آشنایی با برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان (فبک)

برگرفته از یکی از مقالات سعید ناجی

مقدمه

فلسفه برای کودکان و نوجوانان ترجمه philosophy for children  است. از آنجا که طبق تعریف یونسکو«children» به افرادی اطلاق می شود که زیر 18 سال اند ، از اینرو سعی کرده اند در نوشته ها آن را«فلسفه برای کودکان و نوجوانان» ترجمه کنند . این برنامه در دانشگاه ایالتی مونتکلیر در نیوجرسی توسط پروفسور متیو لیپمن شکل گرفت .

هم اکنون حدود 100 کشور در حال اجرای این برنامه هستند ، که حدود 30 کشور از کشورهای پیشرفته به طور جدی آن را وارد نظام آموزش و پرورش ساخته اند ، و در حدود 70 کشور نیز به طور آزمایشی این برنامه را تجربه می کنند . دکتری این رشته در انگلستان ، امریکا و چند کشور دیگر ارائه میشود ، حتی در کشور همسایه اکراین رشته p4c در مقطع کارشناسی ارشد ارائه میشود .  کنفرانس های بین المللی متعددی در این زمینه در کشورهای مختلف برگزار شده و درحال برگزاری است که موجب هماهنگی و انسجام آرای اندیشمندان در این زمینه شده است . کمترین کاری که غالب کشورها در این زمینه انجام داده اند ، شروع به پژوهش در این زمینه است . به عنوان مثال در کشورهای ادامه خواندن آشنایی با برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان (فبک)

Like 🙂
38

مذهب, قانون یا اخلاق

موضوعی که چندین بار از دوستان مختلف شنیده ام, مقایسه بین وضع امروز ما و دوران رنسانس اروپا ست و اینکه غرب بعد از کنار گذاشتن مذهب به سرعت رو به ترقی گذاشت.

ولی دوستان , اگرغرب  مذهب را خانه نشین کرد, به جایش قانون را حاکم کرد. قانونی که اگر چه دست نوشته خودشان بود, ولی برای شان حکم ناموس برای ما را داشت. قانونی که هر چقدر اشتباه , تا تغییر نکرده بود لازم الاجرا بود. قانونی که به خاطر خدشه دارنشدنش, سقراط جام شوکران را سر کشید. قانونی که امروز با نهادینه شدنش در جامعه نیاز به وجود دستگاه قضایی را به حد اقل رسانده است.

وانگهی امروز غرب بعد از چند صد سال تلاش در زیر چتر قانون فهمیده است که چه با قانون چه بی قانون آرامش من بیشتر از زیاده خواهی ام اهمیت دارد. برای مثال وقتی در چهار راهی چراغ راهنمایی از کار می افتد, بدون هیچ ماموری برای حفظ قانون, مردم به نوبت عبور می کنند و با این رفتار هم آرامش شان حفظ می شود هم زود تر به کار شان می رسند. من این هنجار را اخلاق می نامم. خصلتی که انسان را مهار می کند و به او یاد آور می شود که واگذار کردن حق ات به دیگران به تو لذتی خواهد بخشید که زیاده خواهی ات از درک آن عاجز است.

بیاییم به چه کنم, چه کنم, خودمان بپردازیم. آیا مذهبی هستیم و که برای رضای خدا به یکدیگر کمک می کنیم؟ آیا برای رضای خدا به مکه می رویم؟ آیا فقط در محرم باید گرسنگان را سیر کنیم؟ جایگاه قانون در ذهن ما چیست؟ آیا قانون حرف زوری نیست که اگر چراغ قرمزش را رد کنیم, 5000 تومان پاداش برای خودمان در نظر می گیریم؟ حق نزد ما گرفتنی است یا دادنی؟ آیا  با دیگران همانطور که از آنان انتظار داریم رفتار می کنیم ؟

این مطالب دل سردتان نکند. چرا که حاصل امیدواری به آینده و دیدن روزنه نور هستند. ولی این فکر را اشتباه می دانم که با کنار گذاشتن مذهب همه مشکلات رفع می شود. شاید گرفتن اعتقاد از یک فرهنگ بد ترین بلا برایش باشد. تجویز داروی غرب و کپی پیست کردن آن بدون شناختن و کار کردن روی فلسفه ای که بنیاد فرهنگ شان است, برای ما سمی کشنده خواهد بود.

Like 🙂
2

به بهانه كتاب يازده دقيقه ی پائولو كوئيلو

دبيرستاني بودم كه براي اولين بار فهميدم من ي كه در شرق زندگي مي كنم با يك انسان غربي تفاوتهاي زيادي دارم و اين بعد از درسي از شعر اقبال لاهوري بود

غربيان را زيركي ساز حيات

شرقيان را عشق راز كائنات

زيركي از عشق گردد حق شناس

كار عشق از زيركي محكم اساس

عشق چون با زيركي همبر شود

نقشبند عالم ديگر شود

خيز و نقش عالم ديگر بنه

عشق را با زيركي آميز ده

اين شعر براي من مثل يكي از مقدسات بود، هرچند كه خودم هيچوقت آن زيركي شعر اقبال را  در زندگي پياده نكردم، اما از آنكه به عنوان يك شرقي اساس فكرم را عشق، ملكوت، ماوراء پر كرده راضي و سرخوش بودم  و از اينكه در خيالم، پاهايم نه در زمين كه در آسمان است به شرقي بودنم غره بودم.

اما هرچه بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم، سر كار رفتم و هر روز با معضلات اجتماعي بيشتري آشنا شدم، دائم از خود مي پرسيدم مگر ما شرقي نيستيم، پس چرا با آنكه سر بر آسمان داريم در مواجهه با مشكلات دائما انگار به دور خود مي پيچيم و هيچ راه نجاتي براي برون رفت نيست؟ چرا بدترين جرائم در جامعه ما اتفاق مي افتد ؟ اين چالش ها كم كم مرا با حقايقي آشنا ساخت كه چندان از دانستن شان خوشحال نشدم. زيرا لجوجانه آنچه كه راضيم مي كرد شرقي بودن، آرمان گرا بودن، مطلق گرا بودن، همه چيز را سياه و سفيد ديدن و همه كس را در قالب يزيد و امام حسين دانستن مي يافتم! داشتن استانداردهاي بالا در زندگي و از آنجا كه اين استانداردها منطبق با جامعه، طبيعت و … نيست، اساسا از زندگي حذف مي شوند و به جاي آنكه به آسمان صعود كنيم به قعر فرو مي رويم. اما آنچه باعث شد كه غرب غرب شود، فلسفه پراگماتيسم است كه شايد رو راست ترين فلسفه هاست. زيرا معتقد است كه ما هيچ زمان به حقيقت مطلق نخواهيم رسيد و از آنجا كه علم ما، مسائل ما و مشكلات ما هميشه در حال تغيير است، پس حقيقت، آن چيزي خواهد بود كه ما را قادر سازد تا به نحو رضايت بخش، مسائل و مشكلات جاري آن زمان را بررسي و حل كنيم.

اينها را گفتم تا به كتاب يازده دقيقه برسم. اين كتاب درباره دختري است كه از برزيل به سويس مي رود و در آنجا روسپي مي شود. اگر به ديدگاه هاي قبلي خودم بر گردم مي بينم كه بحث روسپيگري اصلا در دنيايي كه من ساخته بودم جايي نداشت، اما كوئيلو چنان اين قهرمان داستانش را پيش مي برد كه خواننده كتاب نه تنها از آن دختر و شغلش احساس انزجار نمي كند كه او را به عنوان يك واقعيت اجتماعي مي پذيرد. اما نكته جالب اين است كه فاحشه ها در درون مرزهاي خود قوانيني دارند كه بايد در انجام آن بكوشند. يكي از اين قوانين كمك به پايداري زندگي زناشويي مشتري است ، زيرا يك روسپي حق ندارد تهديدي براي ثبات خانواده ها به حساب آيد! شايد همين نوع نگرش است كه غرب را غرب كرده است. پذيرش درست واقعيات و دادن راهكارهاي مناسب، به منظور كاهش خطرات و پيامدهاي احتمالي.يك غربي واقعياتي همچون بزرگ شدن بچه ها و اينكه يك بچه وجودي مستقل از پدر و مادر است را مي پذيرد، اما در ميان ما بچه ها هميشه به پدر و مادرها سنجاق شده اند و 18 سالگي كه سن استقلال يك فرزند است به رسميت شناخته نمي شود و نيز حيطه خصوصي فرزندان. يك غربي وجود آراء متفاوت را به راحتي مي پذيرد اما در بينش ما همه بايد يكسان باينديشند و يكسان عمل نمايند. درباب معضلات اجتماعي ، ما اساسا اموري همچون همجنس بازي ، روسپيگري و… را انكار مي كنيم و معتقديم كه اينها مسائلي است كه غربيها گرفتارش شده اند و خوش به حال ما! منطق غربي آن است كه واقعيت را مي بيند و انكار نمي كند و در همان چارچوب راهكار مناسب براي آن ارائه مي دهد. روسپي گري را مي پذيرد، اما به فاحشه آموزش مي دهد كه تو نبايد خطري براي يك زندگي زناشويي باشي. اما در ايران دختراني از اين دست , اصلا به سراغ مجردها نمي روند چون يك مرد مجرد چيزي ندارد. اما يك مرد زن دار 20 ، 30 سال بزرگتر از دختر، مطمئنا تا الآن پول و پله اي به هم زده است كه او را تامين كند. پس به سراغ او مي رود و در بسياري از اوقات با وجداني آرام يك زندگي را از هم بي پاشاند.

Like 🙂
39

About US

About us

You may at some point been faced with a situation where the behaviour of other or yourself seemed unfit for the situation at hand. As we all know there are certain unwritten rules and restrictions within society that are not punishable by law, but which hold consequences and effects in social relationships. Therefore these actions hold a very prominent position in our personal and professional lives

Our goal is not to correct social problems using religion or political means, our main focus is to discuss different life methods for dealing with people, our living environment both indoors and outdoors. Our motto is that “everyone holds the answer within themselves” and we don’t claim to have all the answers, we are merely here to discuss solutions to problems that may occur in day to day life

Our website tries to encourage everyone to share their experiences and their methods to help others who may be facing a situation which they have dealt with previously. We hope our work can help, even in the smallest ways, those who resort to it

Like 🙂
4

روز پاییزی من

هوا خیلی لطیف بود. از همون هواهایی که خیلی دوست دارم، ابری، نه خیلی سرد، با نسیمی ملایم و نم بارون. رطوبت از شب قبل که تا صبح باریده بود تو هوا بود هنوز. خیلی دلم می­خواست برم بیرون و درختای پاییزی رو ببینم و به صدای پرنده­ها گوش کنم.

بلند شدم چایی گذاشتم. مهدی بیدار شد. بهش گفتم نخواب بریم پارک، هوا خیلی خوبه. صبونه خوردیم و مهدی دوباره خوابید. تصمیممو گرفته بودم. لباس که می­پوشیدم، بلند گفتم نمیای؟ – کجا؟ – پارک. سرشو کرد زیر پتو و گفت نه بابا ولم کن تو رو خدا….

صورتمو کرم مالیدم و آرایش ملایمی کردم. یاد فرزانه افتادم. بهش زنگ زدم. گفت نمیتونه بیاد. پانچوی مغز پسته­ای که تازه خریده بودمو پوشیدم و راه افتادم. چه حس خوبی بود، قدم­زدن تو خیابون با درختای رنگارنگ و هوای به این مطبوعی. پانچو هم برخلاف ظاهرش گرم بود.

رسیدم به پارک. وای… چقدر درختا قشنگ بودن. سه تا سرباز با لبخند از کنارم رد شدن. پسر جوونی روی یه نیمکت نشسته بود. یه خانواده و دو تا خانوم راه می­رفتن. از راه وسط چمنا رفتم جلو. دنبال یه جای خلوت میگشتم که راحت به صدای پرنده­ها گوش کنم. چند تا دم جنبونک وسط چمنا بودن. وایسادم نگاشون کردم. درخت چنار بزرگی رو دیدم که تقریبا خشک شده بود، تو دلم بهش لبخند زدم و گفتم تو که آدم نیستی، نگران نباش، چند ماه دیگه دوباره سبز می­شی. به درختا نگاه می­کردم و حضور آدما رو فراموش کرده بودم یا می­خواستم فراموش کنم. دستکشامو درآورده بودم و می­کشیدم رو تنه و شاخ و برگ درختا. اصلا تو این دنیا نبودم. چه برگای لطیفی، چه خنکایی…. یهو چشمم افتاد به نیمکتی که چند متر اونطرف­تر پسری روش نشسته بود و با سرش اشاره می­کرد… انگار از وسط عرش افتادم رو زمین. حالم گرفته شد. حالم بهم خورد. پشتمو کردم بهش و خیلی عادی دور درختا چرخیدم و بعدم از جهت مقابل راه افتادم. پسره شروع کرده بود به سوت­زدن و صدا درآوردن. خیلی دلم گرفت. انگار داشت سگشو صدا می­زد.

سعی کردم به درختای دیگه نگاه کنم و فراموش کنم. دستمو به برگ درختا می­کشیدم. به یه چنار با تنۀ سفید و قطور رسیدم. سرمو گذاشتم رو تنه­اش. می­خواستم ببینم چیزی حس میکنم؟ دختر و پسری که از کنارم رد می­شدن، با تعجب بهم نگاه کردن. صورتمو برگردوندم و اونطرفشو گذاشتم رو تنه درخت. یه دختر پسر دیگه از اونطرف رد می­شدن. از خیرش گذشتم. راه افتادم طرف درختای زرد و قرمز سمت راست، بعد یه ردیف سرو دیدم و اونطرف سروا تو چمنا چن تا سنگ بزرگ که برای نشستن گذاشته بودن. وای…، مستقیم رفتم رو سنگ بزرگتره نشستم. اول چند تا نفس عمیق، پشتمو صاف کردم و چشمامو بستم.      خیلی دوست داشتم مدیتیشن کنم اما می­ترسیدم مردم فکر کنن دیوونه­ام یا دارم جلب توجه می­کنم. اصلا تمرکز نداشتم. چشمم افتاد به چند تا کلاغ که دور و برم بودن. یکیشون یه تیکه نون پیدا کرده بود و هی منقارشو می­زد بهش. چشامو بستم و سعی کردم به صداهای اطراف گوش بدم. یه کلاغ از چند تا درخت اونورتر قارقار کرد. کلاغ دیگه­ای از فاصلۀ نزدیک­تر جوابشو داد. صداش نازک­تر از قبلی بود ولی لحن آوازشون یکی بود. یکی دیگه هم از سمت چپ اعلام وجود کرد. یه بچه خندید. نسیم سمت راست صورتمو نوازش می­کرد. یه قطره بارون چکید رو دستم. چشامو باز کردم. چند تا قطرۀ پراکنده دیدم. کلاغه هنوز داشت به نون نوک می­زد.

اونطرف پارک سگ سیاهی می­دوید. ترسیدم و فکر کردم این چرا اینجا وله؟ بعد مجسم کردم که اگه اومد طرفم، فوری    می­شینم رو زمین. یه جایی خونده یا شنیده بودم که سگ به آدمی که بشینه نزدیک نمیشه، ولی طرف من نیومد. به آلاچیقی که نزدیکم بود نگاه کردم. دو نفر کف آلاچیق زیرانداز انداخته­ بودن و نشسته بودن. چن نفر از پشت ردیف سروا رد شدن. مرد جوونی با کاپشن و شلوار قهوه­ای داشت رد می­شد، همینطور که داشتم به کلاغه نگاه می­کردم، جوونه راهشو کج کرد و از بین سروا اومد طرف من. عینک داشت و موهاش ریخته بودن. فکر کردم وای، ازون آدمای بیکار! لبخند زد و گفت ببخشید می­تونم تایمتونو بگیرم؟ یه آن فکر کردم شاید می­خواد ساعت بپرسه. – بله؟ – می­تونم وقتتونو بگیرم؟ – نه متأسفانه! – ببخشید، و رفت. فکر کردم باز خوبه زبون نفهم نبود.

کلاغه داشت می­رفت. پای راستش می­لنگید. از دور صدای موسیقی ملایمی می­اومد. دفترچمو درآوردم، می­خواستم ازین فضای دنج و ساکت استفاده کنم و بنویسم. مردی با کاپشن سفید از جلوی سروا رد شد و روی یکی از نیمکتهای سمت چپ نشست. شروع کردم به نوشتن.عجب آرامشی . چه خوب شد که اومدم. واقعا احتیاج داشتم. چرا قبلا این کارو نکرده بودم؟ چقدر راحت می­نوشتم. صدای قدمهای کسی اومد و به نیمکت جلوی سروا که رسید، متوقف شد. به نیمکت نگاه کردم. فقط پاهای کسی که روش نشسته بود دیده می­شد. خانم میانسالی رو مجسم کردم که اونجا نشسته. حسابی گرم نوشتن بودم. یهو دیدم همون جوون قهوه­ای­پوش بالای سرم وایساده… – ببخشید، ولی من واقعا دوست دارم با شما آشنا بشم. امکانش هست؟ – نه متاسفانه. – مجردین یا متاهل؟

یه گردنبند کوچیک به گردنش آویزون کرده بود. نفهمیدم فروهر بود یا چیز دیگه. حوصلۀ راست گفتن نداشتم. می­دونستم اگه بگم مجردم مثل کنه می­چسبه بهم. از طرفی، هنوز عادت نکردم دروغ بگم. – تقریبا متاهل. مستقیم نگاهم کرد و گفت تقریبا متاهل؟ – بله. – واقعا؟ – بله. – باشه. معذرت می­خوام، و رفت. کلاغا حالا چند تا شده بودن و راه می­رفتن. به نیمکت رو­به­رو نگاه کردم که حالا هیچ­کس روش نبود.

از حضور ناگهانی جوون قهوه­ای­پوش یه کمی ترسیده بودم. سنگی که روش نشسته بودم سرد بود و داشتم یخ می­کردم. سرمو بلند کردم و به جلو نگاه کردم که دوباره تمرکز بگیرم. نگاهم به سمت چپ افتاد، جایی که مرد کاپشن سفید نشسته بود. داشت نگاهم می­کرد. دوباره سعی کردم بنویسم. کاپشن سفیده راه افتاد به سمت راست. حدس زدم می­خواد چیزی بگه. زیرچشمی حواسم بهش بود. تقریبا رو­به­روی من ایستاد و از همونجا داد زد: ببخشید، ساعت دارین؟ بدون اینکه سرمو بلند کنم، بلند گفتم نه. – نه؟ و چون جوابی نگرفت به راهش ادامه داد.

هوا سردتر شده بود، اما هنوز میل نوشتن وادارم می­کرد ادامه بدم. صدای آدمای اطرافم کم­تر شده بود. به جلو نگاه کردم. تقریبا کسی نبود. اون چند تا کلاغ رفته بودن دوروبر نیمکت رو­به­رویی. از سمت چپ صدایی شنیدم. یه کلاغ نشسته بود رو درخت نیمه خشک سمت چپ. بهش لبخند زدم و گفتم، ترسیدم!

به آلاچیق نگاه کردم و دیدم کاپشن سفیده اون تو وایستاده و نگاه می­کنه. فکر می­کردم رفته. خودمو مشغول نوشتن نشون دادم. دلم نمیومد برم. حیف درختا و کلاغا و دم جنبونکا نبود؟ ابرایی که حالا خاکستری شده بودن و نسیم… صدایی از پشت سر شنیدم. برگشتم. مرد کاپشن سفید داشت از راه پشت سرم رد می­شد و نگاه می­کرد. سریع برگشتم و یه کمی ترس برم داشت. یعنی چی؟ چرا نمی­ره دنبال زندگیش؟ بعد فکر کردم آخه وسط پارکی که این همه آدم توشه مثلا چه غلطی می­تونه بکنه؟ باز فکر کردم حوصله چرت و پرت شنیدنم ندارم. سردم بود. فکر کردم ولش کن بقیه­اشو تو خونه می­نویسم. بلند شدم دستکشامو پوشیدم و راه افتادم. لرزم گرفت. یقۀ پانچو رو کشیدم تا روی دماغم و سرمو فرو کردم تو پانچو. سرم پایین بود و دیگه جایی رو نگاه نمی­کردم. به سرعت از کنار حوض وسط پارک گذشتم. دوست داشتم بدوم ولی ندویدم. به در پارک که رسیدم، چشمم افتاد به یه درخت با برگای قرمز. آهی کشیدم و یادم افتاد که اومده بودم درختارو ببینم.

مژگان صادقی

20/9/88- جمعه- پارک لاله

Like 🙂
4

عزیز من! بیا متفاوت باشیم

همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

عزيز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من! بيا متفاوت باشيم

از نادر ابراهیمی

Like 🙂
2

آیا آشغال را زیر قالی کنیم ؟

نامه محرمانه کارشناس آمریکائی (ویکتور تامست  )به خارج درز کرد .در اولین نگاه مطالب آن (بررسی شخصیت ما ایرانیان )درد ناک بنظر می آید ولی از آنجا که بسیاری از آن   تجربه ها برای مان آشنا و واقعیت تلخ است ،چه خوبست که آشغال ها را زیر قالی نکرده و گرد و بوی بد شان را تحمل وفعلا در اطاق کوچک خود مان جمع آوری شان کنیم .

روشن است که این گزارش ،پژوهشی علمی و جامعه شناسانه نیست چرا که رفتارافرادی معدود و(مهمتر از آن) منتسب به گروهی  ویژه (تجار یا  دولتمردان )را نمی توان بر تمام مردم تعمیم داد. نکته قابل تامل ، بی توجهی او در اصل امکان تغییر و هنجار شدن  رفتار انسان هاست ،برای نمونه می گوید : (  محدودیت های روانی در آنها نسبتا ثابت خواهد ماند ). باز خوبست که کلمه (نسبتا ) را بکار برده ،وگرنه نسبت دادن اینهمه افکار و رفتار غیر متمدنانه و ثابت دانستن آنها در یک نژاد کلی جای حرف دارد .

دربررسی او از شخصیت ما بدین نکات دست می یابیم:

1.  قانون گریزی: تمرکز بر منافع شخصی و قانون گریزی و خود قانون گذاری ! را تحت عنوان خودپرستی ایرانیان آورده است  با نگاهی به نحوه رانند گی مان نظرش را تائید می کنیم . خاطره ای  دارم از  روش تربیت فرزندان مان که همسرم بخاطر بیدار شدن چند باره در نیمه شبها و رسیدگی به کودکانمان در محل کار خسته بنظر آمده ودر پاسخ همکارش که گفته بود (مگر در خانه شما برای سرکشی به بچه  بین شما و کودک تان  قانون وجود ندارد ؟) خود را از تک و تا نینداخته و گفته بود : البته که ما هم قانون داریم ، فقط اشکا ل کار اینست که قانون را بچه ها می گذارند !

2.  بد بینی و داشتن سوء ظن به همه : هنرمندان ما بی جا نماد دائی جان ناپلئون را خلق نکردند . بچه حلال زاده هم که به دائی اش می برد !.

3.  مسئولیت گریزی: در بستر فرهنگی ، مذهبی (واقعی یا غیر آن ؟) که سرنوشت و جبر نقش آفرین است طبیعی است که فرد به نقش خود (مثبت یا منفی ) بها ندهد . در دوران کودکی ،هر وقت خطائی از ما سر می زد می گفتند ( تقصیر تو نیست . شیطونه گولت زده ) این شیطونه همیشه با ما بود تا وقتی که بزرگ شدیم و شیطان بزرگ (آمریکا ) نامیده شده و مسئول تمام ناکامی های جامعه ما گردید. در روابط فردی مان هم که فرافکنی پدیده ای رایج است .

گفته اند آینه اگر عیب تو را بنمود ،خود شکن آینه شکستن خطاست . قصد شکستن آینه نیست ولی برای مزاح می گویم ، یک ویکتور هوگو داریم که به آدمها بویژه ضعف های آنان  نگرشی انسان گرایانه دارد   و جوهر آدمی آنان  را می بیند و یک ویکتور داریم که در سراسر گزارش یک حسن این انسانها را ندیده و هر عیب را چند بار تکرار کرده است ،واقعا که ویکتور هم ویکتورهای قدیم !!

خداوند ایران زمین (وروس و چین !)نگهدار شما باد

مینا

Like 🙂
2

محرمانه

این متن غیبت اجنبی ها درباره خلقیات ایرانیان است که به تازگی( در 7 آذر 1389 ) درز کرده. درست است که این اسناد فاقد اعتبار خوانده شده اند ولی آیا فاقد صحت نیز هستند؟ امیدواریم که خلاف باشند. به هر حال دانستن آن ها برای ما بد نیست. چرا که:

از صحبت دوستی برنجم

کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند

خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک

تا عیب مرا به من نماید

منبع:

http://cablegate.wikileaks.org/cable/1979/08/79TEHRAN8980.html

بخش محرمانه 01 از 02 تهران 08980

E.O. 12065 : GDS 8/12/85 ، ویکتور تامست
برچسب ها : جمهوری اسلامی
موضوع : مذاکرات

1- متن کامل.

2-مقدمه: مذاکرات اخیر که سفارت در آن ها درگیر شده است ، اعم از امنیت ترکیبی تا صدور ویزا و مورد شری GTE ، چند ویژگی خاص از انجام کسب و کار در محیط ایرانی را روشن می کند.

برخی از موارد مشکلات ما بازتاب اثرات انقلاب ایران است. اما ما معتقدیم کیفیت فرهنگی و روانی اساس ماهیت این مشکلات هستند که نسبتا ثابت باقی خواهند ماند.

بنابراین ،ما پیشنهاد می کنیم که آنالیز زیر مورد استفاده پرسنل دولت آمریکا و نمایندگان بخش خصوصی که ملزم به انجام معامله با این کشور هستند, قرار گیرد

پایان مقدمه.

3. شاید جنبه غالب روانی ایرانی خودپرستی باشد. از علل تاریخ طولانی بی ثباتی و نا امنی در ایران خودپرستی است. نتیجه کاربردی آن درگیری کامل ایرانی با خود است که محل کمی برای درک نقطه نظر غیر از خود باقی می گذارد.

برای مثال ،به دور از فهم ایرانی است که وقتی او می خواهد در کالیفرنیا زندگی کند قانون مهاجرت ایالات متحده ممکن است ویزای توریستی او را رد کند.

4. روی دیگر این سکه خاص روانی ،که ریشه در همان خود پرستی تاریخی ایرانی دارد، نا آرامی فراگیر در مورد ماهیت جهانی است که در آن زندگی می کنیم. تجربه ایرانی این بوده است که هیچ چیز دائمی نیست و معمولا فرض بر این است که نیروهای متخاصم در اطراف فراوانند. در چنین محیطی هر فردی باید دائما برای محافظت از خود در برابر نیروهای هلاک کننده شیطانی هشیار باشد.

واضح است که او استفاده از هر وسیله موجود برای بهره برداری از فرصت ها را توجیه می کند. زمینه رایج این رویکرد در میان ایرانیان در فرهنگ تفکر “بازار” بسیار است. ذهنیتی که اغلب منافع دراز مدت را بنفع حصول مزایای فوری نادیده می گیرد و در دیگر نرم ها غیر اخلاقی تلقی می شود.

یک مثال استفاده ازتاکتیک های اذیت و آزار PGOI در مذاکرات آن با GTE است.

5. همراه با این محدودیت ها روانی, عدم درک عمومی علیت است. اسلام ، با تاکیدش بر قدرت مطلق خدا ، علت عمده ای برای این پدیده است. با کمال تعجب ، حتی ایرانیانی که در آموزش های غربی و شاید با تجربه ای طولانی در خارج از ایران را دارند, اغلب در رابطه بین حوادث مشکل دارند.

شاهد یک یزدی بودم که بر این ایده پافشاری می کرد که رفتار ایرانیان به نحوی مرتبط با خط مشی های آمریکا راجع به ایران است. همین کیفیت نیز به توضیح مسئولیت گریزی ایرانی کمک می کند. امداد غیبی همیشه در کار است.

6. میل ایرانی برای این که می گوید دستی در کار است, موضوع را بیشتر پیچیده می کند.
باز هم،  شاهد یزدی تعجب می کند وقتی که به او اطلاع می دهند نیروهای امنیتی سفارت در محل باقی خواهند ماند. او می گوید: “اما کمیته مرکزی گفت: آنان تا دوشنبه  خواهند رفت؟ ”

گزارش های رسمی وزارت امور خارجه ایران می گوید “پرونده شری 90 درصد حل است ” اما وقتی یک افسر کنسولی بررسی می کند می یابد که هیچ چیزتغییر نکرده است.

هیچ درکی وجود ندارد که دستور العمل باید پیگیری می شود ، که تعهدات باید با عمل و نتیجه همراه باشد.

6. نهایتا، درک ایرانی از مفاهیم ارتباط و تعهد است. هر کس به سجده دیگری می پردازد و آخری معمولا خراب است. ایرانیان به پارتی بازی برای انجام کارها متوسل می شوند. مساعدت پارسال یا حتی هفته گذشته را فراموش کن, امروز چه کاری می توانی برایم  بکنی؟

7.  درس های متعدد برای کسانی که می خواهند با ایرانی ها معامله کنند وجود دارد:

— — اول ، یک نفر هرگز نباید فرض کند که طرف خود را می شناسد ، چه رسد که آن را اذعان کند. دل مشغولی ایرانی با خود مانع از این می شود. مذاکره کننده باید روی شناسایی ایرانی روبرویش کار کند.

— — دوم ،یک نفر نباید انتظارداشته باشد که یک ایرانی به درک مزایای یک رابطه دراز مدت بر اساس اعتماد است برسد. او فرض خواهد کرد  که روبروی اش اساسا دشمن است و در برخورد با او برای به حداکثر رساندن سود خود که فورا قابل حصول باشد تلاش خواهد کرد.

او آماده خواهد شد برای رفتن به راه های طولانی برای رسیدن به این هدف ، از جمله خطر از دست دادن و بیگانه سازی هر کس که با او برخورد کند.
— — سوم ، تحکیم رابطه از تمام جوانب باید درد ناک, با زور و اجبار
بارها و بارها توسعه یافته باشد.  پیوندها توسط  طرف مذاکره کنندگان ایرانی به آسانی درک و پذیرفته نخواهند شد.

— — چهارم ،  یک نفر در مرحله مذاکرات باید بر عملکرد در هر مرحله پافشاری کند. صورت جلسات تقریبا هیچ چیز به حساب نمی آید.

— — پنجم ، سعی در ایجاد حسن نیت به خاطر حسن نیت, اتلاف انرژی است. هدف مهم در تمام مراحل باید متقاعد کردن بر ایرانی باشد. باید کمک کرد تا بداند که در هر دو طرف بده بستان است.

— — در آخر ، هر کسی باید هر لحظه برای شکست در مذاکره آماده باشد تا در وسط کار غافل گیر نشود.

. با توجه به محدودیت های فرهنگی و روانی مذاکره کننده  ایرانی، او ممکن است هر لحظه سر به مقاومت در برابر روند منطقیت (از نقطه نظر غربی) مذاکره بگذارد.

LAINGEN

محرمانه

Like 🙂
5

درد عادی شدن خشو نت

خبر کوتاه است و تکان دهنده: در میدان کاج تهران جوانی که (حق داشت ) سالیان دراز زندگی کند، برای زنده ماندن بیش از بیست دقیقه در خواست کمک کرد و در جلو چشمان (بی تفاوت ) ما و پلیس ذره ذره جان داد .

آدمکش با چاقوئی در دست در این فاصله اورا دزد ناموس می نامید وشایسته مرگش می شمرد .

1.      چرا در این باره گفتگو کنیم ؟

  • آیا در بستر جنبش سبز که بر عدم خشونت استوار است ،حساسیت تک تک ما در برابر رخدادهایی این گونه ضروریست ؟
  • آیا آسیب شناسی آن تنها به عهده کارآزموده ها و مسئولین است و وجدان جمعی جامعه را کاری با آن نیست ؟
  • آیا با گذشت هفته هایی، ماجراکهنه شده وباید آن را کنارگذاشت وبه روزمرگی پرداخت ؟
  • آیا با بیان رویدادهای همانند  و وجود خشونت در سایر سرزمینها می توان فاجعه را( همگانی ) کرد و زهر آنرا گرفت ؟
  • آیا د ملمان را باید بشکافیم ،چرکش را بیرون بریزیم ، ضدعفونی و ترمیمش کنیم ؟
  • آیا پانسمان سطح د مل کافیست و لزومی به سیاه نمائی و آبروریزی نیست ؟
  • آیا رفتار ما ،اهالی سرزمین گل و بلبل با تمدن چند هزار ساله را می توان زیر سئوال برد ؟
  • آیا پس از محکوم کردن نقش انکار ناپذیر حاکمیت ،می توان به نقش ما و بستر فرهنگی  شکل گیری شخصیت مان هم پرداخت ؟

2.      چرا ما دچار رخوت شده و فقط تماشاچی بودیم ؟

  • آیا نمی توانستیم با حد اقل مایه گذاشتن از خود ( برای نمونه فریاد دسته جمعی  و تشویق پلیس  به عمل ، هشدار  و یا تهدید آدمکش با فریاد  ) و یا هر ابتکار دیگر شریک جرم  نشویم ؟
  • آیا آیا خشونت و جنایت برای ما عادی شده است ؟
  • آیا با طرح سئوال بعدی نقش انکارناپذ یر حاکمیت   کمرنگ خواهد شد و برچسب هواداری از آنرا خواهیم خورد ؟
  • آیا فقط حاکمیت است که با ابزارهای (قوانین مذهبی ،قوه قهریه ،رسانه ها ،آموزش و پرورش ، جنگ و… )خود خشونت و جنایت را امری طبیعی و روزمره کرده است ؟
  • آیا بیشتر ما که خود را جدا از حاکمیت می دانیم ،به باز تولید خشونت نمی پردازیم ؟ و کما بیش خشن نیستیم ؟
  • آیا در زمانه ای که برای نمونه در کانادا چالش جوان سرطان زده برای پیشبرد اهداف خیریه را ستایش و او را قهرمان ملی می دانند ،بسیاری از ما هنوز (با خرید بلیط ورودی !)بر سر گور نادرشاه  (با اینکه از کشتارهایش در هجوم به سایر سرزمینها و کور کردن افراد خانواده اش اطلاع داریم ) نمی رویم ؟
  • آیا بیشتر ما از خشونت ( برای نمونه کتک زدن کودکان در مدارس یا توسط اولیا ،تنبیه دختران درباره مسائل ناموسی) مفهوم بزهکاری را در ذهن داریم ؟
  • آیا به محض تصادف دو ماشین دهها نفر از ما با نوعی انبساط خاطر به تماشا  و قضاوت نمی پردازیم ؟
  • آیا وقتی دزدی را گرفتیم، قبل از تحویلش به کلانتری کتک (مفصلی ) نمی زنیم ؟
  • آیا آیا درصدی از ما به دولت نظامی رای نداده ایم ؟ ویا  دست کم نسبت  به قدرت گرفتنش بی تفاوت نبوده ایم ؟
  • آیا همه ما برای کودکان مان محدودیتی برای لذت بردن از گیم ها ، ورزشها ،  فیلمهای خشن، تماشای سر بریدن حیوانات در جشن و شادیمان ! قائل می شویم ؟

3.      چرا با وجود این همه رهنمودهای اخلاقی انسان دوستانه در دین و ادبیات و..در میدان کاج از انسانیت دور افتادیم ؟

  • آیا عرضه آنها که با روشهای  امر و نهی ( برای نمونه مشق شب اجباری )و استفاده از تنبیه ، منجر به پذیرش سطحی اشان در ما شده ؟
  • آیا مشاهده دوگانگی در گفتار و رفتار پند و اندرز دهندگان ،آن ارزشها  را برایمان  در حد شعار نگاه داشته  ؟
  • آیا هم پای مدارا و مروت ، در میان آموخته ها خشونت را هم نیافته ایم ؟(برای نمونه شاعر بجای بستن چشم ویا کنترل آن ،می خواهد خنجری  با نیش فولادی را در چشم خود کند !

زدست دیده ودل هردو فریاد  که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زفولاد  زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

ویا اشعار منوچهری در باره دختران رز و.. )

  • آیا ضرب المثل های ازین دست کم داریم ؟(گربه را دم حجله بکش . چوب معلم گله هر کی نخوره خله  .کلوخ انداز را پاداش سنگ است و…. )

4.      چرا (جان انسان ها ) بی ارزش شده است ؟

  • آیا(حق زندگی ) و (امنیت جانی )که از اولین ها در حقوق بشر است ،نه تنها  در حاکمیت بلکه  حتی در ذهن بیشتر ما هنوز نهادینه نشده است ؟
  • آیا می تواند ازعواقب وجود جان باختن هایی که گریز ناپذیرهم نیستند (برای نمونه آمار بالای کشته شدگان در تصادفات جاده ها ، تظاهرات  ، اعدامها و.. )باشد ؟
  • آیا برداشت های (درست یا غیر آن ؟) از مذهب و عرفان که آخرت گرایی است ،نقش (زندگی ) را کم رنگ می کند ؟
  • آیا  در کنار جنبش سبز،هنوز می توان رگه هائی از نگرش اعتبار ایثار و فدا شدن از نسل آرمان گرای قبلی را دید ؟
  • آیا عرف ما که مرگ را گاه تا حد زندگی بالا میآورد  نقش دارد ؟(نگاه کنیم که در مقابل یک جشن تولد _آنهم نه برای همه _ چند ین مراسم ختم شب هفت چهلم سالمرگ دریک  سال بعد و سالیان بعد داریم )

5.      چرا حضور پلیس در آنجا به انفعال ما کمک کرد ؟

  • آیا توقع زیادی است که وقتی بعنوان شهروند شناخته نمی شویم و از حقوق آن محرومیم ، مسئولیت های آن را بدوش بکشیم و برای نمونه دراین جا به وظیفه خود عمل کرده و برای حق زندگی و امنیت جانی شهروند دیگر قدم برداریم ؟

6.      چرا ما که درهمین میدان حماسه سبزآفریدیم ، این بارسکوت مرگباررابرگزیدیم؟

  • آیا اگر یک معترض سیاسی را بیش از بیست دقیقه در حال جان دادن می دیدم،حداقل فریاد الله اکبری نمی کشیدیم ؟
  • آیا شدت و ادامه چیرگی ستمگری حاکمیت مانع آن شده که ستم و بیداد را در سایر اشکال آن هم ببینیم و با آن مبارزه کنیم ؟
  • آیا سکوت  اکثر ما در برابر  زن یا کودک آزاریهایی که بیشتر ما در خانواده و آشنایان ،شاهد آن هستیم می تواند تا حدی بدلیل  اجتماعی نبودن بزهکاری و یا سر ندادن آن از طرف حاکمیت باشد ؟

7.      چرا آدمکش با هوار (ناموس مو دزدیده ) ما را می خکوب کرد ؟

  • آیا در فرهنگ ما از پای در آوردن (دزد ناموس ؟!)_اگر نگوئیم طبیعی است _کراهت جنایت با انگیزه غیر  ناموسی را ندارد ؟
  • آیا می توان پا را فراتر نهاد و رخوت ما و حتی گوش کردن به داستان ناموس دزدی آدمکش  را بگونه ای هم دردی با او دانست ؟

و کلام آخر: درد آزار دهنده است ،اما پایدار نیست  چرا که همه گیر نشده است  و درمان هم دارد که آن را می توان نزد ما یافت.

چنین باد

Like 🙂
10

من در خندیدن استاد هستم!

من در طول زندگی ام با سختی های بسیار زیادی روبه رو بوده ام، و کشور من در حال گذراندن دوران خطیری است. با این حال من بیشتر اوقات می خندم و خنده ام مُسری است. وقتی که از من می پرسند که چگونه می توانم در این موقعیت بخندم، پاسخ می دهم که من در خندیدن استادم! خندیدن صفت مشخصه ی تبتی هاست. این فرق تبتی ها با ژاپنی ها یا هندی هاست. تبتی ها بسیار شادمان هستند، مثل ایتالیایی ها و البته کمی از آنها خود دار ترند، مثل آلمانی ها یا انگلیسی ها.

من شادمانی ام را از خانواده ام هم گرفته ام. من از یک دهکده کوچک آمده ام و نه از یک شهر بزرگ. زندگی در یک دهکده کوچک بسیار طرب انگیزتر از زندگی در شهرهای بزرگ است. در آنجا ما همدیگر را سرگرم می کردیم و دست می انداختیم، با هم شوخی می کردیم و این عادت ما بود.

چیز دیگری که این ویژگی را در من تشدید می کند و اغلب آن را به همه می گویم، این است که ما باید واقع بین باشیم. البته مشکلات همیشه وجود دارند، اما این که فقط به جنبه های منفی آنها فکر کنیم هیچ کمکی به یافتن راه حل برای خروج از مشکل نمی کند. این کار فقط آرامش فکری را از ما می گیرد. همه چیز در این جهان نسبی است. اگر کلی نگر باشیم، خواهیم دید که حتی در بدترین تراژدی ها هم جنبه هایی مثبت وجود دارد. اگر دیدی مطلقا منفی داشته باشیم و فقط جنبه های بد را ببینیم، تنها خود را نگران تر و مضطرب تر می کنیم. در حالی که اگر همه ی جوانب یک مشکل را نگاه کنیم، جنبه های بد آن را دیده و می پذیریم که این جنبه های بد وجود دارند. من این این نوع نگرش را با تمرین و از فلسفه ی بودایی گرفته ام و این نوع نگرش بسیار به من کمک می کند.

من همیشه به شوخی می گویم که هرکس که خیلی خودخواه است باید نوع دوست باشد.

مثلا این را در نظر بگیرید که ما کشورمان را از دست داده ایم، ما مردمانی بی خانمان هستیم و مصیبت های زیادی را باید تحمل کنیم، به علاوه شرایطی بسیار دردناک هم بر کشورمان، تبت حکمفرماست. با این حال تجربه هایی از این گونه منجر به فایده های زیادی هم می شوند.

مثلا مرا در نظر بگیرید که نیم قرن است بی خانمان هستم، اما در عوض حالا خانه های جدید زیادی در سراسر دنیای بزرگ دارم. اگر من در پاتالا مانده بودم، فکر نمی کنم که شانس آشنایی با این همه شخصیت را پیدا می کردم، رؤسای دولت های آسیایی، آمریکایی و اروپایی، پاپ ها و بسیاری از دانشمندان و اقتصاد دانان مشهور.

زندگی در تبعید خوب نیست، اما من همیشه سعی کرده ام خود را شادمان نگه دارم و قدر فرصت هایی که این نوع زندگی، یعنی بی خانمانی و دوری از قواعد مرسوم، برایم به ارمغان آورده است را بدانم. به این ترتیب بوده است که من توانسته ام آرامش درونی خود را حفظ کنم.

من لبخند را که منحصر به بشر است، دوست دارم

برای دست یافتن به شفقت، عقلانیت و صبوری کافی نیست که تنها به آنها فکر کنیم و دلخوش باشیم. سختی ها هستند که موقعیت را برای تمرین این خصوصیات در اختیار ما می گذارند. چه کسانی می توانند چنین موقعیتی را برای ما فراهم کنند؟ مطمئنا دشمنان ما و نه دوستانمان، زیرا دشمنان ما هستند که بیشترین مشکلات را برای ما ایجاد می کنند. پس اگر به راستی می خواهیم که به جلو برویم بایستی که به دشمنان خود احترام بگذاریم و آنها را بهترین معلمان خود بدانیم.

کسانی که عشق و شفقت را بسیار ارزشمند می دانند، ضروری است که به تمرین صبوری بپردازند و برای این تمرین نیازمند دشمن خود هستند. ما باید قدر دشمنان خود را بدانیم، زیرا که آنها بهترین کمک را به ما می کنند تا ذهنی آرام داشته باشیم! دشمنان واقعی ما که بایستی با آنها روبرو شویم و شکستشان بدهیم عصبانیت و نفرت هستند، نه آن “دشمنانی” که گاه و بیگاه در زندگی ما پیدا می شوند.

البته این طبیعی و درست است که ما همه می خواهیم که دوستانی داشته باشیم. من اغلب به شوخی می گویم که خودخواهان واقعی بایستی بسیار نوع دوست باشند! اگر می خواهید که دوستان بیشتری داشته باشید و لبخند را بر لبان افراد بیشتری بنشانید، باید از دیگران مراقبت کنید و با کمک به دیگران و خدمت به آنها زندگی بهتری را برایشان فراهم کنید. نتیجه این کار؟ وقتی که خودتان نیاز به کمک داشته باشید، کمک در دسترستان خواهد بود! از سوی دیگر، اگر نسبت به خوشبختی دیگران سهل انگار باشید، در طولانی مدت آنکه می بازد شما هستید. آیا دوستی نتیجه ی مشاجره، عصبانیت، حسادت و رقابت مهارگسیخته است؟ من اینطور فکر نمی کنم. تنها عطوفت و مهربانی است که منجر به یافتن دوستان قابل اعتماد می شود.

در دنیای مادی معاصر، اگر شما ثروت و قدرت داشته باشید اینطور به نظر می رسد که دوستان زیادی هم خواهید داشت. اما آنها دوستان شما نیستند؛ آنها دوستان پول و قدرت شما هستند و اگر ثروت و نفوذتان را از دست بدهید دیگر آنها را پیدا نخواهید کرد.

بدبختانه، تا وقتی که همه چیز خوب پیش می رود ما فکر می کنیم که نیازی به دیگران نداریم. اگرچه وقتی که شرایط زندگی یا سلامتی ما رو به زوال می رود به زودی در می یابیم که چقدر در اشتباه بوده ایم. در این زمان است که ما کمک کننده های واقعی را می شناسیم. برای اینکه برای چنین شرایطی آماده باشیم بایستی دوستانی حقیقی برای خود دست و پا کنیم که در هنگام نیاز حاضر باشند و تنها راه برای این کار رواج نوع دوستی است.

مثلا من همیشه می خواهم که دوستان بیشتری داشته باشم، و همیشه آرزو می کنم که لبخندهای بیشتری را ببینم، لبخندهای واقعی بیشتری را. زیرا که لبخند انواع مختلفی دارد، لبخند های طعنه آمیز، مصنوعی، یا سیاسی. بعضی از لبخندها خوشنودی و رضایت تولید نمی کنند و حتی بعضی از لبخندها باعث ایجاد شک و تردید یا ترس می شوند. یک لبخند واقعی باعث ایجاد احساس اعتماد و شادابی می شود. و من فکر می کنم که لبخند مختص نوع بشر است. اگر ما طالب لبخندهای واقعی هستیم، باید علتی برای بروز آنها به وجود بیاوریم.

Like 🙂
3

آسوده بخوابید! شهر در امن و امان است

خيلي تلاش كردم  اين اتفاق تلخ را به نوعي تجزيه و تحليل كنم. از زواياي مختلف نگاه كنم و بتوانم جوابي برايش پيدا كنم. به كسي حق بدهم، كسي را تبرئه كنم و كساني را معذور و بي تقصير بدانم.

مثلا: فرد مهاجم در پي احقاق حق بوده است، چه مي توانسته است بكند؟ بايد كمر همت مي بسته و مرد مردانه مي ايستاده و از فرد مورد نظر انتقامش را مي گرفته. به قول معروف، حق گرفتني است نه دادني!!! (مثلي كه هيچگاه معنايش را نفهميدم. اگر حق است پس هم گرفتني است و هم دادني) . راستي چرا اين فرد براي احقاق حق به مراجع قضايي مراجعه نكرده است؟ مگر نه اينكه اين نهاد با سرعت و قاطعيت به پرونده ها رسيدگي مي كند؟! چرا اين فرد به مراجع قضايي اعتماد نكرده است؟ آيا سابقه يا تجربه بدي از مراجعه به مراجع ذي ربط داشته است؟

شايد اين فرد مشكل اخلاقي داشته است، مشكلي عميق كه ريشه در نوع تربيت خانوادگي اش دارد. پدرش هميشه او را  تنبيه و تعزير قرار مي كرده است. شايد به خاطر شكسته شدن مدادش در كودكي معلم مكتب او را فلك كرده و هميشه مادرش به خاطر ناخنك زدن او به غذا، با قاشق دستش را داغ مي كرده است. خب! چه كند؟ حال كه او بزرگ شده و چند صباحي نوبت اوست مي تواند همان روش را پياده كند و متخلفان و متعرضان به حقوقش را شخصا تنبيه كند. آن هم تنبيهي كه ديگر هرگز و هرگز دست به تكرار چنان عملي نزند!

پس، تعليمات ديني، تربيتي، ترويج قانون محوري و قانون مداري، مذمت بي قانوني و قانون گريزي و قانون شكني كه شبانه روز در جامعه رواج دارد  و از همه مهمتر رسانه هاي ارتباط جمعي و مهمترين آن در رسانه ملي ترويج داده مي شود، در اين ميان چه كاره اند؟ همان رسانه هايي كه بي وقفه در ترويج فرهنگ شهرنشيني كوشيدند و رعايت حقوق شهروندي را رواج دادند! همان رسانه هايي كه آنقدر برنامه تربيتي ساختند و ساختند و پخش كردند و كه ديگر ابدا هيچ كس از خيابان بدون سبز شدن چراغ عابر، عبور نمي كند! امكان ندارد! معاذالله!

همين رسانه هاي جمعي چه بسيار داد سخن ها داده  و محكوم ها كرده و جاهاي بي قانون و كم قانون را از  آفريقا گرفته تا سر بريدن هاي طالبان و اعدام هاي بياباني گروه هاي ياغي و شبه ريگي ها بارها و بارها  مصرا محكوم كرده اند. ولي امروز واقعا دلم به حالشان مي سوزد،  از ته دل! چگونه بايد اين مساله را جمع و جور و محكوم كنند؟ آن هم در يكي از فرهنگي ترين و پر امكانات ترين و شلوغ ترين نقاط اين مملكتِ پر گهر ِ فرهنگ خيز ِ درخشان تاريخ! چگونه بعد از اين كورش آسوده بخوابد؟ آيا شحنه هاي شهر بيدارند؟

مثلا: فرد مضروب (كه مقتول هم شده ) مقصر بوده است. پس …نه !نه !اين ديگر توجيه  پذير نيست. نمي شود هر خطايي كه از تو سر بزند، هركسي درباره تو قضاوت كند و در همان حال حكم را هم اجرا كند! هر چقدر هم كه بگوييد مي شود من مي گويم نه! نمي شود. مي گوييد بارها و بارها ديده ايد و شنيده ايد؟ بازهم مي گويم نه، نه، نه. بايد وجود داشته باشد جايي، فردي، مرجعي كه بتواند گناه گناهكار را با مقياس قانون بسنجد، نه بيشتر و نه كمتر. دليلش هم وجود ترازو در بقاليها و عطاريها و نانواييها و …

مثلا: افراد تماشاچي چرا بايد بيايند و خود را جلو بيندازند؟ مگر از جان خودشان سير شده اند؟ اصلا به آنها چه ربطي دارد؟ يكي ديگر با يكي ديگر دعوا دارد و مي خواهد او را يه كم بكشد، به آنها چه ربطي دارد كه دخالت كنند يا بخواهند جلوي اين مسابقه هيجان انگيز واقعا واقعا نفس گير را كه البته بيشتر از يك نمه (يعني 45 دقيقه) طول نكشيده بگيرند؟ اصلا چرا بايد جلويش را بگيرند؟ مگر اتفاق افتاده كه در استاديوم هاي ورزشي تماشاگران بيايند و جلوي مسابقه را بگيرند؟ نه! پس اين تصاوير و گزارش هاي ارزان تر از ريگ بيابان را چه كسي روانه يوتيوب كند؟ اين گزارشگرهاي رسانه ملي كه كار خوشان را انجام نمي دهند و به دنبال شور و هياهوي ديگر هستند. چهل و پنج دقيقه نفس گير! يك طرف، بدن نيمه جان گلادياتوري در كف آسفالت ميدان كاج (توضيح: ميدان كاج برهوتي است در دل كوير لوت كه دست رسي به آن توسط ماموران حداقل در چهل و پنج دقيقه ميسر است) و در طرف ديگر، تيغه برهنه چاقويي كه طعنه مي زند به شمشير اتللوي مغربي! مگر عقلت را از دست داده اي كه وساطت كني؟ مي بيني كه مي گويد بچه بدي بوده و بايد تنبيه شود، تو چرا دخالت كني؟ يك دفعه بري جلو و يك حرفي بزني و طرف بيايد و يك چاقو هم حواله تو بكنه!! زبانم لال ! زبانم لال! آقا جان ! خانم عزيز! تو اين دوره زمانه دستت را بگذار روي كلاهت كه باد نبردش! بي خيال برادري، بي خيال همسايه، بي خيال هم نوع! حقوق بشر كيلويي چنده؟ اصلا مي داني مرده شور كورش را ببرد با اين اعلاميه اش ! احتمالا كورش هم انگليسي بوده كه الان هم منشورش مال آنها شده و چند روزي قرضش داده اند به ما !!!

اصلا كار كار انگليسي هاست! يك جوراهايي مشكوكه، ولش كن بابا! بيا برويم! اوناهاش ، ببين! آن چند تا مامور پليس و آن ساختمان  بيمارستان. خودشان مي دانند و خودشان. فوقش اگر از ما پرسيدند مي گوييم ما اصلا نديديم، ما اصلا اينجا نبوديم، رفته بوديم خانه خاله! عذاب وجدان كيلويي چنده خواهر؟! مگر دور از جان امّلي؟! اينها همه اش فيلمه! آره به خدا، فيلمه! مگر نمي بيني پليس ها آنجا هستند كه امنيت را حفظ كنند، اين همه هم فيلم بردار! ديدي! اَ…اَ … سركار بوديم تا حالا. بيا برويم همه اش فيلمه بابا!

مثلا:چي؟؟؟!!!يارو مرده؟ نه بابا!!!آخي!!! اين همه آدم آنجا يعني يكيشان بويي از مردانگي نبرده بود؟ نمي توانستند ده دقيقه زودتر برسانندش بيمارستان ِ بغلي؟ آنهم بيمارستان مجهز پارس! راستي كه ميان اينهمه خوشبختي، چه بدبختيم خواهر! برادر! پدر! مادر

شهر در امن و امان است! آسوده بخوابيد. گزمه ها بيدارند!

مثلا: و گزمه  همانطور كه داد مي زند و اهالي را به آسوده خوابيدن دعوت مي كند، مثل اينكه ذهن يك رهگذر را مي خواند، براي همين برمي گردد و جواب دندان شكني به او مي دهد. الحق و الانصاف: عزيز من چرا حرف مفت مي زني ؟ مگر هر ماموري مي تواند در هر موضوعي دخالت كند؟ هركسي را بهر كاري ساخته اند. نمي شود كه همه در كار هم دخالت كنند. اگر من بخواهم بروم جلوي تصادف بگيرم يا قاتل دستگير كنم، پس همكارم چه مي شود؟ شرح وظيفه چه مي شود؟ سنگ روي سنگ بند نمي شود كه !!! لا اله الا الله. و بلند داد مي زند: شهر در امن و امان است، آسوده بخوابيد!

ادب اجتماعي  پيشكشمان، “انسانيت”مان به يغما رفته است!

ما چگونه مردمي هستيم؟ ايراني از نژاد با اصل و نسب آريايي؟ مسلمان؟ شيعه؟ ادعايمان گوش فلك را كر كرده است! اما در عمل هيچ ايم. مي گوييم اسوه انسانيتمان حسين است كه گفت “هيهات من الذلة” و گفت “هل من ناصر ينصرني” و گفت “اگر دين نداريد آزاد مرد باشيد”. آزاد مردي چيست؟ جز پايبندي به اصول انسانيت كه در چهارگوشه جهان مورد قبول همه وجدانهاي بيدار است؟ مي گوييم كه اسوه ما علي است كه گفت به خداوند كه در برابر همه گنجهاي جهان كاهي را به ظلم از مورچه اي نستانم. مي گوييم اسوه ما كوروش است و تفاخر ما به منشور حقوق بشر او و وا اسفاي ما بلند است كه چرا منشورمان نزد ما نيست كه به جهانيان اعلام كنيم كه ما ايرانيان ميراث دار واقعي كوروشيم. از آن طرف به خود مي باليم كه بر سَر در ِ سازمان ملل شعري است از شاعر ايراني و بر پشت اسكناسهايمان به چاپ مي رسانيم كه دائم انسانيتمان را در معرض ديد همگان قرار دهيم اما به هنگام عمل يك تماشاچي بيش نيستيم تا هزينه اي نكنيم. اينجاست كه تراژدي پنجشنبه سياه تهران رقم مي خورد و تهران را در شوكي عجيب فرو مي برد. پس از امروز من از تهراني بودن و ايراني بودنم بيزارم. من خود را با آنكه در آن صحنه حضور نداشتم مقصر مي دانم. همه مان مقصريم. بياييم دوباره خود را از نو بسازيم. پس از اين به جاي شعار سكوت اختيار كنيم و مرد عمل شويم.

Like 🙂
1

بدعت پارچه نویسی

حتماً در موقعیت های مختلف زندگی این سوال برایتان پیش آمده که به راستی در مقایسه با ملل پیشرفته و مترقی دنیا ما چه چیزی نسبت به آنها کم داریم؟ آیا از همان ابتدا خداوند آنها را با عقل و فراست بیشتر آفریده و تمام امکانات لازم برای ترقی را تنها برای آنها فراهم کرده است یا اینکه مشکل اصلی  در وجود خودمان است و ما آن را نمی بینیم؟

به نظر نگارنده که گمان می برد خیلی ها نیز با آن موافق باشند، همه جوامع بالقوه استعداد رشد و ترقی را در وجود خود دارند، منتهی میزان استفاده و از قوه به فعل درآوردن آن استعداد بر عهده خود آنهاست و در صورت عدم استفاده صحیح مسئولیتی متوجه دیگران نیست.

در گذشته، هرگاه پدرانمان رسمی در بین خود مرسوم می کردند، عموماً در زمان خود منشاء خیر و برکت بسیار بود، ولی متاسفانه امروزه بعضی آداب و سنتها در بین مردم رواج یافته که نه تنها هیچ سود و نفعی برای دیگران ندارد، بلکه منشاء ضرر و زیان نیز هست.

رسم پارچه‌نویسی و اعلامیه دادن به هنگام مرگ و یا بازگشت از زیارت خانه خدا و عتبات عالیات یکی از این موارد است. هر گاه شخصی فوت می کند، همه دوستان و آشنایان به دلخواه و یا بالاجبار پارچه های تسلیت و  اعلامیه های ترحیم حاضر می کنند و بر در و دیوار نصب می کنند. این عمل به هنگام مشرف شدن دوستان و فامیل به اماکن مذهبی شکلی پررنگتر به خود می گیرد. هر گاه در مورد فلسفه این کار هزینه‌بر سوال می کنی، به واقع پاسخ درست و روشنی نمی یابی : «کاری است که همه می کنند»، «اگر این کار را نکنیم پیش دوست و آشنا خجل می شویم»، «رسمی است که وجود دارد و ما نیز تبعیت می کنیم» و از این قبیل سخنان.

فایده این کار چیست؟ آیا غیر از شهرت بازی و فخر فروشی نسبت به دیگران و منت گذاری فایده دیگری در این کار می توان دید؟ اگر هدف، ابراز تسلیت و یا تبریک باشد که آنرا همگان حضوری به عرض می رسانند، همچنانکه در گذشته نیز این چنین بود و دیگر به این کارهای خرج‌دار بیهوده احتیاجی نیست! البته این نکته را نباید ناگفته گذاشت که بسیاری از کسانی که این کار رو انجام می دهند بیشتر به خاطر آبروداری (؟!) و عقب نماندن از قافله دوستان دست به چنین کاری می زنند و ته دل به این کار که همراه با از دست دادن مقداری سرمایه نیز است، راضی نیستند.

با یک حساب سر انگشتی می توان حدس زد که در طول سال هزارها  میلیون تومان صرف می شود تا منظره عمومی شهر زننده و نازیبا گردد. با این پول می توان کارهای فرهنگی بسیاری انجام داد برای مثال می توان در سطح هر شهر چندین کتابخانه و مرکز فرهنگی ـ ورزشی درست کرد و جوانان و نوجوانان را بدانجا رهنمون شد و سطح فرهنگی را بالا برد.

حال می توان جواب سوال آغاز مقاله را به نحوی دریافت. مردمانی که درآمد سرانه آنها تا بیست هزار دلار در سال می رسد، هیچ گاه از این دست و دلبازیهای بدون فایده انجام نمی دهند، ولی ما که درآمد سرانه‌مان به مراتب بسیار کمتر است … . حال اگر از همین مردم بخواهی که برای کارهای عام المنفعه کمک مادی کنند، از بی پولی و مشکلات مالی برایت سخن می‌گویند و جواب رد می دهند، در حالیکه سالیانه برای مورد بالا و صدها مورد مثل آن مقادیر زیادی خرج می کنند!

Like 🙂
1

فرهنگ

سلام – وب سایت خوبی دارید با محتوای کاربردی گرفتم سعی کردم بیشتر کامنتهای آنرا ببینم و چند سؤال که دغدغه من در این حوزه بود را مطرح کنم.

1.       واقعیت اخلاق و ادب خوب در کجا نمایش داده می شود تا الگوبرداری شود؟

2.        آیا فکر نمی کنید در کشورهای پیشرفته که صاحب فرهنگ و ادب خوبي هستند با کشورهای توسعه نیافته كه فرهنگ ضعيفي دارند، رسانه‌ها نقش اصلي را دارا هستند؟

3.       مردمی با تمدن 3000 ساله چراباید فرق سطل آشغال با جوی خیابان راندانند ؟
به نظرم هر کشوری بر روی چهار چرخ اصلی (فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، سیاست) استوار است و همه آنها به هم مرتبط، اگر هرکدام از چرخهای ماشین جامعه مشکل داشته باشند جامعه روبه کندی می رود. پس فرهنگ بدون سیاست و اقتصاد و اجتماع قابل بررسی نیست، رشد همه آنها در جامعه موثر می باشد.
موفق باشید

Like 🙂
2

عناوین پیشِ رو

فهرستی که پیش رو دارید چند نمونه از مطالبی است که سایت آدابکده در برنامه کار دارد.اگر شما خواننده عزیز وقت و علاقه همکاری دارید با ما تماس بگیرید و روی یک یا چند موضوع مورد علاقه تان کار تالیف یا ترجمه کنید تا برای استفاده همگان در سایت قرار گیرد.  لازم به ذکر است که موضوعات می توانند تکراری باشند وچه بسا نگاه های متفاوت در باره یک موضوع ارائه شود و کپی کردن مطالب دیگر سایت ها در برنامه ما نیست. مهم شنیدن تمام حرف هاست. اگر موضوع مورد علاقه شما در این لیست نیست, آن را پیشنهاد کنید.

آداب تلفن همراه
آداب همسایگی
آداب بلاگ
آداب نگارش
آداب نگاه
آداب خوردن و آشامیدن
آداب مهمانی
آداب لباس پوشیدن
آداب شوخی كردن
آداب صحبت كردن
آداب رانندگی
آداب انتقاد
آداب پند و اندرز
آداب بحث و مناظره
آداب “نه” گفتن
آداب خرید
آداب رفتار با مشتری
نژاد پرستی
بهداشت فردی
سرویسهای بهداشتی
آلودگیهای صوتی
آلودگیهای تصویری
انسان و تكنولوژی
انسان و اشیاء
انسان و گیاهان
انسان و حیوانات
مراسم عروسی
مراسم عزا
در محل سكونت
– مناسبات افراد خانواده با هم
– فرهنگ آپارتمان نشینی
– خوابگاه
– پانسیون
در سفر
– فرودگاه
– ترمینال
– راه آهن
– هتل
در محل كار
– مناسبات همكاران باهم
– مناسبات مدیر و كارمندان
در مراكز فرهنگی و تفریحی
– كتابخانه
– سینما و تئاتر و كنسرت
– پارك
– رستوران و كافه
– دریا و ساحل
– دیدار از آثار باستانی
در مسجد و زیارتگاهها
در محل تحصیل

Like 🙂
3

درباره آدابکده

می خواهیم چه كار كنیم؟
حتماً شما هم در جاهای گوناگون با مشكلات رفتاری بسیاری مواجه شده اید. منظورهمان قوانین نانوشته اخلاقی هستند كه اگر رعایت نشوند، پیگرد قانونی ندارند، ولی با تامل، و حتی بدون تامل، می توان فهمید كه درست نیستند. این مشكلات اخلاقی، گفتاری، رفتاری و معاشرتی، شاید در ابتدا بسیار ساده و بی اهمیت به نظر بیایند، اما تاثیرات بسیار عمیقی در زندگی فردی و اجتماعی می گذارند.
نمی خواهیم شعار بدهیم یا كار دینی و سیاسی بكنیم ، فقط و فقط می خواهیم بگوییم كه با یكدیگر،با شهرمان و طبیعت چگونه برخورد كنیم. البته همه چیز را همگان دانند و ما هم مدعی نیستیم همه چیز را می دانیم . بنابراین، نه می خواهیم و نه می توانیم دیگران را نصیحت كنیم .
سایت آدابكده می كوشد ریزه كاریهای اخلاقی را، بدون ورود به مباحث پیچیده، بازگو كند و چیزهایی را كه به نظر نادرست می رسند، منعكس سازد و درستشان را پیشنهاد دهد. از شما نیز دعوت می كنیم نظرها، تجربه ها ، دیده ها ،شنیده ها و دانسته های مربوط به این مباحث را (به صورت ساده) برای ما بنویسید.
ما معتقدیم كه این كار جمعی ، سرانجام، ادب جمعی و اخلاق اجتماعی و فردی ما را ارتقا خواهد داد تا به تدریج در جامعه ای کم تنش تر و با روانی سالم تر زندگی کنیم

Like 🙂
3

هنرنزد ایرانیان است وبس ؟

به دوستان عزیزی که این وبلاگ را درست کردند تبریک می گویم و خوشحالم  که پنجره ای گشوده شده که با هم گفتگو کنیم ،بویژه بشکل خودمانی آن . در کنار  بازگوئی نظرم جویای دیدگاه شما نیز هستم .

برای من نوشتار اتیکت ایمیل مفید  بود ، به تازگی  یکسری ایمیل  دریافت می کنم و بنظر می آید از یک جریان (خودجوش یا غیر آن ؟) ضد عرب حکایت دارد که به باور من انحرافی است .دوستانی که آنها را می فرستند انسانهای ارجمندی هستند که گویا به ایمیلها کم بها می دهند ،درحالیکه  قطره قطره جمع گردد وآنگهی دریا شود .

درین ایمیلها سربسته  ویا آشکارا اعراب را انسانهائی  بی خرد  ،مهاجم و متجاوز ، بدوی و درعین حال پولدار وتازه بدوران رسیده و… نمایش می دهند .برای اثبات ادعایشان نمونه هائی کوچک از اعراب این زمان می آورند و آنها را بشکل غیر علمی به تمام جوامع  عرب  انطباق می دهند  ویا تاریخ را بصورت ایستا نگریسته و رخدادهای  بیش از هزار سال پیش را به امروز تسری می دهند .برای نمونه خبر از بین رفتن هواپیما در فرودگاهی در فرانسه در اثر  حرکت دادنش بوسیله خد مه فضول و بی سواد را انتشار داده و با تکیه بر   ملیت آنها ملل عرب را شایسته  شتر سواری می دانند ، بیاد دارم چند سال پیش  روزنامه نورت شور نیوز در خبر  رویداد جنحه ای در کنار نام متهم  کلمه ایرانی را هم آورده بود که با  شکایتی که شد محکوم گردید. نمونه دیگر ایمیلی است که در آن حسرت می خورند که کاش این سروده  فردوسی بمناسبت شکست ایرانیان و یزدگرد سوم از کتابهای درسی برداشته  نشده بود .(… ز شیر شتر خوردن و سوسمار    عرب را بجائی رسیده است کار     که تاج کیانی کند آرزو    تفو بر تو ای چرخ گردون تفو  ).   .فردوسی  در رویدادنگاری  روزگار تیره ما در آن زمان  نگاهی خوار کننده  به آنان داشته که با توجه به آن دوره تاریخی شاید در جای خودش  می توان آنرا معنی کرد ولی استفاده از آن درین زمان پذیرفتنی  نیست . هرچند که در بزرگی فردوسی شکی نیست ولی همه  سخنها برای همیشه نیست .   برداشتن این مطالب از کتابهای درسی که پیام  خوار کردن  ،کینه  و دشمنی و خلاصه  هرچه دورتر شدن انسانها  را از هم دارد مفید است ،البته این بدان معنا نیست که  با برداشتن  آن بی  گمان  پیامهای بهتری جایگزینش کرده اند . هرچند که آنها سده ها  پیش بد کردند ، مگر ما نکردیم ؟ آیا درست است که هندیها در این زمان ایرانیان  را تحقیر کنند چرا که سده ها  پیش نادر شاه به مملکت آنها تاخته است  ؟ تاریخ پویاست ، حتی یکنفر در تاریخ کوتاه عمر خود تغییر  و رشد میکند چه برسد به  نسلهای متاخر ملل .  اروپائی ها که در جنگ بین الملل بر سر هم بمب انداختند ، در کمتر از یک سده  همدیگر را بخشیده و حال در کنار هم هستند ولی ما  بیش از هزار سالست  که بهم می تازیم .

گفته ایم : عرب در بیابان ملخ می خورد   سگ اصفهان آب یخ می خورد.-

معمولا  به هر کس که کودن و خرفت است میگوئیم یارو از بیخ عرب است .بقول یکی از دوستان اگر آنها سوسمار خورند ما هم دنبلان خوریم !!!

روشنفکران ؟! ما هم که در بوق و کرنای رسانه های خارج از کشور با  اصطلاح  خون آریائی !  نژاد پرستی  را لای زرورق پیچیده و ترویج میدهند وحمله اعراب را   دلیل  مشکلات این زمان می دانند . در اینجاست که( مکانیسمهای د فاعی که دراصول  روانشناسی (نورمن لسلی مان ) بررسی شده و نشان می دهد که افراد گاه از شیوه (فرافکنی ) با ناکامی هایشان برخورد می کنند)را مورد توجه قرار میدهیم .

هرچند که برخوردهائی همانند ازآنها هم به ما می شود، ولی بر دوش ( ما ) است که روابط انسانی را بهبود بخشیم ونگرشی نو  را  بپرورانیم مگر نه این است که : هنرنزدایرانیانست وبس؟!!                                مینا

Like 🙂
13

قوانین نانوشته اخلاقی در کدام جامعه و قومی مطرح است؟

مطلبی که در پیش رو دارید جناب ایزدی نوشته اند که شدیداً به کار ادبکده ربط دارد و چون مقدمه ای برای گفتگوی زیاد است به صورت جدا آورده می شود تا “شما” دوست عزیز روی آن نظر بدهید.

در بین اسکیموها اگر میهمان مردی برایشان برسد از او بعد از پذیرائیهای معمول ومتعارف ، همسر خود را به اطاق خوابش می فرستند که با او بخوابد و اگر میهمان مزبور از همخوابگی امتناع کند‏‏ آن را غیر اخلاقی وتوهینی بخود تلقی می نمایند. در حالی این عمل در عربستان سعودی زشت ترین عمل اخلاقی شمرده می شود و تعصب خاصی نسبت به حفظ زن دارند بطوریکه حتی رانندگی زن را غیر اخلاقی می شمارند و به او اجازة رانندگی نمی دهند که مبادا به نوعی منجر به خدشه دارشدن حرمت زن شود.
در قبیله ای ساکن آمریکای جنوبی غذا خوردن جلو دیگران زشت و غیر اخلاقی است در حالی که در همان قبیله انجام عمل جنسی در برابر دیگران ناپسند نمی باشد.
در کانادا اگر دختری در دورة دبیرستان باکره مانده باشد در برابر همکاسیهایش شرمسار است در حالیکه در کشورهای اسلامی اگر دختری بکارتش را قبل از ازدواج از دست داده باشد بدترین کار غیر اخلاقی را مرتکب شده است.
چه چوب میزانه ای داریم که بتواند ما را متقاعد کند که رفتارها و گفتارهای مختلف را با آن بسنجیم و بفهمیم که کدام حقاً خوب و کدام حقاً بد هستند یعنی که تابع قضاوتهای ارزشی جوامع مختلف نیستند؟
اگر قرآن را واقعاً کلام خدا یعنی دستور خالق انسانها می دانیم می تواند به حق آن چوب میزانه باشد.

Like 🙂
1