يك كلاغ و چهل كلاغ

از چند روز پيش، اي ميلي از يكي از گروه
هاي ياهو در اينترنت پخش شده است كه متن
آن با عنوان گفتار و كردار شاملو در زير
آمده است. مرور این متن، خواننده را کم
کم به یاد نامه‌های دیگری از ای میل های
رد و بدل شده در طیّ چند سال اخیر می
اندازد که بیشترشان لبالب از کیش شخصیت،
و کیش ضد شخصیت، سخن بی مرجع یا بی پایه،
غلو وافراط، دروغ گویی با ادعّای خیر،
یک تنه به قاضی رفتن و … است. چیزی که در
این ها نمی بینیم نقد واقعی ِ رفتار فرد
و جامعه است، در عوض آنچه به چشمان می
آید اغراق و چاپلوسی و پاچه خواری “از
خودی ها و بدگویی و بد دیدن هر آنچه در
ناخودی هاست. این رویه ی رفتاری آفت
بزرگی است در میان ایرانیان دست به کی
بورد و ایرانیان بی “کی بورد”. یکی از
مشهورترین نمود این بیهوده گویی ها
رفتاری است به نام يك كلاغ و چهل كلاغ اين
مشكل مجموعه اي از خرده رفتار هاي
ناهنجار ديگري است كه بيش تر جوامع
انساني در داشتن شان مشتركند، اما در
ايرانيان شديد تر هستند، و چه شدتي!
نتيجه اين مي شود كه هر چه خبر به دستمان
مي رسد يا به گوشمان مي رسد، اكثرا بدون
سند و بي پايه هستند. و اين ربطي به
حاكمان و محكومان ندارد. همگي به شكل
مساوي از اين بيماري رنج مي برند. كافيست
روايت كننده كسي باشد كه قدري به او
اطمينان داريم و يا اين كه مي دانيم در
جبهه ي فكري ي خودمان است، آن وقت است كه
جواز پخش و نشر آن خبر نادرست يا درست را
براي وجدان خودمان صادر مي كنيم و عملا
به رواج دروغ خدمت مي رسانيم. دروغ، فقط
كار بزرگان نيست كه الگو سازند، دروغ
كار خرده پا ها هم هست. نگاه كنيد به
رفتار تمامي كسبه و اهل معامله در بازار
زندگي. گاهي اوقات تو فروشنده اي و گاهي
اوقات خريدار. در هر صورت يا دروغ مي
گويي تا قالب كني و يا دروغ مي شنوي تا
قالبت کرده و در آستينت كنند.بايد از اين
بيماري مهلك نجات يافت. در زير چند لينك
را كه گامي در راه بهبود برداشته اند
معرفي مي شود، شاید که ما را به تامل و
تغییر رفتار بخوانند:

1- لينك هاي نخست در
مورد جناب شاملو، نام دار ترين شاعر
پركار، اين غول تلاش هستند و با لحن و
تحليل و نگاهي متفاوت با نگاه کتاب
بامداد همیشه -یادنامه ی احمد شاملو – به
کوشش آیدا سرکیسیان و گواهي‌ی جناب
مسعود خيام:
http://mghaed.com/books/Diaries/Obit.Shamlu.PDF

http://mghaed.com/interviews/shamlu.htm
http://mghaed.com/books/diaries&oblivion.htm

شما هم که می خوانید ببینید ، نگاه بانو آیدا درست تر
و به نفع خوانندگان و مردم ایران است یا
نگااه هایی شبیه نویسنده‌ی مقالات
بالا.

2- و لینک زیر در مورد پدیده ی یک
کلاغ ، چهل کلاغ به روشن‌گری می پردازد:
www.1kalagh.comدر این سایت بحث جالب و اقناع
کننده ای را درمورد یکی از برخورد های
آقای مطهری مطرح کرده که حتما می تواند
قابل تامل باشد (قابل تامل، نه الزاما
درست!). پس شما هم می توانید تامل کنید و
ببینید نویسنده اولی یا دومی یا سومی یا
چهارمی، کدام یک درست تر (درست تر و نه
مطلقا درست) حرف می زندد.

3- و سومین مرجع :
سایتی است بسیار قابل تامل که آداب سخن
گفتن و اندیشیدن و نقد را بطور عام اما
با ارائه ی نمونه های خاص و بابررسی های
موردی باما در میان می گذارد: WWW.ADABKADEH.COM

Like 🙂
1

من و سیزیف دو روی یک سکه ایم

در میان داستان های اسطوره ای دنیا هیچ شخصی برایم جالبتر از سیزیف جلوه نکرده بود آنگاه که در نوجوانی با او آشنا شدم. مرد جذاب رویاهای دختری گوشه گیر، مردی نبود که قهرمان افسانه ای عشق باشد. یا سرزمینی در انتهای جهان را به تسخیر در آورده باشد، یا حتی با تواناییهای فرازمینی اش آرزوهای محال را به ظهور رسانده باشد. و یا همچون زورو و یا رابین هود سر به شورش گذاشته باشد. نه نه او هیچ چنین نبود. او هیچ خاصیت خاصی نداشت! در رویاهایم خودم را همچو او می دیدم! و ترس از سرنوشتی همچون سرنوشت او مرا همیشه با خود همراه کرده بود! و الان من خود را چه شبیه و چه نزدیک به او می بینم!

سیزیف، که از یاغی ترین شخصیت های یونان باستان بود،  که مورد خشم خدایان واقع شد. او برای مجازات مجبور می شود که هر روز با طلوع آفتاب صخره ای را از ته دره بر دوش خود حمل نموده  و به قله کوه برساند، اما هر غروب که او خسته و کوفته به قله می رسید، صخره بزرگ از دستش رها می شد و به ته دره باز می گشت. سیزیف تنومند بود و روز بعد باز می توانست صخره را به بالا ببرد اما باز همان داستان تکرار می شد و صخره رها شده ته دره جای می گرفت. او مدتها با خود اندیشید که این چه مجازات غریبی است که خدایان برای او خواسته اند؟ و یک روز فهمید و چه دردناک بود کشف او. خدایان او را محکوم به عملی بیهوده کرده بودند. اگر از او می خواستند که دل کوه را شکافته و راه بسازد باز زندگی اش معنایی داشت. اما چه حیف! او محکوم به انجام کار بیهوده بود و این بیهودگی تمام وجودش را به تسخیر درآورده و کم کم از درون نابودش می کرد. و این داستان غم انگیز انسان است بر کره خاک و شاید انگشت شمار بوده اند کسانی که بودشان، به تاریخ انسان معنا داده، که اگر نبودند، روی تاریخ از این نیز سیاه تر و تیره تر می گردید.

حال این منم و یک عمر ترس از بیهودگی. شاید همیشه به خاطر این ترس تلاش کردم که معنایی در زندگی بیابم. اما وقتی از دور به خود نگاه می کنم، می بینم که این سرنوشت محتوم من بوده. نه زندگی از من گاندی ساخت و نه ترزای قدیس و نه مولانا، که خاصیت این سه چیزی نبود جز عشقی بی دریغ به ابنای بشر. عشقی بدون حسابگری و بدون خودخواهی.

و من چه ساده بودم که ابلیس را باور نکردم! که به من یاد می داد که چشم را در برابر چشم مطالبه کنم. و تعریفم از انسانها به خوب و بد، بهشتی و جهنمی، به هم کیش من و غیر هم کیش من، به هم میهن من و غیر هم میهن من، محدود باشد و در نهایت، متر و معیار دوستی و دشمنی ام با دیگران خودم باشم و بس!

چه ساده بودم که ابلیس را باور نکردم! ابلیسی که عشق را دیگرگونه به من می آموخت. به من یاد می داد همچون زنبور عسل کوچکی رها شده در باغ گل، که از گل ها کام می گیرد، انسانها را به قدر آنکه به من کام دهند دوست بدارم. نه همچون باران باشم و ببارم، یا همچون قماربازی باشم که دیگر در او هوسی نیست، الا هوس قمار دیگر:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

زیرا که:

پاک می بازد نباشد مزد جو

آنچنان که پاک می گیرد ز هو

و من در این شب پاییزی به گذشته می نگرم. به آن زمان که سودای گاندی، ترزای قدیس و مولانا در سرم بود و نتوانستم هیچ گاه چنین باشم. زندگی از من سیزیفی دیگر ساخت! من و سیزیف دو روی یک سکه ایم! و من هر روز تخته سنگم را به بالای قله خواهم رساند، و خسته از آن بالا فرو افتادن تخته سنگ را به ته دره به تماشا خواهم نشست. آه ای پدر آسمانی، آه ای مام زمین، عشق را در چشمه وجودم بجوشش درآورید، تا همه کودکان را مادر باشم، و برای همه تنهایان، کس. شاید که سیزیف درون من،  سر از طغیان بردارد و آشتی پیشه جوید و از بیهودگی خلاصی یابد!

آمین

Like 🙂
11

در باره «در بین قطارها» نوشته باری کالاهان

BETWEEN TRAINS
BY: Barry Callaghan
از: فلور
«بین قطارها»، مجموعه داستان های کوتاه باری کالاهان روزنامه نگار و نویسنده پرآوازه کانادایی در سال 2008 منتشر شده است. باری کالاهان که بقول منتقدین هرچه جایزه پُرآوازه که در دنیای مطبوعات اهدا می شود را نصیب خود کرده است، در دوران بلند نویسنگی خود «متولد 1937 میلادی» همه صور ادبی را از شعر و داستان بلند و کوتاه تا نشر و روزنامه نگاری را آزمود و در همه چهره ای موفق و آگاه از خویش نمایاند. نثر تلخ و طنز آمیزش تاریکی های روان انسان را به نمایش می آورد و هراس می افکند. مجموعه کارهایش که در وصف یهودیان تورنتو است، آن ها که تجربه اردوگاه های مختلف نازی را داشته اند، براستی خواندنی است. در این مجموعه داستان قطعات زیبایی به نبردهای وحشیانه بالکان اشاره دارد. به ماجرای دردناک بوسنی و هرزه گوین، صربستان و کوزووا. قطعه کوتاهی را که ترجمه کرده ام یکی از آن هاست. شاید گفتگو درباره اردوگاه های یهودیان در دوران جنگ دوم یا خشونت های غیرقابل تصور طرفین درگیر در نبردهای بالکان بنظر گروهی قدیمی و تکراری باشد. اگر چه در کل این باور شک است اما علاوه بر آن باید توجه داشت که هرگاه یک انسان قادر به کاری باشد، هرکاری، همه انسان ها به آن کار قادرند. وحشت از این حقیقت مرا وا می دارد که باز سراغ این نمونه های خشونت افسارگسیخته بروم و در سایه تاریک آن ها روان خود را بکاوم.

خیاطی

بعد از بمباران، در زیر آسمان ابرآلود، و در حومه شهر کوچک بیبیک (Bibic)، آن ها از کنار خانه های روستایی نیمه ویران گذشتند و وارد جاده خاکی شدند. هیچکس در اطراف به چشم نمی خورد. تنها یک سگ ولگرد هراسان و پیرزنی تنها را دیدند که کنار جاده، در حالی که شال سیاهی دور خودپیچیده بود، روبروی دکان نیمه سوخته ای روی صندلی شکسته قرمز رنگی نشسته بود. شش یا هفت چرخ خیاطی قدیمی پایه دار بیرون دکان افتاده بودند.
«بقیه کجایند؟»
«پسرهامان؟ آن ها رفته اند. آن ها خیاط هایی بودند که با این ماشین ها کار می کردند.» پیرزن چنین ادامه داد: «سربازانی که از میان دره می آمدند می خواستند بدانند کدامیک از خیاط های ما همان شاعر است. و هنگامی که پسرها سکوت کردند و پاسخی ندادند، یکی از مردان تفنگ بدست دهان همه را با سوزن دوخت.»
«آیا پسران گفتند اینکار را که کرده است؟ تفنگ بدستان از کدام دارو دسته بودند و فرماندهشان که بود؟»
«نه، دهانشان را دوخته بودند.»

Like 🙂
4

به آمنه بهرامی عزیزم:

به آمنه بهرامی عزیزم:

آمنه جان، مدتها بود که دل نگرانت بودم. از موقعی که آن حادثه برایت پیش آمد همیشه اخبار تو را دنبال می کردم. همیشه وقتی از قصاص حرف می زدی و به دنبال حقت بودی، برایت دعا می کردم که موفق شوی و بتوانی مجید را قصاص کنی، زیرا معتقد بودم: “ترحم بر پلنگ تیز دندان، ستمکاری بود بر گوسفندان.” از آنجا که جامعه ما، جامعه ای است هیجانی، و مردم ما مردمی هستند که قبل از آنکه تفکر بر رفتارشان حاکم باشد، احساساتشان که آنها را تحت تاثیر قرار می دهد، پس دیدن قصاص شدن متهم می تواند درس بزرگی به آنها بدهد. همچنین فکر می کردم خودم هم اگر جای تو بودم محال بود که طرفم را ببخشم، پس چرا باید تو غیر از این رفتار کنی؟

 وقتی شنیدم که در لحظه اجرای حکم مجید را بخشیدی، اول خشک شدم. بعد در دلم به تو بد وبیراه گفتم! مخصوصا وقتی فهمیدم که از اول تصمیم داشتی او را ببخشی. واقعا که!

بعد سعی کردم منطقی باشم. دوباره همه چیز را مرور کردم: وضعیت تو، وضعیت کنونی جامعه ایران. هر روز بیشتر از قبل شاهد خشونت های بسیار در جامعه مان هستیم. آمار قتل و غارت و تجاوز بیشتر و بیشتر شده و اعدامهای در ملا عام هم نتوانسته کمکی به کم کردن آمار این خشونت ها داشته باشد. چه باید کرد؟ آیا باز هم باید مجازات کرد؟ آیا باید بخشید؟ کدام بهتر است؟ در حقیقت من از مدافعان این جمله که می گویند: “اگر کسی به گونه چپت نواخت، گونه راستت را بیاور …” نیستم، از طرفی همان طور که گفتم معتقد بودم که متهمی همان طور که آسیب رسانده باید آسیب ببیند. اما آیا اینها به درد جامعه ما می خورد؟ خشونت تا به کجا ادامه پیدا خواهد کرد؟ جامعه ما و ما به تبع آن هر روز داریم خشن تر می شویم. حادثه سعادت آباد یادمان نرفته است. مردم بی تفاوت مشغول چای خوردن و گپ و گفتگو بودند و به صحنه قتل نگاه می کردند و تنها و تنها دوربینهای خود را بر صحنه جنایت زوم کردند! آیا می توان با سلاح خشونت به مبارزه با خشونت قدم برداشت؟ به نظر می رسد تجربه ثابت کرده که با این وسیله نمی شود خشونت را مهار کرد. پس باید راههای دیگر را امتحان کرد. تو آمنه عزیز شجاعانه چنین کردی. ستایشت می کنم، چون تصمیمت بزرگ بود. تو زیباییت را از دست دادی، اما در عوض توانستی به جای خشم و کینه، صفاتی را در درونت پرورش دهی که کمتر کسی می تواند آنها را در درون خود بپروراند.

 مطمئن باش که مادران این سرزمین سالها بعد قصه پر رنج تو را برای کودکان خود زمزمه خواهند کرد و خواهند گفت: روزی بود روزگاری، دختری زیبا بود به نام آمنه…

Like 🙂
3

دوستی از تاجیکستان

گمانم حدود سه سال پیش بود که دوستی از تاجیکستان به دیدنم آمده بود، دکترای فلسفه بود، با مناعت طبعی از آن‌گونه که آدمی را شیفته‌ی رفتار خود می‌کرد. چند روزی را با هم بودیم، به مزار فردوسی که رفته بودیم انگار به زیارت قدیسی بزرگ آمده باشد، بعد هم رفته بودیم به دیدن باروها و دیوارهای برجای مانده از توس قدیم و روزگار فردوسی، که در همان نزدیکی بود. دستمال تمیزی از کیفش بیرون آورده بود، روی طاق مخروبه‌ای پهن کرده بود، با دقت تمام کف دستی از خاک آن ویرانه‌ها برداشته بود

در پاسخ به نگاه پرسشگرانه‌ام، با همان لحهجه‌ی تاجیکی گفته بود: تربت فردوسی است اکه

روزی که عازم کشورش بود تا فرودگاه به مشایعت رفته بودم، هنگام خدا حافظی، ضمن روبوسی، با حالتی نیمه نگران گفت:

اکه، ایران شما، کاپیتالیسم وحشی است.

حالا که زمانی از آن دیدار می‌گذرد، وحشی‌گری این سرمایه‌داری باد آورده‌ی آشکار تر و آشکارتر می‌شود.


Like 🙂
3

M و m

: “خاطره اي از پروفسور حسابي به نقل از دكتر خزعلي” متن ایمیل

« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) – كه خدايش رحمت كند – مي گفت: “وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم، با وساطت يكي از دوستان، وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: “دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟” و من عرض كردم: “دكتر و مهندس هايي را كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمان تربيت كنيم.” و او پاسخ داد: “تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند.”

متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزردگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: ” من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم، مشروط بر اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!” وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد “كه چه شود؟” عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند، در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد” كه چه شود؟” و عرض كردم: ” اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها

مي سازند، مهندسين خودمان آن را بسازند و … شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.

فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد.

این ایمیل را M به m داده است و m فکر میکند که M آنرا از قصد فرستاده چون معمولا خود m ایمیلهائی که در تائید نظراتش هستند را به آنها که با هم بحث های ناتمام داشته اند میفرستد!

M و m درموردمدیریت ودموکراسی نظرات متفاوتی با هم دارندومشکل دراینجاست که آنها را دو مقوله جدا از هم میگیرند .مدیریت مدرن به مفهوم سنتی ریاست ازبالا و در همه جنبه ها نیست بلکه روابط (بقولی ظاهرا)از شکل مثلث به دایره تغییر کرده است .یک مدیر موفق گرچه نهایتا تصمیم گیرنده است ولی طوری عمل میکند که دیگران هم خود را سهیم احساس میکنند .بگذریم

M عمل گراست ،وقت برای حرف وبحث ندارد .از کم کاری ،کندی ،انحراف ازبرنامه وحتی احتمال توقف آن گریزان است .امیدوارست که وقتی نتیجه سودمند کار برهمه روشن شد ،افراد خودبخود با آن موافق خواهند شد .برش داشتن و به سرانجام رساندن باارزش تر است .

ازطرف دیگر m همیشه از دموکراسی حرف میزند ،هرچند خودش همیشه دموکرات نیست !

میگوید دموکراسی برای ما پدیده جدیدیست که مجبوریم برایش هزینه بپرداریم :کندی ،سوء استفاده و…هم نوعی هزینه اند . ونکته دیگراینکه دموکراسی یک نقطه نیست وبلکه یک جریان است که همواره ادامه دارد وآنهم نه بشکل مستقیم بلکه گاه زیکزاکی هم میشود!

درین مورد خاص هرچند مجلس داریم تا مجلس ولی کاش به همان مجلس فرمایشی هم رجوع میشد که در آنصورت امید بود که این قالب نمایشی رجوع به آرای مردم عرف و روش معمول گردد و با اصلاحات روزی هم شکل واقعی یابد .

M فکر میکند m محتوا را فدای قالب میکند و m فکر میکند M هرچندتا بحال بزبان نیاورده است ولی راهی را میرود که به ترکستان (هدف وسیله را توجیه میکند)خواهدرسید که تاریخ سیاه آنرا میدانیم .

شما چه فکر میکنید ؟ازین مثال که بگذریم حتی در روابط خانوادگی ، روابط جوانان و والدین ، در محل کار و… روش مورد پسندتان چیست ؟

Like 🙂
3

ایمیل تازه چی داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟

   ایمیل یکم :
آيا مي دانيد

الاغ‌هاي امامزاده داود را ساعتي 20 هزار تومان کرايه ميدهند،
اما حق‌التدريس استاديار در ايران ساعتي 10 هزار تومان است؟

خاله جان :

دکتر شریعتی حرف خوبی باین مضمون زده که دفاع نکردن از چیزی بهتر از دفاع بد کردن از آنست .

آیا بهتر نبود بجای مثال خر ، زندگی استادیارها را با همتایان آنها در سایر جوامع مقایسه میکردیم ؟؟

—————————-

ایمیل دوم:

سخني از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن ….

اگر اشتباه کردي … تکرار نکن
اگر تکرار کردي … اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي … التماس نکن
اگر التماس کردي … ديگر زندگي نکن

خاله جان :آخه اینم شد حرف؟ مگه میشه کسی هرگز اشتباه نکنه ،بعضی میگویند خدا هم اشتباه کرده واین بشر را آفریده که او چه بر سر زمین وزمان آورده!.خود جنابعالی مگر درتسخیر اسپانیاو لشگرکشی به روسیه و .. اشتباه نکردی؟.Nobody is perfect

اعتراف نکردن به اشتباه راچرا پند میدهی؟ گیرم که روانشناسی آنزمان نبود ، اخلاق که بود .

اگر هم منظور در جنگ بوده (مبهم گوئی نکن !)تا ما هم اینهارا با ایمیل به  یکدیگرنفرستیم !

———————-

ایمیل سوم:

بر روی بوم زندگی هرچیز میخواهی بکش ،زیبا و زشتش پای توست     تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی ،ازنو دوباره رسم کن  تصویر را باور نکن

خالق ترا شاد آفرید آزادآزاد آفرید پرواز کن تا آرزو زنجیر را باورنکن

خاله جان :

این شاعرورزیده و هم چیره دست

درپند خود هم راست و هم کج رفته است       (یا کن قبول، یا حرفمو باورنکن)

از یکطرف میگوید او : تقدیر را باور نکن

از آنطرف میگوید او :خالق ترا شاد  آفرید      ( پس این بکن یا آن نکن )

(خالق ترا شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید )این جمله اش تقدیر بوَد

لکن فراموش کرده است قبلا به ما برگفته بود : (تقدیر را باور نکن )

Like 🙂
7

اشگها و احساساتم به هم گره خوردند

اشگها و احساساتم به هم گره خوردند . همینطوری ها !! یکروز دیدم به هم چسبیدن . دقت که کردم دیدم اصلا ” به هم گره خوردند . خیلی سعی کردم بازشون کنم ولی موفق نشدم . آخه این چه کاریه ! یه تاءثر کوچولو از هر چیزی میتونه شرشر اشگهامو راه بندازه . مثلا” :

سر هرپیچی که نا بجا پیچیده !

سر هرفرمانی که نم کشیده و بوی نا اومده سرش !

سر هووی مامانم که اونم بوی نا میداد !

سر حسین که شمر بریدش !

سرسرخی زبون .

سر سرسلامتی.

میبینید تورو خدا چقدر دلیل برای تاءثر و شرشر گریه و این حرفها وجود داره ؟ حالا حق میدید به من ؟ تازه همش هم همین نیست که ، سر صف که نمیتونم به خانمه که ابروهاشو تتو کرده و رنگ موهاش از جدیدترین ژورنالهای ایتالیا انتخاب شده بگم که نه . نمیتونی جلوتر از من بایستی . سر حقم که نمیتونم بگیرم . سر تجربه ای که نکردم . سر زبونی که نمی فهمم . سر حرفی که نمیتونم بزنم . سر دلتنگی . سر بی صبری . سر همهء سرها که میتونند اشگهاموگره بزنند به احساساتم . سر سبزها که سراند و سر سرخها که زبون ، سر سفیدها و سیاه ها و خاکستری نبودنشون .

سر تولد . سر مرگ

دیشب باز یه عالمه گریه کردم . بخاطر عقربی که با دمش زد تو سر خودش و خودکشی کرد.

آخه میدونید از بعد از خودکشی عقربه ، عقربه های ساعتم به سوگ نشستند  و حرکت نمیکنند .و من نمیدونم تو کجای زمان واستادم و درگیر باز کردن کدوم  گرهء اشگها و احساساتم هستم .

حالا فکرش رو بکنید اگه من موفق بشم که دست اشگامو از گردن احساساتم بردارم اونوقت کی واسهء کفتر تشنهء سهراب که از چشمهء گل آلود آب میخوره اشگ بریزه ؟ حالا سبزا به کنار کی سر قبر خالی رنگها مشکی بپوشه ؟؟

منکه سر در نمیارم از تقدیر دست به گریبون اشگام با احساساتم . ولی لابد که بهتره این دست ازگردن این حس برداشته نشه والا که یخ میزنه دنیا از بی مروتی …………

 

Like 🙂
7

تاریک و ابری

دختر از در اداره که بیرون آمد، ساعت حدود هفت شده بود. هوا تاریک بود. مقنعه ­اش را صاف و صوف کرد و شالش را پیچید دور گردنش. فکر کرد «خدا کنه زود تاکسی گیر بیارم». سر چهارراه شلوغ بود. چند تا تاکسی رد شدند. همه به محض اینکه مسیرش را می­ گفت، گاز می ­دادند و   می­ رفتند. یکهو یک پراید جلوی پایش ترمز کرد. با تردید نگاهی به راننده کرد. کت شلواری بود، با قیافه جا­ افتاده و…. به نظر مزاحم نمی ­آمد. دستگیره در عقب را گرفت که سوار شود، اما راننده گفت: «عقب  وسیله­ اس، بیاین جلو». دختر نگاهی به عقب ماشین انداخت و کیف و وسایل مرد را دید و با تردید در جلو را باز کرد. سردش شده بود و فکر کرد «آدم بدی به نظر نمی­یاد». چسبیده به در نشست و ماشین به راه افتاد.

مرد به دختر نگاه کرد و گفت: انقدر نا امید مسیرتو گفتی که دلم به رحم اومد. من تا سر کارگر می رم. از اونجا می ­تونی با یه ماشین دیگه بری.

دختر گفت: ولی من که گفتم  می­ رم انقلاب. لطفا نگه دارین پیاده می­ شم.

– من مسافرکش نیستم. مسیرم بود. ماشین گیر نمی­یاری.

دختر نگاهی به او کرد و گفت: عیب نداره، اینطوری برام مشکل ­تره.

مرد حدود چهل سال داشت. با لبخند گفت: باشه می­رسونمت.

دختر گفت: آخه نمی­خوام راهتونو به خاطر من دور کنین.

مرد مصرانه گفت: نه. می­رسونمت.

دختر در کیفش را باز کرد و اسکناسی به طرف مرد گرفت: بفرمایین.

مرد لبخندی زد و گفت: مسافرکش نیستم. گفتم که خیلی ناامیدانه مسیرتو گفتی، برای این وایسادم.

دختر بیشتر دچار تردید شد ولی خواست بی­ادبی نکرده باشد: لطف کردین، ممنون. مردد پولش را داخل کیفش گذاشت.

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که مرد گفت: از سر کار برمی­ گردین؟

مرد موقع حرف­زدن به دختر نگاه می­ کرد و او با اینکه این را حس می­ کرد، عمدا نگاهش را از رو به­ رو بر­نمی ­داشت. نمی­ دانست جواب بدهد یا نه. با مکثی طولانی گفت: بله.

– بخش خصوصی؟

زمان بیشتری طول کشید تا دختر گفت: بله.

– خودتون نخواستین کار دولتی داشته باشین؟

سوالها داشت زیاد می­ شد و داشت فکر می­ کرد چطور طفره برود. این بار سکوت طولانی­ تر شد.

– ناراحت می­شین حرف می­ زنم؟ احساس می­ کنم ناراحتین. من معمولا زیاد حرف می­زنم.

دختر سرانجام گفت: عادت ندارم تو تاکسی حرف بزنم.

– ببخشید.

چند ثانیه سکوت.

مرد ناگهان خندید و گفت: دیوونه می­ شم اگه حرف نزنم.

دختر که هنوز به رو به­ رو نگاه می­ کرد، به سختی جلوی خنده­اش را گرفت.

– چه چهره دلنشینی داری.

دختر با تعجب نگاهی به صورتش کرد و گفت: مرسی آقا، نگه دارین پیاده می ­شم.

مرد دستپاچه گفت: به خدا منظوری ندارم. مثل خواهرمی ولی خیلی نازی به خدا.

دختر با تعجب ادامه داد: من می­ خوام پیاده شم.

– نه نه، به خدا کاری ندارم. فقط خیلی به دلم نشستی. می­ خوام برسونمت…. بعدش کجا می­ری؟

دختر دوباره به جلو نگاه کرد و گفت: همون جا پیاده می­شم.

مرد کمی منّ ­ومنّ کرد و گفت: ببین من تو ادارۀ …. کار می­ کنم. هر کاری داشته باشی به خدا مثل یه برادر برات انجام می ­دم.

دختر نگاهش کرد. مرد ادامه داد که جدی می­ گم به خدا. خیلی به دلم نشستی. متاهلی؟

هزار تا سوال تو ذهن دختر می­چرخید. یعنی چی؟ رو چه حسابی؟ مگه می­شه به این سرعت به کسی علاقه­ مند شد؟ گفت: برای چی می­ پرسین؟

– همینطوری، تو رو خدا بگو.

دختر کلافه شده بود، به دروغ گفت: بله.

­- خوش به حال شوهرت. شوهرتم خوشگله؟ متولد چه سالی هستی؟

به سرعت گفت: پنجاه.

مرد با تعجب و دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت: الله اکبر، تو رو خدا؟

دختر که فکر کرده بود برگ برنده­ای رو کرده، سرش را به علامت تایید تکان داد، اما مرد که ظاهرا دست دختر را خوانده بود، گفت: بیشتر ازت خوشم اومد. زرنگم هستی. عمدا سن دقیقتو گفتی. بعد گفت: اگه میخواستی الانم می ­تونستی عروس بشی.

دختر فکر کرد «دیگه وقاحتو از حد گذرونده»، اما از روی کنجکاوی پرسید شما چی؟

– متاهلم.

اولین چیزی را که به ذهنش خطور کرد، گفت: دلم برای خانمتون می­سوزه.

مرد نگاهی بی­لبخند کرد. دختر فکر کرد حرفش تاثیرش را گذاشته، کمی دلش خنک شد.

چند ثانیه بعد، مرد پرسید: می­شه بازم ببینمتون؟

دختر تند نگاهش کرد. مرد خنده­ای کرد و گفت: کاری ندارم، فقط می­ خوام ببینمت.

«کاری ندارم» گفتنش کفرش را درآورده بود. خیلی دوست داشت با کیفش بزند توی سر مرد.

با عصبانیت گفت: نخیر.

– چرا؟

– چون من متاهلم. اگرم نبودم فرقی نمی­ کرد، چون شما متاهلین، و قاطعانه به مرد نگاه کرد.

مرد به جلو خیره شد و سکوت کرد.

تقریبا رسیده بودند. دختر فاتحانه فکر کرد مرد را از رو برده. مرد اما، انگار حرفهای دختر را نشنیده باشد، رو کرد به او و گفت: دیرت می­شه اگه از این خیابون بریم یه کم بیشتر حرف بزنیم؟

انگار نه انگار که دختر گفته بود شوهر دارد و انگار نه انگار که خودش زن داشت.

دختر دستش را تکان داد و تقریبا با فریاد گفت: نه، نه آقا….

مرد دستپاچه و با خنده گفت: خیل خوب، خیل خوب، داشتم اجازه می­ گرفتم.

قبل از آخرین پیچ، مرد که انگار می­ خواست اتمام حجت کند، انگشتش را به طرف دختر تکان داد و گفت: رفتی خونه حتما برو جلوی آینه ، از طرف من خودتو ببوس. بعد ترمز کرد و دستش را برای خداحافظی به طرف دختر دراز کرد.

دختر که از شنیدن جمله آخر دهانش باز مانده بود، فقط گفت: ممنون. در را باز کرد و پیاده شد.

دست مرد در هوا خشک شد. دختر در را بست و پشتش را کرد و به راه افتاد. بعد از چند ثانیه، صدای گاز ماشین و دورشدنش را شنید و نفس راحتی کشید. فکر کرد: «خدایا شکرت که شوهر ندارم» و به زن راننده فکر کرد.

قطره­ای باران روی صورتش چکید. نگاهی به آسمان کرد و به خدا گفت: می­ بینی؟

بعد کلاه کاپشنش را روی سرش کشید و دور شد.

مژگان­ صادقی- 18/12/89

Like 🙂
5

سه پرسش سقراط

روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش ” سه پرسش ” است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

نخستین پرسش ” حقیقت ” است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش ” خوبی و بدی ” آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…

سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم ” سودمند بودن ” است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد: نه، واقعا…

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

Like 🙂
1

سکوت

آن د. لِـکلیر

به نقل از رادیو زمانه

پانزده سال از اولین تجربه سکوتم می گذرد. طی این سالها در اولین و سومین دوشنبه ی هر ماه از حرف زدن خودداری کرده ام، تا حالا درست می شود سیصد و شصت و پنج روز.

ماجرا از یک روز زمستانی در سال 1992 شروع شد. بی هیچ تصمیمی، نقشه ای یا تصوری از اینکه دارم سفری اولیس وار را شروع می کنم. تصمیم گرفتم یک روز در هفته را کنار بگذارم برای حرف نزدن. این آغازِ عملی بود که زندگیم را عوض کرد و همچنان هم ادامه دارد. در خلال این سالها سکوت و مشاهده، چه در جمع و چه در خلوت به طرق مختلف مرا نیرو بخشیده اند. سکوت چون مکانی برای تأمل و ترمیم انرژی در اختیارم قرار گرفت. مکانی که در آن خلاقیت تحقق می یابد و تغذیه می شود. مرزهای شخصی وجود آشکار می شوند و بسط می یابند. ارتباط ها آبدیده می شوند و وجدان خود را می گستراند.

من هم چون کسان دیگری که برای کسب آرامش روی خودشان کار کرده اند با عبور از وادی تنهایی به یگانگی با خود رسیدم. از انزوا به دانشِ ارتباط، از اضطراب به درک رضا و تسلیم. روح اشتیاق و تعالی را حس کردم، همچنان که سرگشتگی و ترس را. سکوت کارگاهی بود برای کارِ سختِ روح، جایگاهی که دوری تمام در ژرفایش چرخیدم تا آموختم چگونه واقعا گوش بسپارم به دیگری و به خود. با نشان دادن نقطه اتکای زندگیم، بزرگترین آموزگارم شد، مقاومم کرد و به آزمونم گرفت. شفای عمیق را برایم ممکن کرد. به خود بازم آورد و نیرومندترم کرد.

در سکوت صدای دانایی را شنیدم. صدایی که تا فضای قدسی درون گشوده نباشد، شنیده نمی شود. همچون بی شمار کسانِ پیش از من، به سکوت آمدم تا بیاموزم چگونه گوش کنم. از گوش کردن شنیدم.

سکوتم از بیماری نبود. در یک بعد از ظهر معمولی زمستان آمد که فرقش با روزهای دیگر این بود که به خاطر دوستی غصه دار بودم و گرفتار دغدغه. پناهگاه هایی در طبیعت هست که خود را در آنها رها کنیم برای نفس کشیدن و سرپا شدن، برای تسکین و شفا. آن بعد از ظهر از سر نیاز به آرامش رفتم به باریکه کنار ساحل نزدیک خانه امان. جایی که اغلب به خاطر آهنگ مداوم موج، هوای شور تند، صدای پرندگان دریایی و حس ملایم شن در زیر پاهایم به آنجا می رفتم، در خود لنگر می انداختم تا شاید کلاف سردرگمی هایم را باز کنم. صبح آنروز مارگارت از بیمارستان زنگ زده بود که مادرش در حال مرگ است. اندوهگین بودم و درگیر این دانش سختِ ناتوانی در برابر زندگی و مهلتِ مرگ، وعاجز ازکمک به دوستی که درد می کشد. مد به نیمه می رفت و در پس رفت موجش خطی از خرده چوب و صدف، خرت و پرت های پس مانده آدمها، بطری های پلاستیکی و قوطی های خالی نوشابه و باقیمانده های نارنجی خرچنگ های آبی را به جا می گذاشت. آسمان کاملا ابری بود با افقی بی مرز میان آبی آسمان و آبی آب که می توانست باعث سردرگمی دریانوردان و خلبانان شود. ساحل مثل آسمان آرام بود.

در فاصله ای نه چندان دور روی صخره ای سردرآورده از آب یک فُک آفتاب می گرفت و نزدیکتر به ساحل جفتی اردک وحشی پی خوراک در آب شیرجه می رفتند و بالا می آمدند. چیزهای زیادی در باب حیوانات از شوهرم آموخته بودم که شکارچی بود و اهلِ طبیعت. از نخستین چیزهایی که بلافاصله پس از ازدواجمان وقتی به این شهر دریای اسباب کشی کردیم به من یاد داد این بود که چطور پرنده های دریایی را از روی رنگ، عادات و پریدنشان بشناسم. هر وقت روی راه های ساحلی دور و بر خانه قدم می زدیم پرنده هایی را که فصل به فصل عوض می شدند از راست گرفتن بال، نحوه قیقاج زدن و باد سواری، یا هندسه هایی که در فضا رسم می کردند باز می شناخت و به من توضیح  می داد.

آن روز آن دو اردک از نوع اردکهایی بودند که می دانستم برای شنای زیر آب از بالهایشان استفاده می کند و قادرند سی و پنج تا شصت پا زیر آب فرو روند. ایستادم تماشایشان کنم که چطور مثل چوب پنبه روی آب لُمبر می خوردند، شیرجه می زدند و بیش از حد تصورم زیر آب می ماندند. بعد سعی کردم وقتی زیر آبی می روند باز روی آب برمی گردند من هم نفسم را نگه دارم، اما قابلیت ریه هایم به پای آنها نرسید. کم کم با تمرکز روی اردکها خود را آرامتر میافتم. غصه و بیقراریم تسکین می یافت. آن حسِ بی زمانی را که نشانه ای از وصل به هستی است حس کردم. با آنکه نمی توانستم جلوی نزدیک شدن مرگ را به مادر مارگارت بگیرم، نمی توانستم دوستم را در برابر اندوه اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزش محافظت کنم، در آرزوی عمیقی برای آرامش غوطه ور شدم. کلمات چاپی یک کارت پستال که روزگاری پیش به دستم رسیده بود به خاطرم آمد. روزهایی بود که زندگیم میان سختی ها و مشکلات می گذشت. روی کارت نوشته بود:

همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز آسان خواهد شد.

همانطور که این کلمات در سرم می چرخید و آرامتر و آرامترم می کرد، چیزی توصیف ناپذیر مثل دریافتی خفیف چون صدای هیس، تسخیرم کرد و ناگهان تحسین و علاقه ای هر دم افزاینده به طبیعت پیرامونم، به موج، به فصلی که چون زیبایی مقاومت ناپذیری که دل را می لرزاند در گذار بود، حس کردم. در همین لحظه ی کوتاهِ ساده، هم از ناچیزیم در هستی باخبر شدم، هم از جلال و امتیاز زنده بودن. دیدم دارم از شکوهِ روز شکرگزاری می کنم. از ساحل دریا، اردک ها و قداستِ این لحظه های عادی و برای نیکبختی بزرگی که در این نقطه زمین بر من نازل شد.

همین که ورد خوانی ذهنم شروع شد دیگر تمامی نداشت. باید برای چیزهای بیشتری سپاسگزار می بودم، زندگیم، شوهر و بچه ها، خانه امان، دوستانم، سلامتی و کار نوشتنم که معنای زندگیم بود. قطعا درد هایی داشته ام اما در این لحظه می توانستم ببینم و درک کنم که چگونه تجربه ی رنج، دلشکستگی مان را به روی همدلی و شفقت باز می کند و چقدر این تجربه برایمان لازم است و چه نقش تغییر دهنده ای دارد. این حس قدردانی چندان فراگیر و عمیق بود که اشک چشم هایم را پر کرد. دعایی خلق الساعه بر آب ها خواندم. دعایی که در خواستی از کسی نبود،  بلکه فقط سپاسی و این بود: ” آنچنان فرخنده ام که نمی دانم چه کنم!”

زمانی بعد وقتی این لحظه را به یاد آوردم آنچنان قوی بود که فقط به اتکای بر حافظه می دانستم که آن حال و هوای قدردانی، تجربه ای معنوی بوده است که پیش از آن هرگز لااقل آگاهانه نمی شناختمش. بعد از جایی که هیج کجا بود سه کلمه شنیدم. چنان به وضوح که دور و برم را در پی گوینده اش نگاه کردم. تنها بودم روی ساحل زمستانی و می شنیدم: ” بنشین در سکوت.”

و عجیب تر اینکه شنیدن این صدایی که از هیچ جا می آمد برایم عجیب نبود. نه دستپاچه شدم و نه تعادلم را از دست دادم. طبیعی ترین چیزِ دنیا بود انگار. همینطور که در طولِ ساحل قدم می زدم جمله در سرم بازی می کرد، مثلِ کف روی امواج با موسیقی ای هیپنوتیزم کننده. بنشین در سکوت، بنشین در سکوت، بنشین در سکوت.

برای من که هیچ تصوری از سکوت نداشتم این چه معنایی داشت؟ من که همیشه حراف بودم و اجتماعی. در دبیرستان دائم اخطار می گرفتم، چون طاقت تحمل چهل و پنج دقیقه حرف نزدن با رفیق بغل دستی را نداشتم. سکوت چیزی بود مربوط به راهبه ها، عُـرفا و کَـرها. به من چه ربطی می توانست داشته باشد؟

سرانجام ساحل را به سوی خانه ترک کردم. تمام راه در گوشم زنگ می زد: بنشین در سکوت. دوباره گیج و سرگردان شدم. اما هنوز به خانه نرسیده به این نتیجه رسیدم که شاید به سادگی معنایش همین چیزی است که می گوید. مصمم شدم معنای کلمات را همانجور که هستند، بی تعبیر و تفسیر قبول کنم و از فردا برای بیست و چهار ساعت از حرف زدن خودداری کنم.

وقتی تصمیمم را به شوهرم گفتم پرسید:” می خواهی اصلا حرف نزنی؟”    گفتم:” برای یک روز.”   پرسید:” چرا؟”   دلم می خواست ماجرای صدای بی گلو را به او بگویم اما از عکس العملش مطمئن نبودم. گفتم:” احتیاج دارم.”   مثل خیلی از آدم ها هیلاری در برابر تغییر مقاوم است، فوری شروع کرد به چک و چانه زدن:” اگر یکی از بچه ها تلفن کرد و بهت احتیاج داشت چی؟”   گفتم:” نمی دانم.”    ” یا اگر مادر مارگارت فوت کرد؟”   برای یک لحظه دچار تردید شدم. سرطان مری پیشرفته بود و به خانواده اش گفته بودند احتمال زنده بودنش بیش از چهل و هشت ساعتِ دیگر نخواهد بود. اگر اتفاق بیافتد می خواستم پیش مارگارت باشم. مثل بیشتر زنها دچار این دوگانگی شدم که وقتی خواست شخصی اشان با وظیفه ای که بهشان باورانده شده یعنی همیشه حاضر به خدمت بودن برای فامیلان و نزدیکان، رودررو قرار می گیرند. هیلاری گفت:” شاید وقت خوبی برای این کار نباشد؟”

–         نمی دانم اصلا قادر به انجامش هستم یا نه. به هر حال می خواهم سعی خودم را بکنم.

–         به هر حال هنوز علتش را نمی دانم.

چطور می توانستم جواب دهم در حالی که هنوز برای خودم هم روشن نبود. اما از لحظه ای که تصمیمم را گرفته بودم اعتقادم مبنی بر اینکه چیزی است که بهش احتیاج دارم بیشتر می شد. مطمئنا تصوری از اینکه چقدر عمیقا زندگیم در حال عوض شدن بود نداشتم. نمی دانستم دارم سفری را شروع می کنم که به یک زندگی شکوفا راه می برد. فقط می دانستم یک روز را در سکوت خواهم گذراند. فقط حرف نخواهم زد.

سال های بعد باید می آموختم که در تمام ادیان و سنت های روحانی، تاریخی از سکوت هست. یکی از اساسی ترین بنیان های واجبات روحانی. باید کشف می کردم که سکوت مکانِ خوش آمد گویِ آرامش بخشِ عمیق است. همچنان معنای مقر آزمون معنای  تعهد و توجه. جایی در مرکز روح.

اما در شبِ نخستین روز، غافل از این همه، فقط با حسی کمی بیشتر از کنجکاوی قدم در سکوتی گذاشتم که در آن لحظه چیزی از بیست و چهار ساعت حرف نزدن بیشتر نبود.

صبح هیلاری کنارم دراز کشیده بود. تازه بیدار شده بود. گفت:” عاشقتم.”  احساس عجیب و ترسناکی بود جواب ندادن. مثلِ امتناع بود. انگار قسمتی از وجودم را جدا نگه داشته باشم. ناگهان همه ی چیزهای آشنا نو به نظر رسیدند و حاضر در خودآگاه. یکبار برای امتحان در یک حالت خُـل خُـلی به مدت سه روز دندانهایم را با دست چپم مسواک کردم، بعد به نظرم کاری دست و پا چلفتی و تصنعی آمد. این سکوتِ ارادی هم به نظرم همانطور آمد. از زیر لحاف دست هیلاری را گرفتم و فشردم. انگشتانم را در میان مشتش گرفت و گفت:” آره میدونم که تو هم.”  و بعد  چشمهایمان با هم ملاقات کردند. سالیان سال چه بسیار صبح هایی که بیدار شده بودیم و کلمات عشق را رد و بدل کرده بودیم، مسلما هزارها. اما حالا دراز کشیده در نور پگاهی، دست در دست احاطه در سکوت محرمیت تازه ای را قسمت می کردیم. شب پیش می ترسیدم که با این قطع صحبت خود را منزوی و تک افتاده حس کنم. اما حالا در کنار هیلاری به طور مخصوصی با او احساس وصل داشتم. وصلی که به نظرم مقدس می آمد. فکر کردم که چطور یک جواب اتوماتیک حتی از روی عشق می تواند نقصان یابد به عادت.

تازگی سکوت به آنچه عادت آنرا پژمرانیده بود طراوت می داد. این نخستین هدیه بود.

به طرف دوش می رفتم که تلفن زنگ زد. از روی عادت به طرفش پریدم و بعد یادم آمد هیچ اجباری به جواب دادن ندارم. چون امروز حرف نمی زنم. شانه هایم فرو افتادند و حس کردم بدنم از قید فشاری که هیچ وقت به آن آگاه نبودم خلاص شد. هنوز چند دقیقه نبود بیدار شده بودم و همه ی عضلاتم آماده رویارویی با تقاضاهای روزانه بود. همینطور که آب روی سرم می ریخت فکر کردم چطور روزهایمان را با گوشهای تیز کرده آماده جواب و در آماده باش می گذرانیم. تصویری از آدمها در ذهنم ظاهر شد مثل کارتون های قدیمی که با شیپورهای بزرگی در گوش هایشان اینطرف و آنطرف می رفتند. شاد شدم که برای یک روز هر دو گوشم رو به درون دارند. فقط باید به خودم گوش کنم و لا غیر.

بین چهاردیوار دوش حس کردم که دنیای من کوچکتر و کوچکتر می شود تا تنها چیزی که از آن باقی می ماند خودم هستم.

به پایین پله ها که رسیدم یادم آمد که هیلاری به سفری چند روزه رفته است. خانه در سکوت پیچیده بود، نه تلویزیون و نه موزیک. صبحانه را آماده کنان تدریجا متوجه صداهایی شدم که از همه جا می آمدند. موتور یخچال، موتورسیکلتی که از خیابان رد می شد، تِک تِک نوک زدن پرنده ها به دانه های پشت پنجره و صداهای مبهم تری که دورتر بودند اما بودند.

سالها در آشپزخانه ساکتی غذا درست کرده بودم که بی آنکه متوجه شوم ساکت نبوده است و حالا این سکوت اختیاری روی هر چیزی متمرکزم کرده بود و کارهای معمولی آشپزخانه، خالی کردن جوی صبحانه در کاسه، ریختن شیر، اضافه کردن شکر، افزودن کمی کشمش و مغز گردو و به هم زدن مخلوط، آهنگ و طعم و شکل تأمل یافته بودند و لذتی غیرمنتظره می دادند. این چیزی بود که بعدها فهمیدم بودایی ها به آن دریافتِ لحظه می گویند. دریافتم سکوت لنگری است در لحظه ی حال، به اینجا و اکنون.

رفتم به اتاق کار و نشستم به کار تا ظهر وقتی که برای نهار کارم را قطع کردم. باز وقتی که در آشپزخانه ساکت سوپ را گرم می کردم مثل آن اردکهای دریایی روی اقیانوسی از آرامش شناور بودم و گاه به ژرفای تأملی زلال فرو می رفتم و به سطح باز می آمدم. فکرهایم مثل هر چیز دیگری آشکارا حرکتی کُـندتر یافته بودند. گویی اندازه های عادی زمان معلق شده بودند. جسم و روانم در احاطه ی آرامش بود. وقتی که به میز کارم برگشتم نوشتن بی تلاش پیش رفت. پی بردم نیرویی که معمولا در حرف زدن هدر می دادم حالا به کمک کارم آمده و چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بودم این بود که چه تاوانی این صحبت های معمولی از ما پس می گیرند و چگونه تمرکز و نیرویمان را تکه تکه می کنند.

معمولا اواسط بعد از ظهر نوشتن را تمام می کردم اما آن روز بیش از معمول کار کردم. حتی وقتی برای تدارک شام به آشپزخانه برگشتم ذهنم روشن بود و قلبم باز. شب فقط این را می دانستم: یک روز کافی نیست.

صبح روز بعد دوستی که شب پیش شرط بسته بود نمی توانم تا ظهر تحمل کنم تلفن کرد:” از عهده اش برآمدی؟”   ” بله.”   ” چطور بود؟”   ” صلح آمیز، آرام.”    ” به نظرت عجیب نیامد؟”   ” نه واقعا. راحتی بخش و تأمل انگیز بود.”

در حالی که سعی می کردم توضیح بدهم به یاد آن مورولیندبرگ و تأملاتش درباره اشتیاق به تنهایی افتادم که ده سال پیش کتابش هدیه ای از دریا  را خوانده بودم که می گفت چقدر این اشتیاق می تواند مشکوک باشد.

دوستم گفت: چه می دونم به هرحال یک روزِ تمام حرف نزدن خیلی رادیکاله.”  تعجب کردم وقتی شوهرم هم بعد از برگشتن از سفر سکوتِ یک روزه مرا با همین کلمه توصیف کرد. انگار عمل خصوصی و آرام حرف نزدن عجیب ترین کاری است که آدم می تواند بکند، چیزی مثل لخت و عور در خیابان دویدن یا خرابکاری در یک کارخانه اتمی. به کار رفتن این کلمه از سوی این دو نفر مرا واداشت به فرهنگ لغت مراجعه کنم. خواندم: رادیکال از کلمه لاتین رادیکالیسم؟ می آید به معنی رفتن به اصلِ ریشه. پس یعنی رفتن به ژرفا. و این را دیگر از زندگی آموخته بودم که به ژرفا رفتن به تحریک می انجامد.

آیا سکوت سنگی بود که به عمق پرتاب می شد تا چیزها را از بنیان عوض کند؟ پاسخ به این سؤال را فورا رها کردم. هیچ نمی خواستم به نتایجش فکر کنم. آمادگی اش را نداشتم. فقط می دانستم که بعد از روزه سکوتم عمیقا آسوده و سرشار بودم. مثل اینکه به یک تعطیلات مطبوع رفته باشم.

این نتیجه ی یک روز حرف نزدن بود. ولی من بیشتر می خواستم.

Like 🙂
4

وقت ندارم

پنجاه و سه سالمه و هنوز هیچی نمیدونم  . یه عالمه سوال دارم .مثلا” … مثلا” میخوام بدونم چرا خدا تو خواب هیچ کس نمیاد ؟ چرا ارسطو جام شوکران رو نوشید ؟ چرا حسین پناهی با نازی داستانش رو نیمه تموم گذاشت ؟

تا لنگرود چند ساعت راهه ؟ چرا من حالا باید بفهمم که انقدر بی سوادم ؟ چرا برای رسیدن به یقیین باید از شک بگذرم ؟ چرا همهء آدمها نمیتونند همهء شبها راحت بخوابند ؟ چرا زبان آلمانی انقدر سخته؟چرا حقوق بشر از حقوق بشر دفاع نمیکنه ؟ چرا وقتی آب سر بالا میره غورباغه ابو عطا میخونه ؟

 

وقت ندارم . ولی باید بفهمم چرا حالا که به تصورات ذهنیم عینیت بخشیدم خوشحال نیستم . چرا آسمون اینجا آبی ترنیست . چرا آدما با اینهمه تفاوت در زبان ِ منظورشون یکیه . علی میگفت وقتی زبون اینوری ها رو نمی فهمیدم همیشه فکر میکردم اینا چی میگن ؟ ولی وقتی زبونشونو یاد گرفتم دیدم اینام هیچی نمیگن .

چرا هیچکی هیچی نمیگه .

چرا بزرگ شدم .  چرا باید بزرگ می شدم . اولین باری که احساس کردم بزرگ شدم 48 سالم بود .  دوساعت تموم گریه کردم . آخه من خیلی از بزرگ شدن میترسم .

بابام چرا مرد؟ یادمه وقتی بابام مرد صورتش آروم و خندون بود . با خودم فکر میکردم چه خوب که آدما مردن رو دوست دارند .

بابام همیشه عید قربونا تو حیاط خونمون گوسفند می کشت . و من تا بحال به چشمای هیچ گوسفندی نگاه نکرده ام .

چرا از اینکه آدمم خجالت میکشم ؟

یکجور میگو توی ژاپن طبخ میشه که برای خوشمزه ترشدنش حیوون زنده رو میندازند توی آب جوش .  و من موندم که چرا قیمت یه ذره لذت بیشتر انقدر گرونه ؟

 

چرا میترسم . چرا از فردا میترسم .

چرا حرفهامو میخورم . منکه همیشه از خوردن حرفها م رودل میکنم . چرا میخورمشون ؟

مریم کاشانی

Like 🙂
8

سندروم خوش باوری

سندروم خوش باوری (True-believer syndrome)

همیشه به داستان عمرعاص که بالای منبر گفت “از پیامبر شنیدم که هر کس زبانش به نوک دماغش برسد اهل بهشت است” خندیده ایم.

یا ملا نصرالدین که می گفت سر کوچه غذا می دهند و از بس که مردم با ور کردند خودش هم شک کرد.

ولی ظاهرا این داستان ها خیلی هم داستان نیستند.

مفاتیح های مشهد را یادتان هست که “کسی امام رضا را در خواب دید که از وضع لباس زنان در حرم شکایت داشتند و شما که این را خواندید باید 10 با روی دیگر مفاتیح ها بنویسید”

یا دهها  ایمیل امروز که “اگر این ایمیل ها را برای چندین نفر فوروارد نکنید یک بلایی سرتان خواهد آمد و اگر فوروارد کنید پول دار می شوید”

جالب است بدانید که این پدیده  مختص ما ایرانیان هم نیست و همه جهان به نوعی با آن در گیرند.

داستان  پایان جهان در دسامبر 2012 و وجود آدم های فضایی در بین مردم  از نشانه های خوش باوری در فرهنگ ها ی دیگر هستند.

خوش باوری ما تضمین کننده موفقیت دولت ها, شرکت های تبلیغاتی, دیوید کاپرفیلد ها و دین های نوظهور بوده است.

برای چه باید کرد, شما, با نظراتتان روی این نوشته ما را راهنمایی کنید.

برای مطالعه بیشتر به لینک های زیر مراجعه کنید.

http://en.wikipedia.org/wiki/True-believer_syndrome

http://www.skepdic.com/truebeliever.html

Like 🙂
2

لمپنیسم

مارتین لوترکینگ یکی از قهرمانان معتبر مبارزه مدنی، پس از پیروزی بر قانون تبعیض نژادی در بیرمنگام آمريكا، پیش از دریافت جایزه صلح نوبل در سال ۱۹۶۴ و چند روز قبل از این که توسط لمپنیسم بورژوازی ترور شود، چنین گفت: مهم نیست که چه کسی جوان‌های ما را کشته، مهم این است که چه چیزی آن‌ها را کشته. وقتی چه کسی به چه چیزی تبدیل می‌شود، به نحو شگفت‌آوری می‌فهمیم که همه ما در مرگ آن‌ها مسئول هستیم.

نزد افکار عمومی، واژه نوظهور نیروهای خودسر برای لمپن‌ها به کار برده شد، بی‌آن که هیچ توضیحی درباره چگونگی شکل‌گیری، قدرت‌یابی و گسترش روزافزون حوزه نفوذ آن‌ها داده شود. همین سهل‌انگاری باعث شد لمپنیسم که روزی معلول آشفتگی‌های نظام قاجار بود و رفع آن به سادگی و با اندکی تدبیر امکان‌پذیر مي‌نمود، به تدریج از پشتوانه‌ای قوی برخوردار شود و با گسترشی وسیع در عرض و طول جامعه، در طول یک قرن، به یک علت تامه تبدیل گردد (علت تامه با مفهوم جامعه‌شناختی و نه با مفهوم فلسفی). لمپنیسم پس از آن که از یک معلول ساده به یک علت تامه ارتقاء مقام پیدا کرد، به تدریج سایر حوزه‌های جامعه را هم در برگرفت و حضور و نفوذ خود را در تلویزیون، سینما، مطبوعات، فوتبال، موسیقی، مدیریت‌های میانی ادارات و اماکن خدماتی، در اماکن هنری- فرهنگی دولتی و شبه‌دولتی، در برخی اماکن قضايی، در مدارس و دانشگاه‌ها، در شبکه بازار سنتی و شهری، در ساختار توليد و توزيع و خدمات، در روابط فامیلی- خانوادگی، در روابط بین فردی و در سطوح متفاوت تصمیم‌گیری به صورت حیرت‌انگیزی تثبیت کرد.

لمپنیسم به مثابه یک علت تاریخی- اجتماعی ضایعات بسياری به بار آورده است، اما بزرگ‌ترین ضایعه لمپنیسم اهانت به شعور انسان و دهن‌کجی به قوه فهم اوست. کارآگاهان جنايی می‌گویند جنایتکاران همیشه به محل جنایت باز می‌گردند، اما انسان هرگز به محلی که به او اهانت شده، باز نمی‌گردد. اعتماد از بین رفته انسان به هر فرد یا ساختار یا عقیده‌ای قابل احیاء است الا به فرد، ساختار یا عقیده‌ای که از او اهانت دیده باشد.

لمپنیسم با ابزارهای روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و معرفت‌شناختی، تخریب می‌کند؛ اهانت روان‌شناختی به قوۀ فهم افراد، اعمال ظلم و تبعیض جامعه‌شناختی نسبت به حقوق شهروندان و ترویج دروغ تا مرز تخریب معرفت و شناخت علمی- آماری از جمله اين تخريب‌ها هستند. تخریب‌هايی که هم موجب آشفتگی‌های نظری و عدم شکل‌گیری نظام منسجم معرفتی می‌شوند33، هم عقب‌گردهای پی در پی تاریخی ایجاد می‌کنند و هم مروج ناامیدی هستند؛ همان ناامیدی که آينده را از بين مي‌برد، چون به قول شاملو «نومیدان را معادی مقدر نیست».

متن کامل مقاله در http://ayeen.ir/News/89/02/11/47.html

Like 🙂
2

خانه تکانی


بهار همیشه حس نو شدن و تغییر را در انسان بر می انگیزد. اکنون که بهار از راه رسیده و همه چیز در حال شکوفایی است, شاید شما هم به فکر برنامه ریزی برای سال آینده تان باشید. اکنون وقت خوبی است برای خدا حافظی با آنچه گذشت و رفتن به پیشواز آنچه در حال آمدن است. بیایید سنت خوب خانه تکانی را به خانه محدود نکنیم.
موارد زیر را در فهرست تغییرات سال آینده تان بگنجانید.
• رفتاری که به شما کمک نمی کنند به اهدافتان برسید را تغییر دهید.
• افکاری که شما را عقب نگاه می دارند را با افکار الهام بخش جایگزین کنید.
• روابط ی که رضایت شما را حاصل نمی کند محدود کنید.
• همسویی رفتار, افکار و روابط تان را با خود واقعی تان بازنگری کنید.
• اهداف خود را به سوی آینده بهتر تنظیم کنید.

Like 🙂
1

به آرامی آغاز به مردن مي كنی

شعرى از پابلو نرودا

‌  به آرامی آغاز به مردن مي كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی و موسیقی طبیعت  گوش فرا ندهی

اگر برای خودت ارزشی قائل نباشی

 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري, عزت نفس  را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

وقتی تمام  روزها رو با نفرین به بخت بدت بگذرونی و

از بارون بد شانسی ها که تمومی نداره

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده ‏ی عادات و عقایدت  شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر در  زندگی هیچ وقت ریسک نکنی ..راههای مختلف رو امتحان نکنی

ورنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر بادیگران برای آموختن و کسب تجربه   صحبت نكنی

 

به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر قبل از این که کاری رو شروع کنی نسبت بهش بدبین باشی و اونو انجام ندی

اگر درباره ی چیزهایی که نمی دونی پرسش نکنی

اگر به سوالاتی که جوابشون رو میدونی پاسخ ندی

 

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت و هیجان

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به

درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری کنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت و یا کاری که انجام میدهی

شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگردنبال  روياهایت نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ت ورای مصلحت‌انديشی رفتار کنی  . . .

Like 🙂
2

با پروین اعتصامی

از: فلور طالبی

بی تردید یکی از فروزان ترین اختران چرخ ادب پارسی، بانو پروین اعتصامی است. این شاعره گرانقدر در عمر بسیار کوتاهش قطعاتی آفریده که پاره ای از آن ها از نفیس ترین گنجینه های شعر و ادب ایران و جهانند. مضامین انسان دوستانه، درک والای شاعر از زمان، شناخت ژرف او از روانشناسی اجتماعی مردم ایران و توانایی فوق العاده اش در پرداخت این مضامین بانو پروین را از سرآمدان ادب پارسی ساخته است. شکل سروده های او منحصر به فرد است و تا کنون نیز بی نظیر باقی مانده است. کدام ادب آشنای فارسی زبان را می شناسید که با مناظرات زیبای بانو پروین آشنا نباشد؟
بانو پروین اعتصامی در سال های 1285 تا 1320 زندگی می کرد. پدرش یوسف اعتصام الملک از نویسندگان و مترجمان سرشناسی بود که با روزنامه بهار همکاری می کرد. بانو پروین از مدرسه امریکایی دیپلم گرفت و مدتی مسئولیت کتابخانه دانشسرایعالی را بر عهده داشت. این بانوی بزرگوار به بیماری حصبه درگذشت. مدفنش در قم است.
در میان سروده های این بانوی بزرگوار به قطعاتی بر می خوریم که به انگار من بر هر بیتش می توان رساله ای نوشت. بعنوان آغاز گفتگو و شناخت بانو پروین اعتصامی این قطعه را برگزیده ام. امید که با یاری پژوهندگان حکیم، سهمی در شناسایی این بانوی ارجمند ادب پارسی که الگوی برجسته بسیاری از زنان سرآمد ایرانی بوده و هست داشته باشم.
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت: این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سال هاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است آن پادشه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کج روان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
داستان چنین آغاز می شود که: یک روز پادشاهی از گذرگاهی می گذشت و مردم بر کوی بام ایستاده بودند و از شادی فریاد می کشیدند.
همچنانکه ملاحظه می کنید زمان و مکان رخداد مشخص نشده است. هرجایی و هر زمانی می تواند باشد. نام پادشاه هم نامعلوم است. هرکسی می تواند باشد. اما رخداد کاملا مشخص است. پادشاهی از کوچه رد می شود و با وجود تمام دورباش کورباش ها، مردم بدون آن که بدانند چرا در کنار پیاده رو، احتمالا ازپشت زنجیر امنیتی که برای گذر چنین کسان برقرار می شود، یا از پشت بام ها و البته باز هم زیر نظر ماموران امنیتی، دارند فریادهای شادی سر می دهند؟
بنظر می رسد همه چیز بدلخواه پادشاه است و از دید او همه جا امن و امان است. پادشاه یقین دارد که می تواند سال های سال بر این مردم پادشاهی کند و آب از آب تکان نخورد. با اندکی تمرکز، براحتی می توان حتی لبخند رضایت پادشاه را دید و اینکه انگشتانش را با لذت روی شکمش گره کرده و در فکر برنامه های پنج ساله بعدی است!
اما این آرامش خیال، و این جزیره سکون با پرسشی در هم می ریزد. پرسشی که نه عالمی کهن سال، نه جهان دیده ای با تجربه، و نه سیاستمداری زیرک، بلکه کودکی یتیم مطرح می کند.
چرا کودک؟ زیرا “حرف راست را باید از بچه پرسید؟” یا شاید چون کودک خام است و هرچه به ذهنش رسد می پرسد؟ شاید هم چون کودک پاک و زلال است و هنوز درگیر بده بستان های زندگی نشده و راستی را فدای عافیت نکرده است. و چرا یتیم؟ چون پاک باخته است و چیزی برای از دست دادن ندارد؟ یا شاید چون کسی را نداشته که آداب عافیت طلبی را به او بیاموزد؟ یا به این سبب که از او کم بها تر در قراردادهای اجتماعی سرزمین ما کسی نیست؟
به هرحال این کودک کم اهمیت یتیم ناگهان، احتمالا با صدای بلند می پرسد: “ببینم این تابناکی که بر تاج پادشاه می درخشد چیست؟”
و با همین پرسش تمام کبکبه و دبدبه پادشاه، کورباش و دورباش ها، و شادمانی و هیاهوی مردم کوی وبام را به چالش می کشد. لابد پادشاه و مامورین امنیتی او، اگر اندک خردی داشته باشند در می یابند که در دریای آرامش آن ها سنگی بزرگ افتاده که امواج متلاطمی ایجاد خواهد کرد. شاید پادشاه با غضب به وزرای مربوطه و وزرا به سرداران و سرداران به ماموران و جاسوسان زیردست خود نگاهی می اندازند.
براستی پرسش زیرکانه ایست. با شوق فریاد کنندگان حاضر، هرپاسخی به آن دهند بی خردی و عافیت جویی خود را به نمایش گذاشته اند. پرسشی است که اگرچه از دهان کودک یتیم و بی مقداری خارج شده، چون حقیقت است، درمیان همه هیاهو ها و بوق و کرنا ها بلافاصله شنیده می شود. تماشاییان سرخوش را به تفکر وا می دارد. کاری که هیچ پادشاهی و در هیچ گذرگهی در تاریخ دیرین سرزمین ما از آن خوشش نمی امده است.
ولی حالا پرسش مطرح شده و تا همه چیز زیر سوال نرفته باید با پاسخی مناسب و دندان شکن، یک بار و برای همیشه کودک یتیم و هرکس دیگر را که به فکر افتاده ساکت کرد. ولی مثل همیشه که حاکمان و بادمجان دور قاب چین هایشان چنان دروغ های خود را باور می کنند که خود را ازلی و ابدی و برگزیده می انگارند، ودر نتیجه امکان پرسش از سوی خس و خاشاک های زیردست را غیرممکن می دانند، کسی از مقامات بلند پایه امنیتی پاسخی آماده بر این پرسش ندارد.
بالاخره یکی از میان جمعیت، شاید خبرنگار روزنامه محبوب پادشاه، یا گوینده چاپلوس تلوزیون، یا کسی از همین قماش فکری بخاطرش می رسد و می گوید: “چه غلط ها! هرکس باید به اندازه دهانش حرف بزند! ما چه می دانیم بر تارک پادشاه چه می درخشد؟ اصلا به مردم کوچه و بازار چه مربوط در باره رخت و لباس و اعمال پادشاه پرسش کنند؟ از کی تا بحال بچه های یتیم خود را محق به تفکر و پرسش در احوال پادشاه می دانند؟ کافی است مردم بدانند که هرچه به پادشاه مربوط است با ارزش و گران بهاست. جایگاه خود را بشناسند و بدانند بیشتر از گنجایش عقلی که ما برایشان تعیین کرده ایم، نباید پرسش کنند. لابد بعد از این هر یتیم بی سروپایی به خودش جرات می دهد از چیزهای پادشاهانه سر دربیاورد!”
با این جواب به خیال ماموران امنیتی و پادشاه، دندان شکن، لبخندی برلبان مبارک پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست می نشیند. شاید کودک بینوای یتیم که جسارت طرح چنین پرسشی را یافته از هول رنگش می پرد و سعی می کند خود را در میان جمعیت گُم کند. شاید مردمان کوی و بام، حتی آن ها که برای لحظه ای به فکر افتاده بودند، هیاهوی شادباش خود را از سر می گیرند و هرکس تلاش می کند برای خودشیرینی هم که شده از دیگری بلند تر فریاد زنده باد، مرده باد سر دهد. شاید اوضاع آنطور هم که تصور می شد بد نیست و هنوز می شود جمعیت را کنترل و برخر مراد سوار بود.
شاید… اما ناگهان پیرزنی گوژپشت قدم پیش می نهد.
چرا پیرزن؟ پیر است زیرا به کمال رسیده؟ زن است زیرا به جای چشم عافیت بین، با قلب و جانش پدیده ها را می نگرد و آن ها را مورد تفسیر و تبیین قرار می دهد؟ زیرا همچنان که کار کودکان پرسش های شجاعانه است، کار مادران و کارآزموده زنان فراهم آوردن پاسخ شایسته به آن هاست؟ یا شاید پیرزنان گوژپشت نیز مانند کودکان یتیم از بی اهمیت ترین و فرودست ترین افراد جامعه به شمار می آیند؟ اگر چنین است پرسش و پاسخی به این درایت باید هم میان این دو نماینده روی دهد.
به هرحال در حالی که پادشاه و همراهانش می روند که نفس راحتی بکشند، و در حالی که چاپلوس پاسخ گو خواب پاداش و ترفیع می بیند، و درحالی که به اشاره سرداران، جاسوسان برای بازداشت و ساکت کردن کودک یتیم سر در پی او نهاده اند، پیرزنی گوژپشت جلو می آید و احتمالا با صدایی رسا می گوید: “این تابناک که برتاج پادشاه است، و البته بسیار هم گران بهاست، اشک دیده من و خون دل شماهاست.”
و همه چیز دوباره به هم می ریزد.
پادشاه که بی تردید از این همه گستاخی رعایا خونش به جوش آمده و در حال انفجار است. وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست آن ها هم به یقین دست و پای خود را گم کرده و نمی دانند چطور سر و ته ماجرا را هم بیاورند. درست است که همه اش زیر سر این کودک یتیم بی مقدار است اما اول باید با این پیرزن گوژپشت بی حیا که گویا سر به تنه اش سنگینی می کند، معامله جانانه ای بکنند.
اما پیرزن گوژپشت که شاید تجربه ایام آبدیده اش کرده، به این سادگی میدان را خالی نمی کند و بگیر و ببندهای سرداران و جاسوسان هول و هراسی در دلش نمی افکند. او با شجاعت و جسارت و احتمالا با صدای بلند سخنش را ادامه می دهد: “این شخص که خود را رهنما و دلسوز مردم می نامد، گرگی است در لباس چوپان و هدفی جز فریب مردم ندارد.”
بانو پروین اعتصامی با این بیت زیبا که از دهان پیرزن گوژپشت بیان می دارد ابتدا اعلام می دارد که مردم گوسفند نیستند و نیازی به چوپان ندارند. و دوم آنکه تنها گرگ ها جامعه ای گوسفندوار می خواهند تا در لباس چوپان آن ها را بفریبند و در پی منافع خود به قربانگاه بفرستند. گرگهایی که بقول سعدی دزد با چراغ هستند و بخوبی با نقاط ضعف فرهنگی و روانی مردم آشنایی دارند و سرخوشی آن ها جهالت و عقب ماندگی مردمان است.
پروین از زبان پیرزن افشاگری های جسورانه اش را ادامه می دهد که: “آن کس که به ریا در پی مال اندوزی است، آن کس که با فریب زندگی مردم را بازیچه زیاده خواهی های خود کرده، آن مدعی ایمان و عرفان که در پی قدرت و مکنت است، نه تنها بویی از پارسایی نبرده که به حقیقت راهزنی بیش نیست. و آن متولی مال و جان مردم که کاری جز تجاوز به حقوق مسلم آن ها نمی کند، گدایی پست و حقیر است.”
و به این ترتیب پیرزن گوژپشت چنان آبروی پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوس هایشان را می برد که اگر این همه وقاحت نداشتند، تا ابد سرشان را بلند نمی کردند. با این سخنان او نه تنها پادشاه و دارو دسته اش را به مردم کوچه و بازار معرفی کرده که پارسایان دعاگوی را هم، که مدام زندگی درویشانه و کرامات پی درپی آن ها را در بوق و کرنا برای مردم می گویند، با سرگردنه بگیرها و رهزن ها مقایسه کرده است.
چنین تعابیری در دیگر آثار ارزشمند بانو پروین اعتصامی هم فراوان به چشم می خورد. قاضی هایی که از دزد ها بی رحم ترند، حکیمانی که باید از دیوانگان درس بیاموزند، و پادشاهانی که بهتر است سایه سنگین خود را از سر مردم و جامعه کم کنند و آن ها را راحت بگذارند.
در این جا بانو پروین تکلیف هرچه “تابناک” را بر تاج پادشاهان و فرمان روایان ستمگر روشن می کند و از زبان همان پیرزن گوژپشت خردمند می گوید: “برای یافتن سرچشمه درخشندگی و تابناکی چنین گوهرهایی، کافی است به پیرامون خود نظری بیفکنیم. هرچه بیشتر اشک بر گونه کودکان یتیم و سوز در سینه مادران رنجور باشد، چنین گوهرهایی تابناک تر بر تاج پادشاهان می درخشند.”
با این بیت پرقدرت بانو پروین اعتصامی قطعه سروده اش را به اوج می رساند و دیدگاه خود را به روشنی و با شهامت بیان می دارد.
سپس برای اینکه به خوانندگان خود یادآور شود که نازک بینی و کنش شایسته ناشی از آن، وظیفه هر انسان خردمند است با بیت زیبایی که دیگر از زبان پیرزن گوژپشت نیست شعر را به پایان می برد. گویی می خواهد به خوانندگانش بگوید این داستان را به سببی برای آن ها گفته و بهتر است آسان از کنارش نگذرند. او که با طبع حساس شاعرانه خود به اطرافیانش می نگریسته، اندک همراهانی در میان آنان می یافته و با اندوه و دلسردی از کجروانی که در هر چرخش با آنان روبرو بوده سخن می گوید.
“پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟”
با این پایان بانو پروین اعتصامی مانند حکیم ناصرخسرو در جایگاه مربی و معلم قرار می گیرد و یکایک خوانندگان را به چالش می خواند.
آیا چند نفر از ما از کجروانیم؟ آیا می خواهیم از کجروان باشیم؟ آیا همچنان چشم بر اشک یتیمان و ناله ستمدیدگان می بندیم و گذرگهی می جوییم تا پادشاهی از آن بگذرد و ما با فریاد شوق خود سرسپردگی و ارادت خود را به این مرکز قدرت نشان دهیم؟ چقدر از راستی می رنجیم؟ آیا از جمله چاپلوسان مزوری هستیم که نه تنها راستی را منکریم که اگر راستگویی هم بیابیم به آزار او پرداخته وادار به سکوتش می کنیم؟
در ادبیات گرانقدر فارسی قطعاتی است که سمت گیری خواننده را می طلبد و بنظر می رسد میزان انسان بودن هرکس را با سمتی که می گیرد می سنجد. به انگار نگارنده، این قطعه بانوی ارجمند شعر پارسی، پروین اعتصامی یکی از آن هاست. در دنیای متلاطم و پُر رنگ و ریای امروز، بایسته است که رهروان حقیقت جو با هوشیاری این میزان ها را مد نظر داشته و مدام در پی سنجش خود باشند.

Like 🙂
3

از ماست که بر ماست

مایه تاسف است که زنانی از مدافعان حاکمیت در مجلس ، رادیو و تلویزیون و نشریات به توجیه آنچه بر سر ما رفته می پردازند و آن خرده حقوقی راهم که داریم پایمال می کنند. از طرف دیگر برخی زنان متجد د و امروزین هم متاسفانه نگرشی نه چندان پیشرفته را گسترش می دهند .

در کیهان لندن (به تاریخ هفته اول بهمن ماه) نوشتاری از خانم منصوره پیرنیا (نویسنده و روزنامه نگار) در باره (نقش شاه پری و سارا طباطبائی درزندگی ومرگ شاهزاده علیرضا پهلوی ) چاپ شده است که می گویند: قرار بود تابستان سال آینده شاهپورعلیرضا وسارا با یکدیگرنامزد شوند. ازسوئی دیگردوستی ورابطه با  سارا که می رفت به ازدواجی پرسعادت انجامد با مسابقه ای که دختران بر سرتصاحب قلب شاهزاده خیال خود داشتند روبه سردی گذاشت تاجائی که به دوستی ساده ای مبدل شد وسرانجام به قطع ارتباط انجامید.

هرچند داوری کردن بویژه درباره زندگی خصوصی دیگران پسندیده نیست ولی درمورد نگاه  خانم پیرنیا درنوشتاری که برای همگان نوشته است می توان نظر داد!

این نگاه برایمان آشناست ، در طول تاریخ  و از داستان حضرت آدم وحوا تا کنون همواره این زنان فریبکار و نیرنگ باز بوده اند که مردان ساده دل را وسوسه کرده اند و باین ترتیب مردان هیچ مسئولیت و نقشی در آنچه که روی داده نداشته اند و روابط و یا رویدادها  تنها  یکسویه و یک بعدی اند . نگاهی که هم اکنون حتی بر قوانین ما هم سایه افکنده و در مواردی چون تجاوز به زن بجای  اینکه به دادش برسند درتکاپوی آنند که وی را محرک و مسئول آن نشان دهند .بسیاری از ما از ترس بار این اتهام از برملا کردن وگزارش سوءاستفاده های جنسی خودداری کرده و می کنیم .

زنان چون درخشند سبز آشکار              ولیک از نهان زهر دارند بار    (اسدی )

زن ازپهلوی چپ گویندبرخاست         نیاید هرگزازچپ راستی راست  (نظامی )

زن از پهلوی چپ شد آفریده             کس از چپ هرگز راستی ندیده  (جامی )

وسوسه و نقش دختران درداوری نویسنده به اندازه ای شدت دارد که گفتار خودشان در بیشتر از آنرا فراموش می کنند:(وقتی عاشق می شد با تمام وجودعاشق و وفادار بود. با شخصیتی چون شوالیه ها ومعصومیتی به پاکی عشق .اما هربار که دوستی طولانی و ارتباط عشق وعاشقی اوبه خواسته دختر که می خواست شاهزاده رویاهایش را برای همیشه برای خود نگهدارد وبه ازدواج و صاحب فرزندی شدن بیانجامد می کشید شاهپور از آن طفره میرفت ).

درین هفته ( بهمراه شاید صدهاهزار ) به تماشای فیلم (ملکه و من ) که در بخش فارسی بی بی سی   پخش می شد نشستم . خانم فرح پهلوی به پرسش فیلمساز در باره پایبندی همسر ایشان به ازدواجشان چنین پاسخ دادند : (احترام منو نگه می داشت ،حالا بعضی از زنها در مجالس خود را لوس می کردند او اجازه نمی داد همیشه احترام منو نگه می داشت ، حالا اگر کنار یکی هم بود راحتش می کرد چه بهتر )

بگمانم فریاد واژه (احترام ) هم ازین نگرش ایشان برآمده است . هرچند تهی کردن از معنی و سوء استفاده از(احترام ) برای گول زدن زنان از طرف مردان شیوه ای  تازه نیست بویژه در کم سوادها برای توجیه زن دوم داشتن و آوردنش به خانه بعنوان کلفت زن اول ، ولی  پرده پوشی  بر خیانت مردش ،عادی کردن مشکل و رضایت و قناعت یک خانم  متجد د با دستآویز (احترام ) شگفت آور است .

آیا وفاداری وپایبندی به قرار داد دوجانبه ازدواج از طرف مردان به حفظ ظاهر و احترام دروغین به زن محد ود می شود ؟  بازگوکردن وتائید نادرست آنچه برسر ایشان آمده چه پیامی برای زنان دارد ؟

در شگفتم که خانم فیلمساز که  بر چپ بودن خود  پافشاری می کند چرا این نگرش واپسگرا را به چالش نمی کشد ؟

مینا

Like 🙂
5

(که گفت؟) یا (چه گفت؟) پرسش اینست !

مرد باید که گیرد گوش       ور نوشته است پند بر دیوار     (سعدی )

برای بسیاری از ما ،یکی از سدهائی که برقراری روابط سالم را ناممکن می کند تکیه بر (کیستی ) دیگریست ونه (چیستی )آنچه می گوید .آنچه از پندار وکردارش می دانیم (و یا می جوئیم )اگر احساس غیر خودی در ما برانگیزد ،چون پالایه ای  راه را برحتی شنیدن و درک گفتارش (ونه لزوما پذیرش آن ) می بندد.

بسیارانی از ما شورای نگهبانی در وجود مان پرورانده ایم که زمانی که سخنی گفته می شود ،ابتدا به گوینده آن می پردازیم : تاریخچه زندگیش که شامل بخش خصوصی هم می شود _گرایشات مذهبی یا مکتبی _میزان شهرت و گمنامی ،رابطه اش با ما و…  را (با متد دائی جان ناپلئونی و با ناباوری به پویائی و امکان دگرگونی انسانها ) کنکاش کرده و چنانچه مورد تائید قرار گرفت ایده و باورش را می شنویم ، بگذریم که درین مرحله هم نیت سنجی ما چه ها که نمی کند.

در روابط فردی هم بهمین شکل (چه گفت ) به ( که گفت ) بستگی دارد. یک جمله انتقادی را د قیقا با همان کلمات مشخص اگر از دهان مادرمان و یا مادر همسرمان بشنویم ، برداشتهای متفاوتی از آن خواهیم داشت.

در فرهنگ  متاثر از استبداد (مذهبی و غیر آن ) که افراد در کنار هم دایره ای بزرگ را نمی سازند، ارزش(هرچه)   که کسی می گوید  متناسب است با جایگاهی که در سه گوشه  حاکم  بر روابط  دارد . برای نمونه قد و سن کودکان ویا جوانان  سد راه شنیدن گفتارشان می شود.

چون استواری سخن به گوینده آن وابسته می شود، هرچه  در سه گوشه بالاتر می رویم نقد و سنجش گفتارشان کم رنگ تر می شود بویژه اگر( آنکه گفت ) ازنام آوران علم ودین و ادب باشد که تقدس نامرئی را یدک خواهد کشید .نگاه کنیم که چگونه در گفتگوهای مان اگر ناگهان پشت سر یکی از آنان سپر گرفته وشعری یا نقل قولی ازو که در راستای نظر ماست را بیان کنیم ، طرف از وزنه (آنکه گفت ) ضربه فنی  می شود!.

می گویند در جنگی که شیوخ و بزرگان عرب قرآن را بر سر نیزه کرده و راه خود راعرضه می کردند سربازی  در رویاروئی با آنان مردد شده و گفت چگونه می توان  به این بزرگان شک کرده و با آنها درافتاد ؟.دراین جا کسی گفت :چرا حق را با بزرگان می سنجی ؟ بهتر است بزرگان را با سنجه حق ارزیابی کنی.

(ناگفته نماند که نقل قول ازسعدی در ابتدای متن و در پایان آن فراموش کردن اسم حساسیت زای کسیکه آن جمله تفکر برانگیز را گفته می تواند بر حسب اتفاق باشد !)

شاد باشید مثل بهار

Like 🙂
5

مصر ظهور شهروند جدید

در قاهره جزوه ای پخش شد که در آن نوشته بود: “امروز این کشور کشور شماست. آشغال نریزید. از چراغ قرمز عبور نکنید. رشوه ندهید. زنان را آزار ندهید. از در خروج مترو وارد نشوید. نگویید این مشکل من نیست ما دیگر هیچ بهانه ای نداریم.”

در آستانه تظاهرات روز دوشنبه در ایران, مصریان شروع به بهره برداری از سرنگونی آرام یکی از سرسخت ترین دیکتاتوری های جهان هستند. امروز ارتش مجلس و قوانینی را منحل کرد که بعد از جنگ 1967 اسرائیل از شکنجه, زندان و نقض حقوق منتقدین به مبارک را فروگذار نمی کردند. ادامه فشار از کوچه و خیابان ارتش را مجبور کرد که شورای حاکم این کشور و پارلمان را منحل کند. زیرا میلیون نفری که “فرعون” را پایین کشیدند, می تواند در صورت نیاز ارتش را هم پایین بکشند.

اما این تغییر نگرش عمیق تر از تلاش شتابزده برای بازگشت به میدان آزادی است. این تغییر در قلب و ذهن است. مصریانی که پیش تر هرگز تصور قدرت را نداشتند امروز کشوری متعلق به خود دارند.

با این حال بهار تازه ای در مصر درحال پدیدار شدن است که علیرغم پیچیدگی های سیاسی و اقتصادی این کشور, روح مالکیت و غرور ملی را در دل مردم پرورش می دهد.

اکنون همه چیز تغییر کرده است. شنبه در خیابان های مرکزی مصر همه شهروندان از ثروتمند ، متوسط و فقیر به صورت داوطلبانه برای جمع آوری زباله خیابان ها دست به کار شدند. از سطلهای گرد و غبار و جاروب اهدا شده توسط فروشگاه های محلی گرفته تا جلیقه های سبز که رویش نوشته شده است ، ” به نظافت مصر افتخار می کنم .”

تحولات  آینده مصر معلوم نیست ولی مفهوم شهروند قدرتمند مفهومی است که تا پیش از این هرگز وجود نداشته است.

برگرفته از suite101

Like 🙂
2