه، گل تازه رسته و امید تازه تولد یافته ای چون ترمه را، که می خواهد خوب باشد و توانا و کارآمد، بر سر دوراهی اجباری قرار می دهند و وادار به انتخابش می کنند. و ترمه پاک و شریف، در نهایت حسن نیت راهی را برمی گزیند و این سیر شیطانی جدایی را جانی تازه می بخشد.

Like 🙂
4

Legless Joe & Black Robe جو بی پا و قبا سیاهه

جو بی پا و قبا سیاهه

نویسنده: ژوزف بویدن (JOSEPH BOYDEN)

 

مترجم: فلور

هیچ جاده ای تیز دندان رو به بقیه دنیا وصل نمی کنه.
ولی ما توی ریزرو تیزدندان 1((RESERVE کلی جاده داریم. باریک و کثیف و خاک آلود. به همون کثافت خواهر زاده من کلاغ ((CROW. چهار خیابون که یک مربع می سازند. تو رویاهای من، یک دسته موتور سوار، یک دسته موتور سوار پشمالو، زشت و حرومزاده، از خیابون یکم با غرش وارد می شوند، بعد به چپ می پیچند و وارد خیابون وابون می شوند، آخر خیابون دوباره به چپ می پیچند و وارد خیابون تاکان می شوند، وقتی به آخرش رسیدند باز هم به چپ می پیچند و وارد خیابون ماهیگان می شوند. حالا اگه آخر این خیابون باز هم به چپ بپیچند برمی گردند سر جای اولشون یعنی همون خیابون یکم. تو رویاهای من این موتور سوارا هر سه دقیقه مثل عقربه های ساعت دور خودشون می چرخند و چون حتی فرصت نمی کنند از دنده دو بالاتر برن هی دیوونه و دیوونه تر می شن. موتور سوارا توی خیابونای ریزروی مثل اینجا فوری خسته می شن و حوصله شون سر میره. گفته باشم. خیلی زود کارشون از تفریح ساده می گذره.
قدیم ترا این ریزرو آنقدر کوچک بود که گنجایش یک عرق خور حرفه ای رو هم نداشت. اما وضع اقتصادی مملکت خراب تر شد و حکومت از کمک هاش به سرخ پوست ها زد و بیشتر توریست های تابستانی هم سراغ ما نیامدند و زنم هم طلاق گرفت و رفت. وضع من چنان بهم ریخت که از شعرهای غمگین گاوچرون های تگزاس هم غمگین تر شدم. بعد گروه عرق خورهای حرفه ای خودم رو راه انداختم. اسم ما رو گذاشتن «چهار کُلد داک» 2((COLD DUCK.
الکل اثرات مختلفی رو بدن داره. مثلا میتونی اصلا غذا نخوری و پولت رو برای بطری عرق پس انداز کنی، ولی شکمت قلنبه میشه و صورتت پف می کنه. منو که این شکلی کرده. اثر دیگه اش اینه که از وقتی عرق خور حرفه ای شدم، موهای سیاه و درشتی از صورتم بیرون آمده. آنقدر هست که یک ریش بزی تُنُک بشه ازش درست کرد. روی گونه هام هم مو درآمده. قبل از این صورتم مثل کون بچه ها صاف و نرم بود. تئوری من اینه که شراب کُلد داک حقه سفیدپوست هاست تا ما رو نه تنها عرق خور که هرچه بیشتر شکل خودشون کنند. بنظر من که موفق بوده. حرومزاده ها. ولی عرق خوری یک چیز رو در من عوض نکرده اونم رویاهامه.
من همه عمرم چیزهایی دیدم. بیشتر مردم همینطورند. ولی من، من سعی می کنم با رویاهام زندگی کنم. تو بیداری کارهایی رو بکنم که تو رویاهام دیدم. من رویاهامو باور می کنم. البته واضحه که همیشه نمیشه اونجوری که تو خواب دیدی رفتار کنی. مثلا خیال ندارم با یک زن شکارچی غول پیکر و خوشگل که تا دست بهش می زنی لباساش از تنش میریزه کنار رودخونه کشتی بگیرم. اما سعی می کنم واسه رویاهام معنی پیدا کنم. معنی هایی که میشه به اونا اعتماد کرد. برای همین هم وقتی دیشب خواب دیدم خواهرزادم لیندا مرده، صبح که بیدار شدم بلافاصله فهمیدم واقعیت داره. می دونستم خودکُشی کرده. برای همینم رفتم سراغ خواهرم، مادرش، تا بپرسم چطور؟
«قرص خورده.» این تمام چیزی بود که خواهرم با چشمای قرمز به من گفت. حتی نذاشت بغلش کنم. میدونم چه بوی گندی باید بدم. لیندا تنها تو تیمینس ((TIMMINS، دانشکده می رفت. همونجا اینکار رو کرده.
گفتم: «بذار برای مراسم کفن و دفن کمکت کنم.» این غم انگار به من انگیزه زندگی داده بود. راست ایستادم و سینه ام رو جلو دادم تا با بغضی که داشت خفه ام می کرد بجنگم. «برای خواهرزادم با خواننده ها طبل می زنم.» روزگاری من بهترین طبال بودم. اسطوره طبل بین مردم پوواو ((POWWOW. طبال اصلی گروه «خوانندگان سیاه آب» ((BLACK WATER SINGERS.
«پدر جیمی اجازه طبالی نخواهد داد.» خواهرم اینو گفت و خواست تنهاش بذارم.
میرم تا دنبال پدر جیمی بگردم. این مراسم باید مخلوط مراسم کاتولیک ها و سرخپوست ها باشه. به خواهرزاده غمگینم فکر می کنم که با پسرها می خوابید تا شاید دوستش داشته باشند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر مست بود که نمی تونست بگه نه. به دختر جوونی که می نشست و می خورد تا شاید افسردگی و حس گناهکاریشو فراموش کنه. وقتی بچه بود، دختر کوچولوی خوشگلی بود که صدای خنده اش نفس آدم رو بند می آورد. خنده هاش پاک و تازه و شاداب بود.
کشیش تو رستوران اسکای رنچ ((SKY RANCH نشسته و درحالی که سیگار می کشه و قهوه می خوره به اِلیس، پیشخدمت رستوران، که اونم از اقوام منه و کشیش پوکاهانتس ((POCAHONTAS صداش میکنه خیره شده.
«خواهرزادم مرده و من خیال دارم گروه خوانندگان سیاه آب رو برای مراسم عروسیش دعوت کنم.» همینکه روبروش پشت میز می شینم اینو میگم.
سایه ترس رو توی چشای تنگش می بینم. همیشه میتونم پدر جیمی رو با هیکل گنده و بوگندو و موهای سیاه بلندم بترسونم.
می پرسه: «خوب اگه خواهرزادت مرده، چطور میخواد عروسی بگیره؟» پیداست که چند روزه ریشش رو نتراشیده. ته ریش سیاه و سفید صورتشو رنگی رنگی کرده. زبونم چنان سنگین میشه که می ترسم نفسم بند بیاد. پامیشم و میرم. نه به اون گندگی و سربلندی که آمده بودم.
اهالی ریزرو به من میگن الوات((WINO. معروفم به جو بی پای الوات. چه اهمیت داره که بی پا نیستم؟ اصلا اسم چه اهمیتی داره؟ راستش این اسم، زمونی که موتورسیکلت سواری می کردم، یکشب که اسید فراوونی زده بودم، مال من شد. اونشب خودم و بقیه رفقا رو قانع کردم که از بس ال-اس-دی کشیدم پاهام محو شدند. بعد همه در باره این تراژدی شروع به گریه و زاری کردیم. وسط هیاهو یکی گفت: «بیچاره جو. بیچاره جوچیچوی بی پا.» بعد یک نفر نخودی خندید و ناگهان غرش خنده همه رو لرزوند. انقدر خندیدیم که بعضی ها بالا آوردند. اسم به من چسبید و حالا حتی گاهی ازم جلو می زنه.
این قصه رو لیندا خیلی دوست داشت.
باید بگم عرق خوری شغل ساده ای نیست. مخصوصا اگه قیمت هر بطری کلد داک رو در نظر بگیریم و سه تا گداگشنه ای رو که باهاشون رفیقم. تا چشم می چرخونم یکیشون یه قلپ رفته بالا. دلبرم سیندی یکی از اون سه نفره. خیلی دوسم داره. بهش میگم خوشگل مگسی. این اصطلاح رو تو یک آهنگ تصویری شنیدم و فوری یاد سیندی افتادم. اونم دوست داره به آدم بچسبه و زندگیشو به گُه بکشه. هنری آنقدر سفیده که به زردی میزنه. مثل روزنامه های کهنه. و همیشه منتظره یک جوری قاپ سیندی رو بدزده. چندین سال پیش برای تمیز کردن ریل های راه آهن آمد و همینجا موند. از ضرب آهنگ زندگی سرخپوست ها خوشش میاد. از اینکه در دوران سرخپوست ها زندگی کنه کیف می کنه. هنری تبخال های عجیب و غریبی داره که مدام ازشون آب میاد. ولی این تنها علتی نیست که دوست ندارم به داک من لب بزنه. راستش سفید بودنشو نمیشه ندیده گرفت. سفید پوست خوبیه، حرفی نیست. ولی خودمونیم این سفید پوستا کم از ما دزدیدند؟ نفر چهارم گروه کلد داک، سام بی صداست. مه غلیظی دور ذهن سام رو گرفته. نه از اون مه هایی که صبح زود روی رودخونه دیده میشه. بنظر من این مه ناشی از عرق خوری های فراوونشه و مهیه که ذهن همه ما رو تا چند سال دیگه میگیره.
برای خیلی از سفیدهای ریزرو آسونتره که عرق خوری منو تقصیر واقعیت گاییدن های مدرسه شبانه روزی (RESIDENTIAL SCHOOL) ارگ فورت آلبانی (FORT ALBANY) بندازند. وقتی بچه بودم. اگه خوشحالشون میکنه بذار اینطور فکر کنند. ولی واقعیت اینه که خیلی از سرخپوست های اطراف اینجا همین بلا سرشون آمده. و بیشترشون هم عرق خور از آب در نیامده اند. چند سال پیش یک هیئت دولتی آمدند تا این ادعا رو برسی کنند. من از معدود کسانی بودم که باهاشون حرف زدم. خیلی معروف شدم. پدر جیمی گفت اینکه میتونم در باره گاییدنم حرف بزنم برای معالجه شروع خوبیه. بهش گفتم راست میگی چون جدا به هوس میفتم تو کونت بذارم. این مربوط به پارساله. وقتی پدر جیمی تازه آمده بود تا کلیسا رو از کشیش پیر و دیونه دیگری تحویل بگیره. پیرمرده ما رو «کافر» صدا می زد و بیشتر از همه فحش رکیک بلد بود. یارو وقت موعظه به سرش می زد.
در این صبح غمگین که پدر جیمی تو اسکای رنچ مسخرم کرد، تصمیم می گیرم از شهر برم. میرم تو کلبه جنگلی کنار رودخونه، دور از همه. خبرای بد بسرعت پخش می شوند. مطمئنم تا ظهر همه ساکنان ریزرو از خودکشی لیندا با خبر خواهند شد. دلبرم سیندی، هنوز خوابه. میتونم صدای خورخورش رو از ده متری چادرمون بشنوم. بطری ها و قوتی های عرق و آبجو همه جا پخش وپلا هستند و زیر آفتاب برق می زنند. می شینم و به رودخانه خیره میشم و به خواهرزادم لیندا فکر می کنم. به وقتی یک دختر کوچولو بیشتر نبود و پاهاش برای هیکلش گنده بود. اون روزا یک جفت چکمه لاستیکی قرمز داشت که همیشه پاش بود. قیافه اش با اون صورت گرد خوشگل و موهای بافته یادم میاد که تا منو می دید دستشو دراز می کرد و برای خرید یک بستنی یخی پول می خواست. هرچه تلاش می کنم قیافه بزرگی هاش یادم نمیاد. یه چیزی در درونم نمیذاره لیندای خانم و دانشجو رو بیاد بیارم. یه آواز قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم و با دست روی رونم ضرب می گیرم. این آواز مرگه. آواز کفن و دفن. این جور آواز ها رو پدربزرگ ها می خواندند. خیلی پیش از اینکه سفید پوست ها یا کُلد داک رو بشناسند.
با وجود اینکه تابستون امسال بیشتر از همیشه کش اومده ولی صبح ها که بیرون میام هوا خنکه. یواش یواش باید فکر زمستون باشم. تو سه سال گذشته تونستم اول زمستون یک جرم کوچک بکنم. مثل دزدیدن غذا یا شکستن شیشه مغازه ها. در نتیجه پلیس قبیله چاره ای نداشت جز اینکه منو دستگیر کنه و تمام زمستون تو یک سلول گرم نگهداره و سه وعده هم بهم غذا بده. پارسال تقریبا یک ماه هر چهار نفرمون باهم زندانی بودیم. باید منتظر می شدیم تا قاضی و دادستان برای محکومیتمون از شهر پرواز کنند.
هرچهارنفر با هم نصف شب شیشه پنجره فروشگاه میچیم (MEECHIM) رو شکستیم و آنقدر چیپس و نون خوردیم و پپسی سر کشیدیم که استفراغ کردیم. سیندی تو سلول بغل من بود و هنری و سام و من با کوبیدن پول خورد به دیوار باهاش گپ می زدیم. البته خیلی راحت می تونستیم بلند بلند با هم صحبت کنیم ولی کی حوصله شنیدن صدای دورگه سیندی رو داشت. ارتباط با کوبیدن سکه به دیوار خیلی حال داره.
وقتی بالاخره دادستان و قاضی رسیدند، مدت زندانی ما رو کافی دانستند و آزادمون کردند. وکیلمون خیلی ذوق زده شد ولی هنوز سرمای زمستون تمام نشده بود و چنان باد سردی می وزید که مجبور شدیم دوباره سری به فروشگاه میچیم بزنیم. تمام شب توی فروشگاه نشستیم و خوردیم و منتظر پلیس قبیله شدیم. آخرش خسته شدیم و خوابمون گرفت. تا صبح که فروشگاه رو باز کردند کسی متوجه ما نشد. ولی بالاخره تونستیم تا اخر سرما تو زندان بمونیم. اما قاضی در مورد سیاست سه بار تکرار جرم حرف هایی زد که بفکرم انداخت. امسال زمستون باید بیشتر دقت کنم وگرنه سروکارم با یک زندان درست حسابی تو شهرهای جنوبی میفته و نه تنها زمستون و بهار امسال که تا چند زمستون و بهار دیگه باید آب خنک بخورم.
وقتی سیندی و هنری و سام بی صدا بیدار شدند، ماجرای لیندا رو براشون گفتم. سیندی در حالیکه بغلم گرفته بود شروع به گریه کرد. تمام جلو بلوزم خیس شد. لیندا از معدود افراد خانواده بود که هنوز با من و سیندی حرف می زد. هنری و سام بی صدا پهلوی من نشستند و ساکت به رودخانه خیره شدند. حرفی برای گفتن نبود. دوستی من و سام بی صدا اینقدر قدیمیه که مثل برادرم میمونه. بعد از این همه سال، در حقیقت این اولین بار بود که می دیدم حرف هام رو فهمیده. خبر مرگ لیندا بالاخره از لایه غلیظ مه ذهنش رد شده بود. وقتی رویش رو بطرفم چرخوند، دیدم که گریه میکنه.
سام گفت: «باید تو مراسم کفن و دفنش طبل بزنیم.» من سرم و تکون دادم. جوونی هامون من و سام بی صدا تو یک دارودسته موتورسوار بودیم. دسته ما یازده عضو داشت و به ما می گفتند «حواریون». هرچه این در و اون در زدیم کس دیگری رو پیدا نکردیم که بشیم دوازده نفر. توافق کرده بودیم که درباره همه چیزاشتراکی و کمونیستی رفتار کنیم. نه فرمانده و نه زیردست و نه سلسله مراتب. همه مساوی. تابستونا سوار موتور سیکلت هامون می شدیم و میرفتیم به سمت شمال. عرق می خوردیم و اسید دود می کردیم. تو خلسه رویاهای مذهبی می دیدیم و هرکس رو که گرفتاری داشت کمک می کردیم. موتورسوارایی که تو جاده مونده بودند، پیرزنایی که چرخ ماشینشون پنچر شده بود، و توریست های راه گم کرده. وقتی بهشون نزدیک می شدیم ترس از خدا رو تو دلشون می انداختیم و وقتی کارمون تمام می شد عشق به مسیح رو یادشون می دادیم.
ما به فرم کاتولیکِ سرخپوستی خودمون ایمان داشتیم. موی سرمون مثل عکس های مسیح بلند بود و با دیگرون همونجور رفتار می کردیم که دلمون می خواست با ما رفتار بشه. محاله جای دیگه ای این همه همدلی پیدا بشه. اما عمر این همدلی کوتاه بود. راستش ما زیادی خوب بودیم. هیچکس دلش نمی خواست رهبری رو بدست بگیره. وقتی به اون روزا فکر می کنم می بینم دلم می خواست به زندگیم معنی بدم. دلم می خواست باور کنم که میشه همدیگه رو دوست داشته باشیم. نه اونجوری که بعضی کشیش های مدرسه شبانه روزی منو دوست داشتند. لیندا خاطرات دوران موتورسواری منو خیلی دوست داشت. همیشه یک چیز شادی بخشی توش پیدا می کرد و بلند می خندید.
بعد از ظهر که شد ما روی نیمکت همیشگیمون نشستیم ومشغول عرق خوری شدیم.
میگم: «خواهرزادم دختر خوبی بود.» هر سه نفر دیگه با موافقت سر تکون میدن. «لازم نبود بمیره.» دوباره همه سر تکون میدن. میگم: «قلب مادرش تا ابد شکسته. بدترین روز برای خانواده چیچو.»
پدر جیمی از فروشگاه میچیم بیرون میاد و بی اعتنا از کنارمون میگذره. وانمود می کنه ما رو نمیبینه. بعد یهو برمیگرده و مستقیم سراغ من میاد.
«هیچ طبل و نوحه ای نباید تو مراسم کفن و دفن لیندا باشه. یک مراسم کاتولیک خالص.»من سرمو برمی گردونم تا ریختش رو نبینم. خشمش رو که مثل آتیش شعله می کشه می تونم حس کنم. میدونم که معتقده من خود شیطونم. معتقده همه ما شیطونیم. «دردِ اینکه لیندا خودکشی کرده برای مادرش کافیه. میدونی که کلیسای کاتولیک در مورد خودکشی چه نظری داره.» حالا صورتشو جلو آورده و مثل مار هیس و فیس می کنه. «بخاطر آبروی زنده ها هم که شده، جو چیچو، ریخت نحستو تو کلیسا نشون نده.» بعد بسرعت برمی گرده و دورمیشه. سیندی براش یه شکلک جانانه در میاره.
به سام بی صدا نگاه می کنم: «میدونی، یارو بوی پدر مک کینلی (MCKINLEY) رو میده.مدرسه شبانه روزی فورت آلبانی. یادت که هست؟» سام روش رو برمیگردونه. سام هم همون کابوس های دایمی منو داره. یکبار برام تعریف کرد. خش و خش قدم های پدر مک کینلی وقتی از پله ها بالا میومد. وقتی در خوابگاه ما رو باز می کرد. چشم های من از وحشت گشاد میموند که آیا بازم امشب نوبت منه.
تا تصمیم بگیرم برم منزل خواهرم و ببینم کاری، کمکی از من برای مراسم ساخته است، دیگه شب شده و من کاملا مستم. وقتی می رسم میبینم چه جمعیتی برای سرسلامتی دادن آمدند. این دست پاچه ام میکنه. برادرای لیندا هم هستند. موهاشون رو شونه هاشون ولوه. با هم حرف می زنند و با صدای موزیکی که تنها خودشون می شنوند تکون می خورند. اونام مستند، که البته عجیبه. اما کلاغ، برادر کوچیکه لیندا رو نمی بینم. طبق آخرین خبر تو زندان ریزرو نشسته و بخاطر این یا اون جرم آب خنک می خوره. همسایه ها و دوستان همه هستند. انگار همه ساکنان ریزرو اینجا جمعند. تقریبا همه منو ندیده می گیرند. اما بعضی از مادربزرگ ها با غضب نگاهم می کنند. یکی میگه مراسم کفن و دفن لیندا تا هفته دیگه عقب افتاده. تا فامیل های دور و نزدیک به تیزدندان برسند. یکی دیگه میگه جنازه لیندا رو تو سردخونه تیمینس نگه داشتند تا موقعش بشه و بعد با هواپیما میارنش.
پدر بزرگم، پدر پدربزرگ لیندا، تنهایی تو آشپزخونه وایستاده. او پیرمرد تنهاییه که با سگ و پرنده حرف می زنه. منو که می بینه با مهربونی می خنده. خیلی تعجب می کنم. مدت هاست کسی به من لبخند نزده.
راهم رو از میون مهمان ها باز می کنم و به خواهرم نزدیک میشم که روی مبل بزرگ پهلوی پدر جیمی نشسته. پدر جیمی دست خواهرم رو گرفته و وقتی منو می بینه از جا بلند میشه و میگه: «هیچ کس از دیدن تو خوشحال نیست. از وقتی با بطری عرق دمخور شدی، رو هرچه احترام و علاقه خواهر برادریه خط قرمز کشیدی.» خواهرم حتی تو روم نگاه نمیکنه. همه میدونند مشروب مورد علاقه پدر جیمی ویسکی با اسکاچه. لپ های سرخش بهترین نشونه ست.
در حالی که سعی می کنم جلو فریادی که از ته دلم شروع شده و بالا اومده و فشارش گلوم رو میسوزونه بگیرم می گم: «اومدم با خواهرم حرف بزنم نه با تو.»
پدر جیمی از رو نمیره و میگه: «اینجا اومدی تا خواهرت رو به کاری وادار کنی که روزگارش برای همیشه گذشته و رفته.»
به خواهرم میگم: «بامن حرف بزن.» ولی اصلا اعتنایی بهم نمی کنه. «خواهرم با من حرف بزن.» همه ساکت اند وبه کفشاشون خیره شدند. خواهرم حتی سرش رو بالا نمی گیره تا نگام کنه. برمی گردم و میزنم بیرون.
تا مدتی هیچ کاری نمیتونم بکنم. برای دوسه روز. حس می کنم اندرونم مثل یک غار تاریک و داغه. تو چادر پلاستیکیم دراز می کشم. نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم و نه خورد و خوراک.
تنها بطری کلد داک نصفه ای رو که سیندی برام میاره رد نمی کنم. بوی پاییز رو حس می کنم و می دونم بزودی همه جنگل رنگارنگ میشه. به رویاهای پاییزانه فرو میرم. خودم رو سوار بال های یک غاز برفی بزرگ می بینم که روی رودخانه مرداب شکل ماسکِگ (MUSKEG) پرواز می کنه. میتونم بال زدن های پرقدرتشو حس کنم. اون پایین یک شکارچی رو می بینم که به سمت ما نشونه رفته. شکارچی شلیک می کنه و غاز برفی میفته. سبک، مثل یک پر، دور خودش چرخ میخوره و به زمین نزدیک میشه. من به گردنش چسبیدم و منتظرم با سر زمین بخورم. انعکاس قیافه وحشتزده ام رو میتونم تو چشم های سیاه غاز ببینم.
روز سوم می فهمم چکار باید بکنم. رفقام رو جمع می کنم و می گم: «کاری که پیشنهاد می کنم احتمالا ما رو تا آخر زمستون و شایدم بیشتر تو زندون نگه میداره. شما مختارید که با من تو این کار شریک بشید یا نشید. من انجامش میدم. حالا خود دانید.» می پرسند چه کار و من براشون میگم. سیندی و سام بی صدا حاضرند اما هنری می ترسه.
«فکر نمی کنم تو اینکار شریکتون بشم. اگه قاضی اینو به حساب دفعه سوم بذاره چی؟ من خیلی وقته دنیای سفیدپوست ها رو ول کردم ودیگه خیال ندارم برگردم.» خوب می فهمم. از زندانی شدن با یک مشت سفید پوست می ترسه. اما من باکیم نیست.
وقتی دارم خلاف می کنم، یه آهنگی تو گوشم زنگ می زنه. این آهنگ رو یه زمانی تو یه فیلم جاسوسی شنیدم. آهنگ هیجان انگیزیه با تم جیمز باند. پر ضرب و پر پیانو.
من و سیندی و سام سعی می کنیم آهسته و بی صدا پنجره زیرزمین کلیسا رو باز کنیم. شب تاریکیه. دو شب دیگه، وقتی همه بستگانم رسیدند و مراسم کفن و دفن انجام شد، ماه نو در میاد. پنجره خیال باز شدن نداره. آهسته یه لگد بهش میزنم ولی یهو می شکنه و با صدای جرنگ بلندی رو کف زیر زمین کلیسا میفته. ایستگاه پلیس به کلیسا چسبیده وهمه تعجب می کنیم چطور صدای شکستن شیشه ها رو نشنیدند. این علامت خوبیه. معنیش اینه که کار درستی می کنم. هرسه میریم تو. یک کمی دست و پا چلفتی، ولی بسلامت.
این همه هیجان سیندی رو سرحال میاره. همینکه سام از پله ها بالا میره، منو بغل میکنه و زیرگوشم حرف های غیر کلیسایی میزنه. میدونه که ممکنه تا مدت های طولانی نتونیم با هم باشیم. اما زیرزمین این کلیسا، زیرزمین کلیسای دیگه ای رو در گذشته ها بخاطرم میاره و گلوم خشک میشه. با صدای گرفته میگم: «نمیتونم»، و به سمت پله ها می رم.
تا من برسم، سام اتاق وسایل دعا رو پیدا کرده و مشغول باز کردن کارتن های شراب مقدسه. از خدا بخاطر این که درِ شیشه های شراب چوب پنبه نداره و با پیچ باز می شه تشکر می کنیم. البته مثل کلد داک نیستند ولی ما مردمان قانعی هستیم. یه ساعت بعد سرخوشیم و میگیم و می خندیم. هرسه میدونیم که این آخرین جشن و سرور فصله و برای همینم تا میتونیم خوش میگذرونیم.
وقتی لباس دعای پدر جیمی رو تنم می کنم، حسابی مستم. سیندی و سام رو به محراب دعوت می کنم تا چند کلمه براشون دعا بخونم و موعظه کنم. با بطری شراب مقدس در دست،سخنرانیمو شروع می کنم. چیزی نمیگذره که سام و سیندی از خنده رو زمین غلت می زنند و من با فریاد بهشون می گم که چه مردمان کافرکیش و شیطانی و تخم ذرتی هستند. میگم: «بنام پدرتون و خورشید و ماه و ماهی های ته رودخونه، لطفا شلواراتون رو پایین بکشید و دولا شید، چون پدرِ مقدس قصد ورود داره.»
هرچه بیشتر سیندی و سام می خندند و هرچه بیشتر به نوشیدن شراب ادامه میدیم، من گرمتر میشم و بهتر میتونم فکر کنم. شاید چون شراب مقدس قرمزه و من به شراب قرمز عادت ندارم. یا شاید چون میدونم امشب شب آخر آزادیمه و برای مدت طولانی باید آب خنک بخورم. اما یهو متوجه میشم این ردای سیاه و شنل و جام طلایی و کلاه مخصوص در واقع لباس های نمایشیه. لباس و گریمی که هنرپیشه ها رو برای اجرای نقشی که تو نمایشنامه دارند مناسب تر نشون بده. همه عمر تو گوشم خواندن که این لباس و گریم مایه قدرت کشیش هاست. باورم شده بود که این همون طلسمیه که نمیشه شکستش. ولی یهو می فهمم اینطور نیست. بدی و خوبی، یا قدرت و ضعف یک نیروی درونیه. هر آدمی همونیه که هست. هیچ لباسی تغییرت نمیده. موضوع ساد ایه. قبول دارم. اما درک این مسئله برای من این امکان رو فراهم میکنه که به کارهای بدی که اون کشیش، وقتی بچه بودم با من کرد، با دید دیگه ای نگاه کنم. او نماینده کلیسا نبود. یا این کلیسا نبود که بامن اون کار رو می کرد. او فقط آدم خیلی بدی بود که ادای آدمای خوب رو در می آورد. با روشن شدن این موضوع، حالا میتونم بگم پدر جیمی جدا به حرف هایی که میزنه و کارهایی که میکنه ایمان داره.
در حالی که بطری های شراب مقدس رو قلپ قلپ سر می کشم و برای سام وسیندی مراسم دعا اجرا می کنم، متوجه گرمایی که این درک و شناخت تازه بهم میده میشم. شاید هنوز آماده بخشیدن دنیا و گناهکارهاش نیستم، ولی پرتوی از فهمیدن، از امکان بخشیدن به روح من می تابه. مثلا همین دو راهبه ای که با پدر جیمی زندگی می کنند . کمکش می کنند، کارهای منزل رو براش انجام می دهند، واسش شام و نهار می پزند. در باره اونا خیلی چیزا شنیدم. خواهر جین که مثل ملوان ها فحش میده و خواهر ماری که فقط از پیه درست شده و خنده. قدیما، قبل از آمدن پدر جیمی، یادمه ساعت ها می نشستم و با هردو وراجی می کردم. روی میز مخصوصم، جلو فروشگاه میچیم می نشستیم و در حالیکه آفتاب پشتمون رو گرم می کرد با هم گپ می زدیم. هردو زن های خوبی هستند. چه حیف که دیگه زیاد نمی بینمشون. ولی اونا بهم یاد دادند که آدم محاله خطا نکنه. بنابراین بهتره سعی کنیم کاری رو که خدا از ما خواسته بکنیم. اونم اینه که هر روز بهتر از روز پیش باشیم.
یهو فهمیدم چطور باید موعظه و دعامو تمام کنم.
از رو منبر با همون لحن موعظه میگم: «یه بطری دیگه بده ببینم سیندی. میخوام خوب روشنتون کنم.» سیندی با اطوار بلند میشه و در حالیکه خودشو می جنبونه و سینه های شُل و وارفته شو می لرزونه یک بطری دیگه بهم میده و چشمک میزنه. بعد برمیگرده و سرجاش رو نیمکت میشینه.
من شروع می کنم: «ما کشیش ها زیاد چیز می دونیم. بسیاری از اسرار جهان تو سینه ماست. مثلا اینکه چطوری تو زیرشلواری پسر کوچولوها وارد شیم.» سیندی و سام از خنده ریسه میرن. «ما چیزهایی میدونیم که عقل جنم بهشون نمیرسه. مثلا میتونیم مستقیم به خدا زنگ بزنیم.» بعد یه قلپ می رم بالا و ادامه می دم: «سخنانم رو مختصر می کنم چون باید به خوش و بش هم برسیم. همانطور که عیسی مسیح گفته وقتی دو یا سه سرخپوست بخاطر من دورهم جمع می شوند، خوش و بش یادت نره! چیزی که باید بگم اینه که آدم خطاکاره. اشتباه زیاد می کنه. کی گفته آدم معصومه؟ به همین پدر جیمی نگاه کنید. به خودمون نگاه کنید. ما عرق می خوریم و مست می شیم و سقوط می کنیم. کار بدی می کنیم و باید بخاطرش بیفتیم و محکم زمین بخوریم. حقیقت اینه که آدم سقوط کننده و زمین بخوره. اما خدا، گیچی- مانیتو (GITCHI-MANITOU)3، روان کبیر، اون دیگه معصوم و خطا ناپذیره. اون کسی یه که همه چیزو میدونه و اشتباه تو کارش نیست. فکرش رو بکنین. آخه از اون بالاها، ازبالای ابرها، اگه بیفته چی میشه. خیلی تا زمین فاصله داره. بنابراین خدا باید حواسش باشه و تعادلشو از دست نده. بعبارت دیگه میشه گفت خدا سقوط کردنی و زمین خوردنی نیست.»
بعد از منبر پایین میام. سیندی و سام بلند میشن و با احترام سرشون رو برام تکون میدن. پایین منبر که میرسم، بطری شرابو بالا می برم و داد می زنم: «بسلامتی من بنوشید همانطور که من بسلامتی شما می نوشم.» بعد بطری رو تا ته سر میکشم و اونو محکم زمین می زنم. خیلی وقت بود اینقدر احساس خوشی و سرحالی نکرده بودم. خدا می دونه که خیال توهین به او رو ندارم. سام و سیدنی و من هرسه میریم تو اتاق وسایل مقدس تا باز هم شراب بخوریم و منتطر پلیس بشیم.
ولی ماموران قانون نمیان. ما می نوشیم و داد می زنیم و بازهم بیشتر می نوشیم. بطری های خالی هرطرف ولو شدن. بوی الکل همه جا پیچیده. من یکی از پنجره ها رو باز می کنم تا هوای تازه بیاد. سیندی میره تو چُرت و سام شروع به خواندن یک آواز قدیمی کِری میکنه که از مادر بزرگش یادگرفته. وقتی خیلی بچه بوده. گاهی، خیلی بندرت چنین حالی به سام دست می ده و من خوشحالم که فقط برای من این آوازو می خونه. آوازش منو می بره به یک جای خوب و نرم و گرم. من چشامو می بندم و سعی می کنم همونجا بمونم.
بعد یک رویای خوب می بینم. یه رویای عجیب. رویاهای زیادی دور سرم چرخ می خورند تو در تو و رنگارنگ. مثل نورهای قطبی(NORTHERN LIGHTS) تو این وقت سال. درست بالای سرم، آنقدر نزدیک که فکر می کنم میتونم بپرم و بگیرمشون. تو یکی از این رویاها، من وسام و سیندی و هنری و لیندا، با یک مشت سرخپوست دیگه، از جمله رفقای سابق موتورسوارم، دور یک میز بلند نشستیم. خود مسیح هم با ماست. با همون موهای بلند و شنل. البته اسمشو نمیگه ولی همه میدونیم. احمق که نیستیم. دور سرش یک هاله نوره. محاله با کس دیگه ای اشتباه بشه. می خواهیم چیزی بخوریم. مسیح در نقره ای قاپ بزرگی رو برمیداره و از توش یک غاز کانادایی خوشگل بیرون میاد. غاز در حالی که با اطوار پرهاشو مرتب می کنه میره روبروی لیندا و هونک می کنه. لیندا از جا بلند میشه. من خیلی خوشحالم چون میتونم دوباره صورت قشنگشو بیاد بیارم. لیندا روی میز میره وجلوی چشم ما شروع به کوچک شدن میکنه. بعد رو پشت غاز سوار میشه و غاز پرواز میکنه و اونو باخودش به آسمون می بره. لیندا میخنده و برای همه دست تکون میده.
ما همه خوشحالیم. بعد عیسی مسیح زیرلب میگه: «لعنتی، عجب غاز گُنده ای بود.» بعد روشو میکنه به من و میگه: «خوب جو بی پا، ببینم میتونم جو بی پا صدات کنم؟ بنظر میاد این رویای خیلی روشنیه. منظورم پرواز خواهرزادت رو پشت غاز و به آسمون رفتنشه. برای تعبیرش خیلی نباید زحمت بکشی. میدونم بخاطر کارهای بدی که کسانی بنام من با تو کردند از من دلخوری. اما گوش کن ببین چی بهت میگم، اینجا دراز نکش و چُرت بزن. این پدر جیمی ازاوناشه. یه بلایی سرت میاره که به این زودی ها نتونی خونه و رودخونه ات رو ببینی. بنابراین بلند شو و برو بیرون. با اجازه و کمک من برو بیرون و آزاد باش. پاشو که الان خورشید سرمیزنه و دیر میشه.»
عیسی مسیح سرشو به سمت آسمون می چرخونه و به لیندا که سوار غاز کانادایی دور و دورتر میشه نگاه می کنه. لیندا هنوزم می خنده و برامون دست تکون میده. بعد عیسی مسیح بطرف هلی کوپتری که منتظرشه میره و سوار میشه. ملخ هلی کوپتر شروع به چرخیدن میکنه. تاپ-تاپ-تاپ. و من با صدای تاپ- تاپ پنجره، که دیشب بازش کردم از خواب می پرم. باد میاد و لت های پنجره بهم می خورند. فوری پا میشم و با ردای پدر جیمی همه بطری ها و درها و منبر و زمین و خلاصه هرجا رو که دست زدیم پاک می کنم. صدای موسیقی اون فیلم جاسوسی تو سرم میپیچه. خیلی نگران اثر انگشت نیستم. فکر می کنم پلیس اینجا حتی عرضه پیدا کردن رودخونه رو هم تو روز روشن نداره. سیندی و سام رو بیدار می کنم و با هم میریم زیرزمین. یه صندلی زیر پنجره میذارم و در حالی که خورشید سرمیزنه از کلیسا بیرون می ریم. میریم مدرسه تا یک لیوان قهوه بخوریم و گرم بشیم.

دو روز گذشته و من لب به الکل نزدم. بزرگترا میگن الکل و طبالی مثل یخبندون و گُله. یا مثل کوکا و آب یخ. پدر جیمی میدونه من و رفقام مسئول خرابکاری کلیساییم، ولی نمیتونه چیزی رو ثابت کنه. دیشب رفتم پیش پدر بزرگم و ازش خواهش کردم با هم بریم برای عرق گیری (SWEAT LODGE)4. شاید پاک و تمیز بشم. بعد کنار رودخانه نشستم و مدت طولانی طبل زدم.
همه بستگانم آمده اند. من طبل بزرگم و به دوش می کشم و میرم کلیسا و تو ردیف های آخر میشینم. همه برمیگردن و منو نگاه می کنند. تابوت لیندا رو اون جلو، روبروی محراب پهلوی همون منبر که دوشب پیش من از روش موعظه می کردم، گذاشتند. همون روز که ما بسلامت از کلیسا رفتیم بیرون جنازه رو آوردند. همه ساکنان ریزرو برای استقبال به فرودگاه آمدند. همه به تابوت لیندا که از هواپیما بیرون آوردند خیره شدیم و بعد هم دنبال وانت بزرگ و قرمز چیف راه افتادیم و آرام آرام جنازه رو به منزل خواهرم بردیم. این پرقدرت ترین و ساکت ترین مراسمی بود که به عمرم دیدم. همه ساکت و مصمم دنبال جنازه به ردیف قدم زدیم. اونشب هیچکس نخوابید. ولی من خیلی نزدیک نرفتم. کنار رودخونه با پدربزرگم نشستم. طبل زدم و فکر کردم.
پدر جیمی با دوتا پسربچه پامنبری از اتاق وسایل دعا بیرون میاد. همه رو دعا می کنه و بعد از روی انجیل یه چیزایی میخونه و دوباره همه رو دعا میکنه. وقتی این کارا تمام شد، موعظه اش رو شروع می کنه.
«حتما تا بحال همه از فجایعی که علیه این کلیسا در دوشب پیش رخ داده باخبرید. همه بخوبی مرتکبین را می شناسیم.» اونجور که پدر جیمی این حرف رو زد، مطمئن شدم نمیدونه من تو کلیسام. «فجایعی نظیر این جامعه کوچک شما را بازهم بدنام تر می کند. چیزی نمانده بود که مراسم امروز را تعطیل کنم. توهین وارده به کلیسا قلبم را عمیقا جریحه دار ساخته است.» همه سرشونو پایین انداختن ومثل بچه های خطاکار به زمین نگاه می کنند. می بینم که پدر جیمی اصلا حالیش نیست که داره مثل بچه ها با این جمعیت برخورد میکنه.
«کلیسا زیر بازوی شما را گرفته و بسوی روشنایی هدایت کرده است. اما در میان شما کسانی هستند که بازوی دیگر شما را می کشند تا بسوی شیطان برگردید. به شما بگویم که با تغییر راه به جایی نمی رسید. باید مسیر هدایت را که برگزیده اید دنبال کنید و در آن استوار گام بردارید. فریب شیطان را نخورید زیرا او تنها شما را به سوی تاریکی و نابودی رهنمون است. شیطان در صور گوناگون بر شما ظاهر می شود. به شکل بطری، طبالی، رابطه جنسی حرام، و مواد مخدر. مراقبش باشید و خود را در برابر وسوسه هایش مقاوم کنید.» همچنان همه سرشون پایین بود و شرمسارانه به زمین نگاه می کردند. همه، غیر از من که راست نشسته و به پدر جیمی خیره شده بودم.
«لیندا چیچو، در یاس ناشی از تاثیرات الکل و مواد مخدر، به گناه نابخشودنی دست زد. بدون انکه به بزرگی خطایش واقف باشد، جانی را که خدا به او بخشیده بود برداشت و به سویش پرتاب کرد. با اینکار گویی او به چهره رب العالمین آب دهان انداخت. با تاسف باید بگویم این همان رفتاری است که بندگان را از ورود به بهشت مانع می شود.»
متوجه خواهرم شدم. ردیف جلو. دیدم سرش رو بلند کرد تا به پدر جیمی نگاه کنه.
«خیلی فکر کردم در این موقعیت ماتم و اندوه چه برایتان بگویم. هم می دانید که من آدم رُکی هستم و بی پرده نظرم را می گویم. من به تنبیه و سرزنش پدرانه باور دارم. می خواهم به همه شما هشدار بدهم.» عده بیشتری سربلند کردند. پدربزرگ، پسرهای خواهرم، خاله ها و دایی ها. «کاری که لیندا کرده مشمول هیچ بخششی نمی شود.» پدر جیمی با احتیاط ادامه داد. «این کار ترسوهاست.» بازهم تعداد بیشتری سراشونو بالا گرفتند. «بله من به تنبیه پدرانه معتقدم و این حرف ها ممکن است بیرحمانه بنظر آید. اما اگر ما دستورات کتاب مقدس را باور داشته باشیم، برای گناهی که مرتکب شده، روح لیندا باید تا ابد در برزخ اقامت گزیند.» حالا همه سرا رو بالا گرفته و به پدر جیمی نگاه می کنند. «اگر همه شما این حادثه را درس تلخی بدانید، تلخ ترین درسی که اموخته اید، و بقیه عمر را برطبق فرمان انجیل و دستورات عیسی مسیح زندگی کنید، شانس این را دارید که جایگاهی در بهشت بیابید. اما لیندا چیچو بینوا تنها می تواند از کنار دروازه های بهشت به درون آن بنگرد. درست مثل بچه ای که از پشت نرده به درون پارک بازی نگاه می کند ولی اجازه ورود ندارد چون بلیط ورودی خود را گم کرده است. یا باید مطابق دستورات الهی زندگی کنید یا برای مجازات محتوم آماده باشید.»
دیگه نتونستم تحمل کنم. طبلم رو برداشتم و وسط راهرو، همون آخر سالن کلیسا ایستادم. حالا لیندا آنطرف سالن بود و من اینطرف. روبروی هم. همونجا زانو زدم، دستمو بالا بردم و بنگ به طبل کوبیدم. صدای طبل توی کلیسا پیچید. پدر جیمی به من خیره شد. صورتش از خشم آتیش گرفته بود. با صدای بلند داد زد: «جو چیچو، اینجا اجازه کفر و الحاد به هیچ کس نمیدم!» ولی من دوباره چکش طبل رو پایین آوردم و با بنگ بلندی صدای پدر جیمی رو خفه کردم. صدای طبل صاف و روشن توی کلیسا پیچید. مثل ضربان قلب.
یک بنگ دیگه زدم و ریتم گرفتم. ضرب آهنگ رودخونه. آهنگ عزاداری که دوست داشتم. پدر جیمی بسرعت از منبر پایین اومد. وارد راهرو که شد برادرهای لیندا و دایی ها و پدربزرگم جلوش ایستادند و راهش رو بستند. بقیه هم بطرف من آمدند.
همه دور من حلقه زدند و همینکه اولین مویه رو سردادم زانو زدند. فریادم بلند و رسا و از ته دل بود و تا ته رودخانه رفت. بقیه هم با من همراهی کردند و با کوبیدن دست و پا ضرب آهنگ رو دنبال کردند. من بازهم صدام رو بالاتر بردم و هرکس که تو کلیسا بود به حلقه ما پیوست. پدربزرگم دنباله مویه رو گرفت و بقیه هم با ما هم آواز شدند. همه چشم ها رو بستیم و سرها را بالا گرفتیم. طبل زدیم و ناله کردیم. برای اوچاک (UCHAK)، روح لیندا ناله سردادیم تا راحت از بدن آرامش در جلو کلیسا بیرون بیاد و سوار ناله های بستگانش به آرامشگاه ابدیش بره.
پدر جیمی به منبرش برگشت. صورتش سرخ بود و وحشت از چشم هاش می بارید. بعد برگشت و به اتاق وسایل دعا رفت و در رو بست. در حالی که به لیندا فکر می کردم، ضرب آهنگ رو تند کردم. به لیندای کوچولو فکر می کردم که با چکمه های لاستیکی قرمز، که برای پاهاش بزرگ بود، و پیراهن گلدار اینطرف و اینطرف می دوید و صدای خنده هاش نفسم رو بند می آورد. یاد شبی که با من نشست و حرف زدیم و شراب نوشیدیم. یاد آخرین بار که دیدمش و اندوهی که تو چشماش خونه کرده بود. به خواهرم، مادر لیندا نگاه کردم. به من خیره شده بود. با چشم های لیندا. کمی از نور زندگی به اون چشم ها برگشته بود.

پانوشت:

1- دولت های امریکا و کانادا مناطقی را در اختیار سرخپوستان گداشته اند که به ان ها ریزرو می گویند. سرخپوستانی که در این مناطق مشخص و محدود زندگی می کنند از برخی مزایای دولتی استفاده می کنند. این مناطق می تواند بخشی از شهرهای بزرگ امروز یاشد یا مناطقی دور افتاده و پرت.
2- نام تجارتی نوعی شراب است
3- در زبان مردم کِری همان روان مقدس جهانی است
4- بسیاری از سرخپوستان امریکا و کانادا، معتقدند بسیاری از بیماری ها، عادات زشت و اعتیادهای زیان آور را با نشستن در اتاقی در بسته، شبیه سونای امروزی، و عرق کردن در مجاورت بخور گیاهان دارویی خاص و در خود فرو رفتن و دعا خواندن می توان درمان کرد.

Like 🙂
3